تجربه زایمان پارت اول
خودمو اماده کرده بودم برا زایمان طبیعی خیلیی میترسیدم اما دیگه مجبور بودم تا اینکه ۳۷ هفته رفتم دکتر که سونو انجام دادم وزن بچم ۳۷۰۰ بود دکترم گفت به احتمال زیاد بخاطر وزن بالا طبیعی نمیتونی و باید سزارین شی از اون روز دیگه فکر سزارین افتاد تو سرم و گفتم هیچ جوره زیر بار زایمان طبیعی نمیرم هفته بعدش رفتم پیش دکترم فکر کردم با این حال نامع میده برا سزارین اما گفت که نه نمیتونه اینکارو کنه رفتم زایشگاه پرسیدم که گفتن همچین چیزی نیست باید درد زایمان طبیعی بکشی اگع نتونستی میبرن سزارین یا اینکه وزن بچه بالای ۴ کیلو باشه شب و روزم استرس شده بود شوهرمم خیلی غصمو میخورد چون میدونست خیلی میترسم هرکاری هم کرد برا اینکه نامه سزارین بدن اما هرجا رفتیم ناامید برگشتیم هر هفته سونو دادم هفته ای تقریبا ۲۴۰ گرم بیشتر میشد و استرس منو شوهرم بیشتر ۳۸ هفته و چهار روز با شوهرم رفتم رایشگاه تا راضیشون کنم که بخاطر شرایط اونموقع زودتر سزارینم کنن تا برم شهرستان اما اینقد بداخلاق بودن که با گریه برگشتم خونه دیگه خانوادمم منو شوهرمو دعوا کردن که چرا اینهمه سختش میکنین

۲ پاسخ

من بچم ۳۹۰۰ بود زایدم طبیعی

پارت بعدی گذاشتی خبرم کن بخونم عزیزم

سوال های مرتبط

مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
۴۰ هفته شدم که با یکی از ماما ها که اشنای خواهرشوهرم بود حرف زدم گفت کع بیا اگه ۴۵۰۰ بود وزن بچت نامه سزارین بدیم که همونروزی که قرار بود برم سونو بدم ساعت ده صب یع اب خیلی زیادی ازم خارج شد که گفتم کیسه ابه تموم بدنم میلرزید میگفتم اخر مجبور شدم طبیعی زایمان کنم زنگ زدم به شوهرم که با عجله اومد اینقد استرس داشت که نزدیک بود بشینه باهام گریه کنه با شوهرم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان که گفت باید معاینه کنه که به زور و خواهش شوهرم و خواهرش راضی شدم معاینه کنه. معاینه کرد و گفت کیسه اب پاره نشد هرچقد گفتم که اب زیادی ازم رفت باور نکرد یکی دیگه هم معاینه کرد و گفت پاره نشد ساعت ۱ ظهر سونو نوشت برام برم بیرون انجام بدم که سونوگرافی نوبت نداد با خواهش و التماس راضی شد سونو بگیره ازم که وزن بچمو زده بود ۴۴۷۰ شوهرم اومد باهاش حرف زد گفت اگه میشه ۵ بزن اما راضی نشد گفت که همین وزنو هم باید سزارین کنن دیگه ۳۰ گرم کع چیزی نیست خوشحال برگشتم زایشگاه که سونو دیدگفت که ما سونوگرافی بیرون قبول نداریم و باید تا عصر صبر کنین تا همینجا انجام بدیم شوهرم خیلی عصبانی شد و داد و فریاد که مسخرمون کردین و.. به امید اینکه قراره برم اتاق عمل و از ترس هیچی نخورده بودم و گشنه و تشنه نشستیم منتظر ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
شوهرمو راضی کردم بریم بیمارستان دیگه (طالقانی ابادان) رفتیم بخش زایشگاه ساعت ۱۰ بود تقریبا خیلی خلوت و ترسناک بود رفتم داخل شرایطمو گفتم و پرونده برام تشکیل داد وقتی فهمید خرمشهرم گفت که چرا اومدی اینجا گفتم دوست داشتم این بیمارستان زایمان کنم اما فهمید که دروغ میگم چون گفت بیمارستان ولیعصر تمام تلاششو میکنه سزارین قبول نکنه گفتم چرا گفت امتیاز منفی داره دکتر اومد معاینم کرد گفت کیسه ابت پاره و بستری شو گفتم سزارین گفت سونو میدی وزن همون بود سزارین اگه نه طبیعی وای کع مردم از استرس تا صب میمردم گفتم اگه طبیعی بود میتونم برم جواب قانع کننده ای نداد و گفت بزار سونو بدی بعد این وسط خواهرشوهرمم خیلی میترسید میگفت اینجا نمونیم بریم همونجا بستری شو راضی نشدم گفتم دیگه اخرش مجبورم زایمان کنم هرطور شده پس بزار بمونم شوهرمم مدامم زنگ میزد نمون اینجا میترسم شب ببرنت طبیعی🤣
شوهرم کارا بستری و انحام داد خواهرشوهرمم که همش گریه میکرد بخاطر اینکه خانواده خودم دورن بهشون چیزی نگفتم ترسیدم نگران شن
ساعت تقریبا ۲ بستری شدم و کم کم دردام شروع شد و استرسم بیشتر تا صب بیدار بودم و گریه کردم ساعت ۶ خوابیدم تا ۸ و منتظر اینکه ببرنم سونو بدم اما خبری نبود دردامم بیشترشده بود هی میگرفت و ول میکرد ماما هر ربع ساعت یکی میومد معاینه میکرد و غر میزد بلندشو ورزش کن و من گریه میکردم گوشیمم خاموش بود نمیتونستم به شوهرم زنگ بزنم و راه فراری نداشتم هر چند دقیقه یه بار دردم میگرفت اما هنوز یه سانت بودم و من از دیروز صب به جز ابمیوه هیچی نخورده بودم
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۵ ماهگی
سلام بلاخره تونستم بیام و از تجربه زایمانم بگم 🥲

پارت ۱:

من ۲ سال بود اقدام میکردم باردار نمی‌شدم تا اینکه خدا خواست و با آمپول و قرص باردار شدم بارداری خیلی خیلی خیلی سختی داشتم از نشتی کیسه آب که ۲۷ هفته بودم تا قند بالا و پیچیدن بند ناف دور گردن بچه توی بارداری سه بار بیمارستان بستری شدم و آمپول ریه زدم،خود بیمارستان میخواست ۲۹ هفته با وزن ۱۱۰۰ کیلو بچه رو بردارن اما دکترم اجازه نداد گفت تحت نظر باشم تا ۳۴ هفته بعد ختم بارداری بده.تا ۳۴ هفته هر هفته سونو بیوفیزیکال و ان اس تی میدادم و دکترم می‌گفت آب دور بچه خوبه و فعلا صبر کنیم
دوماه تموم شد استراحت مطلق بودم تا تونستم خودم رو به ۳۶ هفته برسونم، هفته ۳۶ دیگه دکترم نامه زایمان طبیعی رو داد
خیلی دوست داشتم سزارین باشم اما گفت بچه سرش پایینه لگنت خوبه اگه طبیعی زایمان کنی بهتره وگرنه بعد عمل سزارین باید یک عمل دیگه هم انجام بدی تا رحمت جمع بشه ........

کولیک رفلاکس شیر مادر تغذیه شیر خشک مدفوع زایمان بارداری
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنجم
ناامید مینشتم گریه میکردم ماما هر ۵ دقیقه میومد دعوام می کرد و میرفت‌ میگفت بلندشو راه برو گوش نمیدادم ساعت ۱۱ بود گفتن اماده شم برم برا سونو انگار دنیارو بهم دادن خواهرشوهرم ببدبخت از صب بیرون بود اومد دنبالم انگار از زندان ازاد شدم‌ گفتم شوهرم بیاد که اجازه ندادن
سونو انجام دادن وزن بچرو زد ۴۲۰۰ مثبت منفی ۱۵
ناامید اومدم بیرون گفتم طبیعی میکنن خرمشهر ۴۴۰۰ بود راضی نشدن اینکه ۴۲۰۰ رفتم بغل خواهرشوهرم و گریه کردم گفتم تروخدا منو از اینجا ببرین اونم کلی گریه کرد باهام رفتم داخل اتاق.و هی پرسیدم چی شد دکترم چی گفت هیشکی جواب نمیداد یه ساعتی شد که داشتم گریه میکردم و دعا دعا که یکیشون اومد بهم گفت میخوان سزارینت کنن انگار دنیارو بهم دادن
‌خواهرشوهرم کلی خواهش و التماس که زن داداشم غریبع تنها میترسه و فلان بزارین برم پیشش🥲 اومد پیشم کلی باهم از رو خوشحالی گریه کردیم اماده بودم که برم گفتن صبر کنم خیلی ترسیدم گفتم نکنه پشیمون شدن چندتا دکتر و پرستااار .. اومدن بالا سرم که یکیشون داشت شرایطمو بقیه توضیح میداد یکیشون خیلی اسرار میکرد که ممکنه وزن پایین تر از ۴ باشه اما گفتن تصمیم خانم دکتر .... و نمیشه کاریش کرد الانم اورژانسی یکی دیگه رو بردن اتاق عمل بعدش اینو میبرن خیالم راحت شد خیلی استرس کشیدم تا اینکه یکی اومد دنبالم به خواهرشوهرم گفت شوهرمو بگه بیاد قبل اینکه برم اتاق عمل منو ببینه اما شوهرم رفته بود وسایل بچمو از خونه بیار و نرسید که بیاد خیلی دوست داشتم ببینمش اما با بغص رفتم داخل شوهرم میگه خیلی ناراحت شدم گفتم هیچ وقت منو نمیبخشی. اما من اون لحظه دعا میکردم زودتر برم اتاق عمل تا پشیمون نشدن
مامان totfarangi مامان totfarangi ۴ ماهگی
مامان آیهان مامان آیهان ۱۱ ماهگی
مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۶ ماهگی
بلاخره منم تصمیم گرفتم تجربه زایمانم رو بزارم بعد از دوماه😀تجربه زایمان من پارت🩷 یک🩷

زایمان من زایمان طبیعی بود که در ۳۹ هفته و چهار روز زایمان کردم

خوب حالا میریم سراغ تجربه زایمان من من از هفته ۳۰ به بعد هر هفته سونو می‌دادم برای چک وضعیت جنین چون می‌خواستم ببینم حالش چطوره کلاً
تا ۳۷ هفته و ۶ روز من یه جورایی می‌شد گفت که استراحت مطلق بودم چون فقط یه کار کوچیک می‌کردم و غذا می‌خوردم و همین خونه بابام بودم و زیاد تحرکی نداشتم ۳۷ هفته و ۶ روز رفتم پیش دکترم گفتم که می‌خوام معاینه لگنی بشم ببینم لگنم مناسب زایمان طبیعی هست یا نه و دکترم معاینه لگنی انجام داد و گفت که مناسب هست و دهانه رحمت یک سانت بازه و من از ۳۸ هفته دقیق شروع کردم به تحرک ورزش پیاده‌روی‌های طولانی مدت و سنگین ورزش‌هایی که بهداشت بهم گفته بود همشو توی خونه انجام می‌دادم پله میرفتم و .....
آخرین سونوایی هم که رفتم همون ۳۷ هفته و ۶ روز بودم که که آب دور جنین ۱۴ بود من هفته ۳۹ دقیق صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم رفتم سرویس و وقتی اومدم بخوابم گفتم بزار برم ی لقمه غذا بخورم گشنه نمونم رفتم و داشتم گردو عسل آماده میکردم که بخورم یکدفع حالم بد شد بالا آوردم درحدی یکدفعه ای بود نتونستم خودمو به روشویی برسونم و توی سطل زباله آشپزخانه بالا آوردم و خیلی حالم بد بود تا صبح روز بعداز همون صبح هربار که میرفتم سرویس و خودمو میشستم ی حس لیزی اون قسمت ناحیه خصوصی داشتم و هرچی میشستم بازم لیز بود نگو کیسه آبم پاره شده