۷ پاسخ

ماشالله ماشالله خداحفظش کنه براتون عزیزم😍 انشالله همیشه صحیح و سالم باشین🧿

خدا برات حفظشون کنه چه ناز خوابیده

عزیزم
قدمش مبارک باشه
خدا حفظش کنه چ نازه🥰

وای منم حرکاتش کم شده برم سونو

۳۵هفته چراعزیزم؟

الهی عزیزم خدا حفظش کنه برات
مادر شدن سخته اما قشنگه

شب قبل سزارین آمپول رو زدم

سوال های مرتبط

مامان نُقل مامان نُقل ۷ ماهگی
فقط توی ذهنم گفتم خدایا خودمو بچمو به تو میسپارم ، فکر میکردم میمیرم اون شب ، رفتم توی اتاق عمل به دیوار خیره شدم امپول زدن و همه کار کردن شکمو پاره کردن و بچه رو دنیا اوردن و شستن و اوردن گذاشتنش روی صورتم و من هنوز مات و مبهوت به دیوار نگاه میکردم و باورم نمیشد اینقد شب سختی داشته باشم ، خداروشکر بچم دستگاه نرفت و نخورده بود و سالم بود ، سه روز بیمارستان بستری بودم ولی من از سزارین وحشت داشتم ، از اون ماساژ شکمی از این نقاحت از همه چیزش ، خلاصه که بچه دنیا اومد و همه چیز اوکی بود و من حتی بعد از سزارین هم صدام در نیومد ، حتی همین الان هم که هنوز درد دارم صدام در نمیاد ، از روزی هم که اومدم خونم سرپام یه روز هم نخوابیدم ، روزای سختی بود اینقد سخت بود که خیلی چیزا شو یادم نمیاد ، من کلن اینطوری ام که وقتی یه اتفاق خیلی بد برام میوفته فراموشی میگیرم ، فراموشش میکنم خیلی چیزاش یادم نمیاد ، اینقد هی این خاطره برام کمرنگ میشه که همین الان باورتون اگه بشه من واقعا یادم نمیاد بعد از اتاق ریکاوری که اومدم بیرون ، بعدش چیشد ، من حتی شیاف هم نمیتونستم بزارم چون مامانم باید برام میزاشت روم نمیشد و نمیدونستم پمپ درد میشه بزاری ، خلاصه که بدترین و بهترین شب زندگیم همون شب بود ، ساعت ۹ شروع شد و ۹ و نیم پسرم دنیا اومد ولی اون نیم ساعت قد یک روز برام گذشت...
مامان اِلارا🦋🫶🏻 مامان اِلارا🦋🫶🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان من پارت آخر🥲
بعد از ۳روز بیمارستان بودن مرخص شدم ولی نینیم زردی داشت آوردیمش خونه خوب بود ولی لحظه به لحظه زردیش بیشتر میشدولی همه میگفتن نبر دکتر عادیه ولی من نگران بودم و بعد ۳روز بردیمش دکتر دکتر گفت زردیش ۱۷درجست من همینجوری شوکه شده بودم چون ۱۷درجه خیلی بالا بود و دکتر. گفت یا باید بیمارستان بستری بشه و یا باید دستگاه بگیری تو خون بزاری ۳روز زیر دستگاه باشه خیلی برام وحشتناک بود ولی گرفتم و آوردم خونه بچه رو بزارم تو دستگاه چون خودم شرایطم خیلی بد بود و نمی‌تونستم بیمارستان بستری کنم و اولش خیلی گریه کردم واسه بچم دلم می‌سوخت تو دستگاه آروم نبود موقعی که چشم بندو براش میزدم انقد گریه میکرد بدش میومد و من بیشتر حالم بد میشد من یه مادر بودم و واقعا موقعی که من گریه میکردم قشنگ متوجه می‌شدم اون خیلی بدتر میشه پس سعی کردم خودمو نبازم واسه این چیزای کوچیک چون من راه پر پیچ و حمید قراره داشته باشم و باید یه مادر قوی باشم...
و نینی رو گذاشتم تو دستگاه واقعا اونجوری که فکر میکردم نبود خیلی راحت بود البته بعد اینکه یاد گرفتم سخت بود ولی من فکر میکردم خیلی اذیتی بیشتری داره واسه بچه ولی خلاصه من سعی کردم شرایطو واسه خودم قابل تحمل تر کنم گذشت و الان نینیمو ۴۵ساعت تو دستگاه گذاشتم و باید برم ببینم انشاءالله نتیجش چی میشه🥲