پارت بعدی :
ضربان قلبم رفت رو ۱۷۰ که دکتر بیهوشی سریع دویید سمتم یه امپول زد تو سرمم یه قطره چکوند تو دهنم سریع ماسک اکسیژن رو زیادش کرد

دیگه هیچی نمیفهمیدم
فقط صدای بچه ام تو گوشم بود

۱۰ دقیقه جیغ میزد
سایه ی بچه رو روی دیوار میدیدم که روی یه جای صافی خوابیده بود جیغ میزد پاهاشو تکون میداد
همین حین دکتر میگفت پناه برخدا
این بچه چقد هوشیاره
من اصلا خلط هارو در نیاوردم این انقد جیغ زد خودش همه رو تخلیه کرد

یه خانومی صداش اومد ک گف دیگه بیشتر از این نمیشه منتظر موند
باید nicu رو خبر کنیم ، بعدا باید جواب پس بدیم

دکتر گف صدا کنید بیان

دنیا رو سرم خراب شد
مگه مبشه یه مادر صدای جیغ بچشو بشنوه و از دنیا اومدنش ناراحت بشه؟ مگه میشه دعا کنه بچش‌نفس نکشه؟؟؟

دیگه نفهمیدم چیشد
چشام سیاهی رفت و وقتی به خودم اومدم تو ریکاوری بودم
دکتر دستمو گرفت گفت من هرکاری کردم ولی نشد که بشه
بچه زنده موند رفت nicu ، خندید گفت بچت انقد هوشیار بود و جون تو تنش بود که اگه کفش پاش بود میدویید میرفت بیرون خودش

نگاش کردم با التماس گفتم چیکار کنم؟؟؟؟؟
گفت به بچه های nicu سپردم اگر احیا لازم بود احیاش نکنن
گفتم چه شکلی بود؟
گف هرچی بود ۱ کیلو نبود بچه ات
گفتم چند بود پس؟
گفت ۲ کیلو و ۲۰۰ 😐

مگه مبشه ؟ من سه روز قبل زایمان رفتم سونو گرافی
بچه ۱/۳۰۰ بود وزنش ، مگه میشه دستگاه انقد خطا کنه؟

چطور ممکنه تو سه روز یک کیلو اضافه کنه
من که تازه لج کرده بودم نه قرصی میخوردم نه غذای مفیدی میخوردم
چطوری وزنش انقد بود؟

۶ پاسخ

عزیزم من شمارو تازه یادم اومد
باردار بودم پیام گذاشتین ک میرین‌برای سقط !!!
و یادمه چقد ناراحت بودی اون لحظه دعات کردم چون مادرم میدونم چ سختی کشیدی اما دیگ پیامت رو ندیدم

تا اینکه دیروز دیدم چ اتفاقی رو پشت سر گذاشتی


بدون هیچ کار خدا بی حکمت نیس !تو میخواستی ک ب صلاح اون بچه هم هس ک توی این دنیا نباشه کمتر اذیت بشه اما بچه ۳۲هفته وقتی راحت مونده ک در غیراینصورت بچه های دیگ سخت میمونن پس بدون کار و حکمت خداس

ما هیچی نمیدونیم از کار خدا

تو بدون ک اینو خدا خواسته بهش ایمان داشته باش و قوی باش تو ی مادری ،مادری ک خیلی قوی تر از این حرفاس

انشالله ب حق امام زمان ب زودی زود شفا بچتو میگیری و ببری بین الحرمین پابوس امام حسین

توکلت بخدا باشه خدا بزرگه عزیزم

ان شاالله ک سالم و سلامته هیچیش نیست

🥲🥲🥲🥲

وای خدا عزیزمم طفلی🥹

وااای چه وزن خوبیم داشته تو 32 هفته

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی

دیگه دردام شدیدترین حالت خودش بود
که التماس میکردم ماما یه کاری کنه دردم کم شه
که برام ارامبخش زد ولی تاثیری حس نکردم
گفتم اپیدورال بزن برام کفت دیگه اخراشه نیاز نیست
من هی میگفتم نه بخدا من زایمان قبلیم خیلی طول کشید اون هی میگفت نه تو دیگه داری زایمان میکنی
معاینم کرد گفتم چند سانتم هیچی نگفت
یه شیاف دیگه برام گذاشت گفت تو ازونایی که یهو بچه ت میاد
گفتم پس یعنی هنوز خبری نیست و گریم گرفت
واقعا اون لحظات خیییلی سخت بود هر بار درد میکرفت با تموم وجودم داد میزدم که اصلا دست خودم نبود و هر بار فکر میکردم که دیگه این دفعه میمیرم
حالا بعدا فهمیدم مامانم و شوهرم پست در زایشگاه صدام میشنیدن مامانم که انقد کریه کرده بود چشماش باز نمیشد
خلاصه من هر دقیقه نگاهم به ساعت بود و بسختی تحمل میکردم که ساعت ۵ و چهل اینا ست زایمان و قیچی و این جور چیزا رو آوردن
ولی من بازم باورم نمیشد بچه‌م به این زودی بدنیا بیاد
به پرستار که اومد گفتم توروخدا راستش بگو کی زایمان می‌کنم
مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 هفته هفدهم بارداری
.... پارت چهارمـ....



بار دوم ک اومد معاینه کرد گفت یکم مونده ب سه برسی دیگع از ۱۰ و ربع بود من درد های شدید گرف جوری ک دستای مامانمو چنگ میزدم و جیغ دو باره اون حس دفع اومد رفتم دستشویی و این بار خیلی حس دفع بزرگ بود و جیغ میزدما 😂😂😂😂
همراه من چهار نفر دیگه هم بودن تو اتاقای بغل یهو مامام اومد با ی لحنی برگشت بهم گفت عزیزم هنوز دو سانتوو نیمی انقد جیغ جیغ میکنی
اتاق بغلی هات ۶ ۷ سانتن ک جیغ میزنن یهو شروع کردم ب فحش دادم ک شما نمیفهمین من درد دارم حس دفع خیلی دارم و ایتا ک ب مامانم گفت سریع کمکش کن بشینه رو تخت ب روز اومدم روی تخت اصلا نمیتونسم راه برم
معانیه کرد ک بعدش دویید توی سالن و داد زد وسایل زایمان رو حاضر کنین اتاق سه هشت سانته
وقتی اینو شنیدم پشمام ریخت اون لحظه فقط داد میزنم دکترمم خبر کنید چون خیلی با اون راحت تر بودم حس امید بود بودش اونجا و اون لحظه ی دکتر دیگه اومد بالا سرم و هعی باهام حرف زد و تکنیک نفس رو خودم بلند بودم ولی انقد درد داشتم همراه باهاش جیغ میزدم ک هیچ کمکی نمیکرد هعی بهم میگفت دهنو ببند بعد نفس بکش😐😂
حقیقتا اولش ناراحت شد شدم 😂 ینی چی دهنتو ببند😂
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:
همزمان من و اون خانومی که زایمان کرده بود با من از ریکاوری اومدیم بیرون ، اون جلو تر از من رفت بیرون ، صدای خنده های خودشو شوهرش هنوز تو گوشمه شوهرش میخندید میگفت شبیه حودمههه به خودم کشیده ، چشم دنبال شوهرم بود ، دیدمش کنار اسانسور وایساده بود ، چشاش قرمز ، پیشونیش پر از عرق ، یه قدم اومد به سمتم بعد‌وایساد فقط نگام کرد ، جفتمون زل زده بودیم به هم دیگه ، چشامون پر از اشک بود ، هیچ حرفی نزد بهم فقط نگاهم میکرد
راستش اونجا خیلی دلگیر شدم ازش
من دلم میخواست بیاد دستمو‌بگیرع نازم کنه قربون صدقم بره اما اون فقط با غم نگاهم میکرد
چشامو بستم و تا وقتی که منو بردن تو اتاق چشمامو باز نکردم
وارد اتاق شدم دیدم تختای بغلم همه گل کنارشونه ، بچه هاشون بغلشون
وای روانی شدم
همونجا جیغ کشیدم
گفتم نمیخوام بیام تو این اتاق
گریه گریه جیغ پشت جیغ
دست خودم نبود ، الان شرمنده ام که مزاحم مامانا شدم و حالشونو بد کردم اما من اون لحظه نمیتونستم تحمل کنم
انقد جیغ زدم پرستارا هول شده بودن مامانم فقط گریه میکرد شوهرم از دور التماس میکرد ک زنمو نبرید اونجا
دیگه سوپروایزر سریع هماهنگ کرد منو بردن تو اتاقی که تختای بغل عمل زنان انجام داده بودن
مامان محمدحسین مامان محمدحسین ۱۲ ماهگی
پسرم که بدنیا اومد ۲ روزش بود که دکتر گفت یه صدای اضافه ی تو قلبش شنیده میشه و ۵ روزگی برای زردی بیمارستان کودکان حکیم بستری شد و اونجا با انجام اکو و نوار قلب بهمون گفتن که پسرمون مشکل قلبی داره و اینکه ۲ بار دیگه هم برای زردی بالا بیمارستان بستری شد و سری آخر که برای زردی بستری شده بود اکسیژنش خیلی اومده بود پایین و بهش همش اکسیژن وصل بود و حتی بدون اکسیژن از دستگاه نمی‌تونست بیاد بیرون شیر بخوره اینقدر اکسیژنش اومد پایین که دیگه نمی‌توانست شیر بخوره و تو نای شلنگ انداخته بودن و بهش شیر میدادن و بعد ۸ روز که زردیش اومده بود پایین ولی حال قلبش خوب نبود پسرم رو فرستادن اتاق ایزوله و دکتر بهم گفت که بچه ات ۲ روز دیگه عمل قلب باز میشه دنیا روی سرم خراب شد پسرم با مشکل vsd و dorv
تو ۱۹ روزگیش ساعت ۸ شب عمل شد. و اون شب رو تا صبح هیچ خبری از حال پسرم بهمون ندادن و ما منتظر پشت در اتاق عمل تا صبح که بهمون گفتن عمل رو انجام دادن و منتظر نتیجه ان و پسرم رو بردن تو isu با کلی التماس و خواهش گذاشتن از دور برای چند دقیقه جیگر گوشه ام رو ببینم کلی شلنگ و دستگاه بهش وصل بود جیگرم آتیش گرفت الان با گفتن اینا دارم گریه میکنم که پسرم چه عذابی کشید روز بعد عمل بهمون گفتن که برای اینکه ریه بچه آب نیاورده باید یه شیرخشک مخصوص بخوره و ما باید بریم شیرخشک رو پیدا کنیم کل بیمارستانها و داروخونه های تهران رو گشتیم حتی تو شهرهای دیگه مثل سسندج مازندران مشهد خلاصه خیلی جاها گفتیم ولی جایی این شیر خشک رو نداشت و چه شبهایی رو تا صبح پشت موتور با شوهرم تو خیابونا بودیم و دنبال شیرخشک و چقدر خدارو صدا کردم که نگاهی به من و بچه ام بندازه