پارت بعدی:

خلاصه خدمات اومد دنبالم و منو بردن اتاق عمل

بدترین لحظات عمرم تو اتاق عمل بود
با اینک سزارین بود
اما من لحظه ای ارامش نداشتم
به محضی که بیحسی رو زد ضربان قلبم از ۹۵رفت رو ۱۲۰

وای از اون لحظه ای که میخواست بچه رو بکشه بیرون
تو دلم اروم میگفتم پسرم منو ببخش مامان ، منو حلال کن مامان ، من مامان خوبی برات نبودم ، ببخش دارم از جای گرم و نرمت میکشمت بیرون ، ببخش که قراره الان زجر کش بشی .
اشکام تند تند میریخت
دکتر به یکی از کسایی که تو اتاق عمل بود (من نمیدیمشون ، پرده جلو چشمم بود). داشت شرایط منو توضیح میداد ، برگشت گفت بچه ی این خانوم ۱ کیلوعه کلا ، مشکل ژنتیکی داره ، احتمالا اصلا زنده بیرون نیاد ، نفس هم نتونه بکشه
همینارو میگفت که یهو حس کردم یچیزی از توم کشیده شد بیرون ، همین لحظه صدای جیغ بچه بلند شد

یا ابلفضل ، این بچه به محضی که از شکمم کشیدنش بیرون توی ۳۲ هفته تو نارس ترین حالت ممکن چنان گریه میکرد و‌جیغ میکشید انگار یه بچه ۴ کیلوعه سالم‌ و ۴۰ هفته اس

۹ پاسخ

الله اکبر یه لحظه تمام بدنم مورمور شد

چقدر سخت گذشته بهت 😓😓 کل داستانتو خوندم. حتما حکمتی داشته که پسرت دنیا اومده عمرش به دنیا بوده.
انشاالله که سلامتی کاملشو بدست بیاره عزیزم مامان قوی پر قدرت ادامه بده❤️

بازم ادامه بزار

پسرامون همسن هستن هردوتا ۱۸خردادی هستن

ادامهههههه🥹🥹🥹

ادامه شو الان می نویسی ؟

داستانت برام جالبه توروخدا پاک نکن صبح بخونم

چی کشیدی تو دخترررر
چقد سخته تحربه کردن این صحنه
امیدوارم الان خالتون خوب باشه♥️

اخییی🥲🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:
همزمان من و اون خانومی که زایمان کرده بود با من از ریکاوری اومدیم بیرون ، اون جلو تر از من رفت بیرون ، صدای خنده های خودشو شوهرش هنوز تو گوشمه شوهرش میخندید میگفت شبیه حودمههه به خودم کشیده ، چشم دنبال شوهرم بود ، دیدمش کنار اسانسور وایساده بود ، چشاش قرمز ، پیشونیش پر از عرق ، یه قدم اومد به سمتم بعد‌وایساد فقط نگام کرد ، جفتمون زل زده بودیم به هم دیگه ، چشامون پر از اشک بود ، هیچ حرفی نزد بهم فقط نگاهم میکرد
راستش اونجا خیلی دلگیر شدم ازش
من دلم میخواست بیاد دستمو‌بگیرع نازم کنه قربون صدقم بره اما اون فقط با غم نگاهم میکرد
چشامو بستم و تا وقتی که منو بردن تو اتاق چشمامو باز نکردم
وارد اتاق شدم دیدم تختای بغلم همه گل کنارشونه ، بچه هاشون بغلشون
وای روانی شدم
همونجا جیغ کشیدم
گفتم نمیخوام بیام تو این اتاق
گریه گریه جیغ پشت جیغ
دست خودم نبود ، الان شرمنده ام که مزاحم مامانا شدم و حالشونو بد کردم اما من اون لحظه نمیتونستم تحمل کنم
انقد جیغ زدم پرستارا هول شده بودن مامانم فقط گریه میکرد شوهرم از دور التماس میکرد ک زنمو نبرید اونجا
دیگه سوپروایزر سریع هماهنگ کرد منو بردن تو اتاقی که تختای بغل عمل زنان انجام داده بودن
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷هفتم🩷

هشت سانت بودم یکدفعه ضربان قلب جنین اومد زیر ۱۰۰ ماماهمراهم سریع به بخش اطلاع داد و اونام به دکتر اطلاع دادن دکتر گفت ۲۰ دقیقه زمان بگیرید و اگر ضربان نیومد بالا سریع بره اتاق عمل خلاصه اومدن سریع ماسک اکسیژن وصل کردن و ماماهمراهم که تا اون لحظه ثانیه به ثانیه ضربان قلب رو چک میکرد روی کارش دقیق تر شد و منم استرس گرفتم منی که تا اون موقع هیچ جیغ نمیزدم و اون دردارو با تنفس میگذروندم هر وقت دردم میگرفت جیغ میزدم جیغی که فقط خودم میدونستم از ترس از دست دادن دخترم بود با جیغای من ضربان قلب پایین تر میومد که ماماهمراهم بهم گفت جیغ نزن بچتو داری اذیت میکنی خودت کمک کن یکی از دانشجو های شیفت هم اومد کمک ماماهمراه که خیلی مهربون و خوب بود من بهش میگفتم لطفا بگو اگر مشکلی هست بهم بگو اونم میگفت نه باور کن همه چی خوبه اما من میدونستم خوب نیست آخه از بیست دقیقه زمانی که دکتر گفته بود پنج دقیقه گذشت که ماماهمراهم منو تنها گذاشت و سریع رفت بیرون الان ساعت ۴ و خورده ای بود ۱۰دقیقه از اون زمان گذشته بود که دوباره اومد بالای سرم

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان نی نی مامان نی نی ۱۵ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنجم
ناامید مینشتم گریه میکردم ماما هر ۵ دقیقه میومد دعوام می کرد و میرفت‌ میگفت بلندشو راه برو گوش نمیدادم ساعت ۱۱ بود گفتن اماده شم برم برا سونو انگار دنیارو بهم دادن خواهرشوهرم ببدبخت از صب بیرون بود اومد دنبالم انگار از زندان ازاد شدم‌ گفتم شوهرم بیاد که اجازه ندادن
سونو انجام دادن وزن بچرو زد ۴۲۰۰ مثبت منفی ۱۵
ناامید اومدم بیرون گفتم طبیعی میکنن خرمشهر ۴۴۰۰ بود راضی نشدن اینکه ۴۲۰۰ رفتم بغل خواهرشوهرم و گریه کردم گفتم تروخدا منو از اینجا ببرین اونم کلی گریه کرد باهام رفتم داخل اتاق.و هی پرسیدم چی شد دکترم چی گفت هیشکی جواب نمیداد یه ساعتی شد که داشتم گریه میکردم و دعا دعا که یکیشون اومد بهم گفت میخوان سزارینت کنن انگار دنیارو بهم دادن
‌خواهرشوهرم کلی خواهش و التماس که زن داداشم غریبع تنها میترسه و فلان بزارین برم پیشش🥲 اومد پیشم کلی باهم از رو خوشحالی گریه کردیم اماده بودم که برم گفتن صبر کنم خیلی ترسیدم گفتم نکنه پشیمون شدن چندتا دکتر و پرستااار .. اومدن بالا سرم که یکیشون داشت شرایطمو بقیه توضیح میداد یکیشون خیلی اسرار میکرد که ممکنه وزن پایین تر از ۴ باشه اما گفتن تصمیم خانم دکتر .... و نمیشه کاریش کرد الانم اورژانسی یکی دیگه رو بردن اتاق عمل بعدش اینو میبرن خیالم راحت شد خیلی استرس کشیدم تا اینکه یکی اومد دنبالم به خواهرشوهرم گفت شوهرمو بگه بیاد قبل اینکه برم اتاق عمل منو ببینه اما شوهرم رفته بود وسایل بچمو از خونه بیار و نرسید که بیاد خیلی دوست داشتم ببینمش اما با بغص رفتم داخل شوهرم میگه خیلی ناراحت شدم گفتم هیچ وقت منو نمیبخشی. اما من اون لحظه دعا میکردم زودتر برم اتاق عمل تا پشیمون نشدن
مامان آیهان ویهان🧸 مامان آیهان ویهان🧸 ۴ ماهگی
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات