اومدیم بیرون
همون کف بیمارستان پشت در جفتمون نشستیم زمین
درمونده ترین حالت ممکن یه انسان بودیم
وقتی از بیمارستان زنگ زدن و‌گفتن حالش بده شوک‌خیلی بزرگی بهمون وارد شده بود

هم راضی ب عذاب کشیدنش نبودیم هم دیگه دلمون نمیومد که از دستش بدیم
دو راهی بزرگ‌و‌سخت
نمیدونستیم اصلا از خدا چی بخوایم
چیو دعا کنیم
فقط هی طلب بخشش میکردیم
همسرم به پهنای صورت اشک میریخت میگفت زهرا الان چیکار کنیم؟ ما باعث شدیم بچه اینطوری عذاب بکشه ما باعث و بانیشیم
خلاصه روزها همینطور میگذشت و‌بچه حالش بد تر میشد ک بهتر نمیشد
همش منو صدا میکردن از من ازمایش خون میگرفتن داروهایی که میخواستن ب بچه بزنن رو رو خون من تست میکردن اگر اوکی بود به بچه تزریق میکردن

سر بخیه هام خون‌میومد
بخاطر بدو بدو‌کردنا و پله پایین بالا کردن سر بخیه باز شده بود

حتی دلم نمیخواست برم دکتر زنان بگم اینطوری شدم
ب هیچکس نمیگفتم بخیه هام اینطوری شده ک منو نبرن دکتر
حس میکردم باید درد بکشم
باید منم عذاب بکشم

یه شب قبل تاسوعا بود
خیلی ناخواسته رفتیم یه هیئتی
یه علم کوچیک بود تو اونجا که یه پسر بچه ی ناز ۷،۸ ساله دورش میچرخید و هی تمیزش میکرد و پر هاشو مرتب میکرد
من هی نگاش میکردم و نمیتونستم چشم بردارم
یه دفه یه اقای مسنی اومد گفت دخترم برو از صاحب همین علم خواستتو بخواه
برو این علم اقا ابولفضله دست رد به سینه هیچکس نمیزنه

من زیاد اعتقادی نداشتم ، حتی خجالت میکشیدم تو جمعیت برم نزدیک علم و بخوام دست بکشم حس میکردم همه نگاهم میکنن
اما اقاعه انقد هی اصرار کرد رفتم نزدیک
پرچمشو تو دستم گرفتم چشمو بستم
هیچی نداشتم بگم ، روسیاه تر از اینی بودم که بخوام خواسته ای ازشون داشته باشم ، لال شده بودم نمیتونستم اصلا دعا کنم

۴ پاسخ

عزیزم انقد قشنگ مینویسی انگار دارم یه رمان با نویسنده باتجربه را میخونم
انشاالله که خدا شفای پسرتو به دست حضرت عباس امضا کنه خوده آقا ضامن بشن 🥺🤲
حتما اگه تونستی یه رمان بنویس مطمئن باش طرفدارای زیادی را ب خودت جذب میکنی

وای اشک تو چشمام پیچید😭

وای موهای تنم سیخ شد شاید اون آقا امام زمان بوده🥹

الهی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان فندق مامان فندق ۵ ماهگی
سلام مامانا
اومدم از تجربه تلخم از زایمان و بخیه بگم که انشالله درس عبرت بشه و کسی مثل من گرفتار نشه
سه ماهه زایمان کردم و امروز بعد از سه ماه بالا از شَر بخیه هام راحت شدم‌....سه ماااه تموم گرفتار بودم و یه روز خوش نداشتم از دست بخیه هام...خب بریم سراغ تجربه تلخم که از سر ندونم کاری و ناآگاهی گرفتار کردم خودمو
داستان از این قراره که من سر رایمان خیلی پارگی داشتم و این باعث شده بود خیلی بخیه بخورم(زایمانم طبیعی بوده)
جونم براتون بگه که اصلااا رعایت نکردم و سر ۱۰روز بخیه هام کامل باز شده و شروع گرفتاری هام از اون روز بود
به دکتر مراجعه کردم و گفت میتونی بخیه نکنی و خودش جوش بخوره ولی من ترجیح دادم بخیه کنم یک هفته صبر کردم و بعد رفتم مجدد بخیه کردم بازم درست رعایت نکردم و بخیه هام باز شده بود مجدد رفتم و باز برام بخیه زد...گذشت تا بخیه های بیرونم جوش خورد و فکر کردم نیاز نیست رعایت کنم...چشمتون روز بد نبینه کل بخیه های داخلیم باز شده بود و من از درد و سوزش حتی نمیتونستم بشینم یمدت که گذشت دوباره برای بار چهارم تصمیم گرفتم بخیه کنم(اخه اوضاع بدنم خیلی ناجور شده بود و از این موضوع افسردگی گرفتم)
یمدت گذشت موندم تا بدنم یخورده ترمیم شه و دوباره برم برا بخیه
اما این دفعه فرق داشت
دیگه خواستم با آگاهی برم جلو که باز گرفتار نشم(بعد سه بار تازه یادم اومد باید با آگاهی برم جلو😅)کلی تحقیق کردم ...همه ‌ی باید و نباید ها رو هزار بار با خودم مرور کردم و رفتم برا بخیه و خداروشکر بعد از ۴هفته کامل خوب شدم
همه‌ی باید و نبابد ها رو پایین براتون توضیح میدم که انشالله کسی مثل من گرفتار نشه❤️
بخیه زایمان طبیعی شیرخشک پوشک واکسن
مامان مریم مامان مریم ۶ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
۴روز بعد از عاشورا بود که رفته بودم‌بالا سر بچه ، حس کردم دستگاها هی الارم میدن
ب پرستار گفتم ضربان قلب بچه خیلی بالا نیست؟؟؟
نگاه کرد
گفت تو برو بیرون ما حواسمون هست
شک کردم بهش
چرا منو بیرون میکنه
۱۰ ثانیه نگذشته بود یهو داد زد تو برو بیروووون
بعد سریع گوشیو برداشت یه کدی رو زد و گفت تیم احیا بیان سریع

قلبم اومد تو‌دهنم
برگشتم دیدم همه دستگاهای بچه داره صدا میده
همشون قرمز شدن
بچه کبود شده
سیاه سیاه بود
قفسه سینش به زور بالا پایین میرفت
خدماتی اونجا یه خانوم مهربونی بود سریع اومد منو به زور بغل کرد کشون‌کشون برد بیرون
من لال شده بودم
فقط نگاه میکردم
منو‌برد بیرون انداخت رو صندلی دمه اسانسور
من فقط نگاش میکردم مثل دیووونه ها
خدماتی گریه اش گرفت بغلم کرد
بدون اینکه پلک بزنم اشکام میریخت
اسانسور باز شد یه تیم با کلی دستگاه دوییدن ب سمت nicu
دیگه گفتم بچه ام مرد ، تموم شد
چشامو‌بستم گوشامو‌گرفتم
نمیخواستم بشنوم و ببینم
نمیدونم چند دقیقه گذشت ک دیدم یکی داره دستامو‌ب زور از روی گوشم‌برمیداره
بهم گف خوبه خوبه‌نگران نباش برگشت
اینو ک گفت یهو ترکیدم
داد میزدم گریه میکردم
جیغ جیغ
طوری که از طبقه پایین و بالا پرستارا اومدن تو راهروی ما ببینن چی شده
چند دقیقه گذشت دیدم شوهرم رسیده
بعدا فهمیدم ب محضی که بچه حالش بد شده یکی زنگ زده گفته بیا بچه ات داره تموم میکنه خانومت حالش بده

بیچاره نفهمیده بود چطوری مسیر ۲۰ دقیقه ای رو تو ۱۰ دقیقه بیاد

تا اومد خدماتی بهش گفت حال بچه خوبههه برگشتش
نگران نباش
اینو که گفت شوهرمم زد زیر گریه
ما زن و شوهر کف زمین بیمارستان‌همدیگه رو بغل کرده بودیم زار میزدیم بقیه هم بالا سرمون گریه میکردن
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶

درباره دستش جلو تر توضیح میدم از‌ روند زایمان بگم فعلا
همین که دخترم گریه کرد
دکتر کمم و فشار داد و به زور جفت و خارج کرد
دکتر شروع کرد به بخیه زدن دیگه
موقعه به دنیا اومدن صدای قیچی و شنیدم که پرینه رو قیچی کرد ولی متوجه نشدم
یه آمپول دیگه زد که سر بودم سر قبلی اونم متوجه نشدم
یه بیست دقیقه طول کشید بخیه…
گفتن دو ساعت باید توی ریکاوری باشی و همسرم و صدا زد که بیاد پیشم…
همون لحظه ای که به بچه به دنیا اومد اینقدر راحت شده بودم و حس خوبی داشتم، احساس خیلییی قوی بودن میکردم با اینکه موقعه خروج بچه حس میکردم یه تریلی افتاده روم و نمیتونم بیرون بیام از زیرش…
با اینکه میگفتم من غلط کنم دیگه حتی پیش شوهرم بخوابم که حامله شم
بازم حاضر بودم انجامش بدم
همین که دردت تموم میشه و بعد اون همه درد یهو آروم میشی همشو فراموش میکنی،،،
کل سختیش اون نیم ساعته که بچه خارج میشه
که اگر زور خوب هم بزنی شاید زود تر تموم شه…
همسرم اومد پیشم و دوساعتی کنارم بود بعدش با پای خودم بلند شدم و رفتم دستشویی حجم زیادی خون ازم خارج شد و پرستار برام شورت و پد پوشید و بعد بردنم بخش
بجز احساس ضعف هیچ دردی نداشتم حتی جای بخیه هم درد نمیکرد
فکر میکردم الان سر شدم و بعدش درد میگیره ولی اینجوری نبود خداروشکر
بدون نام بدون نام قصد بارداری
پارت ۳
من هرچی زور میزدم فایده نداشت و حتی با وجود اینکه ده سانت بودم هنوز سر بچه فیکس نشده بود و تو وضعیت خوبی قرار نگرفته بود
من توی اون دور هیچی نخورده بودم چون هرچی میخوردم استفراغ میکردم برای همین دیگ جون ادامه دادن نداشتم و خیلی ناتوان شده بودم و احساسات خیلی بدی داشتم تا اینکه شیفت عوض یه دکتر دیگ اومد بلافاصله بعد معاینه گفت اتاق عملو حاضر کنین وضعیت وخیمه
و بعلهه بعد دوروز تحمل دردهای وحشتناک طبیعی در آخر سر من سزارین شدم
و حین عمل از شدت خستگی و فشارهایی ک بهم وارد ششده بود از حال رفتم و حتی بچمو هم ندیدم
بعد اینکه به هوش اومدم فهمیدم بجم بخاطر فشار زیاد زایمان حالش خوب نبوده و رفته ان ای سیو
بعدش منو هم بردن بخش و من تا صبح روز بعد بچمو ندیدم تا اینکه منو مرخص کردن و مستقیم رفتم پیش پسرم قرار بود اون هم مرخص شه اما دوباره اکسیژنش افت کرد و ما تا ده روز اونجا موندگار شدیم و با وجود اون همه بخیه و دردهای بعد عمل سرپاموندم تا روز بهبودی پسرم رسید و ما مرخص شدیم و رفتیم خونه و تمام درد های ک کشیدم یه طرف بستری شدن پسرمم هم یه طرف خیلی بد بود هرچی بود خلاصه گذشت و خداروشاکرم بابت داشتن پسرم ک شیرین ترین موجود دنیاست برا من
الهی ک همه مامانایی ک توراهی دارن به سلامتی و با کمترین درد زایمان کنن و خدا خافظ و یارو یاور همه بچه ها باشه
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۱ ماهگی
مامان ائل‌آی مامان ائل‌آی ۱۵ ماهگی
اینجا مینویسم شاید کسی بجز منم درگیر این شرایط باشه و بدونین تنها نیستین
بارداری من ناخواسته بود و من همینطوریشم اولش شوکه شدمو اصلا براش آماده نبودم مخصوصا که بارداریمم با ویارهای خیلی بد بود
تا اینکه زایمان کردم
هفته اول فاجعه بود نه حال روحی خوبی داشتم نه شیرم میومد که به بچه شیر بدم
مدام گریه و بدن درد و کرختی مفاصل
حس میکردم بچمو دوست ندارم
حس میکردم دلم میخواد برگزدم به قبل
حس میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم
شب و روزم شده بود گریه با اینکه هم همسرم هم مادر و خواهر و خاله هام کنارم بودن و از بچه مراقبت میکردن که من راحت باشم ولی باز علاوه بر تمام این حس ها وقتی ازش دور میشدم یه حس اضطراب شدید داشتم
شما بگو در حد یه اتاق حتی نمیتونستم ازش فاصله بگیرم(هنوزم همینم)
کافی بود سرفه کنه با اون حال باید یه جوری خودمو بهش میرسوندم ببینم چشه
هفته اول فاجعه بود ولی بهتر شد تا یک ماهگی هنوزم همه جی خوب نشده بود ولی یه ماه که سر اومد انگار سبک تر شدم
الان خیلی بهتر از اون روزام اما هنوزم گاهی اون اضطراب و اون دلتنگی برای قبلا میاد سراغم که میخوام بخاطرش برم مشاوره

ولی اگی شما هم این حسا رو دارین بدونین عجیب نیست
ما ادمایی هستیم که یه تغییر بزرگ زندگیمونو تکون داده پس عادیه که بترسیم و دلمون برای گذشتمون تنگ شه
مامان فندوق مامان فندوق ۱۲ ماهگی
تجربه من از عمل پرینورافی(ترمیم پرینه و تنگی واژن) بعد از زایمان طبیعی
.
الان دقیقا یه هفته از پرینورافی من گذشته امیدوارم این تجربه به درد خانومایی که نیاز دارن بهش بخوره،
اول اینکه ترمیم پرینه برای هر کس بر اساس شدت ترمیمی که احتیاج داره خیلی متفاوته از نظر دوره نقاهت و درد و هزینه حتی، من بعد زایمان بخیه های داخلیم متاسفانه باز شده بود و باعث شده بود یه مقدار باز بمونه ورودی واژنم ولی دلیل اصلیش این بود که آخرین بخیه خارجیم هم خیلی بد جوش خورده بود و هی سر باز میکرد و بعد دوماه و مصرف انواع ترمیم کننده خوب نمیشد و درد داشتم برای همین دکترم کفت باید مجدد بخیه بزنم برات ، منم تصمیم گرفتم حالا که دارم ترمیم میکنم، یه مقدار ورودی واژنم هم جمع تر کنم، عمل من توی مطب دکتر با بی حسی انجام شد ، موقع انجام من درد داشتم به خاطر کشیدگی پوست پرینه و اون ناحیه ای که خوب جوش نخورده بود ولی خب قابل تحمل بود ، کل پروسه حدود نیم ساعت طول کشید ، بخیه آخرم انگار بی حسی رفته بود من خیلی دردم اومد حقیقتا، بلافاصله بعد عمل که بی حسی رفت من درد شدیدی حس میکردم ، دکتر برام چرک خشک کن و مسکن نوشته بود ، سریع از داروخونه گرفتم و خوردم یه ربع بعد دردم آروم شد ، دکتر به من گفت اصلا درد نداری ، نیاز به سشوار کشی نیست چون بخیه ات داخلیه و راحت میتونی کارهاتو بکنی اما من دو روز اول مخصوصا شبها واقعا درد داشتم و با مسکن سر میکردم یه کم لکه بینی هم داشتم ویه نقطه ای از بخیه ها انگار سوزن فرو میرفت و برخلاف بخیه زایمانم که توی نشستن درد داشتم و موقع راه رفتن اکی بود الان توی راه رفتن درد داشتم و نشستنم خوب بود، ادامه کامنت
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
مجبور بودم تحمل کنم تا ۳۲ هفته بشه و‌دوباره برگردم همین بیمارستان
دکتر همش امید میداد که هیچی نمیشه و من مراقبتم و‌میای زایمان میکنی و‌بچه از بین میره و تمام

همش بهم میگفت داشتن این بچه اشتباهه خطاعه نباید بمونه تو اذیت میشی اول جوونی هستی نباید این بچه زندگیتو ازت بگیره ،
خلاصه تو سر منو همسرم همش همین حرفا بود و‌امید الکیش باعث شد فک کنم‌واقعا اگر بچه بدنیا بیاد میمیره


خلاصه وایسادم تا یک ماه اینده
خیلی سخت بود خیلی زیاد
من حوصله هیچکسو نداشتم اما باید وانمود میکردم حالم خوبه
مادرشوهرم طبقه بالا میشینن هر روز صبح میومد بهم سر میزد قربون صدقه بچه میره دستشو میکشید رو شکمم هی ناز میکرد
من تو دلو اشوب بود میخواستم بمیرم
بغض میکردم ولی الکی جلوش لبخندمیزدم
هی مادر شوهرم میگفت زهرا تو‌چت شده؟ چرا انقد رنگت پریده چرا نمیای بالا چرا ارایش نمیکنی با محمد دعوات شده؟ محمد اذیتت میکنه؟؟؟

همش شوهرمو‌دعوا میکرد میگفت تو‌داری یکاری میکنی این بچه اذیته هیچی نمیگه

خلاصه نزدیکای یک ماه بود که دکترم صدام زد مطبش
رفتم گف باید بری سونوگرافی جدید
ببینیم وضعیت بچه چطوریه چقد رشد کرده
گفت برو‌پیش دوستم باهاش هماهنگ کردم برات بنویسه اب دور جنین خشک شده ک بری بیمارستان بستریت کنن

منم رفتم پیشش
دقیقا سه روز قبل از زایمان بود
بقیه کامنت