سوال های مرتبط

مامان نفس کوچولو🥰 مامان نفس کوچولو🥰 ۵ ماهگی
برگشتم تا چک کنند چند نفری جلو بودند منتظر بودم تا تموم شن و نوبتم شد جنین یه حرکتایی میزد انگار تو شکمم عروسیه ماما که دید حرکت جنین خوب و اینا گفت پاشو دختر برو هنوز یه هفته اینا به زایمانت مونده گفتم درو دارم کمر و شکمم خیلی اذیت میکنه نمیتونم تحمل کنم و اینا گفت دردا طبیعیه هر موقع وقت زایمان شد بیا گفتم نامه چی گفت نامه مامارو قبول نمی‌کنیم باید متخصص بنویسه 😂خلاصه من باز برگشتم پیش مامانم و مادر شوهرم و گفتم که نشد هم وزن من کم بود هم وزن جنین بخاطر اینکه ببینم وزنش چطوره و اینا رفتم یه سونو هم به اسرار مامانم و مادرشوهرم دادم جالب اینجا بود که سونو گفت ۳۷ هفته ایی هنوز و وزن جنین هم که ماشالله ۳ کیلو ۵۶۰ هستش اینحا هم از طرف مادر شوهرم و مامانم حرف خوردم که می‌گفتند هنوز وقتت مونده چرا زودی میخوای بزایی و اینا حالا من برگشتم خونه با خودم عهد بستم من تا آب ازم نیاد دیگه پا به بیمارستان نمیزارم .....یه جورایی ناراحت شده بودم واقعا آخه من میدونستم من ۳۹ هفته و ۳ روزم بعد ۵ روز اینا من بچم دنیا میاد سونوهم که گفت ۳۷ هفته ایی و اینا کلا درگیر شدم ...
مامان دلانا مامان دلانا ۱ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من قسمت ۵
من همه مراقبت هام رفتم بیمارستان دولتی پرونده تشکیل دادم و کلاسای بارداری شرکت میکردم بخاطر همین تصمیم داشتم که حتما طبیعی زایمان کنم ،از اونجایی که زن داداشم همین بیمارستان زایمان کرد و اصلا خوب نبود بخاطر لگن کوچیک ۱۶ ساعت درد کسید و سوزن فشار زد و لحظه اخرکه نزدیک بود قلب جنین ایست کنه بردن اتاق عمل ،نمیدونم چرا این تصمیم را گرفته بودم فکر میکردم که با پیاده روی و ورزش مشکل حل میشه ،نمیدونم شایدم بشه تصمیم داشتم از اپیدورال هم استفاده کنم که تو یکی از کلاسا گفتن اپیدورال درد و کم میکنه اما بی حال میشی و نمیتونی زور بزنی و خلاصه پشیمونم کردن همینطور به اخرای بارداری نزدیک میشدم و ترس بیشتر منو میگرفت یه شب زنگ زدم به دکترم و گفتم من میترسم نمیخوام طبیعی زایمان کنم تروخدا یه کاری کن سز بشم و اونم گفت که من دولتی سز انجام نمیدم ولی شماره همکارمو میدم برو پیشش و همون موقع حدودای ساعت ۷ بود که من رفتم مطب دکتر ،ایشونم گفتن ۳۸ هفته و ۴ روز هستی باید فورا تصمیم بگیری و من فقط فردا صبح میتونم وقت بیمارستان بگیرم برای عمل خلاصه همونجا تصمیم گرفتم و نامه بیمارستان بهم دادن و سریع رفتم بیمارستان
ادامه قسمت بعد ....
مامان فسقلی مامان فسقلی ۶ ماهگی
تجربه زایمان من پارت پنجم
خلاصه صبح شد ۶ صبح من نمیدونم چیکار کنم اصلا ترس جونمو برداشته اونجا گفتن بچه میره دستگاه احتمالا یه هفته بمونه گفتم خدایا هزینش به کنار من چطور این شرایط رو تحمل کنم یه هفته با اون دردای زایمان بمونم پیش بچم
بیش از هرچیزی بلاتکلیفی اذیتم میکردم من خیلب ترسوام ترس از زایمان شدیدی داشتم
به دکترم زنگ زدم تا برداشت گفت زایمان کردی؟؟ گفتم من رفته بودم خونم بماند که عصبی شد گفت الان کجایی گفتم تو راه بیمارستان گفت اگ شک داری بیرون برو سونو بیا بیمارستان گفتم باشه رفتم بیرون سونو تازه از دیروز ناهارم چیزی نخورده بودم صبح هم مامانم گفت نخور دیگ بلک عمل شدی میلم نداشتم رفتم سونو شدم بیام بیرون از حال رفتم ب هوش اومدم دیدم دارن پاهامو ماسلژ میدن رو زمینم تو اتاق سونوگرافی😂یه آب و بیسکوییتم دادن که نخوردم نتیجه سونو چی بود؟!
نتیجه کاملا نرمال مایع ۱۱.۵ حرکات جنین هم اوکی اومدم بیرون یه ابمیوه قنادی خوردم رفتیم بیمارستان بله بیمارستانم سونو الزهرا رو تایید کرد ولی خدا خیرش بده یه ماما تو تریاژ بود خانوم خانوم خیلی مهربون بود یه دکتر هیلی ببخشید سگم اونجا شیفت بود که گفت باید معاینه بشی باز شرو شد گریه هام نشدم همسرم گفت مگ با پول نیست اینجا من پولشو میدم عملش کن اگ خونشون درخطره گفت الویت طبیعیه نشد باشه گفتم عجبا زنگ زدن دکتر خودم گفت باید بزاره دکتر شیفت معاینش کنه یا تست امینوشور بره که اونم از همون ماما پرسیدم گفت ترس نداره ولی درد داره معاینه هم داره برعکس بقیه استرس نمیداد ولی واقعیت رو میگفت میگفت پاشو برو خونت تو چیزیت نیست سونو اونجا اشتباه بوده من از این موردا زیاد دیدم دکتر شیفت هی میومد برام پارس میکرد میرفت😂🤦🏻‍♀️ م
مامان نیلا💗💖 مامان نیلا💗💖 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
#پارت ۳
ولی من چون کیسه ابم پاره شده بود همینجور که راه میرفتم ازم اب میریخت که ماما گفت اشکال نداره ساعت ۱۱ بود گفت بیا بخواب نوار قلب بگیریم معاینه هم کنیم معاینه کرد گفت ۴ بیشتر باز شدی و دردام هی شدید تر میشد از شانس من یه خانوم دم زایمان طبیعی سر تخت زایمان نتونست زایمان کنه اورژانسی بردنش سزارین بچش مشکل تنفسی پیدا کرد منم اون و دیدم بدتر استرس گرفتم که ایا من میتونم زایمان کنم یا نه بدجور ترسیده بودم همه رفته بودن سر اون مریض هیشکی تو زایشگاه نبود جز یه ماما اونم اصلا نمیفهمید من درد دارم از درد شدید گریه میکردم که خواهرشوهرمم بنده خدا گریه اش گرفته بود دیگه نزدیکای ۱۲ شب بود گفتن ۶ سانت شدی سرش هم تقریبا داره فیکس میشه تولگن ولی من از درد داشتم میمردم هرچی التماسشون میکردم دستشویی دارم میگفت نمیشه بری سر بچه اس فشار میاره و دستگاه ان اس تی وصل بود بهم بیشتر کلافه میشدم تا اینکه مامای مهربونی بود اومد معاینه کرد گفت همه چی خوبه نگران نباش گفت پاشو یه کم راه برو سرویس هم برو ولی زور نزن زود بیا بیرون
مامان HOSNA مامان HOSNA ۷ ماهگی
سلام به همه مامانا
از اونجایی که دخترم هنوز بیداره و نخوابیده منم بیکارم تصمیم گرفتم تجربم از دوران بارداری رو بزارم شاید به درد کسی بخوره و استفاده کنه
درباره طول سرویکس که خیلی ها نگران هستن بگم من طول سرویکسم۳۱ بود و خیلی استرس داشتم اما فقط مراعات کردم و پله زیاد استفاده نکردم و پیاده روی خیلی انجام ندادم اتفاقی نیوافتاد و تا چهل هفته هم دخترم توی رحم موند اگر طول سرویکستون کمه اما سابقه زایمان زودرس ندارید نگران نباشید انشاالله اتفاقی نمیوافته
درباره اضافه وزن بارداری و وزن جنین بخوام بگم من در طول هفته کلا دو وعده برنج مصرف میکردم در کل بارداری۱۵ کیلو اضافه کردم بیشتر سعی میکردم چیزهای پروتئین دار و مقوی بخورم خداروشکر دخترم هم۳۷۰۰به دنیا اومد پس برنج تأثیر خاصی توی وزن جنین نداره بیشتر مغزیجات ،گوشت،لبنیات،بستنی و میوه و حبوبات میتونه وزن خودتون رو‌کنترل کنه و وزن جنین رو افرایش بده
بعد زایمان هم ۸ کیلو وزنم اومد پایین و الان ۷ کیلو مونده تا به وزن خودم برگردم بقیه رو تو پارت بعدی مینویسم
مامان آر‌وید🥹♥️ مامان آر‌وید🥹♥️ ۵ ماهگی
تجربه زایمان من 😍 پارت اول
بلاخره وقت کردم بیام اینجا و براتون بنویسم امیدوارم بدرد تون بخوره
برای سونو وزن ک رفتم بیمارستان نیکان اونجا تاریخ تقریبی زایمان رو نوشت ۲۴ مرداد گفت رشد نی نی دو سه هفته ایی جلو تر هست وگرنه که طبق ان تی تاریخ زایمان هشت شهریور بود - از اونجایی که صد در صد نیتم سزارین بود و اصلا دلم نمیخواست تحت هیچ شرایطی طبیعی زایمان کنم رفتم پیش دکترم(زینا افراسیاب) و گفتم خانم دکتر این سونو برای من نوشته ۲۴ مرداد لطفا شما نامه سزارین برای ۲۳ مرداد بدید من میترسم که یهو بچه بیاد تو کانال و دیگ نتونم سزارین کنم و اینک اصلا دوست ندارم ک زایمانم یهویی و بدون برنامه ریزی بشه
ولی دکترم قبول نکرد و گفت حتما باید ۳۸ هفته و ۳ روز باشی تا سزارین کنم زودتر امکانش نیست مخصوصا اینک بچه ات پسر هم هست (!)
دیگ از من اصرار و از دکتر انکار بهم برای ۲۸ مرداد که می‌شد ۳۸ هفته و سه روز نامه داد بعدم گفت وزن بچه ات الان ۳.۵۰۰ /۳.۶۰۰ هست این مدت ماکارانی و نون و برنج رو خیلی کم کن
مامان کارن مامان کارن ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
دیگ تا اینو گفت من بال دراوردم پرواز کردم اینقدر که گرما و درد بهم فشار اورد روی تخت زایمان هم چند بار زور دادم تا دیگه بچه دنیا اومد
گذاشتنش رو شکمم نگاهش یادم نمیره 🥹🥹قشنگترین لحظه زندگیم بود گریه ام نکرد فقط آروم نگام میکرد🥹🥹اون لحظه هم پر ترس و استرس بود برام هم پر از عشق یه حس منگی و گیجی داشتم
بعد دیگه بردنش لباس تنش کردن تا بخیه هام زدن منم رفتن رو تخت دراز کشیدم ماما اومد کمکم داد تا بهش شیر بدم
من از زایمان وحشت داشتم ولی زایمان خوبی داشتم خیلی راضی بودم دوباره ام برگردم عقب بازم طبیعی انتخاب میکنم
و اینکه بیمارستان سپیدار اهواز زایمان کردم رفتار پرسنل چه زایشگاه چه بخش بستری فوق العاده بود خیلی دلسوز و همراه بودن واقعا جز یه نفرشون که اونم میتونم چشم پوشی کنم از رفتارش
در اخر توصیه میکنم اصلا از زایمان نترسید از بعد زایمان بترسید من افسردگی بعد زایمان گرفتم تا ۳ هفته بعد از زایمانم حالم افتضاح بود هیچ کمکی ام نداشتم از روز سوم دیگه خودم دست تنها موندم