افسردگی بعد زایمان من خداروشکر کوتاه بود اونم بخاطر لینکه خودم قوی بودم دیدم دارم بدبخت میشم خودمو نجات دادم
از روز سوم افسردگی من شروع شد
چرا چون شوهرم جاشو جدا کرد رفت توی هال خوابید مادرم اومد توی اتاق من تنهایی به بچه میرسیدم با شکم پاره و کمری داغون
میدیدم همه راحت خوابیدن من گریه میکردم از درد
مادرشوهرم که همیشه هروقت یادم میفته میگم خدایا هیچوقتتتت حلالش نمیکنم بابت اون گریه ها و افسردگیم واگذارش کردم به تو
روز سوم اومد خونه مادرم گلگی کرد که چرا شما منو دعوت نمیکنین بیام نوه ام رو ببینم ، بعد میخواستم بچه رو ببرم ازمایش زردی ، نظر شوهرمو برگردوند که این بچه رو از الان نبرین زیر امپول و دارو این هیچیش نیست زردی نداره انقدر با شوهرم باهام دعوا کردن که گریه میکردم جلوش و زار میزدم انگار شوهرم طلسم شده بود پا به پای مادرش با من دعوا کردن توی خونه پدرم جلوی مادرم
وای گریه هامو یادم نمیره بهم میگفتن تو عادتته باردارم بودی همش دکتر بودی همش پول خرج کردی😭دارم مینویسم گریه ام گرفته
اون گذشت روز پنجم بار اومد خونمون مادرش بار دعوا با پدر و مادرم که شما باید برای نوه تون جشن سر هفته بگیرین منم هفته بعد میگیرم
پدرمم میگفت وظیفه من نیست من چرا باید بگیرم سر اون دوباره دعوا کردم باهام
مادرم با پول خودش مراسم گرفت گف به پدرت نگو
ادامه کامنت اول

۵ پاسخ

دلیل حال بدت فقط شوهرت و خانوادشن اگه حمایت شده بودی اصلا این چیزا نبود چون کمک داشتی مادرت بوده ولی اونا باعث شدن حالت بد بشه حقم داری ازش نگذری توی این شرایط خاص ادم به حمایت نیاز داره نه دعوا

روز مراسم ینی دو روز بعدش باهامون دعوا کرد که لازم نیست مراسم بگیرین اومد در خونه پدرم اینا با مادرم دعوا کرد من شب قبلش با شوهرم دعوا کرده بودم رفته بود به مادرش گفته بود اونم اومده بود در خونه ما به مادرم گفته بود هرکسی پسرمو اذیت کنه اتیشش میزنم
حالا مادرم کوتاه نمیومد زنگ زد شوهرمو شست زنگ زد به پدرم
پدرم میگفت مراسمو بهم میزنم
شوهرم میگفت کوتاه بیاین زنگ بزنین ازهم دیگه معذرت خواهی کنین تموم بشه
تا پنج دقیقه اخر من نمیدونستم که شوهرم میاد مراسم یا نه چون گفته بود نمیام
خدا نگذره از همه شون
شوهرم و مادرش خیلی منو زجر دادن الانم به زور خودمو جنع و جور کردم اوایل حتی نمیخواستم پسرمو ببینم میگفتم چرا باید پسر این مردو من بزرگش کنم سختی هاشو تحمل کنم
به هرحال گذشت
من شوهرمو دوست ندارم مجبوری دیگه دارم میگذرونم خودش نمیدونه ک دوسش ندارم چون نه کمکم میکنه ن خوش اخلاقه اصلا دلم نمیخاد ببینمش
خیلی منو زجر داده بهش گفتم هیچوقت حلالش نمیکنم…..

نمی‌دونم چرا وقتی تاپیکتو پابه پا دارم میخونم احساس میکنم خودم نوشتمش گریم گرفت اونا باعث افسردگی من بعد زایمان شدن توو روز دوم زایمانم تا چهل روزگی پسرم با شوهرم کتک کاری داشتیم با شکم پاره مادر شوهرم باعثش بود بخدا هیچی نگفتم فقط گفتم زیر پسرم یه ملافه تمیز بنداز بچس عفونت میگیره بعد باعث شد شوهرم منو با شکم پاره و سینه ای که نوکش چاک خورده بود کتک بزنه حتی مادرمم کتک زدن خدا ازشون نگذره هیچ وقت نمیبخشمشون بخدا از قصد پدر شوهرمو آورد نشوند پیش منکه من نتونم دراز بکشم روز اول که اومدم خونه خودم خیلی درد داشتم به زور شیاف به بچم شیر میدادم انقد این کارو کرد تا زخمم عفونت کرد شدید خدایا من هیچی نمیگم خودت دیدی حق منو مادرم این نبود 😔💔

تو خیلی قوی مامانی
منم تو شرایط خوبی نبودم

واقعا شرایط سختی رو تحمل کردی تو یه مادر قوی هستی

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۳ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۲ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...