پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام

۱ پاسخ

همین حس تورو درک میکنم من حامله بودم خودم نمی‌دونستم رفتم اسب سواری یهو دل درد شدید شدم بازم به فکرم نرسید شاید حامله باشم هفته بعد دوباره رفتم همون درد اومد سراغم که روز بعد رفتم دکتر صدا قلبش شنیدم دکتر گفت ضربان قلبش ضعیفه بعد یهویی چیزی تو دلم تکون خورد گفت برو چیز شیرن بخور برگرد منم رفتم بیرون با کمر خمیده هیچکس همراهم نبود یهویی چیزی تو دلم تکون خورد رفتم دستشویی باکمک منشی خون ریزی شدید شدم چنان زیاد بود یه لحظه زیر دلم خالی شد حس کردم الان میمیرم بعد کمک منشی رفت پوشک اینا آورد دوباره سنو کردم دکتر گفت متعسفانه سقط شده هنوزم خودم نبخشیدم یک سال تمام براش گریه کردم احساس شرم میکردم احساس میکردم قاتل بچمم 😭

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :
خلاصه، از دو روز بعد زایمانم، تقریباً هر روز می‌رفتم بیمارستان. هر سه ساعت یک‌بار می‌تونستی بچه‌ات رو ببینی. مادرهای دیگه همه می‌اومدن برای شیردهی، پوشک عوض کردن و رسیدگی به بچه‌هاشون، ولی من هیچ‌وقت نمی‌تونستم این کارها رو انجام بدم؛ چون اصلاً اجازه نداشتم به بچه‌ام حتی دست بزنم. حتی نمی‌تونستم یک متر بیشتر بهش نزدیک بشم.

اگر مادرهای دیگه مثلاً یک گان می‌پوشیدن و یک ماسک می‌زدن، من باید دوتا گان می‌پوشیدم، دوتا ماسک می‌زدم و دستکش هم دستم می‌کردم. باید با فاصلهٔ خیلی زیادی از بچه‌ام می‌ایستادم، چون ممکن بود عفونت بگیره و هزار اتفاق دیگه براش بیفته. به من اجازه نمی‌دادن حتی نزدیکش بشم.

فقط از دور وایمیستادم و نگاهش می‌کردم. قفسهٔ سینه‌اش رو می‌دیدم که با چه شدتی بالا و پایین می‌رفت و چقدر سخت نفس می‌کشید. از دهنش شلنگ گذاشته بودن، به دماغش دستگاه وصل بود، چشماش بسته بود، سرش رو تراشیده بودن، سرم بهش وصل بود، به پاش هم یه سرم دیگه وصل کرده بودن و یه دستگاه دیگه هم روی بازوش وصل بود.

هزار جور سیم و دستگاه بهش وصل بود. اصلاً باورکردنی نبود. انقدر دستگاه و سیم به بچه وصل بود که بهم می‌گفتن: «نزدیک نشو، ممکنه یه‌دفعه دست یا پات به یکی از این دستگاه‌ها بخوره و چیزی قطع بشه.»

من فقط از دور نگاهش می‌کردم و گریه می‌کردم. دولا دولا ایستاده بودم. اونایی که زایمان سزارین کردن می‌دونن بعدش چه درد افتضاحی داری. انگار تمام وجودت داره می‌سوزه. اصلاً نمی‌تونی درست وایستی یا بشینی. ولی من با همون شرایط و با همون درد می‌رفتم اونجا، دولا می‌ایستادم و فقط نگاهش می‌کردم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
نه من و نه شوهرم اصلاً حال خوبی نداشتیم. شما فکر کنید تمام آرزوهایی که دارید، یک‌باره بر باد بره.

من بارداری خیلی راحتی داشتم. همه حسرت می‌خوردن؛ نه ویار داشتم، نه حال بدی، نه شکمم خیلی بزرگ شده بود. همه‌چیز آن‌قدر خوب پیش می‌رفت که اصلاً باور نمی‌کردی من باردارم، چه برسه به اینکه قرار باشه بچه‌ام با چنین مشکلاتی روبه‌رو بشه.

یک‌دفعه، ماه هفتم، به این نتیجه رسیدم که شاید خدا می‌خواد من رو امتحان کنه؛ اون هم با بچه‌ام.

همه‌چیز خیلی سخت بود. اینکه بخوام بچه‌ام رو از دست بدم، سخت‌ترین چیز دنیا بود؛ ولی سخت‌تر از اون، این بود که بمونم و عذاب بکشم. بین یک دوراهی خیلی بد گیر کرده بودم.

قلبم مادر شدن رو می‌خواست. بچه‌ام رو می‌خواست، لگد زدن‌هاش رو می‌خواست، احساس کردنش رو می‌خواست. اما عقلم فقط حال خوب خودش رو می‌خواست؛ اینکه بچه‌ام عذاب نکشه، اینکه نیاد توی این دنیا و قرار باشه تا آخر عمرش درد و عذاب بکشه.

از طرف دیگه، حرف‌های دکترها خیلی روی من تأثیر گذاشته بود. می‌گفتن: «بچه‌ات قراره شبیه قورباغه باشه. بچه‌ات نمی‌تونه نفس بکشه. شاید سرش اون‌قدر بزرگ باشه که اصلاً نتونه سرش رو از بغلش بلند کنه.»

همه این حرف‌ها من رو ترسونده بود.
ق
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه، سه‌شنبه من زایمان کردم و چهارشنبه رفتم خونهٔ مامانم. بدون اینکه کسی برام اسپند دود کنه، کسی برام گلی خریده باشه، گوسفندی قربونی کرده باشه یا اصلاً هیچ‌کدوم از چیزهایی که همیشه برای به دنیا اومدن یه بچه اتفاق می‌افته، هیچ‌چی نبود.

همه ناراحت بودن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌های من نگاه کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که اون بچه زنده مونده.

ما انقدر از دکترها شنیده بودیم که «این بچه محاله زنده بمونه و میمیره»، که اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودیم که اگر زنده موند، باید چی کار کنیم.

به خاطر همین، تمام برنامه‌هامون به هم ریخته بود. همه هنگ کرده بودیم. هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم. من یه طرف بودم، پدر و مادرم یه گوشهٔ خونه نشسته بودن و شوهرم هم مدام بین بیمارستان و خونه در رفت‌وآمد بود.

همش باید می‌رفت بیمارستان، دارو می‌خرید، وسیله می‌خرید و از طرف دیگه داشت با اورژانس هماهنگ می‌کرد که بچه رو ببرن بیمارستان دولتی، چون اصلاً توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان خصوصی رو نداشتیم.

به ما گفته بودن بچه حداقل به حدود ۶۰ شب NICU نیاز داره؛ یعنی تقریباً دو ماه کامل باید توی ان‌آی‌سی‌یو می‌موند. هر شب هم حدود ۷۰ میلیون هزینه داشت و ما واقعاً توان پرداخت چنین مبلغی رو نداشتیم.

به خاطر همین، شوهرم با یکی از بیمارستان‌های کرج هماهنگ کرد و بچه رو برد اونجا.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:
همزمان من و اون خانومی که زایمان کرده بود با من از ریکاوری اومدیم بیرون ، اون جلو تر از من رفت بیرون ، صدای خنده های خودشو شوهرش هنوز تو گوشمه شوهرش میخندید میگفت شبیه حودمههه به خودم کشیده ، چشم دنبال شوهرم بود ، دیدمش کنار اسانسور وایساده بود ، چشاش قرمز ، پیشونیش پر از عرق ، یه قدم اومد به سمتم بعد‌وایساد فقط نگام کرد ، جفتمون زل زده بودیم به هم دیگه ، چشامون پر از اشک بود ، هیچ حرفی نزد بهم فقط نگاهم میکرد
راستش اونجا خیلی دلگیر شدم ازش
من دلم میخواست بیاد دستمو‌بگیرع نازم کنه قربون صدقم بره اما اون فقط با غم نگاهم میکرد
چشامو بستم و تا وقتی که منو بردن تو اتاق چشمامو باز نکردم
وارد اتاق شدم دیدم تختای بغلم همه گل کنارشونه ، بچه هاشون بغلشون
وای روانی شدم
همونجا جیغ کشیدم
گفتم نمیخوام بیام تو این اتاق
گریه گریه جیغ پشت جیغ
دست خودم نبود ، الان شرمنده ام که مزاحم مامانا شدم و حالشونو بد کردم اما من اون لحظه نمیتونستم تحمل کنم
انقد جیغ زدم پرستارا هول شده بودن مامانم فقط گریه میکرد شوهرم از دور التماس میکرد ک زنمو نبرید اونجا
دیگه سوپروایزر سریع هماهنگ کرد منو بردن تو اتاقی که تختای بغل عمل زنان انجام داده بودن
مامان میراث👶🏻🩵 مامان میراث👶🏻🩵 ۷ ماهگی
نمیخام ناشکری کنم ولی واقعا دیگه به بچه بعدی فکر نمیکنم.نه بخاطر خستگیش بخاطر اینکه واقعا تحمل درد یا گریه شو ندارم.باز مخصوصا وقتی مظلومانه گریه میکنه میشینم باهاش گریه میکنم😓
تایمی باردار شدم که نه آمادگیشو داشتم نه واقعا به بچه فکر میکردم بعد بدنیا اومدنش افسردگی شدید گرفتم در حدی که میگفتم اصلا بهش شیر نمیدم یا میگفتم نمیخامش برا همین برا کولیکش که گریه های شدید داشت اصلا نارحت نمیشدم یا اهمیت نمیدادم و برام مهم نبود
ولی الااان میمیرممم براااش😭😭😭
و چقد عذاب وجدان میگیرم بابتش
البته سرزنش نمیکنم خودمو چون واقعا دست خودم نبود و خودمم شرایط درست درمونی نداشتم.
کاش بچها هیچ جاشون درد نگیره اصلا اذیت نشن🥲
هرکی میگه مادر بودن قشنگه تو این تایم ب شدت مخالفم باهاش
بنظرم عشق زیادی ادمو‌ دیوونه میکنه😑اگه میدونستم مادر بودن انقد ترسناکه اصلا به بچه فکر نمیکردم
خیلی نوشخار فکری دارم و این باعث‌میشه اصلا از لحظه لذت نبرم
شده کسی‌حسی که من دارم و‌داشته باشع یا فقط من دیوونم؟😑😑
😑
مامان سامیار🐻🤎 مامان سامیار🐻🤎 ۶ ماهگی
روز به روز وابستگیم به پسرم بیشتر میشه و حساس تر میشم روش اون اوایل پسرم گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم حتی افسردگی بدی گرفتم شرایط روحیم خیلی بد بود همه میگفتن بچه باید گریه کنه تا بزرگ بشه ولی من گوشم اینارو نمیشنید میگفتم نباید صدای گریه سامیار و بشنوم خیلییی اذیت شدم الان بهتر شدم ولی یه سریا که خودم احساس میکنم بچمو بد بغل کردن اعصابم بهم میریزه ناخودآگاه اخمام میره توهم و به یه بهونه ای میگیرم ازشون دست خودم نیست رو بچم حساس شدم از خانوادم دورم و خانواده همسرم اینجا زندگی میکنن،، یه وقتایی واقعا خسته میشم هم روحی هم جسمی شوهرم میگه به مادرم یا خواهرم بگو بیان کمکت یا تو برو اونجا یا تو هفته یه شب و خونشون بخوابیم که تو استراحت کنی ولی من میگم نه خودم از پسش بر میام کلا ادم سخت گیر و حساسی هستم دوست دارم خودم از تک تک لحظات بزرگ شدن بچم لذت ببرم هر چقدر هم سخت باشه امشب هم شوهرم میگه عید نتونستی هیچی بخری بچه رو بذاریم خونه مامانم بیا امشب بریم خرید کن میدونم بخاطر خودم میگه ولی من دلم نمیاد بچمو تنها بذارم همش احساس میکنم به من احتیاج داره گناه داره..🥲
شوهرم میگه خیلی داری سخت میگیری و خودتو اذیت میکنی اینجوری پیر میشی ولی من دست خودم نیست وابسته شدم به بچم کسی هست مثل من باشه؟ چیکار کنم این حساسیتم کمتر بشه؟
مامان هاکان مامان هاکان ۱۱ ماهگی
خیلی خسته ام دلم خواست اینجا تایپ کنم خالی شدم دام برا اتاق مجردیم تنگ شده برا آرامشی که داشتم برا تفریحاتی که میکردم برا حیاط بزرگ امون که صفا داشت هم رمستان هم تابستون به چایی که مامانم دم میکرد به بوی غذای مامان. به چرت های بعدظهر به شوخی با خواهرم به دعوا به داداشم آخ دلم چقدر هوای مجردی رو کرده فکر میکردم ازدواج کنم حالم بهتر میشه ناشکر نیستم. الان تو یه اپارتمانم دور از خانواده ام با یه بچه سه ماهه. که همش نق میزنه نمیخوابه. رفلاکس داره. حتی دوماهه نه شام دارم نه ناهار نه استراحت .گاهی وقتا شبا سرنق زدن بچه با همسرم دعوام میشه مثلا روز زن بود. خوشحال کا حداقل یه گل خریده دیروز دلم شکست .تقصیر منه بچه رفلاکس داره. چنان بخاطر گریه وبیماری بچه دستشو کوبید رو مبل که انکار به قلب من مشت زدن .نه تفریحی دارم. نه گردشی .حتی ماشین اش هم فروخته .تو این سرمای خلخال تو آپارتمان زندانی هم صحبت ام شده یه بچه ۳ ماهه .ناشکر نیستم ولی همیشه حس میکردم. مامان میشم لذت میبرم. ولی حس میکنم روز به روز تنهام. انکار فقط منو و دیوارهای خونه. .همه چی تکراری. کارم شده پوشاک عوض کردن اروغ گرفتن .نگران وزن بچه بودن .آخ دلم برا بغل مامانم تنگه دلم برا بچگی هام .باشگاه رفتنم یه خرید ساده تنگه .مگه یه آدم چقدر میتونه تو یه اتاق بمونه. زندانی هم با همه زندانی بودنش میره مرخصی .خودم خواستم .شاید جرمم مادر شدنه .شکرت خدا باز بزرگتو شکر
مامان پارسا مامان پارسا ۱۴ ماهگی
دوستان کسی بوده بچه ش فقط یکبار در روز شیر خودش رو می‌خورده ولی سینش خشک نشده و بعد از یک مدتی بچه دوباره به شیر مادر برگشته باشه؟
بچه با شیر خودم وزن نرگفت بعد از یک ماهگی... و در کل از همون اول فقط ۵ دقیقه می‌خورد و نیم ساعت بعد دوباره ۵ دقیقه و ...
زردی گرفت به شیشه دادیم خیلی دوست داشت.. ترسیدم که سینه رو نگیره دیگه بهش ندادم ولی شیر خودمو با غر و گریه و له له فقط پنج دقیقه میخورد... بعد از ۴۰ روزگی دکتر خیلی عصبانی شد و گفت وزنش کمه باید خشک بدی گفتم همینجوریشم با شیر من حالش خوب نیست مطمئنم اگر شیشه بدم یگه شیر منو نمی‌خوره
گفت اصلاً نخوره اصلاً مهم نیست... و همینطورم شد چون وزنش پایینه ما همیشه به شیر خشک میدیم روند مشخصی هم نداره
شیر خودمم می‌دادم وسطاش ولی الان که حدوداً ۱۰ روز از اون روز می‌گذره دیگه حتی اون یک ذره رو هم نمی‌خواد بخوره
من خیلی دوست دارم که هم شیر خودمو بخورم شیر خشک....
من با شیر دادن حالم خیلی خوب میشه
ولی متاسفانه از وقتی که کم شیر می‌خوره حالم م متناسب با اون بد شده نمی‌دونم چیکار کنم