خانما خیلی اعصابم خورده دلم میخاد گریه کنم
کن بخاطر اینکه کیسه ابم پاره شد زایمان زودرس کردم و بخاطر نارس بودن گفتن باید ۲۴ ساعته حواستون باشه چون ریه هنوز کامل نبوده خیلی نیاز به مراقبت هست خلاصه من چون تنها نمیتونستم مامانم و مادرشوهرم اومدن کمکم که بشه بیدار موند حالا الان همچنان این روند ادامه داره اما مسئلم اینه که بخاطر این که میان و کمک میکنن خودشون و صاحب بچه من میدونن ینی من یه بوس نمیتونم بچم و بکنم امشب لپ بچم و کشیدم پدرشوهرم بلند با لحن جدی میگه یواااش خب اخه به تو چه ینی من اختیار بچه خودم و هم ندارم ؟؟؟؟
یا مولا میخام بچم و بلند کنم میگن یواش نیفته مراقب باش هی مادرشوهرم میگه اینکار کن اونکار کن ذر صورتی که اصلا هیچی از بچه داری بلد نبود و خودم و مامانم یادش دادیم حالا برا من شده استاااد واقعا اعصابم خورده از طرفیم میگم اگه بگم دیگه نیاد ممکنه نتونم خودم به تنهایی از پس بچه داری بر بیام خیلی حالم بده خیلی تو همه چی دخالت میکنن خسته شدم از اینکه تو هفته ۴ تا ۲۴ ساعت باید با مادرشوهر سر کنم دارم روانی میشم از دخالتشون پروبازیاشون بخدا اصلا دست به کار نمیزنه همین میشینه بچه بقل میکنه نگای در و دیوار میکنه هرچی میگم دوست ندارم بچم خیلی تو بقل بمونه بقلی بشه نمیفهمه از طرفیم میترسم نیاد یه وقت شب خابم ببره خیلی حالم بده نمیدونم چیکار کنم احساس میکنم یکم دیگه این شرایط ادامه پیدا کنه روانی میشم 😭😭😭😭

۸ پاسخ

عزیزم اولین چیز اینه که همه این اعصاب خوردیا رو ماها هم داشتیم. دقیقا عین تو. من اولین شبی که مادر شوهرم اومد فهمیدم بچه داری بلد نیست و دیدم کاری نمیکنه به شوهرم گفتم فردا به مامانت بگو لازم نیست، خودم میتونم. چند وقت مامانم پیشم بود ولی تا وقتی پیشم بود فکر نمیکردم تنها از پسش بر بیام. هفته اولی که رفت از استرس و بیخوابی مردم. اما گذشت و مسلط شدم به خودم.
تا وقتی با بچه ها تنها نشی اعتماد به تفسشو پیدا نمیکنی.
من بچه هام کولیک و رفلاکس هم داشتن، سخت گذشت ولی به هر حال گذشت.
مادرشوهرت بچه که بزرگتر بشه کمک حالت میشه، بذار نوزادیش که سخته بگذره، بعدا خیلی وقتا نیازه بچه هارو پیش یکی بذاری که کاراتو بکنی. بخاطر همین سعی کن به خوبی خوشی ازش خواهش کنی فعلا نیاد

با لحنی ک حقشه جوابشو بده می‌فهمه دخالت نکنه

اگر اینقدر تحت فشار روانی هستی بنظرم بگو دیگه نیان
یکم خودت تو نگهداریشون اذیت میشی که عادت میکنی کم کم منتهی روانت ارومه

بچت دیگه1ماهش شده فکرنمیکنم از لحاظ تنفس واینا مشکل پیدا کنه چرا بیخودی اعصاب خودتو خورد میکنی دیگه از آخر هفته بهشون خیلی محترمانه بگو دیگه نمیخوای مزاحمشون بشیو خودت میتونی به بچه برسی اعصاب خودتو راحت کن

چندهفته زایمان کردی

منم مادرشوهرم دو سه روز اومد خونم هیچکاری نکرد مامانم بنده خدا شب جا پهن میکرد صبح جمع میکرد صبحانه میآورد جمع میکرد مادرشوهرم همش خواب بود دیگه منم به مادرم گفتم بریم خونه خودمون به مادرشوهرمم گفتم لازم نیست دیگه بیاد خودمون از پسش برمیام اعصابم خیلی آروم تر شده توی همون دو سه روز داشتم روانی میشدم از این رفتاراش

نترس بچت ۲ملهش شده دیگه.
چند هفته به دنیا اومد؟
من بچه اولم ۳۴ هفته با وزن زیز ۲ونیم دنیا اومد منم ۲۲سالم بود و نوه اول بود همین حسها رو داشتم تا چند وقت سخت بود بعد به شرایط عادت کردم و تونستم تنهایی نگهداری کنم

این چند روز بگذره هرکی بره خونش درست میشه همه چی

سوال های مرتبط

مامان سامیار🐻🤎 مامان سامیار🐻🤎 ۶ ماهگی
روز به روز وابستگیم به پسرم بیشتر میشه و حساس تر میشم روش اون اوایل پسرم گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم حتی افسردگی بدی گرفتم شرایط روحیم خیلی بد بود همه میگفتن بچه باید گریه کنه تا بزرگ بشه ولی من گوشم اینارو نمیشنید میگفتم نباید صدای گریه سامیار و بشنوم خیلییی اذیت شدم الان بهتر شدم ولی یه سریا که خودم احساس میکنم بچمو بد بغل کردن اعصابم بهم میریزه ناخودآگاه اخمام میره توهم و به یه بهونه ای میگیرم ازشون دست خودم نیست رو بچم حساس شدم از خانوادم دورم و خانواده همسرم اینجا زندگی میکنن،، یه وقتایی واقعا خسته میشم هم روحی هم جسمی شوهرم میگه به مادرم یا خواهرم بگو بیان کمکت یا تو برو اونجا یا تو هفته یه شب و خونشون بخوابیم که تو استراحت کنی ولی من میگم نه خودم از پسش بر میام کلا ادم سخت گیر و حساسی هستم دوست دارم خودم از تک تک لحظات بزرگ شدن بچم لذت ببرم هر چقدر هم سخت باشه امشب هم شوهرم میگه عید نتونستی هیچی بخری بچه رو بذاریم خونه مامانم بیا امشب بریم خرید کن میدونم بخاطر خودم میگه ولی من دلم نمیاد بچمو تنها بذارم همش احساس میکنم به من احتیاج داره گناه داره..🥲
شوهرم میگه خیلی داری سخت میگیری و خودتو اذیت میکنی اینجوری پیر میشی ولی من دست خودم نیست وابسته شدم به بچم کسی هست مثل من باشه؟ چیکار کنم این حساسیتم کمتر بشه؟
مامان کیان مامان کیان ۵ ماهگی
مامان 💙آرتین💙 مامان 💙آرتین💙 ۲ ماهگی
خانمِ دوست شوهرم هررر موقععععع‌ هرموقع‌ میاد خونمون یا میریم خونشون هی بچمو از بغلم میگیره خیلی حس بدی بهم دست میده هی آه میکشه انگاری وقتی بچم بغلشه ، بغلشم میره خیلی بی قراری میکنه بچم ولی هی بالا پایین میکنش تا ساکت بشه دل و روده اش میاد تو دهنش پسرم یا میگه بده من راهش ببرم، بده من اروغشو بگیرم تو یاد نداری 😐 با اینکه خودش بچه نداره به من میگه یاد نداری که من ۳تا بچه بعد از خودمو داداشامو همش مامانم به من میسپردشون‌ فقط شیرشون میداد بعد این به من میگه یاد نداری😐😐😂، همش میگه بده بدده بغل من ، میخوام پوشکشو عوض کنم میگه بده من عوض کنم 😐 اخه من نمیخوام تو جای خصوصی بچه منو ببینی کیو باید ببینم ؟؟ 😐 دیگه امشب یه تشر کوچیک بهش زدم 😐 تا بلکه بفهمه هی میاد از بغلم میگیرتش بچمم هی گریه میکنه بغلش نمیده بغل خودم مثل این بچهای لج بازه خیلی رو مخمه یا حامله بودم میگفت هرموقع بچت لگد زد بگو دستمو بزارم روی شکمت، دائم خودش دستشو میزاشت روی شکمم خیلی بدم میومد حس بدی بهم دست میداد از این حرکتش چیزیم بهش نمیگفتم میگفتم ناراحت نشه یوقت الانم که بچم به دنیا اومده اینطوریه رفتارش

یینی نمیزاره طفلی بچم یک ثانیه بغل خودم باشه نمیزاره بعد شیر اروغشو خودم بگیرم همشو بالا میاره شیری رو که خورده

چیکارش کنم؟؟ کم از خانواده شوهرم داشتم رو اعصابم بودن اینم اضافه شد🙄 هی هر هفته میگه میام خونتون در هفته دو بار سه بار میان خیلی پروع بخدا انقدر از صبح اذیت میکنه بچم حوصله خودمم ندارم اینا هم میان تا ۱ ،۲ شب میشینن من چرت میزنم نشسته 😐 شوهرم مظلومه هربار میگن میایم میگه باشه بیاین چندبار بهش میگم‌از الکی بگو خونه نیستیم میگه زشته دیگه گفتن میان