پارت بعدی :
نه من و نه شوهرم اصلاً حال خوبی نداشتیم. شما فکر کنید تمام آرزوهایی که دارید، یک‌باره بر باد بره.

من بارداری خیلی راحتی داشتم. همه حسرت می‌خوردن؛ نه ویار داشتم، نه حال بدی، نه شکمم خیلی بزرگ شده بود. همه‌چیز آن‌قدر خوب پیش می‌رفت که اصلاً باور نمی‌کردی من باردارم، چه برسه به اینکه قرار باشه بچه‌ام با چنین مشکلاتی روبه‌رو بشه.

یک‌دفعه، ماه هفتم، به این نتیجه رسیدم که شاید خدا می‌خواد من رو امتحان کنه؛ اون هم با بچه‌ام.

همه‌چیز خیلی سخت بود. اینکه بخوام بچه‌ام رو از دست بدم، سخت‌ترین چیز دنیا بود؛ ولی سخت‌تر از اون، این بود که بمونم و عذاب بکشم. بین یک دوراهی خیلی بد گیر کرده بودم.

قلبم مادر شدن رو می‌خواست. بچه‌ام رو می‌خواست، لگد زدن‌هاش رو می‌خواست، احساس کردنش رو می‌خواست. اما عقلم فقط حال خوب خودش رو می‌خواست؛ اینکه بچه‌ام عذاب نکشه، اینکه نیاد توی این دنیا و قرار باشه تا آخر عمرش درد و عذاب بکشه.

از طرف دیگه، حرف‌های دکترها خیلی روی من تأثیر گذاشته بود. می‌گفتن: «بچه‌ات قراره شبیه قورباغه باشه. بچه‌ات نمی‌تونه نفس بکشه. شاید سرش اون‌قدر بزرگ باشه که اصلاً نتونه سرش رو از بغلش بلند کنه.»

همه این حرف‌ها من رو ترسونده بود.
ق

۶ پاسخ

عزیزم بخدا قسم جگرم کباب شد خدا شرایطت دیده سختی هات دیده مطمعن باش خدا جوابت میده

😭😭عزیزم تجربه سختی داشتی و قطعا روزای سختتری خواهی داشت. من همیشه به معجزه اعتقاد دارم و امیدوارم برای شما اتفاق بیفته

ایشالا ک همه چی درست میشه

عزیزم الان اینایی ک میگی دکترا گفتن حرفاشون صحیح بوده یا اشتباه

خب چی شد

وای پناه برخدا

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

واقعیتش فقط می‌خواستم اون‌ها رو بپیچونم و به هر طریقی از اون تست فرار کنم. گفتن: «باشه، بیاریم برات تست بذاریم.» گفتم: «نه، می‌ترسم، نمی‌خوام. اول با دکترم صحبت کنید. اگه دکترم گفت تست رو انجام بدم، من انجامش می‌دم.»

خلاصه به دکترم زنگ زدن و گفتن: «یه مریض با این مشخصات و این شرایط اومده.» دکترم هم که از قبل در جریان بود و ما این داستان رو با هم هماهنگ کرده بودیم، گفت: «آره، بچهٔ این بیمار خیلی مریضه و ممکنه اگر به دنیا بیاد، از بین بره. الان مهم جون مادره. شما بستریش کنید تا من بیام و زایمانش کنم. این مادر خیلی داره عذاب می‌کشه و باید راحت بشه.»

ماما وقتی دید دکتر داره این حرف‌ها رو می‌زنه، بیشتر شک کرد و فهمید که یه داستان‌هایی بین ما هست. دیگه هر کاری کردیم، قبول نکرد. گفت: «نه، من اصلاً این بیمار رو بستری نمی‌کنم، به هیچ عنوان.»

بعد هم گفت قانونی وجود داره که بیمارستان‌های خصوصی، زیر ۳۲ هفته رو به هیچ عنوان نباید بستری کنن

خلاصه دکتر وقتی این شرایط رو دید، خودش تلفن کرد و گفت: «بیمار من رو بگید توی بیمارستان بمونه تا من بیام حالش رو ببینم، ببینم شرایطش چجوریه و…»

دیگه من منتظر موندم تا دکتر بیاد. وقتی دکتر اومد، جلوی بقیه هی من رو معاینه می‌کرد، فشارم رو گرفت و باهام حرف می‌زد. یه سری حرف‌ها هم می‌زد که من اصلاً نمی‌دونستم منظورش چیه. فقط متوجه شده بودم که داره جلوی اون‌ها الکی یه چیزهایی می‌گه و نقش بازی می‌کنه.
بقیه کامنت
مامان مهدیار مامان مهدیار ۱ سالگی
مامان ديــــــــــار مامان ديــــــــــار ۱۲ ماهگی
مامان‌ها،
اول از همه ممنونم از اینکه میاین دایرکت و حال دیارو می‌پرسین.
دوماً چون برای خیلی‌هاتون سؤال شده که من از قطره اینفاکول نتیجه گرفتم یا نه، باید بگم شب سوم مصرف این دارو، بعد از نزدیک به سه ماه، تازه رنگِ آرامشو دیدیم و پسرم کولیک نشد و خوابید.🥹🥺😮‍💨

امااا…
یه خانومی به من گفت داخل قطره اینفاکول یکم آرام‌بخش داره! من هم فکر می‌کنم حرفش درست باشه؛ چون:

۱. روی بروشورش فقط نوشته ترکیب اصلی: دایمتیکون و ترکیبات فرعی رو ننوشته!
در صورتی که من دایمتیکون خارجی از دبی خریده بودم، اما اصلاً تأثیری نداشت.

۲. این دارو توی داروخانه‌ها عرضه نمی‌شه!

۳. پسرم با خوردنش خیلی خواب‌آلودتر می‌شه!!!

شاید تصورم درباره‌ی این دارو اشتباه باشه، اما در هر صورت من می‌خوام از امشب فقط شب‌ها بهش بدم و دوز روزش رو قطع کنم، چون می‌ترسم زیادش براش ضرر داشته باشه.
اگه مجبور نبودم شب هم نمی‌دادم، اما پسرم کولیک‌های خیلی شدید و وحشتناکی رو تجربه کرده و به نظرم کمی آرام‌بخش بهتر از اون همه جیغ، درد و گریه‌ست🥹🥺😮‍💨
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه، سه‌شنبه من زایمان کردم و چهارشنبه رفتم خونهٔ مامانم. بدون اینکه کسی برام اسپند دود کنه، کسی برام گلی خریده باشه، گوسفندی قربونی کرده باشه یا اصلاً هیچ‌کدوم از چیزهایی که همیشه برای به دنیا اومدن یه بچه اتفاق می‌افته، هیچ‌چی نبود.

همه ناراحت بودن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌های من نگاه کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که اون بچه زنده مونده.

ما انقدر از دکترها شنیده بودیم که «این بچه محاله زنده بمونه و میمیره»، که اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودیم که اگر زنده موند، باید چی کار کنیم.

به خاطر همین، تمام برنامه‌هامون به هم ریخته بود. همه هنگ کرده بودیم. هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم. من یه طرف بودم، پدر و مادرم یه گوشهٔ خونه نشسته بودن و شوهرم هم مدام بین بیمارستان و خونه در رفت‌وآمد بود.

همش باید می‌رفت بیمارستان، دارو می‌خرید، وسیله می‌خرید و از طرف دیگه داشت با اورژانس هماهنگ می‌کرد که بچه رو ببرن بیمارستان دولتی، چون اصلاً توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان خصوصی رو نداشتیم.

به ما گفته بودن بچه حداقل به حدود ۶۰ شب NICU نیاز داره؛ یعنی تقریباً دو ماه کامل باید توی ان‌آی‌سی‌یو می‌موند. هر شب هم حدود ۷۰ میلیون هزینه داشت و ما واقعاً توان پرداخت چنین مبلغی رو نداشتیم.

به خاطر همین، شوهرم با یکی از بیمارستان‌های کرج هماهنگ کرد و بچه رو برد اونجا.
مامان ائل‌آی مامان ائل‌آی ۱۵ ماهگی
اینجا مینویسم شاید کسی بجز منم درگیر این شرایط باشه و بدونین تنها نیستین
بارداری من ناخواسته بود و من همینطوریشم اولش شوکه شدمو اصلا براش آماده نبودم مخصوصا که بارداریمم با ویارهای خیلی بد بود
تا اینکه زایمان کردم
هفته اول فاجعه بود نه حال روحی خوبی داشتم نه شیرم میومد که به بچه شیر بدم
مدام گریه و بدن درد و کرختی مفاصل
حس میکردم بچمو دوست ندارم
حس میکردم دلم میخواد برگزدم به قبل
حس میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم
شب و روزم شده بود گریه با اینکه هم همسرم هم مادر و خواهر و خاله هام کنارم بودن و از بچه مراقبت میکردن که من راحت باشم ولی باز علاوه بر تمام این حس ها وقتی ازش دور میشدم یه حس اضطراب شدید داشتم
شما بگو در حد یه اتاق حتی نمیتونستم ازش فاصله بگیرم(هنوزم همینم)
کافی بود سرفه کنه با اون حال باید یه جوری خودمو بهش میرسوندم ببینم چشه
هفته اول فاجعه بود ولی بهتر شد تا یک ماهگی هنوزم همه جی خوب نشده بود ولی یه ماه که سر اومد انگار سبک تر شدم
الان خیلی بهتر از اون روزام اما هنوزم گاهی اون اضطراب و اون دلتنگی برای قبلا میاد سراغم که میخوام بخاطرش برم مشاوره

ولی اگی شما هم این حسا رو دارین بدونین عجیب نیست
ما ادمایی هستیم که یه تغییر بزرگ زندگیمونو تکون داده پس عادیه که بترسیم و دلمون برای گذشتمون تنگ شه