خانمِ دوست شوهرم هررر موقععععع‌ هرموقع‌ میاد خونمون یا میریم خونشون هی بچمو از بغلم میگیره خیلی حس بدی بهم دست میده هی آه میکشه انگاری وقتی بچم بغلشه ، بغلشم میره خیلی بی قراری میکنه بچم ولی هی بالا پایین میکنش تا ساکت بشه دل و روده اش میاد تو دهنش پسرم یا میگه بده من راهش ببرم، بده من اروغشو بگیرم تو یاد نداری 😐 با اینکه خودش بچه نداره به من میگه یاد نداری که من ۳تا بچه بعد از خودمو داداشامو همش مامانم به من میسپردشون‌ فقط شیرشون میداد بعد این به من میگه یاد نداری😐😐😂، همش میگه بده بدده بغل من ، میخوام پوشکشو عوض کنم میگه بده من عوض کنم 😐 اخه من نمیخوام تو جای خصوصی بچه منو ببینی کیو باید ببینم ؟؟ 😐 دیگه امشب یه تشر کوچیک بهش زدم 😐 تا بلکه بفهمه هی میاد از بغلم میگیرتش بچمم هی گریه میکنه بغلش نمیده بغل خودم مثل این بچهای لج بازه خیلی رو مخمه یا حامله بودم میگفت هرموقع بچت لگد زد بگو دستمو بزارم روی شکمت، دائم خودش دستشو میزاشت روی شکمم خیلی بدم میومد حس بدی بهم دست میداد از این حرکتش چیزیم بهش نمیگفتم میگفتم ناراحت نشه یوقت الانم که بچم به دنیا اومده اینطوریه رفتارش

یینی نمیزاره طفلی بچم یک ثانیه بغل خودم باشه نمیزاره بعد شیر اروغشو خودم بگیرم همشو بالا میاره شیری رو که خورده

چیکارش کنم؟؟ کم از خانواده شوهرم داشتم رو اعصابم بودن اینم اضافه شد🙄 هی هر هفته میگه میام خونتون در هفته دو بار سه بار میان خیلی پروع بخدا انقدر از صبح اذیت میکنه بچم حوصله خودمم ندارم اینا هم میان تا ۱ ،۲ شب میشینن من چرت میزنم نشسته 😐 شوهرم مظلومه هربار میگن میایم میگه باشه بیاین چندبار بهش میگم‌از الکی بگو خونه نیستیم میگه زشته دیگه گفتن میان

۲۲ پاسخ

حقیقتا انقدر خستم جال ندارم بخونم ببینم چی میگی

من بودم رابطه رو تموم میکردم اگرم شوهرم اوکی نمیداد برای کات یجوری باهاشون رفتار میکردم ک بشه بار اخرشون دیگه نیان

بگو من دوس ندارم بچم بدم به کس و ناکس تا ناراحت بشه دیگه نیاد خونت

خب چه اشکال داره گناه داره بده بچرو بهش تا اروغش بگیره یا عوضش کنه .خودت بزار جای اون بنده خدا بچه نداشتی دیگران این رفتار باهات داشتن چکار میکردی درباره اینکه تا یک دو شب میان چراغونی هم اینو تایید نمی‌کنم واقعا

عزیزم اون دیگه حد ی دوستو رد کرده یعنی چی دستمو بزارم رو شکمت و....
خیلی مودبانه میتونس حد و مرضشو نشون بدی
مثلا میگه من آروغشو بگیرم برگرد بگو فک کنم این وظیفه مامان بچس هنوز مامانش نمرده کسی آروغشو بگیره
یا بغل میکنع بالا پایینش میکنه بگو شرمنده انگاری بچم اذیت میشه بعد رفتن شما همش گریه میکنه اینجوری کردنی
یا میگه تو بلد نیستی بگو نمیدونستم شما آموزش بچه داری یاد میدین حتما شرکت میکردم دوره هاتون

اعصابم خورد شد 😶

من بودم میگفتم تو میخای به من یاد بدی بکن بابا😖😂اوزگل😅

وا ینی انقد پررو که دسشو رو شکمت گذاشته شوهرتم هیچی نگفت یاحتی زنش😐😐😐به شوهرت بگو من از رفتاراش خوشم نمیاد نمی‌خوام باهاشون رفت آمد کنیم

بنظرم تقصیر خودته که این اجازه رو بهش دادی وگرنه چه لزومی داره دوست شوهرت دست بزنه شکمت حرکات بچه رو متوجه بشه این اصلا تو کتم نمیره 😐😐😑

چه خریه.
بگو به من بچه رو.کشتی ش.تا ناراحت شه و نکنه.
ببین میدونم ناراحت ش نمیکنی چون مهربونی ولی به این فکر کن که بچه ات از هرکسی تو این دنیا مهم تره.
چون میگی تجربه هم نداره یه وقت بندازه یا اشتباه کنه دردسرش و بدبختی ش برا خودته.پس اگه ناراحت هم شد به درک.بزرگ نیستش که بچه ات.نوزاده

مامانته یا خواهرت که نمیتونی قطع رابطه کنی،؟

وا مگه تعارف داری
من بچم بزور به خواهر خودم میدم
چه معنی داره
اصن خوبیت نداره با دوست رفت و امد کنی اونم زیاد مراقب شوهرت باش

دقیقا مادرشوهر منه ،از دستش دوباره اومدم خونه بابام
بخدا میترسم از حرصش افسردگی بگیرم

انشالله خدادامن اونم سبزکنه
بهت حق میدم منم حوصله اینجورآدمای رومخ وندارم یجوری که دلش نشکنه ازش فاصله بگیروسردبرخوردکن

بحق چیزای نشنوفته چقدر عجیب قریبن
فقط کات تمامممم

خیلی ریز جوری که بفهمه ولی انگار منظوری نداری بهش برسون که خوشت نمیاد
مثلا من یکی از فامیل هامون همیشه خدا داشت می‌گفت این کارو بکن اون کارو نکن یعنی من از دستش میخواستم جییییغ بزنم حالا ی بچه بیشتر ندارع اونم کوچیکه هنوز
ی بار گفتم به قول ابجیم هرکی ی بچه آورده فکر می‌کنه خدای تجربس دهن ادمو سرویس می‌کنه میخوای بگی بابا تو خوبی تو مادری کردن بلدی
دیگه از اون روز نظر میده ولی دیگه مثل قبل نیست که دهن ادمو سرویس کنه

چقد ادم پرو و بی ادبی که حد خودشو نمیدونه یعنی شوهرت ازین رفتاراش ناراحت نمیشه
بنظرم اجازه بهش نده و دو بار محکم جلوش وایسا تا دیگه به خودش اجازه نده مرتیکه پرو

بنظر من ارتباطات رو باهاش قطع کن یا یجوری رفتار کن ک نیاد خودش بهونه بیار همش بلکه بفهمه کمتر بیاد

واااا ولمون کن تورو خدا چه حوصله ای دارید شما یبا. دمشونو قیچی کنید و تمام

بنظرم کم کن رفت و آمدو میفهمم چ حسی داری

قطع رابطه=آرامش

بگو خونه نیستیم
همینطور هی بپیچونش

سوال های مرتبط

مامان زندگی مامان مامان زندگی مامان ۱۰ ماهگی
سلام مامانا بیاید یکم درد و دل کنیم
پسرم خیلی داره عادت میکنه به مادرشوهرم دارم دق می‌کنم دیگه اینقد که پیش اون آرومه پیش من نیست
خونمم طبقه بالا مادرشوهرمه شوهرم وقتی میبینه بچه بی قراری میکنه یازنگ میزنه مامانش بیاد بالا ببینه چشه یا میگه من میبرمش پایین توام بیا پایین
بعد همش مادشوهرم به بچم میگه مامان و پسرم و هی از این حرفا
یا وقتی میخوام پوشک عوض کنم سریع میاد خودش دیت به کار میشه میگه تو برو کنار خودم پوشک بچمو عوض می‌کنم تو بلد نیستی ( همشم گند میزنه یا به پشت لباس بچه یا زیراندازش یا اصلا زیر انداز نمیندازه چند روز پیش تشک منو به گند کشیده بود)😔
یا وقتی جایی میخوام برم میگه نه حق نداری بچه را ببرید هرجا میخواید برید خودتون برید من نگهش میدارم
بچم اینقد که برا اون میخنده برا من نمیخنده😔
دیشب شوهرم پیشش به شوخی بهم کفت نگا انگار تورو زیاد نمیشناسه مادرشوهرم زد زیر خنده ولی من جیگرم کباب شد با این شوخی
اومدم خونمون باشوهرم بحث کردم گفتم چرا اینجوری گفتی و اینا بعدم به مامانت بگو به بچه من نگه مامان بچم فقط یه مامان داره اونم منم شوهرم کلی بدش اومد بهم میگه حساس شدی و اینا بعدم میگه چرا دیشب که پایین خوابیدیم مامانم گفت تشک بچه را بیار بنداز پیش من بخوابه تو با تشر گفتی نه بیارش پیش خودم مامانم ناراحت شد منم گفتم باید بفهمه بچه باید پیش مامانش بخوابه بی مادر که نیست بچم
توروخدا شما باشید چکار میکنید؟
حالم خییییلیییی بده🥺🥺 توروخدا راهکار بدید چکار کنم
نگید نرو پایین چون من نرم اون میاد بالا میمونه🥺
یعنی میخوان بچمو ازم بگیرن؟🥺😭
مامان سامیار🐻🤎 مامان سامیار🐻🤎 ۶ ماهگی
روز به روز وابستگیم به پسرم بیشتر میشه و حساس تر میشم روش اون اوایل پسرم گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم حتی افسردگی بدی گرفتم شرایط روحیم خیلی بد بود همه میگفتن بچه باید گریه کنه تا بزرگ بشه ولی من گوشم اینارو نمیشنید میگفتم نباید صدای گریه سامیار و بشنوم خیلییی اذیت شدم الان بهتر شدم ولی یه سریا که خودم احساس میکنم بچمو بد بغل کردن اعصابم بهم میریزه ناخودآگاه اخمام میره توهم و به یه بهونه ای میگیرم ازشون دست خودم نیست رو بچم حساس شدم از خانوادم دورم و خانواده همسرم اینجا زندگی میکنن،، یه وقتایی واقعا خسته میشم هم روحی هم جسمی شوهرم میگه به مادرم یا خواهرم بگو بیان کمکت یا تو برو اونجا یا تو هفته یه شب و خونشون بخوابیم که تو استراحت کنی ولی من میگم نه خودم از پسش بر میام کلا ادم سخت گیر و حساسی هستم دوست دارم خودم از تک تک لحظات بزرگ شدن بچم لذت ببرم هر چقدر هم سخت باشه امشب هم شوهرم میگه عید نتونستی هیچی بخری بچه رو بذاریم خونه مامانم بیا امشب بریم خرید کن میدونم بخاطر خودم میگه ولی من دلم نمیاد بچمو تنها بذارم همش احساس میکنم به من احتیاج داره گناه داره..🥲
شوهرم میگه خیلی داری سخت میگیری و خودتو اذیت میکنی اینجوری پیر میشی ولی من دست خودم نیست وابسته شدم به بچم کسی هست مثل من باشه؟ چیکار کنم این حساسیتم کمتر بشه؟
مامان محمد مصطفی🐣 مامان محمد مصطفی🐣 ۱۴ ماهگی
سلام صبح بخیر
یه سوال میخواستم ببینم همسرای شماهم به بچتون خیلی حساسه؟؟؟
این موضوع داره اذیتم میکنه .
شوهرم خیلی به بچه حساسه
من ناخن پسرم همیشه میگیرم ولی خب پیش میاد با همون یکم ناخن تو خواب صورتش چنگ میگیره یعنی شوهرم خودش میکشه که چرا حواست نیست، وقت نمیزاری ،چرا این بچه صورتش اینجوری، حالا بخدا اندازه نخود یه خط کوچیک رو اینجوری میکنه .
با بغلش میکنم همش تذکر میده که بد بغل کردی اینجوری باید بغل کنی .
اصلااااا اجازه نمیده تنها با خودم خونه کسی ببرم .
یکی بغلش میکنه سریع تو‌جمع میگه خانوم بچه خوابش میاد بیا لطفا بخوابونش دیگه طرف خودش متوجه میشه
چون اون زمان پسر اندازه نعلبکی چشاش بازه
فکر کن طرف ۵ شکم زاییده بعد میگه اون بلد نیست بچه بغل کنه .
اصلا کلافم بخدا من اینجوری نیستم مادر شوهرم از راه دور برا زایمانم اومده بود من میگفتم این بنده خدا دیر به دیر بچه رو میبینه اجازه بدم یه دل سیر نوش بغلش باشه
بهم میگفت اجازه میدی حموم کنم گفتم بله چرا که بعد شوهرم‌میگه نه خطرنامه نمیتونی
من بهش گفتم مادرت ۲ تا بچه داشته ها میگه یادش رفته الان بلد نیست
میرفت حموم میگفت آب داغ نباشه ،
بچه نیوفته ،تو گوشش آب نره....
یا مادرشوهرم بغلش میکرد بهش شیر بده شوهرم غررررر افتضااااااح که خودت بچه رو بگیر شیر بده
چیکار کنم این حساسیت کم بشه
خیلی اذیت میشم اصلا برا بچه کاری میخوام بکنم استرس میگیرم
اجازه نمیده هیشکی بیاد خونمون جز مادر ،پدرا