تجربه زایمان پارت پنجم
ناامید مینشتم گریه میکردم ماما هر ۵ دقیقه میومد دعوام می کرد و میرفت‌ میگفت بلندشو راه برو گوش نمیدادم ساعت ۱۱ بود گفتن اماده شم برم برا سونو انگار دنیارو بهم دادن خواهرشوهرم ببدبخت از صب بیرون بود اومد دنبالم انگار از زندان ازاد شدم‌ گفتم شوهرم بیاد که اجازه ندادن
سونو انجام دادن وزن بچرو زد ۴۲۰۰ مثبت منفی ۱۵
ناامید اومدم بیرون گفتم طبیعی میکنن خرمشهر ۴۴۰۰ بود راضی نشدن اینکه ۴۲۰۰ رفتم بغل خواهرشوهرم و گریه کردم گفتم تروخدا منو از اینجا ببرین اونم کلی گریه کرد باهام رفتم داخل اتاق.و هی پرسیدم چی شد دکترم چی گفت هیشکی جواب نمیداد یه ساعتی شد که داشتم گریه میکردم و دعا دعا که یکیشون اومد بهم گفت میخوان سزارینت کنن انگار دنیارو بهم دادن
‌خواهرشوهرم کلی خواهش و التماس که زن داداشم غریبع تنها میترسه و فلان بزارین برم پیشش🥲 اومد پیشم کلی باهم از رو خوشحالی گریه کردیم اماده بودم که برم گفتن صبر کنم خیلی ترسیدم گفتم نکنه پشیمون شدن چندتا دکتر و پرستااار .. اومدن بالا سرم که یکیشون داشت شرایطمو بقیه توضیح میداد یکیشون خیلی اسرار میکرد که ممکنه وزن پایین تر از ۴ باشه اما گفتن تصمیم خانم دکتر .... و نمیشه کاریش کرد الانم اورژانسی یکی دیگه رو بردن اتاق عمل بعدش اینو میبرن خیالم راحت شد خیلی استرس کشیدم تا اینکه یکی اومد دنبالم به خواهرشوهرم گفت شوهرمو بگه بیاد قبل اینکه برم اتاق عمل منو ببینه اما شوهرم رفته بود وسایل بچمو از خونه بیار و نرسید که بیاد خیلی دوست داشتم ببینمش اما با بغص رفتم داخل شوهرم میگه خیلی ناراحت شدم گفتم هیچ وقت منو نمیبخشی. اما من اون لحظه دعا میکردم زودتر برم اتاق عمل تا پشیمون نشدن

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
۴۰ هفته شدم که با یکی از ماما ها که اشنای خواهرشوهرم بود حرف زدم گفت کع بیا اگه ۴۵۰۰ بود وزن بچت نامه سزارین بدیم که همونروزی که قرار بود برم سونو بدم ساعت ده صب یع اب خیلی زیادی ازم خارج شد که گفتم کیسه ابه تموم بدنم میلرزید میگفتم اخر مجبور شدم طبیعی زایمان کنم زنگ زدم به شوهرم که با عجله اومد اینقد استرس داشت که نزدیک بود بشینه باهام گریه کنه با شوهرم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان که گفت باید معاینه کنه که به زور و خواهش شوهرم و خواهرش راضی شدم معاینه کنه. معاینه کرد و گفت کیسه اب پاره نشد هرچقد گفتم که اب زیادی ازم رفت باور نکرد یکی دیگه هم معاینه کرد و گفت پاره نشد ساعت ۱ ظهر سونو نوشت برام برم بیرون انجام بدم که سونوگرافی نوبت نداد با خواهش و التماس راضی شد سونو بگیره ازم که وزن بچمو زده بود ۴۴۷۰ شوهرم اومد باهاش حرف زد گفت اگه میشه ۵ بزن اما راضی نشد گفت که همین وزنو هم باید سزارین کنن دیگه ۳۰ گرم کع چیزی نیست خوشحال برگشتم زایشگاه که سونو دیدگفت که ما سونوگرافی بیرون قبول نداریم و باید تا عصر صبر کنین تا همینجا انجام بدیم شوهرم خیلی عصبانی شد و داد و فریاد که مسخرمون کردین و.. به امید اینکه قراره برم اتاق عمل و از ترس هیچی نخورده بودم و گشنه و تشنه نشستیم منتظر ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۷ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو که وزن و زد ۴۴۴۰ دیگه خوشحال اوندم که گفت نه هنوز مونده تا ۵ برو دوسه روز گوشت و غذاهای خوب بخور تا ببریم اتاق عمل 😐دیگه عصبانی شدم گفتم که دیگه اینجا نمیمونم و باگریه رفتم بیرون
خواهر شوهرم ازم خواست بمونم تا همون ماماعه بیاد ببینیم اون چی میگه یه ساعتی هم منتظرش بودیم تا اومد که باهاش حرف زدم که گفت قانون بیمارستانه حالا باهام بیا داخل تا راضیش کنم رفتم داخل دکتره هیچجوره کوتاه نمیومد بهش گفتم ۳۰ گرم خیلی مهمه که داری با جون بچم بازی میکنی من کیسه ابم پاره شده نمیتونم ریسک کنم و برم تا دوسه روز دیگه اگه بلایی سر بچم بیاد مقصرش تویی که عصبانی شد گفت همین الان بستریت میکنم تا سه روز امپول فشار و.. عذابت میدم اگه نتونستی میبرمت سزارین دیگه نتونستم بمونم و باز با گریه اومدم بیرون و رفتم پیش شوهرم کلی گریه کردم گفتم منو از اینجا ببر ماماعه اومد بیرون و باهام حرف زد گفت باهاش بد حرف زدی بیا ازش معذرت خواهی کن و راضیش میکنم بستریت کنه و امپول فشار نزنه😐قبول نکردم شوهرم داد زد گفت حالا برو بستری شو بهتر تا بری خونه. اونم خیلی استرس داشت بهش حق میدم. شوهرم رفت پیش دکتره بازم همون حرفو تکرار کرد. گفتم میرم خونه ماماعه گفت برو دردت گرفت بیا بستریت میکنم
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت اول
خودمو اماده کرده بودم برا زایمان طبیعی خیلیی میترسیدم اما دیگه مجبور بودم تا اینکه ۳۷ هفته رفتم دکتر که سونو انجام دادم وزن بچم ۳۷۰۰ بود دکترم گفت به احتمال زیاد بخاطر وزن بالا طبیعی نمیتونی و باید سزارین شی از اون روز دیگه فکر سزارین افتاد تو سرم و گفتم هیچ جوره زیر بار زایمان طبیعی نمیرم هفته بعدش رفتم پیش دکترم فکر کردم با این حال نامع میده برا سزارین اما گفت که نه نمیتونه اینکارو کنه رفتم زایشگاه پرسیدم که گفتن همچین چیزی نیست باید درد زایمان طبیعی بکشی اگع نتونستی میبرن سزارین یا اینکه وزن بچه بالای ۴ کیلو باشه شب و روزم استرس شده بود شوهرمم خیلی غصمو میخورد چون میدونست خیلی میترسم هرکاری هم کرد برا اینکه نامه سزارین بدن اما هرجا رفتیم ناامید برگشتیم هر هفته سونو دادم هفته ای تقریبا ۲۴۰ گرم بیشتر میشد و استرس منو شوهرم بیشتر ۳۸ هفته و چهار روز با شوهرم رفتم رایشگاه تا راضیشون کنم که بخاطر شرایط اونموقع زودتر سزارینم کنن تا برم شهرستان اما اینقد بداخلاق بودن که با گریه برگشتم خونه دیگه خانوادمم منو شوهرمو دعوا کردن که چرا اینهمه سختش میکنین
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
شوهرمو راضی کردم بریم بیمارستان دیگه (طالقانی ابادان) رفتیم بخش زایشگاه ساعت ۱۰ بود تقریبا خیلی خلوت و ترسناک بود رفتم داخل شرایطمو گفتم و پرونده برام تشکیل داد وقتی فهمید خرمشهرم گفت که چرا اومدی اینجا گفتم دوست داشتم این بیمارستان زایمان کنم اما فهمید که دروغ میگم چون گفت بیمارستان ولیعصر تمام تلاششو میکنه سزارین قبول نکنه گفتم چرا گفت امتیاز منفی داره دکتر اومد معاینم کرد گفت کیسه ابت پاره و بستری شو گفتم سزارین گفت سونو میدی وزن همون بود سزارین اگه نه طبیعی وای کع مردم از استرس تا صب میمردم گفتم اگه طبیعی بود میتونم برم جواب قانع کننده ای نداد و گفت بزار سونو بدی بعد این وسط خواهرشوهرمم خیلی میترسید میگفت اینجا نمونیم بریم همونجا بستری شو راضی نشدم گفتم دیگه اخرش مجبورم زایمان کنم هرطور شده پس بزار بمونم شوهرمم مدامم زنگ میزد نمون اینجا میترسم شب ببرنت طبیعی🤣
شوهرم کارا بستری و انحام داد خواهرشوهرمم که همش گریه میکرد بخاطر اینکه خانواده خودم دورن بهشون چیزی نگفتم ترسیدم نگران شن
ساعت تقریبا ۲ بستری شدم و کم کم دردام شروع شد و استرسم بیشتر تا صب بیدار بودم و گریه کردم ساعت ۶ خوابیدم تا ۸ و منتظر اینکه ببرنم سونو بدم اما خبری نبود دردامم بیشترشده بود هی میگرفت و ول میکرد ماما هر ربع ساعت یکی میومد معاینه میکرد و غر میزد بلندشو ورزش کن و من گریه میکردم گوشیمم خاموش بود نمیتونستم به شوهرم زنگ بزنم و راه فراری نداشتم هر چند دقیقه یه بار دردم میگرفت اما هنوز یه سانت بودم و من از دیروز صب به جز ابمیوه هیچی نخورده بودم
مامان نی نی مامان نی نی ۱۳ ماهگی
پارت دو
مامانم بیرون در بود و از توی ساک بیمارستان داشت لباسای بچه رو یک دست و یک پوشک می‌داد به پرستار،خودشون گفته بودن،راستی یه ساک هم بهم دادن خود بیمارستان ک توش یک شرت یک بسته دستمال کاغذی یک ژیلت شلوا. و لباس و روسری و رو تختی و زیرانداز های مشمایی(تا جایی یادم اومدو گفتم) قبل از عمل هم‌اومدن چک کنن ببینن جای عمل ک میخان‌برش بزنن شیو هست یا نه و اگر نبود با ژیلت خودشون میزدن برات،خلاصه منو ک داشتن میبردن مامانمم باهامون اومد و هی بهم می‌گفت دعا کن برا بقیه برای مریضا و اصلا استرس نداشته باش و اینا،رسیدم جلوی در اتاق عمل شوهرمم اومد و باهاشون خداحافظی کردم ،فک میکردم اگ‌برم تو اتاق عمل قراره سکته کنم و خیلی گریه کنم‌ولی اصلا گریم نمیومد،با بقیه خداحافظی کردم و رفتم داخل ،یه سالن خیلی بزرگ بود پر از اتاق های کوچک ک هر کدوم یک اتاق عمل بودن،منو یک کنار گذاشتن با ویلچر و گفتن اتاق عمل باید استریلیزه بشه بعد تو بری داخل همونطور ک کنار دیوار بودم و داشتم تند تند دعا میخوندم خانم دکتر و پرستارایی ک رد میشدن از کنارم بعم لبخند میزدن تا بهم دلگرمی بدن ،یه آقایی از پشت اومد گفت این خانومیه ک سز داره ،گفتن آره بعد اومد پیشم گف دیشب کی شام خوردی گفتن ساعت ۱۰ شب،بعد هیچی نگف،گفتم شما دکتر بیهوشی هستین؟گفت آره. گفتم میشه منو بیهوش کنین من بی‌حسی نمیتونم،گف اتفاقا بی‌حسی بهتره که، گفتم من خیلی ترس دارم حس میکنم حالم خیلی بد میشه ،گف نه نمیشه بیهوشی و قول میدم یه سوزن نازکی برات بزنم ک نه سردرد بگیری بعد عمل نه کمردرد،اومد پیشم نشست تا اتاق عمل خالی شه،خیلی مرد باحالی بود مسن بود و خوش اخلاق تقریبا ده دیقه یک ربعی بیرون نشسته بودیم تا صدا زدن‌گفتن بیاین داخل اتاق عمل
مامان آیه مامان آیه ۸ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه
مامان هانا مامان هانا ۱۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_هشتم

سوال:دکتر گفت تا ۵ دقیقه دیگه تصمیمتو بگیر بعدش من دیگه هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم چون شرایطت حاده و چندروز پیش یکی مثل تو بوده و فوت شده. گفتم چند دقیقه پس بهم وقت بدین

با همسرم تماس گرفتم فقط اشک میریختم گفتم بهم ختم بارداری دادن چکار کنم گفت به خدا توکل کن بسپار به خودش، به مامانم گفتم چکار کنم گفت بسپار به خدا. به پرستار گفتم من آماده ام به محض اینکه رضایت دادم به عمل با ویلچر بردنم اتاق عمل حتی صبر نکردن مامانم همراهم تا در اتاق عمل بیاد حتی نذاشتن همسرم برسه گفتن ریسکه بیشتر از این صبر کرد.

بردنم تو اتاق عمل یه حس عجیب داشتم، انگار‌ بین زمین و آسمون بودم خیلی سریع منو واسه عمل آماده کردن شاید دو دقیقه طول نکشید که بی حسی زدن و گفتن سریع دراز بکش.
دکتر گفت دستم سبکه انشاالله خدا واست نگهش داره من دعا میخونم تو امین بگو فقط باید سریع شکمتو برش بدیم. تو همون لحظه که شکمم رو با بتادین ضدعفونی میکردن دکتر شروع کرد به دعا کردن. (قبلش پرسید بچه چیه و میخوای اسمش رو چی بذاری گفتم دختره و هانا)

خدایا هانا رو به پدر و مادرش ببخش و به ناز پدر و مادرش بزرگ کن.
آمین 😭😭
خدایا مامان بابای هانا با ذوق براش اتاق چیدن دلشونو شاد کن و هانا رو صحیح و سالم ببرن خونه.
آمین 😭😭

همون لحظه که شروع کرد عمل رو‌ افت فشار شدید گرفتم و تو هر دو دستم آمپول زدن... استرس داشت منو میکشت استفراغ تا تو گلوم اومد و رفت پایین... و من فقط منتظر صدای گریه ی دخترم بودم و بله صداش اومد 😭
مامان فندوق مامان فندوق ۷ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان دخترکم 🎀👒 مامان دخترکم 🎀👒 ۵ ماهگی
سلام 👋 بعد از دوماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم
پارت یک
من هفته ۳۶ رفتم مطب دکترم که نامه سزارین بده و دکترم به ۳۸ هفته ۵روز نامه داد و یه سنو نوشت که یک روز قبل عمل برم و درمورد بیمارستان از دکترم مشورت کردم دکتر گفت بیمارستان حصوصی بهتر رسیدگی میکنن و من قرار شد برم حصوصی و یک روز قبل عمل من رفتم سنو بچه بریچ بود و شبی که من میخواستم برم عمل من یه سردرد شدید گرفتم تا ۳ صبح دکترم گفته بود بعد اذان صبح بیا من قبل اذان بلند شدم آماده بشم کیسه آبم پاره شد و به دکترم زنگ زدم گفت زود خودتو برسون بیمارستان منم میام من رفتم و زود بستری شدم و خرکات بچه رو چک کردم کم بیشتر می‌شد که منو ساعت ۷ بردن اتاق عمل خیلی میترسیدم که دکترم و کادر درمان باهام صحبت می کردن و استرسسم کم میشد و آمپول بی حسی زدن و یه پرده کشید جلوم من دیگه نفهمیدم تا این که گریه دخترم اومد اصلا باور نمی کردم که پرستار آورد بهم نشون داد و منو بردن بخش اصر بی حسی که داشت می رفت من خوابم میومد پرستار دخترم رو آورد و گذاشت روی سینم و کمکم کرد که شیر بدم و من شیر نداشتم برد اون طرف بهش شیر داد آورد و باز گذاشت روی سینم و من اتاق خصوصی
گرفته بودم منو بردن اتاق و با شوهرم کمک کردن گذاشتن روی تخت و دکترم اومد همه چیز برام گفت چه کار کنم و بعد بی حسی چی بخورم رفت بعد دخترم رو آوردم کنارم
بقیه پارت بعدی