۴روز بعد از عاشورا بود که رفته بودم‌بالا سر بچه ، حس کردم دستگاها هی الارم میدن
ب پرستار گفتم ضربان قلب بچه خیلی بالا نیست؟؟؟
نگاه کرد
گفت تو برو بیرون ما حواسمون هست
شک کردم بهش
چرا منو بیرون میکنه
۱۰ ثانیه نگذشته بود یهو داد زد تو برو بیروووون
بعد سریع گوشیو برداشت یه کدی رو زد و گفت تیم احیا بیان سریع

قلبم اومد تو‌دهنم
برگشتم دیدم همه دستگاهای بچه داره صدا میده
همشون قرمز شدن
بچه کبود شده
سیاه سیاه بود
قفسه سینش به زور بالا پایین میرفت
خدماتی اونجا یه خانوم مهربونی بود سریع اومد منو به زور بغل کرد کشون‌کشون برد بیرون
من لال شده بودم
فقط نگاه میکردم
منو‌برد بیرون انداخت رو صندلی دمه اسانسور
من فقط نگاش میکردم مثل دیووونه ها
خدماتی گریه اش گرفت بغلم کرد
بدون اینکه پلک بزنم اشکام میریخت
اسانسور باز شد یه تیم با کلی دستگاه دوییدن ب سمت nicu
دیگه گفتم بچه ام مرد ، تموم شد
چشامو‌بستم گوشامو‌گرفتم
نمیخواستم بشنوم و ببینم
نمیدونم چند دقیقه گذشت ک دیدم یکی داره دستامو‌ب زور از روی گوشم‌برمیداره
بهم گف خوبه خوبه‌نگران نباش برگشت
اینو ک گفت یهو ترکیدم
داد میزدم گریه میکردم
جیغ جیغ
طوری که از طبقه پایین و بالا پرستارا اومدن تو راهروی ما ببینن چی شده
چند دقیقه گذشت دیدم شوهرم رسیده
بعدا فهمیدم ب محضی که بچه حالش بد شده یکی زنگ زده گفته بیا بچه ات داره تموم میکنه خانومت حالش بده

بیچاره نفهمیده بود چطوری مسیر ۲۰ دقیقه ای رو تو ۱۰ دقیقه بیاد

تا اومد خدماتی بهش گفت حال بچه خوبههه برگشتش
نگران نباش
اینو که گفت شوهرمم زد زیر گریه
ما زن و شوهر کف زمین بیمارستان‌همدیگه رو بغل کرده بودیم زار میزدیم بقیه هم بالا سرمون گریه میکردن

۲۱ پاسخ

والا ماهم با خوندش زار میزنیم

به خدا منم دارم گريه ميكنم
منم ١٦ روز در nicu كف زمين بودم با شوهرم
چه گريه ها كه تو خلوتمون نكرديم
چه استرس ها كه نكشيديم
ادم خودش روزي هزاربار جون بده ولي بچش چيزي نشه

من‌ناخودآگاه اشکام میریزه 😭😭

فدای دلت بشممم

دختر ماداریم میخونیم زار میزنیم وای بحال شما ک پدر و مادرشی و تجربه خودتونه

آخ بمیرم برا دلت انشالله پسر قشتنگت شفا پیدا می‌کنه
انشالله امام رضا ضامن سلامتی پسر گلت باشه
چقدر اشک‌ ریختم با هر تایپیکت
ولی عکسشو که دیدم تو نگاه که اصلا مشخص نیست مشکلی داره

عزیزم تاپیکاتو همشو خوندم انشالله بچه به زودی خوب خوب بشه و پیش بینی دکترا برای بیماریش اشتباه باشه🥺😢

گلم میشه درخواست منو قبول کنی

الهی بمیرم برای دلت من😭💔

جیگرم آتیش گرفت😭تصور کن خود بچه چقدر عذاب ‌کشیده....

بقیشو کی می‌زاری

اخی چی کشیدی
با این تاپیکت چقدر اشک ریختم ،ایشالله خدا پسرتو برات نگه داره

چرا من اشکم میریزه

ای خدا 🥹🥹🥹🥹🥹

خدا واسه هبچکی نخاد....بخدا منم اشکم بند نمیاد
خداروشکر که خطر رفع شد

عزیزم بخدا اشکام بند نمیاد چی کشیدی 😭😭😭😭خدایا هیچ مادری رو با بچه اش امتحان نکن😭😭😭😭😭

ایشالله همیشه از خوشحالی اشکتون بیاد🥲

😪😪😪😪😪

عزیزم جیگرم پاره شد برات الهی خدا شفا بده بخدا این بچه خوب میشه مطمئن باش این فقط یه آزمون الهیه
خواهر منم شکاف کام داشت عمل کردن مثل بقیه سالم و سرحال شده

وای خداااا منکه با خوندنش اشکم اومد چی گذشته بهت 🥲😭😭🥲

الهی برات بمیرم

سوال های مرتبط

مامان جوجه کوچولو😍 مامان جوجه کوچولو😍 ۱ سالگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی
مامان اهورا مامان اهورا ۴ ماهگی
پارت بعدی :
ضربان قلبم رفت رو ۱۷۰ که دکتر بیهوشی سریع دویید سمتم یه امپول زد تو سرمم یه قطره چکوند تو دهنم سریع ماسک اکسیژن رو زیادش کرد

دیگه هیچی نمیفهمیدم
فقط صدای بچه ام تو گوشم بود

۱۰ دقیقه جیغ میزد
سایه ی بچه رو روی دیوار میدیدم که روی یه جای صافی خوابیده بود جیغ میزد پاهاشو تکون میداد
همین حین دکتر میگفت پناه برخدا
این بچه چقد هوشیاره
من اصلا خلط هارو در نیاوردم این انقد جیغ زد خودش همه رو تخلیه کرد

یه خانومی صداش اومد ک گف دیگه بیشتر از این نمیشه منتظر موند
باید nicu رو خبر کنیم ، بعدا باید جواب پس بدیم

دکتر گف صدا کنید بیان

دنیا رو سرم خراب شد
مگه مبشه یه مادر صدای جیغ بچشو بشنوه و از دنیا اومدنش ناراحت بشه؟ مگه میشه دعا کنه بچش‌نفس نکشه؟؟؟

دیگه نفهمیدم چیشد
چشام سیاهی رفت و وقتی به خودم اومدم تو ریکاوری بودم
دکتر دستمو گرفت گفت من هرکاری کردم ولی نشد که بشه
بچه زنده موند رفت nicu ، خندید گفت بچت انقد هوشیار بود و جون تو تنش بود که اگه کفش پاش بود میدویید میرفت بیرون خودش

نگاش کردم با التماس گفتم چیکار کنم؟؟؟؟؟
گفت به بچه های nicu سپردم اگر احیا لازم بود احیاش نکنن
گفتم چه شکلی بود؟
گف هرچی بود ۱ کیلو نبود بچه ات
گفتم چند بود پس؟
گفت ۲ کیلو و ۲۰۰ 😐

مگه مبشه ؟ من سه روز قبل زایمان رفتم سونو گرافی
بچه ۱/۳۰۰ بود وزنش ، مگه میشه دستگاه انقد خطا کنه؟

چطور ممکنه تو سه روز یک کیلو اضافه کنه
من که تازه لج کرده بودم نه قرصی میخوردم نه غذای مفیدی میخوردم
چطوری وزنش انقد بود؟
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان آتوسا مامان آتوسا ۱۵ ماهگی
پارت آخر✨
زایمان طبیعی 💫
از حال داشتم میرفتم دیگه ساعت ۳ بود که دکترا آمدن بالا سرم یک دکتر بد اخلاق خیلی نچسب🙄 آمد بالا تخت می‌گفت زایمانت خیلی پر خطر هست مهکم شکمم رو فشار میداد خودشو می‌انداخت بالا شکمم منم جیغ میزدم حتی پاهام رو بستن به تخت ولی نمی‌تونستم زایمان کنم یکی از دکترا گفت ببریمش برا سزارین گفت نه خطر داره چون سر بچه تو لگن هست اگر نتونه بچه خفه میشه اونجا بود که دیگه حالم بد شد😔 آخر سر بچم رو دیدم که داره میاد بیرون دکترا گفتن بچه خفه شده چون صورتی سیاه بود🥺 منم گریه گریه فقط میدونم که همینقدر گفتن خدایا بچم رو سالم از خودت میخوام🥺 دیگه هیچی حالیم نشد وقتی بیدارم کردن دیدم بچم کنارم خوابه منم کنارش هستم اینقدر گریه کردم که نگو بلندم کردن برو دوش بگیر بیا منم رفتم لباس تنم کردم با ویلچر بردنم جلو در زایشگاه دیدم همسرم آمد پیشم بغلم کرد منو برد جلو در بخش دیگه خداحافظی کردیم چون مادرم خسته بود دوستم آمد شب جام
اینم از پارت آخر زایمان طبیعی من☺️
مامان حسیبا مامان حسیبا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 8
بعد دوباره یکی دیگه اومد و گفت من ماماتم فامیلیم اربابیه نزار بقیه معاینت کنن و بگو مامام خانم اربابیه و معاینه کرد حالا بهم میگه انگشتم سوخته خودتو نکش عقب (واسه معاینه) خب چیکار کنم درد داشت چند بارم محکم حالت دعوا بهم گفت بعدش رفتو چند دقیقه بعد اومد دوباره معاینه کرد بازم همون آش و همون کاسه 😐😂 رفت دردام شدتش بیشتر و با فاصله کم میومد منم هی نفس عمیق صدام بالا رفت بعد حدود نیم ساعت اومد معاینه کرد و آمپول فشار و زد همین که زد به چند ثانیه نکشید درد وحشتناکی اومد سراغم ماما تعجب کرد و گفت درد داری گفتم آره و بعد رفتش اون که رفت دردام واقعا وحشتناک بود اینجوری بود که یه دقیقه ول میکرد بعد که میومد نزدیک پنج دقیقه درد داشتم بیشتر رو کمرم و لگن درد بود و منم دراز کشیده بودم حالت تهوع هم پیدا کردم داشتم میمردم زورمم گرفته بودهر چی صداش کردم نیومد آخر سر اومد و معاینه کرد گفت الان خوبه و گفت زور بزن هر چی زور میزدم اون دعوام میکرد و میگفت بیشتر که بچه خفه نشه منم زور میزدم که بعد زورم رفت😂😂 گفتم نمیتونم حالت تهوع هم دارم گفت اینجا سطله بالا آوردی اینجا بالا بیار بعدشم گذاشت رفت 🫤
مامان اهورا مامان اهورا ۴ ماهگی
خلاصه، دیگه اجازه ندادن من برم بالای سرش. گفتن یک روز کامل کسی نباید بره بالای سر بچه. باید دوباره تحت مراقبت‌های ویژه باشه

البته بعدها یکی از پرستارها بهم گفت: «ما اگر اجازه ندادیم بیای بالای سرش، به خاطر این بود که وضعیت بچه هنوز استیبل نبود و ممکن بود هر لحظه دوباره حالش بد بشه. نمی‌خواستیم تو دوباره اون صحنه‌ها رو تجربه کنی. گفتیم بذار یک روز بگذره، وضعیتش استیبل بشه، بعد دوباره بیای بالای سرش.»

خلاصه یک روز کامل اجازهٔ ورود به من ندادن. من فقط مدام می‌رفتم پشت در NICU و می‌پرسیدم حالش خوبه یا نه. دوباره زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم ببینم وضعیتش چطوره.

همون شب، حدود ساعت دو و نیم، سه بود که یه‌دفعه به دلم بد افتاد و دوباره حالم بد شد. به همسرم گفتم: «بیا یه لحظه بریم بیمارستان. به دلم بد افتاده. فقط یه دقیقه بذار برم از NICU بپرسم بچه چطوره، شاید راهم بدن.»

انقدر گریه و زاری کردم که همسرم راضی شد و ساعت دو و نیم شب منو برد بیمارستان.

رفتم و در NICU رو زدم. در باز شد و رفتم داخل. به محض اینکه وارد شدم، دنبال بچه‌ام می‌گشتم. نگاه کردم و دیدم روی تختشه و همهٔ اون دستگاه‌ها هنوز بهش وصله. ضربان قلبش همچنان بالا بود و اکسیژنش هم اون‌قدر خوب نبود.

یکی از پرستارها اومد پیشم و گفت: «چیه؟ چرا دوباره اومدی؟»

گفتم: «وضعیتش چطوره؟»

پرستار، نمی‌دونم خسته بود، حال نداشت یا هر چیز دیگه‌ای، خیلی خشن باهام صحبت کرد. برگشت گفت: «ببین، وضعیتش خوب نیست. اینو قبول کن که هر اتفاقی ممکنه بیفته. هی پا نشو بیای اینجا.»

همین که این حرف رو زد، من فقط گریه کردم. چشمام پر از اشک شد و همین‌طوری گریه می‌کردم. بعد یواش سرم رو انداختم پایین و از NICU اومدم بیرون.
مامان اهورا مامان اهورا ۴ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه خدمات اومد دنبالم و منو بردن اتاق عمل

بدترین لحظات عمرم تو اتاق عمل بود
با اینک سزارین بود
اما من لحظه ای ارامش نداشتم
به محضی که بیحسی رو زد ضربان قلبم از ۹۵رفت رو ۱۲۰

وای از اون لحظه ای که میخواست بچه رو بکشه بیرون
تو دلم اروم میگفتم پسرم منو ببخش مامان ، منو حلال کن مامان ، من مامان خوبی برات نبودم ، ببخش دارم از جای گرم و نرمت میکشمت بیرون ، ببخش که قراره الان زجر کش بشی .
اشکام تند تند میریخت
دکتر به یکی از کسایی که تو اتاق عمل بود (من نمیدیمشون ، پرده جلو چشمم بود). داشت شرایط منو توضیح میداد ، برگشت گفت بچه ی این خانوم ۱ کیلوعه کلا ، مشکل ژنتیکی داره ، احتمالا اصلا زنده بیرون نیاد ، نفس هم نتونه بکشه
همینارو میگفت که یهو حس کردم یچیزی از توم کشیده شد بیرون ، همین لحظه صدای جیغ بچه بلند شد

یا ابلفضل ، این بچه به محضی که از شکمم کشیدنش بیرون توی ۳۲ هفته تو نارس ترین حالت ممکن چنان گریه میکرد و‌جیغ میکشید انگار یه بچه ۴ کیلوعه سالم‌ و ۴۰ هفته اس
مامان 🩷آهو خانم🩷 مامان 🩷آهو خانم🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷هفتم🩷

هشت سانت بودم یکدفعه ضربان قلب جنین اومد زیر ۱۰۰ ماماهمراهم سریع به بخش اطلاع داد و اونام به دکتر اطلاع دادن دکتر گفت ۲۰ دقیقه زمان بگیرید و اگر ضربان نیومد بالا سریع بره اتاق عمل خلاصه اومدن سریع ماسک اکسیژن وصل کردن و ماماهمراهم که تا اون لحظه ثانیه به ثانیه ضربان قلب رو چک میکرد روی کارش دقیق تر شد و منم استرس گرفتم منی که تا اون موقع هیچ جیغ نمیزدم و اون دردارو با تنفس میگذروندم هر وقت دردم میگرفت جیغ میزدم جیغی که فقط خودم میدونستم از ترس از دست دادن دخترم بود با جیغای من ضربان قلب پایین تر میومد که ماماهمراهم بهم گفت جیغ نزن بچتو داری اذیت میکنی خودت کمک کن یکی از دانشجو های شیفت هم اومد کمک ماماهمراه که خیلی مهربون و خوب بود من بهش میگفتم لطفا بگو اگر مشکلی هست بهم بگو اونم میگفت نه باور کن همه چی خوبه اما من میدونستم خوب نیست آخه از بیست دقیقه زمانی که دکتر گفته بود پنج دقیقه گذشت که ماماهمراهم منو تنها گذاشت و سریع رفت بیرون الان ساعت ۴ و خورده ای بود ۱۰دقیقه از اون زمان گذشته بود که دوباره اومد بالای سرم

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان نینی جان💫 مامان نینی جان💫 ۱ سالگی
دیشب یه اتفاق وحشتناکی افتاد شوهرم برای پسرم ۱۵۰میل شیردرست کرد که بخوره و چون نزدیکای صبح بیدار میشه شکمش سیر باشه،بعد که خورد داد به من آروغش بگیرم ذوسه تا آروغ زد بعد همش شیر تو گلوش بالا و پایین میشد و باز قورت میداد بعد چراغ مطالعه روشن کردم چراغ خاموش کردم یه ربعی هم رو دوشم بود بعد که گذاشتم سرجاش دیدم تکون نمیخوره،شوهرم رفته بود داروخانه شیر بگبره وحشت کردم پدر شوهر و مادرشوهرم طبقه پایینن با جیغ صدا کردم مادرشوهرم از من بدتر جیغ میزد پدر شوهرم اومد و چند تا محکم زد پشت آوش که یه خورده گریه کرد و نفسش باز شد تو اون لحظات مردن واقعی رو حس کردم شوک شده بودم بعدش دستای پدرشوهرم بوسیدم که حال پسرم خوب کرد از دیروز همش تو شوکم میترسم پسرم بغل کنم دیشب تا صبح بالا سرش بودم و پلک نزدم و‌نگاه نفس کشیدنش میکردم تمام بدنم خورده،چی کار کنم فراموش کنم😔😔از دست شوهرمم خیی دلخورم اون سری هم موقع واکسن زدن کلی شیر چپوند گلو بچه که آخرش از دهن‌و بینی بالا آورد
مامان گل پسرام 🩵 مامان گل پسرام 🩵 ۳ ماهگی
پارت 9.
خلاصه شبش شوهرم اومد خونمون گفت برا چمونه قلب نداش می‌اندازیم رفتم سونو گرافی قلب داشت 7هفته خورده بود فکنم اومدم خونه زنگ بزن این ور اون ور دنبال قرص پیدا نکردم زعفران 2گرم دم کردم خوردم همه شو بالا پایین این ور اون ور افتادم خونریزی شدید خوشحال ک افتاد رفتم سونو گفت هماتوم داری 70درصد استراحت مطلق وگرنه بچه میوفته من گفتم برا چمه اومدم خونه مهمون اومد برام خلاصه همچنان خونریزی داشت گفتم میوفته دیگه همه میگفتن نکن گناهه آخه میگفتم چ گناهی گناه بچه داره بیاد دنیا با ی پدر شیشه ای و بی مسولیت خلاصه خون ریزیم بعد 1هفته قط شد گفتم افتاد دیگه تموم شد در کمال ناباروری رفتم سونو گفت هماتوم برطرف شده نینی هم نزدیک 9هفتشه نکیدونستم خوشحال باشم ناراحت باشم حکمت خدا میگفتم خدایا چیکار کنم دیگه کم کم کنار اومدم با قضیه شوهرم خیلی شکاکه و دل سیاه راستی یادم رفت بگم ی دفعه زن گرفته بود طلاق داده خلاصه عید امسال پسرم رو ۷ماه باردار بودم ک سیزده ببدر اومد بچه رو برد بیرون پسر 11ماهم رو میگم برد گذاشت تو حیاط برادر شوهرم با تراکتور از پشت زد رفت روش پسرم 10روز حالش بد بود تو بیمارستان روزگارم سیاه شده بود ی پرز تو آسیو بودم پرستار گیر داد بارداری برو پایین استراحت کن همین حین ک من رفتم این زنگ زده از پرستار از من پرسیده بود اونم گفته بود خانومت پایین رفته استراحت وای اومد تو ماشین صدام کرد شبش ساعت 1گوشیم رو گرفت چک کرد چیزین بود شیشه زده بود شدید احساس کردم الان میوفته سرم اومدم برم درو قفل کرد می‌گفت با کی رفتی گردش و.. شروع کرد تار تار موهام رو تو دستاش گرفتن میکند بعد داد زدم دردم گرفت با مشت انگشتر
ادامه پارت بعد
زایمان فرزند پروری بارداری زایمان فرزند پروری
پرنیان پرنیان قصد بارداری
سلام مامانا، امروز توی آرایشگاه یه اتفاقی افتاد، من بچمو گذاشتم روی صندلی که مانتومو تنم کنم، یه دختر جوون کنارم بود کلی ذوق بچم کرد گفت بدید من بغل کنم، گفتم نه ممنون نیازی نیست زحمت میشه گفت نه و با اصرار برای چند دقیقه بغل کرد دودو سه چهار دقیقه، و من یه لحظه به فاصله شاید ۵ قدم رفتم پستونک معین رو توی روشویی همون اتاق آب گرفتم اومدم، بچمم خواب بود، بعد بچه رو گرفتم رفتم خونه و همینطور که خواب بود گذاشتمش توی جاش البته نه روی تختش توی تشک روی فرش، ناهار خوردیم معین گریه کرد رفتم سراغش دیدم معین وارو شده و داره سینه خیز میره و گریه میکنه دویدم بلندش کردم دیدم دهنش سیاست، خیلی ترسیدم فک کردم دهنش خون اومده بسته شده خونا، دست کردم دهنش و یه تیکه شکلات و یه عالمه شکلات آب شده از دهنش درآووردم، خیییلی ترسیدم، خدا لعنتش کنه مریض نمیدونم کی وقت کرده بود شکلات چپونده بود توی دهن بچه ی خواب، خدا میخواست که تا بیدار شده بود وارو شده بود و نرفته بود پایین شکلاته که بره گلوش، خلاصه دنیای کثیفی شده، من که هنوز حالم برنگشته سر جاش، تو رو خدا خیلی مواظب باشید خیییلی، آدم مریض زیاده.
مامان فندوق مامان فندوق ۱۱ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم