پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه

۱۷ پاسخ

از امروز هربار که به پسرم شیر بدم برای پسر قشنگت دعا میکنم هرچه زودتر سلامتیش رو بدست بیاره
همینطور که جنگید و زنده موند همینقدر قوی ادامه بده تا وقتی خوب خوب شه
اینو بدون که شما براش بهترین پدر و مادر دنیایین عزیزم ❤️ ❤️

ولی اهورا جان با این نوع وضعیتش زنده مانده، قطعا خدا بهترین ها رو برای این خانواده ی عزیز و قوی در نظر گرفته. ان شاء الله عزیزکمممممم خدا شفا هم میده. 😊💋❤️

تو همین گهواره مامان علیسان اسم پسرش بودکه توی شکمش بود نه ماه سختی کشید بعدش بچه کاملا درشت و صحیح و سالم به دنیا اومد و گفتند رگ های قلبش جابه جا هست در عرض یک هفته بچه ی تازه متولد شده فوت شد این ها همگی حکمت زیبای خدا هست عزیزان نباید گله کرد به خدای احد و واحد. 😊 🌈 🌱

عزیزم خدا بهش سلامتی بده

خدایا به مامان و بابای اهورا قدرت بده که همینجور قوی بمونن و شفا گرفتن و خوب شدن اهورا رو ببینن

الاهی بگردم چقدر سختی کشیدی🫂🥺😢

ای خدا موهای تنم سیخ شد
قربون دلت برم عزیزم برات دعا میکنم خدا بهترین ها رو برات رقم بزنه🥹

فقط خدا به خودت و همسرت قووت بده
چه راه سختی و وحشت ناکی پشت سر گذاشتید

آخ آخ سر درد شدم‌چقد سختی کشیدی الان کوچولوت حالش خوبه😭😭

توروخدا داستانت پاک نکن بخونم 😔😔

بمیرم برای دلت چقدر سختی کشیدی 😭😭😭

عزیزم چقد سختی کشیدی 😭

خب عزیزم اخرش چیشد نفهمیدم یچت خب شدش چه مشکلی نی نی داشت

خدا ب دل قلبت آرامش بده ♥️🤲🥹🥺

الهی عزیزم بمیرم برات چی کشیدی
خدااان شاالله پسرت روشفابده خداب زحمت های ک توی مادرکشیدی نگاکنه
برات دعامیکنم گلم

چرا خدا باید قدرتش رو اینطوری به رخ بنده اش بکشه آخه؟ مگه یه مادر چه گناهی داره
چرا با جگرگوشه اش امتحانش می‌کنه
چرا باعث اینهمههههه عذاب وجدان میشه اخهههه
خدایاااااااا چیه حکمتش 😭😭😭😭😭

بمیرم برای دلت😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه، سه‌شنبه من زایمان کردم و چهارشنبه رفتم خونهٔ مامانم. بدون اینکه کسی برام اسپند دود کنه، کسی برام گلی خریده باشه، گوسفندی قربونی کرده باشه یا اصلاً هیچ‌کدوم از چیزهایی که همیشه برای به دنیا اومدن یه بچه اتفاق می‌افته، هیچ‌چی نبود.

همه ناراحت بودن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌های من نگاه کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که اون بچه زنده مونده.

ما انقدر از دکترها شنیده بودیم که «این بچه محاله زنده بمونه و میمیره»، که اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودیم که اگر زنده موند، باید چی کار کنیم.

به خاطر همین، تمام برنامه‌هامون به هم ریخته بود. همه هنگ کرده بودیم. هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم. من یه طرف بودم، پدر و مادرم یه گوشهٔ خونه نشسته بودن و شوهرم هم مدام بین بیمارستان و خونه در رفت‌وآمد بود.

همش باید می‌رفت بیمارستان، دارو می‌خرید، وسیله می‌خرید و از طرف دیگه داشت با اورژانس هماهنگ می‌کرد که بچه رو ببرن بیمارستان دولتی، چون اصلاً توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان خصوصی رو نداشتیم.

به ما گفته بودن بچه حداقل به حدود ۶۰ شب NICU نیاز داره؛ یعنی تقریباً دو ماه کامل باید توی ان‌آی‌سی‌یو می‌موند. هر شب هم حدود ۷۰ میلیون هزینه داشت و ما واقعاً توان پرداخت چنین مبلغی رو نداشتیم.

به خاطر همین، شوهرم با یکی از بیمارستان‌های کرج هماهنگ کرد و بچه رو برد اونجا.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد:
نوار گرفتن ازم ، ماما هی با تعجب نگاه میکرد میگفت تو و بچه حالتون خیلی خوبه چرا دکتر میگه زایمان کنی؟؟؟


یواش بهش گفتم داستانو ، گفتم اینطوریه قضیه ی من
اگر زایمان کنم بچه ام میمیره
گف نه کی گفته میمیره؟؟؟ بچه زنده میمونه
گفتم نهههه نباید زنده بمونه شوهرم گفته زنده بمونه میذاره بهزیستییی
من نمیتونم تحمل کنم بچم بره بهزیستی
زندگیم بهم میخوره
من بچه ام اگر زنده بمونه ولش نمیکنم ، ولی بخاطر شوهرم مجبورم طلاق بگیرم
زندگیم نابود میشه

بچه ام هم عذاب میکشه ….

ماما دستمو گرفت گفت من اصلا بهت قول نمیدم که بمیره ، به همه چی فکر کن ، اگر قراره زنده بمونه بمون همون سر وقتت بیا زایمان که حداقل خرج nicu ندی

ولی من عقلمو از دست داده بودم ، هیچی حالیم نبود ، عاشق بچه ام بودما اما بخاطر حرف مردم میترسیدم
بخاطر اینک طلاق نگیرم ، بخاطر اینک زندگیم خراب نشه ، بخاطر اینک بچه مریض نیاد که نتونم هزینه هاشو بدم یا خودش هی عذاب نکشه


بهش گفتم نه دکتر قول داده ک تموم بشه این ماجرا

گفت خودت میدونی
گفتم خداکنه خدا منو ببخشه
یه دفه صداشو برد بالا گفت چیو خدا ببخشتت؟ تو‌باید خدارو ببخشی که همچین بلایی سرت اورد
همیشه که نباید خدا مارو ببخشه‌
بعضی وقتا بنده اس که باید از خدا بگذره

همین حرفارو میزدیم که دکترم رسید
گف سریع کاراشو بکنید ببریم اتاق عمل
اروم بهم گف نترس حله همه چی
با بچه های nicu هماهنگ کردم که دیر تر بیان پشت در اتاق عمل ، با دکتر بیهوشی هم هماهنگم ، بچه رو احیا نمیکنیم

من فقط گریه میکردم ، باورم نمیشد دارم بچمو میکشم
همون بچه ای که ۷ماه تمام به عشقش خوابیدم و بلند شدم
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
نه من و نه شوهرم اصلاً حال خوبی نداشتیم. شما فکر کنید تمام آرزوهایی که دارید، یک‌باره بر باد بره.

من بارداری خیلی راحتی داشتم. همه حسرت می‌خوردن؛ نه ویار داشتم، نه حال بدی، نه شکمم خیلی بزرگ شده بود. همه‌چیز آن‌قدر خوب پیش می‌رفت که اصلاً باور نمی‌کردی من باردارم، چه برسه به اینکه قرار باشه بچه‌ام با چنین مشکلاتی روبه‌رو بشه.

یک‌دفعه، ماه هفتم، به این نتیجه رسیدم که شاید خدا می‌خواد من رو امتحان کنه؛ اون هم با بچه‌ام.

همه‌چیز خیلی سخت بود. اینکه بخوام بچه‌ام رو از دست بدم، سخت‌ترین چیز دنیا بود؛ ولی سخت‌تر از اون، این بود که بمونم و عذاب بکشم. بین یک دوراهی خیلی بد گیر کرده بودم.

قلبم مادر شدن رو می‌خواست. بچه‌ام رو می‌خواست، لگد زدن‌هاش رو می‌خواست، احساس کردنش رو می‌خواست. اما عقلم فقط حال خوب خودش رو می‌خواست؛ اینکه بچه‌ام عذاب نکشه، اینکه نیاد توی این دنیا و قرار باشه تا آخر عمرش درد و عذاب بکشه.

از طرف دیگه، حرف‌های دکترها خیلی روی من تأثیر گذاشته بود. می‌گفتن: «بچه‌ات قراره شبیه قورباغه باشه. بچه‌ات نمی‌تونه نفس بکشه. شاید سرش اون‌قدر بزرگ باشه که اصلاً نتونه سرش رو از بغلش بلند کنه.»

همه این حرف‌ها من رو ترسونده بود.
ق
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

واقعیتش فقط می‌خواستم اون‌ها رو بپیچونم و به هر طریقی از اون تست فرار کنم. گفتن: «باشه، بیاریم برات تست بذاریم.» گفتم: «نه، می‌ترسم، نمی‌خوام. اول با دکترم صحبت کنید. اگه دکترم گفت تست رو انجام بدم، من انجامش می‌دم.»

خلاصه به دکترم زنگ زدن و گفتن: «یه مریض با این مشخصات و این شرایط اومده.» دکترم هم که از قبل در جریان بود و ما این داستان رو با هم هماهنگ کرده بودیم، گفت: «آره، بچهٔ این بیمار خیلی مریضه و ممکنه اگر به دنیا بیاد، از بین بره. الان مهم جون مادره. شما بستریش کنید تا من بیام و زایمانش کنم. این مادر خیلی داره عذاب می‌کشه و باید راحت بشه.»

ماما وقتی دید دکتر داره این حرف‌ها رو می‌زنه، بیشتر شک کرد و فهمید که یه داستان‌هایی بین ما هست. دیگه هر کاری کردیم، قبول نکرد. گفت: «نه، من اصلاً این بیمار رو بستری نمی‌کنم، به هیچ عنوان.»

بعد هم گفت قانونی وجود داره که بیمارستان‌های خصوصی، زیر ۳۲ هفته رو به هیچ عنوان نباید بستری کنن

خلاصه دکتر وقتی این شرایط رو دید، خودش تلفن کرد و گفت: «بیمار من رو بگید توی بیمارستان بمونه تا من بیام حالش رو ببینم، ببینم شرایطش چجوریه و…»

دیگه من منتظر موندم تا دکتر بیاد. وقتی دکتر اومد، جلوی بقیه هی من رو معاینه می‌کرد، فشارم رو گرفت و باهام حرف می‌زد. یه سری حرف‌ها هم می‌زد که من اصلاً نمی‌دونستم منظورش چیه. فقط متوجه شده بودم که داره جلوی اون‌ها الکی یه چیزهایی می‌گه و نقش بازی می‌کنه.
بقیه کامنت
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه خدمات اومد دنبالم و منو بردن اتاق عمل

بدترین لحظات عمرم تو اتاق عمل بود
با اینک سزارین بود
اما من لحظه ای ارامش نداشتم
به محضی که بیحسی رو زد ضربان قلبم از ۹۵رفت رو ۱۲۰

وای از اون لحظه ای که میخواست بچه رو بکشه بیرون
تو دلم اروم میگفتم پسرم منو ببخش مامان ، منو حلال کن مامان ، من مامان خوبی برات نبودم ، ببخش دارم از جای گرم و نرمت میکشمت بیرون ، ببخش که قراره الان زجر کش بشی .
اشکام تند تند میریخت
دکتر به یکی از کسایی که تو اتاق عمل بود (من نمیدیمشون ، پرده جلو چشمم بود). داشت شرایط منو توضیح میداد ، برگشت گفت بچه ی این خانوم ۱ کیلوعه کلا ، مشکل ژنتیکی داره ، احتمالا اصلا زنده بیرون نیاد ، نفس هم نتونه بکشه
همینارو میگفت که یهو حس کردم یچیزی از توم کشیده شد بیرون ، همین لحظه صدای جیغ بچه بلند شد

یا ابلفضل ، این بچه به محضی که از شکمم کشیدنش بیرون توی ۳۲ هفته تو نارس ترین حالت ممکن چنان گریه میکرد و‌جیغ میکشید انگار یه بچه ۴ کیلوعه سالم‌ و ۴۰ هفته اس