۳ پاسخ

عزیزم درکت میکنم کاملا
روزهایی که نیاز به همراهی و حمایت همسرت داشتی، حمایت و درک نشدی توی سخت ترین و مهم ترین اتفاق زندگیت🥲
اینروزها انقدر سخت و پرچالش برات هست که مرور کردن این اتفاقها همه چیز رو برات سخت تر میکنه.
کاری که من کردم این بود که روی بقای خودم و بچم کار کردم، غذا و خواب و محبت به بچم.
چنتا درگیری باهم خیلی بهت فشار میاره و چیزی رو هم درست نمیکنه.
بنظرم فعلا از این موضوع عبور کن و قانون بذار برا خودت، مثلا فقط نیم ساعت در روز به این موضوع فکر کن یا خودخوری و بنویس درموردش و بعد پاره اش کن یا بسوزونش. ولی در طول روز دیگه درموردش فکر نکن و فقط با نینی وقت بگذرون و بغلش کن و محبتش کن و اگر میتونی باهاش پیاده روی برو حالو هواتم عوض میشه

هر روز صبحا که بیدار میشم مثل یه فیلم جلوی چشامه همش گریه میکنم یعنی افسردگی گرفتم چیکار باید بکنم دلم برا بچم میسوزه اون خیلی کوچیکه اگه اون نبود خیلی وقت پیش خودمو خلاص کرده بودم از این زندگی نکبت

تمام طول راه رو تا بیمارستان گریه کردم درسته زایمان راحتی داشتم ولی هیچوقت کار شوهرم یادم نمیره بعدشم که تا اومدیم خونه بعد سه روز شوهرم با من دعوا کرد که تو با مادر و خواهرای من بد رفتار میکنی هم منو دعوا کرد به گریه انداخت هم به مامانم بی احترامی کرد از شوهرم بدم میاد ولی نمیدونم با این بچه چی کلر کنم

سوال های مرتبط

مامان فندق🌰 مامان فندق🌰 ۱ ماهگی
پارت پنجم 🌷
منم واقعا استرس گرفته بودم که نکنه کارام بمونه و هر روز بیشتر از دیروز کار میکردم ولی هیچ خبری نبود دکترم گفت که اگر تا 3 روز دیگه زایمان نکردم بازم برم معاینه بشم دفعه بعدی هم با استرس و ترس رفتم گفت که یک و سانت و نیم دهانه رحمم باز شده و روند خیلی خوبی دارم من از دفعه اولی که معاینه شدم شب و روز پیاده روی میکردم یعنی جوری بود که دیگه هر روز کارم شده بود التماس به خدا چون دیگه پاهام توان نداشتن پشت زانو هام از شدت درد نمیزاشت بخوابم توی این فاصله ماما هم دوبار ازم خبر گرفت که چه طور اوضاعم دوباره رفتم معاینه تحریکی پیش دکترم چون مامام رفته بود مسافرت تهران و اصلا براش مهم نبود که ممکنه من هر لحظه زایمان کنم تازه بهم میگفت که نرم پیش دکترم وایسم تا اون بیاد خلاصه من رفتم پیش دکتر و اوضاعم هیچ تغییری نکرده بود من شروع کردم خوردن روغن کرچک آناناس و آب هویج نمی‌دونم خرما هر چی که باعث بشه دردم شروع بشه هر روز دوش آبگرم اسکات میزدم انواع ورزش ولی هیچ خبری نبود ماما همراهم از مسافرت برگشت و بهم زنگ زد که برم مطبش من خیلی نامید شده بودم ازش چون اصلا پیگیری خوبی نداشت و حس کردم اصلا بدردم نمیخوره مامانم گفت که بیا بریم پیشش شاید کاری برات کرد آخه بهم گفت تا من بیام دو روزه کاری میکنم زایمان کنی رفتم پیشش گفت یک سانت و نیم به زور بازی و باید صبر کنی تا ببینیم کی دردت میگیره من توی اون مدت چهار بار معاینه شدم کلی کار کرده بودم واقعا عصبی شده بودم و همش غصه می‌خوردم روز بعد منشی دکترم زنگ زد که چرا نیومدم مطب منم گفت رفتم پیش ماما بهم گفت که سه روز بعد یعنی روز چهار شنبه برم پیش دکتر
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۳ ماهگی
سلام
امروز پسرم یه ماهه شد
و من این تازه می‌خوام از زایمانم بگم
برای کسایی که خدایی نکرده تو شرایط من هستند و درست تصمیم بگیرن
اینقدر از زایمان طبیعی خوب شنیده بودم و از سز میترسیدم که نگو
تا هفته های آخر بچه نچرخیده بود و من همش دعا میکردم و استرس داشتم ک سرش بیاد تو لگن
ک اومد ..
من از هفته ۲۹ تا ۳۶ تقریبا استراحت بودم چون خطر زایمان زود رس تو هفته ۲۹ داشتم اونم بخاطر استرس و دعوایی که خانواده شوهر بهم دادن
بعد از اون شروع کردم ب ورزش و پیاده‌روی
ماما همراه گرفتم ک خیر نبینه ایشالا ..
نزدیک هفته‌چهل شدم
اما خبری از درد و باز شدن نبود
گفتن یک سانت شدی و دو هفته تو یک‌سانت بودم با وجود اینکه کلی پیاده‌روی میکردم
یک‌روز در میان دکتر بهم گفته بود ان اس تی بده
و همش استرس داشتم ک‌نکنه مدفوع کنه و..چرا حرکتش کم میشه چرا ..خیلی استرس داشتم
دور روز مونده بود ک چهل و تموم کنم رفتم سونو تا خیالم راحت بشه
اونجا متوجه شدم بچه وزنش زیاد شده
۳/۹۰۰ بود
و من اینجا بود ترسیدم که حالا چجور طبیعی ب دنیا بیاد
ماما همراه گفت ن میشه نترس خیلی ها بودن بیشتر از این و..
مامان جوووجه🐣 مامان جوووجه🐣 ۵ ماهگی
ادامه سزارین و nicu
من فردای زایمانم مرخص شدم ولی نرفتم خونه با شوهرم دوتایی موندیم بیمارستان چون اتاق مادران کسی نبود دوتایی اونجا موندیم(اینم بگم تو اتاق مادران wcنبود منم نمیدونستم کجاس و بشدت احتیاج داشتم مجبوری رفتم ایرانی اخ نگم از دردش که نشستم ولی نمیتونستم پاشم فقط دعا میکردم نیفتم زمین چون تنها بودم وکسی هم پیشم نبودبا بدبختی بلند شدم )،شوهرم گفت دکتر اینجوری میگه فردا انتقالش بدیم اون بیمارستان من میگفتم خطرناک نباشه گفت نه از طرفی اگه مجبور باشیم ۱۰ روز هم بستری نگه داریم اینجا میشه ۷۰۰ میلیون کلی فکر کردیم و تصمیم گرفتیم انتقال بدیم،دوشب بیمارستان خصوصی nicu شد ۱۴۰ میلیون ،فرداش امبولانس کد گرفتیم یعنی امبولانسی که دکتر و تجهیزات داره برای انتقال بیمار،اومدن و بردیم بیمارستان دولتی،من با اون بخیه ها با اون درد وحشتناک دنبال امبولانس دوییدم که فقط برسم به بچم هنوزم که هنوزه نمیدونم خدا تو اون لحظه چه توانی بمن داد که من اونجوری میدوییدم
ادامه پارت بعد
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۸
بعد از چند ساعت هم که راه رفتم راه رفتنش خیلی سخت بود چون احساس می‌کردم که اون قسمت بخیه‌ها پوستش داره کشیده می‌شه احساس می‌کردم بخیه‌ها داره باز میشه بعد از اون هی مدام میومدن از من می‌پرسیدن که دستشویی رفتم یا نه که چون هر بار جواب منفی بود برام شیاف گلیسیرین گذاشتن و بعد که دیدن اون هم جواب نداد بهم شربت لاکسی ژل دادن و بهمم گفته بودن که حسابی چیزهای ملین بخورم حالا که همه اینا رو استفاده کرده بودم شدیداً اسهال شده بودم و همین قضیه داشت به بخیه‌هام فشار می‌اومد حالا بهم یه قرص دادن که اسهالم بند بیاد که باز هم اون افاقه نکرد و من تا دو هفته بعد از زایمان شدیداً اسهال بودم تقریباً دو روز توی بیمارستان بودم و بعد از اون تازه موقع مرخص شدن سردردام شروع شد که خیلی سردردای شدید و بدی بود مسکن هم بهم ندادن گفتن دکتر برات شیاف نوشته همونو استفاده کن رفتم خونه و خب قاعدتاً چون اسهال بودم نمی‌تونستم از شیاف استفاده کنم چون بدتر می‌شد