پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.

۵ پاسخ

اخ که من فقط بخاطر زردی بچم رو دو روز بیمارستان بستری کردن داشتم میمردم از غصه
وای به حال دل تو زهرا جان😔

به عشق زود رفتن پیشش زود شیر میدوشیدم ک برم ببینمش

منم همینطور بودم

این حالت منو برد به ۴ سال پیش.روزایی که خودم دقیقا تو این فضا بودم و کاملا میفهمم چی میگی

دقیقا چقدر منییی

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه، سه‌شنبه من زایمان کردم و چهارشنبه رفتم خونهٔ مامانم. بدون اینکه کسی برام اسپند دود کنه، کسی برام گلی خریده باشه، گوسفندی قربونی کرده باشه یا اصلاً هیچ‌کدوم از چیزهایی که همیشه برای به دنیا اومدن یه بچه اتفاق می‌افته، هیچ‌چی نبود.

همه ناراحت بودن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌های من نگاه کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که اون بچه زنده مونده.

ما انقدر از دکترها شنیده بودیم که «این بچه محاله زنده بمونه و میمیره»، که اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودیم که اگر زنده موند، باید چی کار کنیم.

به خاطر همین، تمام برنامه‌هامون به هم ریخته بود. همه هنگ کرده بودیم. هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم. من یه طرف بودم، پدر و مادرم یه گوشهٔ خونه نشسته بودن و شوهرم هم مدام بین بیمارستان و خونه در رفت‌وآمد بود.

همش باید می‌رفت بیمارستان، دارو می‌خرید، وسیله می‌خرید و از طرف دیگه داشت با اورژانس هماهنگ می‌کرد که بچه رو ببرن بیمارستان دولتی، چون اصلاً توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان خصوصی رو نداشتیم.

به ما گفته بودن بچه حداقل به حدود ۶۰ شب NICU نیاز داره؛ یعنی تقریباً دو ماه کامل باید توی ان‌آی‌سی‌یو می‌موند. هر شب هم حدود ۷۰ میلیون هزینه داشت و ما واقعاً توان پرداخت چنین مبلغی رو نداشتیم.

به خاطر همین، شوهرم با یکی از بیمارستان‌های کرج هماهنگ کرد و بچه رو برد اونجا.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

واقعیتش فقط می‌خواستم اون‌ها رو بپیچونم و به هر طریقی از اون تست فرار کنم. گفتن: «باشه، بیاریم برات تست بذاریم.» گفتم: «نه، می‌ترسم، نمی‌خوام. اول با دکترم صحبت کنید. اگه دکترم گفت تست رو انجام بدم، من انجامش می‌دم.»

خلاصه به دکترم زنگ زدن و گفتن: «یه مریض با این مشخصات و این شرایط اومده.» دکترم هم که از قبل در جریان بود و ما این داستان رو با هم هماهنگ کرده بودیم، گفت: «آره، بچهٔ این بیمار خیلی مریضه و ممکنه اگر به دنیا بیاد، از بین بره. الان مهم جون مادره. شما بستریش کنید تا من بیام و زایمانش کنم. این مادر خیلی داره عذاب می‌کشه و باید راحت بشه.»

ماما وقتی دید دکتر داره این حرف‌ها رو می‌زنه، بیشتر شک کرد و فهمید که یه داستان‌هایی بین ما هست. دیگه هر کاری کردیم، قبول نکرد. گفت: «نه، من اصلاً این بیمار رو بستری نمی‌کنم، به هیچ عنوان.»

بعد هم گفت قانونی وجود داره که بیمارستان‌های خصوصی، زیر ۳۲ هفته رو به هیچ عنوان نباید بستری کنن

خلاصه دکتر وقتی این شرایط رو دید، خودش تلفن کرد و گفت: «بیمار من رو بگید توی بیمارستان بمونه تا من بیام حالش رو ببینم، ببینم شرایطش چجوریه و…»

دیگه من منتظر موندم تا دکتر بیاد. وقتی دکتر اومد، جلوی بقیه هی من رو معاینه می‌کرد، فشارم رو گرفت و باهام حرف می‌زد. یه سری حرف‌ها هم می‌زد که من اصلاً نمی‌دونستم منظورش چیه. فقط متوجه شده بودم که داره جلوی اون‌ها الکی یه چیزهایی می‌گه و نقش بازی می‌کنه.
بقیه کامنت
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
نه من و نه شوهرم اصلاً حال خوبی نداشتیم. شما فکر کنید تمام آرزوهایی که دارید، یک‌باره بر باد بره.

من بارداری خیلی راحتی داشتم. همه حسرت می‌خوردن؛ نه ویار داشتم، نه حال بدی، نه شکمم خیلی بزرگ شده بود. همه‌چیز آن‌قدر خوب پیش می‌رفت که اصلاً باور نمی‌کردی من باردارم، چه برسه به اینکه قرار باشه بچه‌ام با چنین مشکلاتی روبه‌رو بشه.

یک‌دفعه، ماه هفتم، به این نتیجه رسیدم که شاید خدا می‌خواد من رو امتحان کنه؛ اون هم با بچه‌ام.

همه‌چیز خیلی سخت بود. اینکه بخوام بچه‌ام رو از دست بدم، سخت‌ترین چیز دنیا بود؛ ولی سخت‌تر از اون، این بود که بمونم و عذاب بکشم. بین یک دوراهی خیلی بد گیر کرده بودم.

قلبم مادر شدن رو می‌خواست. بچه‌ام رو می‌خواست، لگد زدن‌هاش رو می‌خواست، احساس کردنش رو می‌خواست. اما عقلم فقط حال خوب خودش رو می‌خواست؛ اینکه بچه‌ام عذاب نکشه، اینکه نیاد توی این دنیا و قرار باشه تا آخر عمرش درد و عذاب بکشه.

از طرف دیگه، حرف‌های دکترها خیلی روی من تأثیر گذاشته بود. می‌گفتن: «بچه‌ات قراره شبیه قورباغه باشه. بچه‌ات نمی‌تونه نفس بکشه. شاید سرش اون‌قدر بزرگ باشه که اصلاً نتونه سرش رو از بغلش بلند کنه.»

همه این حرف‌ها من رو ترسونده بود.
ق
مامان مهدیار🩵 مامان مهدیار🩵 ۶ ماهگی
افسردگی بعد زایمان من خداروشکر کوتاه بود اونم بخاطر لینکه خودم قوی بودم دیدم دارم بدبخت میشم خودمو نجات دادم
از روز سوم افسردگی من شروع شد
چرا چون شوهرم جاشو جدا کرد رفت توی هال خوابید مادرم اومد توی اتاق من تنهایی به بچه میرسیدم با شکم پاره و کمری داغون
میدیدم همه راحت خوابیدن من گریه میکردم از درد
مادرشوهرم که همیشه هروقت یادم میفته میگم خدایا هیچوقتتتت حلالش نمیکنم بابت اون گریه ها و افسردگیم واگذارش کردم به تو
روز سوم اومد خونه مادرم گلگی کرد که چرا شما منو دعوت نمیکنین بیام نوه ام رو ببینم ، بعد میخواستم بچه رو ببرم ازمایش زردی ، نظر شوهرمو برگردوند که این بچه رو از الان نبرین زیر امپول و دارو این هیچیش نیست زردی نداره انقدر با شوهرم باهام دعوا کردن که گریه میکردم جلوش و زار میزدم انگار شوهرم طلسم شده بود پا به پای مادرش با من دعوا کردن توی خونه پدرم جلوی مادرم
وای گریه هامو یادم نمیره بهم میگفتن تو عادتته باردارم بودی همش دکتر بودی همش پول خرج کردی😭دارم مینویسم گریه ام گرفته
اون گذشت روز پنجم بار اومد خونمون مادرش بار دعوا با پدر و مادرم که شما باید برای نوه تون جشن سر هفته بگیرین منم هفته بعد میگیرم
پدرمم میگفت وظیفه من نیست من چرا باید بگیرم سر اون دوباره دعوا کردم باهام
مادرم با پول خودش مراسم گرفت گف به پدرت نگو
ادامه کامنت اول
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
اومدیم بیرون
همون کف بیمارستان پشت در جفتمون نشستیم زمین
درمونده ترین حالت ممکن یه انسان بودیم
وقتی از بیمارستان زنگ زدن و‌گفتن حالش بده شوک‌خیلی بزرگی بهمون وارد شده بود

هم راضی ب عذاب کشیدنش نبودیم هم دیگه دلمون نمیومد که از دستش بدیم
دو راهی بزرگ‌و‌سخت
نمیدونستیم اصلا از خدا چی بخوایم
چیو دعا کنیم
فقط هی طلب بخشش میکردیم
همسرم به پهنای صورت اشک میریخت میگفت زهرا الان چیکار کنیم؟ ما باعث شدیم بچه اینطوری عذاب بکشه ما باعث و بانیشیم
خلاصه روزها همینطور میگذشت و‌بچه حالش بد تر میشد ک بهتر نمیشد
همش منو صدا میکردن از من ازمایش خون میگرفتن داروهایی که میخواستن ب بچه بزنن رو رو خون من تست میکردن اگر اوکی بود به بچه تزریق میکردن

سر بخیه هام خون‌میومد
بخاطر بدو بدو‌کردنا و پله پایین بالا کردن سر بخیه باز شده بود

حتی دلم نمیخواست برم دکتر زنان بگم اینطوری شدم
ب هیچکس نمیگفتم بخیه هام اینطوری شده ک منو نبرن دکتر
حس میکردم باید درد بکشم
باید منم عذاب بکشم

یه شب قبل تاسوعا بود
خیلی ناخواسته رفتیم یه هیئتی
یه علم کوچیک بود تو اونجا که یه پسر بچه ی ناز ۷،۸ ساله دورش میچرخید و هی تمیزش میکرد و پر هاشو مرتب میکرد
من هی نگاش میکردم و نمیتونستم چشم بردارم
یه دفه یه اقای مسنی اومد گفت دخترم برو از صاحب همین علم خواستتو بخواه
برو این علم اقا ابولفضله دست رد به سینه هیچکس نمیزنه

من زیاد اعتقادی نداشتم ، حتی خجالت میکشیدم تو جمعیت برم نزدیک علم و بخوام دست بکشم حس میکردم همه نگاهم میکنن
اما اقاعه انقد هی اصرار کرد رفتم نزدیک
پرچمشو تو دستم گرفتم چشمو بستم
هیچی نداشتم بگم ، روسیاه تر از اینی بودم که بخوام خواسته ای ازشون داشته باشم ، لال شده بودم نمیتونستم اصلا دعا کنم
مامان کیوت🩵👼🏻 مامان کیوت🩵👼🏻 ۸ ماهگی
سلام به همگی......🥹
یکی از معضلهایی که بعد از بارداریم به شدت داره منو اذیتم میکنه ، اینه که مثل قبل نمیتونم به خودم برسم و اهمیت بدم .... 🙃
.
حتی توی بارداری انقدر انرژیم پایین اومده بود ، که منی که هر روز پیاده روی میکردم ، یک روز درمیون بدنسازی میکردم ، هر روز کتاب میخوندم و پادکست گوش میکردم ‌و غذاهای سالم و رژیمی درست میکردم ، به پوستم میرسیدم ،. دیگه فقط فعالیتم شده بود تخت و مبل ......😖

به شدت هم پرخور و بی اراده شده بودم .......😩

خلاصه ،
امروز که سه ماه و بیست و چند روز از زایمانم میگذره ، احساس میکنم نیاز دارم به روتینم برگردم ... 🥸🥸
احساس میکنم از پرخوری خسته شدم و لذت هیکل قشنگ قبل از بارداریم از لذت خوردن بیشتره ......🙂🙂
این شد که برگشتم به دفتر to do list (تو دو لیست)
.
میخوام روزای اول از همین ۴تا کار شروع کنم تا کم کم مجددا بشن جزئی از زندگیم ....
و یواش یواش همه ی کارهای قبلیم که باهاشون آدم شادتری بودم رو انجام بدم...😊😊

هرچند میدونم با دوتا بچه قطعا سخته ....🥲🥲
اما من باید یه مامان قوی و شاد باشم و به خودم اهمیت بدم ...👩🏼‍🍼
هر روز میخوام درمورد رژیم و مکملام و کارهایی که میکنم اینجا بنویسم .... همراهم باشد🙏🏻🥰


زایمان
فرزندپروری
شیر خشک
واکسن
مامان هاکان مامان هاکان ۱۱ ماهگی
خیلی خسته ام دلم خواست اینجا تایپ کنم خالی شدم دام برا اتاق مجردیم تنگ شده برا آرامشی که داشتم برا تفریحاتی که میکردم برا حیاط بزرگ امون که صفا داشت هم رمستان هم تابستون به چایی که مامانم دم میکرد به بوی غذای مامان. به چرت های بعدظهر به شوخی با خواهرم به دعوا به داداشم آخ دلم چقدر هوای مجردی رو کرده فکر میکردم ازدواج کنم حالم بهتر میشه ناشکر نیستم. الان تو یه اپارتمانم دور از خانواده ام با یه بچه سه ماهه. که همش نق میزنه نمیخوابه. رفلاکس داره. حتی دوماهه نه شام دارم نه ناهار نه استراحت .گاهی وقتا شبا سرنق زدن بچه با همسرم دعوام میشه مثلا روز زن بود. خوشحال کا حداقل یه گل خریده دیروز دلم شکست .تقصیر منه بچه رفلاکس داره. چنان بخاطر گریه وبیماری بچه دستشو کوبید رو مبل که انکار به قلب من مشت زدن .نه تفریحی دارم. نه گردشی .حتی ماشین اش هم فروخته .تو این سرمای خلخال تو آپارتمان زندانی هم صحبت ام شده یه بچه ۳ ماهه .ناشکر نیستم ولی همیشه حس میکردم. مامان میشم لذت میبرم. ولی حس میکنم روز به روز تنهام. انکار فقط منو و دیوارهای خونه. .همه چی تکراری. کارم شده پوشاک عوض کردن اروغ گرفتن .نگران وزن بچه بودن .آخ دلم برا بغل مامانم تنگه دلم برا بچگی هام .باشگاه رفتنم یه خرید ساده تنگه .مگه یه آدم چقدر میتونه تو یه اتاق بمونه. زندانی هم با همه زندانی بودنش میره مرخصی .خودم خواستم .شاید جرمم مادر شدنه .شکرت خدا باز بزرگتو شکر
مامان سامیار🐻🤎 مامان سامیار🐻🤎 ۶ ماهگی
روز به روز وابستگیم به پسرم بیشتر میشه و حساس تر میشم روش اون اوایل پسرم گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم حتی افسردگی بدی گرفتم شرایط روحیم خیلی بد بود همه میگفتن بچه باید گریه کنه تا بزرگ بشه ولی من گوشم اینارو نمیشنید میگفتم نباید صدای گریه سامیار و بشنوم خیلییی اذیت شدم الان بهتر شدم ولی یه سریا که خودم احساس میکنم بچمو بد بغل کردن اعصابم بهم میریزه ناخودآگاه اخمام میره توهم و به یه بهونه ای میگیرم ازشون دست خودم نیست رو بچم حساس شدم از خانوادم دورم و خانواده همسرم اینجا زندگی میکنن،، یه وقتایی واقعا خسته میشم هم روحی هم جسمی شوهرم میگه به مادرم یا خواهرم بگو بیان کمکت یا تو برو اونجا یا تو هفته یه شب و خونشون بخوابیم که تو استراحت کنی ولی من میگم نه خودم از پسش بر میام کلا ادم سخت گیر و حساسی هستم دوست دارم خودم از تک تک لحظات بزرگ شدن بچم لذت ببرم هر چقدر هم سخت باشه امشب هم شوهرم میگه عید نتونستی هیچی بخری بچه رو بذاریم خونه مامانم بیا امشب بریم خرید کن میدونم بخاطر خودم میگه ولی من دلم نمیاد بچمو تنها بذارم همش احساس میکنم به من احتیاج داره گناه داره..🥲
شوهرم میگه خیلی داری سخت میگیری و خودتو اذیت میکنی اینجوری پیر میشی ولی من دست خودم نیست وابسته شدم به بچم کسی هست مثل من باشه؟ چیکار کنم این حساسیتم کمتر بشه؟