روز به روز وابستگیم به پسرم بیشتر میشه و حساس تر میشم روش اون اوایل پسرم گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم حتی افسردگی بدی گرفتم شرایط روحیم خیلی بد بود همه میگفتن بچه باید گریه کنه تا بزرگ بشه ولی من گوشم اینارو نمیشنید میگفتم نباید صدای گریه سامیار و بشنوم خیلییی اذیت شدم الان بهتر شدم ولی یه سریا که خودم احساس میکنم بچمو بد بغل کردن اعصابم بهم میریزه ناخودآگاه اخمام میره توهم و به یه بهونه ای میگیرم ازشون دست خودم نیست رو بچم حساس شدم از خانوادم دورم و خانواده همسرم اینجا زندگی میکنن،، یه وقتایی واقعا خسته میشم هم روحی هم جسمی شوهرم میگه به مادرم یا خواهرم بگو بیان کمکت یا تو برو اونجا یا تو هفته یه شب و خونشون بخوابیم که تو استراحت کنی ولی من میگم نه خودم از پسش بر میام کلا ادم سخت گیر و حساسی هستم دوست دارم خودم از تک تک لحظات بزرگ شدن بچم لذت ببرم هر چقدر هم سخت باشه امشب هم شوهرم میگه عید نتونستی هیچی بخری بچه رو بذاریم خونه مامانم بیا امشب بریم خرید کن میدونم بخاطر خودم میگه ولی من دلم نمیاد بچمو تنها بذارم همش احساس میکنم به من احتیاج داره گناه داره..🥲
شوهرم میگه خیلی داری سخت میگیری و خودتو اذیت میکنی اینجوری پیر میشی ولی من دست خودم نیست وابسته شدم به بچم کسی هست مثل من باشه؟ چیکار کنم این حساسیتم کمتر بشه؟

۱۳ پاسخ

عزیزم اینجوری نابود میشی
نه قراره به بچه سخت بگذره نه قراره تو لذتت از بزرگ شدنش ناقص شه حالا ماهی یکی دوبار چه اشکال داره چند ساعت ازت دور باشه به کارات برسی
یکم به فکر خودت باش حتما

دقیقاااا مو به مو چیزایی که گفتی رو من هم اینطوریم
و با تجربه ای که سر دخترم دارم پیتونم بهت بگم سخت تر از این قراره بشه اگ بیخیال نشی یه بچه ای داری تربیت میکنی که قراره هر لحظه اضطراب جدایی از تورو داشته باشه گوشه گیر باشه ارتباط اجتماعی نداشته باشه و صد البته روابط انتقامی با بچه های دیگه داشته باشه
چون این بله سر خودم اومده بهت میگم بیخیال خیلی چیزا شو
من الان پسرم رو دارم نزدیک به دو ماهشه و خیلییییییییی سعی میکنم گذشته رو تکرار نکنم امیدوارم موفق باشم چون منم حیلی سخت گیر حساس و احساس میکنم جز خودم کسی بچمو دوس نداره
و منم از خانوادم دورم

منم همینم فک میکنم بقیه بچمو اذیتش میکنن احساس وابستگی دادم با دخترم این احساس دوطرفس دخترمم همین احساسو داره

تبریک میگم ، همسرت خیلی با فهم و شعوره🫠❤️❤️

منم دقیقا مثل توام
حتی یه ساعت هم نمیتونم جدا بشم ازش بعضی وقتا دوساعت میسپرم دست شوهرم که یکم بخوایم ولی تا صدای نقشو میشنوم میپرم میرم بالاسرش
منم باید خرید برم ولی دلم نمیاد بچه رو بزارم برم .
میخوام با خودم ببرمش 😂

منم دختر اولی مو ک نزدیک ۳سالشه حتی اینجوری حساس بودم میترسبدم بزارمش خونه مادرشوهرم و عموش ازیتش کنه.. و نمیزاشتم. الآنک این یکی اومده برام عادی شده

منم همینطورم،و اصلا توو کارهای شخصی م کار کسی دیگه ای قبول ندارم حتی مادرمو، چه برسه بخوام بچه مو بهش بسپارم، حتی مامانمم میاد خونم میگه بده من آروغ بگیرم یا بخوابونم میگم نه خودم انجام میدم، با اینکه عصبی میشم گاهی از نق زدن و بهونه هاش،اما باز دلم نمیخواد به کسی بسپارمش

چقدر منی....🥲💔

عزیزم کارت اشتباهه
منم دقیقا همین بودم برای بچه اول.
یعنی تا یکم سرفه میکرد من زار میزدم
خودم داغون کردم.همین حساس بودن پیر وافسردم کرد.
بچه به مادر شاد نیاز داره نه یه مادر افسرده وحساس.
وقتی بری بیرون خوش بگذرونی با حال خوب روحیه خوب به بچت می‌رسی.
بهت قول میدم اگر اینجوری ادامه بدی خیلی پشیمون میشی چند سال دیگه.

منم همینم حای شاید بدتر
از کنار بچم تکون نمیخورم
وقتی خوابه حتی
روزای اول اصلا نمیخوابیدم
فقط نگاهش میکردم
همیشه میترسم و استرسشو دارم

چرا خودتو اذیت میکنی عزیزم منم از خانوادم دورم ولی خونه مادرشوهرم طبقه پایینمونه بچمو خیلی وقتا میزارم پیشش میریم با شوهرم خرید و تفریح و رستوران ک روحیم خراب نشه دلمم تنگ میشه براش ولی خیالم راحته مادر شوهرم خیلی مراقبشه . گاهیم ظهرا میبرش خونشون من بخوابم . سخت نگیر بفکر خودت باش

خیلی داری سخت میگیری و بعدا با این همه به پسرتم اسیب میزنی با یه روانشناس صحبت کن

منم دقیقا اینجوریم با این تفاوت ک شوهرم متوجه اینا نمیشه

سوال های مرتبط