پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.

۳ پاسخ

اخ زهرا جان
گر نگهدار من آن است که من می‌دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد
خدا خودش خوب میدونه بنده هاشو چطور صبور بار بیاره

فدای دل شکستت برم عزیزم
الان کوچولوت حالش چطوره؟

فقط از خدا میخوام جای اون همه غم شادی رو مهمون دلت کنه وشفای گل پسرت رو بده. 😢😢😢😢

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
نه من و نه شوهرم اصلاً حال خوبی نداشتیم. شما فکر کنید تمام آرزوهایی که دارید، یک‌باره بر باد بره.

من بارداری خیلی راحتی داشتم. همه حسرت می‌خوردن؛ نه ویار داشتم، نه حال بدی، نه شکمم خیلی بزرگ شده بود. همه‌چیز آن‌قدر خوب پیش می‌رفت که اصلاً باور نمی‌کردی من باردارم، چه برسه به اینکه قرار باشه بچه‌ام با چنین مشکلاتی روبه‌رو بشه.

یک‌دفعه، ماه هفتم، به این نتیجه رسیدم که شاید خدا می‌خواد من رو امتحان کنه؛ اون هم با بچه‌ام.

همه‌چیز خیلی سخت بود. اینکه بخوام بچه‌ام رو از دست بدم، سخت‌ترین چیز دنیا بود؛ ولی سخت‌تر از اون، این بود که بمونم و عذاب بکشم. بین یک دوراهی خیلی بد گیر کرده بودم.

قلبم مادر شدن رو می‌خواست. بچه‌ام رو می‌خواست، لگد زدن‌هاش رو می‌خواست، احساس کردنش رو می‌خواست. اما عقلم فقط حال خوب خودش رو می‌خواست؛ اینکه بچه‌ام عذاب نکشه، اینکه نیاد توی این دنیا و قرار باشه تا آخر عمرش درد و عذاب بکشه.

از طرف دیگه، حرف‌های دکترها خیلی روی من تأثیر گذاشته بود. می‌گفتن: «بچه‌ات قراره شبیه قورباغه باشه. بچه‌ات نمی‌تونه نفس بکشه. شاید سرش اون‌قدر بزرگ باشه که اصلاً نتونه سرش رو از بغلش بلند کنه.»

همه این حرف‌ها من رو ترسونده بود.
ق
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
# پارت ۲
تا اون موقع نمی‌دونستم بیهوشیم چجوریه وقتی بردنم تو اتاق عمل وقتی برای اولین بار اتاق عمل و دیدم یجوری افتضاحی ترسیده بودم هوای داخل اتاق سرد جوری که من هم مضطرب بودم به لرزه افتاده بودم هربار هردکتر میومد تو اتاق آمپول برمیداشت میگفتم این ماله منه دکتر می‌گفت نه اون دکتر می‌رفت اون یکی میومد چون داشتن یه خانم دیگه رو عمل میکردن نفر اول بود تمام وسایل هاشون داخل اتاقی بود که من اونجا قرار بود عمل بشم خلاصه چندتا دکتر میرفتم میومدن همش می‌پرسیدم این ماله منه بیهوشیم رو کجا میزنید که دیگه دکترا و پرستارا همشون از این رفتارم خندشون گرفته بودن اینا میخندیدن من تو دلم فوش شون میدادم😂
خلاصه بعد اینکه سرم بهم وصل کردن فشارمو گرفتن ضربان قلبم و گرفتن کلی دم و دستگاه بهم وصل کردن ، دکتر بیهوشی منم اومد پرستار بهم گفت خانم بلند شو بشین گردنت رو پایین خم کن مچ پاتو بگیر اصلا هم تکون نخور همون موقع آمپولی که تو دست دکتر بیهوشیم رو دیدم اشکم در اومد همون سوزنی که تو سزارین برای زایمان سزارین میزدن برای منم وسط مهره های پایین کمرم زدن و بعدشم همون موقع پاهام به گز گز کردن افتاد.
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۶ ماهگی
سلام خانمای گل میخوام تجربه زایمانمو بگم.
پارت۱
از ۳۹هفته هر یه روز درمیون میرفتم بیمارستان برای معاینه تحریکی تا۴۰هفته اصلا دهانه رحمم باز نشد ۴۰هفته و ۲روز رفتم برای معاینه تحریکی گفتن یه فینگری ولی لگنت عالیه بیا برای nstدیگه دستگاه رو گذاشتن تقریبا یه ۴۰دقیقه دستگاه رو به شکمم وصل کردن بچم اصلا تکون نمی خورد دیگه سونو اورژانسی برام نوشتن رفتم انجام دادم بچم خداروشکرخوب بود جوابو اوردم گفتن اگه بخوای میتونی بستری شی به خواست خودت منم خیلی میترسیدم چون اصلا درد نداشتم دیگه رفتم با دکترم حرف زدم گفت بستری شم ۴۰هفته و ۴روز رفتم بیمارستان و کارای بستری رو انجام دادم با شوهرم خداحافظی کردم و وارد بخش زایمان شدم اونجا لباس پوشیدم و رفتم که برام سوند بزارن دکتر اومد و سوند وارد بدنم کرد درد وحشناکی داشت اون روز بهم قرص دادن یکم زیر دلم داشت درد میگرفت و ول میکرد دیگه سریع بهم سرم وصل کردن درد خفیفی داشتم اومدن معاینه و گفتن۳سانتم دکتر گفت خوب پیش رفتی حتما تاشب زایمان میکنی منم هی ورزش میکردم
مامان Angel Kocholo مامان Angel Kocholo ۱۳ ماهگی
پارت دوم روز زایمان
پنجشنبه ۱۶ مرداد بود از زیر قرآن رد شدیم رفتیم بیمارستان(امام حسین) دست و پاهام داشتن میلرزیدن از استرس یکم سردم بود نمیدونستم چی داره میشه آخه من خواهر ندارم تا حالا روند زایمان کسیو ندیده بودم برا همین خیلی میترسیدم نمیدونستم چی داره به سرم میاد
۳۹ هفته و ۲ روز بودم
ازم تست آمینوشور انجام دادن مطمئن شدن نشتی کیسه آب دارم بستریم کردن درحالی که حتی یکسانت هم باز نبودم
ماماهای شیفت بهم میگفتن خیلی زود اومدی شاید تا فردا طول بکشه زایمانت. بهم دستگاه nst وصل کردن و سروم اینا زدن بهم همه چی اوکی بود بعد حدود ۱ ساعتی که از رسیدگی هاشون گذشت دستگاه رو باز کردن گفتن پاشو راه برو تا دهانه رحمت باز بشه. بیمارستان خلوت بود یک یا دو نفر به جز من تو بلوک زایمان بودن
هم راه میرفتم هم اسکات میزدم تا ساعت حدودای ۱ الی ۱ونیم بود که معاینم کردن گفتن ۳_۴ سانت شدی زنگ زدن ماما همراهم اومد. تا برسه ساعت ۲ونیم شد کم کم دردام داشت شروع میشد ماما همراه بهم ورزش داد. سر بچه تو کشاله ران سمت راستم بود با ورزشهاشون سر بچه اومد پائین
خیلی تجربه سخت و شیرینی بود. درد خیلی اذیتم میکرد چقدر جیغ و داد میزدم🤣🤣🤣 )با خودم میگفتم اگه میدونستم زایمان اینهمه سخته غلط میکردم بچه بیارم)
مامان هیراد مامان هیراد ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دوم2️⃣
دیگه بعد ۴ سانت شدن اون سرم که به واژنم وصل بود رو برداشتن و از دستم سرم وصل کردن .دردای اصلی و شدیدم شروع شده بود که هی میگرفت و ول میکرد .وقتی میگرفت پشتم میگردم به تخت و سریع ماما همراهم پشتمو ماساژ میداد و خیلیی کمک میکرد که بتونم درد رو تحمل کنم و تا درد قطع میشد ورزش میکردیم اصلا با اون همه درد یدونه جیغم نزدم فقط دم و بازدم موقع دردها و خیلی با ورزش ها کمک کرد که زود دهانه رحمم باز بشه .انقد درد داشتم و مشغول ورزش ها شدم که ساعت رو نتونستم ببینم که دقیق کی ده سانت شدم فقط میدونم که زود فول شدم زود به زود میومدن معاینه و در آخر سر گفتن بله ده سانت شدی..با اون همه درد خیلیی خوشحال بودم که بلاخره بچم میاد و راحت میشم دیگه .ماما همراهم گفت دیگه از اینجا به بعد دست خودته من کارمو کردم بچتم کارشو کرده دیگه فقط باید موقع دردات زور بزنی...ممکنه تا چند دقیقه دیگه بیاد یا هم چند ساعت دیگه.منم با تموم قدرتم موقع دردام زور میزدم ولی انگار نه این بچه سرش اومده بود پایین ولی نمیومد..‌ماماها هر دفعه یکی میومد یکی دیگه رو میاورد و میگفتن خیلی عجیبه این خیلی خوب زور میزنه چرا نمیاد بعضیاشون میگفتن انگار درداش کمن که نمیاد هی میومدن دوز آمپول رو بالا میبردن ولی نه نمیومد که نمیومد😭
هی التماسشون میکردم تروخدا کمکم کنید چرا بچم نمیاد ...میگفتن دست توئه باید زور بزنی بچه بیشتر بمونه خفه میشه ...چند ساعتی بچم اونجا مونده بود و نمیومد هی تند تند ضربان قلبشو چک میکردن ...ماماهای اونجا همش با هم حرف میزدن که یعنی چرا ای خدا این زن چقد درد کشید خدایا خودت کمکش کن.
بعد ماماهمراهمم میگفت من مطمئنم این بچه وزنش زیاده که نمیاد ..
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۱۲ ماهگی
پسرم که بدنیا اومد ۲ روزش بود که دکتر گفت یه صدای اضافه ی تو قلبش شنیده میشه و ۵ روزگی برای زردی بیمارستان کودکان حکیم بستری شد و اونجا با انجام اکو و نوار قلب بهمون گفتن که پسرمون مشکل قلبی داره و اینکه ۲ بار دیگه هم برای زردی بالا بیمارستان بستری شد و سری آخر که برای زردی بستری شده بود اکسیژنش خیلی اومده بود پایین و بهش همش اکسیژن وصل بود و حتی بدون اکسیژن از دستگاه نمی‌تونست بیاد بیرون شیر بخوره اینقدر اکسیژنش اومد پایین که دیگه نمی‌توانست شیر بخوره و تو نای شلنگ انداخته بودن و بهش شیر میدادن و بعد ۸ روز که زردیش اومده بود پایین ولی حال قلبش خوب نبود پسرم رو فرستادن اتاق ایزوله و دکتر بهم گفت که بچه ات ۲ روز دیگه عمل قلب باز میشه دنیا روی سرم خراب شد پسرم با مشکل vsd و dorv
تو ۱۹ روزگیش ساعت ۸ شب عمل شد. و اون شب رو تا صبح هیچ خبری از حال پسرم بهمون ندادن و ما منتظر پشت در اتاق عمل تا صبح که بهمون گفتن عمل رو انجام دادن و منتظر نتیجه ان و پسرم رو بردن تو isu با کلی التماس و خواهش گذاشتن از دور برای چند دقیقه جیگر گوشه ام رو ببینم کلی شلنگ و دستگاه بهش وصل بود جیگرم آتیش گرفت الان با گفتن اینا دارم گریه میکنم که پسرم چه عذابی کشید روز بعد عمل بهمون گفتن که برای اینکه ریه بچه آب نیاورده باید یه شیرخشک مخصوص بخوره و ما باید بریم شیرخشک رو پیدا کنیم کل بیمارستانها و داروخونه های تهران رو گشتیم حتی تو شهرهای دیگه مثل سسندج مازندران مشهد خلاصه خیلی جاها گفتیم ولی جایی این شیر خشک رو نداشت و چه شبهایی رو تا صبح پشت موتور با شوهرم تو خیابونا بودیم و دنبال شیرخشک و چقدر خدارو صدا کردم که نگاهی به من و بچه ام بندازه
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۳ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۱ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_دوم

حدود ۵ ماهی از بارداریم گذشته بود که درد کمرم بیشتر میشد و به پیشنهاد دکتر استراحت میکردم و روزانه حداکثر نیم ساعت مجاز بودم پیاده روی کنم ولی من باز ترسیدم و خیلی فعالیت نمی‌کردم. تو طول بارداری گاهی فشارم رو چک میکرد و متوجه می‌شدم که به مقدار افزایش فشار دارم ولی هربار دکترم می‌گفت اوکیه. حتی یکبار دستگاه فشار رو ۲۴ ساعت بهم وصل کردن با اینکه چند بار فشارم می‌رفت رو ۱۳ ولی دکترم گفت خویه. رسید به آزمایش گلوکز که اونجا متوجه شدیم قندم خیلی از حد نرمال بالا رفته و انسولین رو شروع کردم و این شد شروع سختی های بیشتر بارداریم.

کل ایام عید و بعدش دیگه استراحت مطلق شدم از درد کمر و لگن نیمتونستم راه برم و شیاف پروژسترون هم شروع شد وقتی دکترم گفت خطر زایمان زودرس داری خیلی ترسیدم تو خونه دیگه کارهای خیلی سبک رو انجام میدادم چون فهمیده بودم یه دختر خوشگل تو راهی دارم سعی میکردم مراقبش باشم تا خدای نکرده آسیبی بهش نرسه.

اوایل اردیبهشت نفس تنگی داشتم مخصوصا شبها به پیشنهاد دکتر شب ها تا چند تا بالشت زیر سرم می‌دانستم که راحت تر نقس بکشم ولی درد قفسه سینه و خور و پوف هرروز بیشتر میشد و من کم کم بدنم شروع کرد به ورم کردن.

تو گوگل علائمی که داشتم رو سرچ میکردم رسیدم به کلمه پره اکلامپسی به دکترم که گفتم کلی بهم خندید و گفت نه نترس هیچی نیست و بچه داره بزرگ میشه و به قفسه سینه فشار میاره بخاطر همینه درد داری.
مامان پناه مامان پناه ۱ سالگی
#تجربه زایمان سزارین
خوب قبلش دکتر گفت یه چیز مقوی‌بخور من حلیم خوردم لباسای پناه رو جمع کردیم راهی بیمارستان شدم
تا رسیدم بردنم داخل nstازم گرفتن چند بار خوب نبود راه رفتم یه چیز شیرین خوردم دوباره راه رفتم بعد از دو ساعت گفت اوکیه
بردنم قسمت زایمان انژوکت وصل کردن برام دوبار پرستار وصل کرد رگم پاره میشد و خیلی درد داشت از این بزرگا
بعد زد توی یه رگ کوچیک تر خیلی درد کشیدم و سرم میومد درد‌داشت هرچی هم میگفتم عوض کن عوض نمیکرد
دیگه بهم گفت برو بخواب صبح میبریمت اتاق عمل
رفتم دراز کشیدم ولی خیلی استرس داشتم از سوند میترسیدم
پرستار هم سوند گذاشته بود جلو چشم تا قبل عمل وصل کنه
چون میگفتن درد داره و توی اینستا دیده بودم یه چیز بزرگیه
خلاصه سرم بهم زدن میخواستم بخوابم ولی نمیتونستم دل تو دلم نبود پناه بیاد ببینمش
دم دمای صبح بود که داشت خوابم میبرد
بیمارستان خاتم از نظر تمیزی و این که زایمان طبیعی و سزارین یه جا هست
بده برای بندریای عزیز
یه دختری رو آورده بودن درد‌داشت برای طبیعی اونقدر داد میزد که قلبم می‌لرزید کلی دعاش کردم زایمان کنه زودتر و خیلی بد بود درد داشت
خلاصه خواب کلا از سرم پرید