پارت بعدی :
مجبور بودم تحمل کنم تا ۳۲ هفته بشه و‌دوباره برگردم همین بیمارستان
دکتر همش امید میداد که هیچی نمیشه و من مراقبتم و‌میای زایمان میکنی و‌بچه از بین میره و تمام

همش بهم میگفت داشتن این بچه اشتباهه خطاعه نباید بمونه تو اذیت میشی اول جوونی هستی نباید این بچه زندگیتو ازت بگیره ،
خلاصه تو سر منو همسرم همش همین حرفا بود و‌امید الکیش باعث شد فک کنم‌واقعا اگر بچه بدنیا بیاد میمیره


خلاصه وایسادم تا یک ماه اینده
خیلی سخت بود خیلی زیاد
من حوصله هیچکسو نداشتم اما باید وانمود میکردم حالم خوبه
مادرشوهرم طبقه بالا میشینن هر روز صبح میومد بهم سر میزد قربون صدقه بچه میره دستشو میکشید رو شکمم هی ناز میکرد
من تو دلو اشوب بود میخواستم بمیرم
بغض میکردم ولی الکی جلوش لبخندمیزدم
هی مادر شوهرم میگفت زهرا تو‌چت شده؟ چرا انقد رنگت پریده چرا نمیای بالا چرا ارایش نمیکنی با محمد دعوات شده؟ محمد اذیتت میکنه؟؟؟

همش شوهرمو‌دعوا میکرد میگفت تو‌داری یکاری میکنی این بچه اذیته هیچی نمیگه

خلاصه نزدیکای یک ماه بود که دکترم صدام زد مطبش
رفتم گف باید بری سونوگرافی جدید
ببینیم وضعیت بچه چطوریه چقد رشد کرده
گفت برو‌پیش دوستم باهاش هماهنگ کردم برات بنویسه اب دور جنین خشک شده ک بری بیمارستان بستریت کنن

منم رفتم پیشش
دقیقا سه روز قبل از زایمان بود
بقیه کامنت

۸ پاسخ

بقیش چی عزیزم

خدا سر دکتر سونو بیاره تا بفهمه تلکه کردن مردم یعنی چی

بعضیی دکترا چقد دزد و بی وجداننن خدا لعنتشون کنه واقعا

پول دکتروکامل دادی۱۰۰میلیونو؟

ادامش عزيزم

حیف اسم انسان که بزاری رو همچنین دکتری خدا لعنتش کنه

خیلی سختی کشیدی
امیدوارم از این به بعد خدا واست جبران کنه🥲🥲

در وهله ی اول گف ۵ملیون بزن ب حساب بخاطر سونوگرافی
منم که تو‌شرایط خیلی بدی بودم هرکی هرچی میگفت انجام میدادم تا کارم پیش بره
سریع زدم براش
رفتم سونو‌کرد
گف دست و‌پاش تو ۲۶ هفته مونده
سرش ۳۶ هفته اس
وزنش ۱کیلو و دویسته

قلب و‌مغزشم سالمه و مث ساعت کار میکنه

گفتم باید بنویسید اب دور جنین
گف پس ۱۰ تومن دیگه بزن
گفتم چرا گفت چون الکی دارم مینویسم باید پول بدی

باورم نمیشد انقد راحت از غم و‌بدبختی دیگران سواستفاده میکنن و پول پارو میکنن
بهش گفتم ندارم بخدا دیگه هیچی ندارم گفت پس نمینویسم
منم گفتم ننویس ب درک
اومدم بیرون رفتم پیش دکترم
بهش گفتم این همش از من پول میخواد تلکه کنه
من ندارم دیگه
بخاطر نوشتن یه جمله ۱۰ ملیون از من میخواد
اولشم که الکی ۵ملیون گرفته

دکتر دید عصبی شدم گفت ولش کن نمیخواد اصلا

برو سه شنبه بیا بیمارستان ساعت ۸ صبح
بگو من یک ماهه کیسه ابم پاره شده با دارو‌و سرم بچه رو نگه داشتم الان رفتم سونوگرافی میگن دیگه اب دورش نیست و‌باید زایمان بشی

سوال های مرتبط

مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی
پارت ۱
من تا ماه هشتم با استراحت و داروهای زیاد مثل انسولین و آمپول دور نافی و آ اس آ کشوندم اول ماه هشت رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیاد و باید هر هفته بیای سونو ....من همچین چیزی نشنیده بودم و کلی ترسیدم....یکی میگفت پله نری میترکه...ماما بیمارستان میگفت اگه کیسه آب بترکه بچه هم براش خطر ایجاد میشه و خلاصه من با تنگی نفس تا هفته ۳۵کشوندم رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیادتر شده ....و هر یک شب درمیون باید نوار قلب بدی و هر هفته سونو بدی...دیگه کار من شده بود هر لحظه چک کردن تکون های بچه و رفتن برای نوار قلب گرفتن....تا هفته ۳۷ که یک شب با دخترم که ۶ سالشه و شوهرم رفتیم بیمارستان ۱۷ شهریور برای نوار قلب ...اونجا بچم تو ماشین بود با شوهرم و خودم رفتم بلوک زایمان....ماما نوار قلب گرفت و گفت خوب نیست تکرار بشه....دوباره نوار قلب گرفت و گفت باید بستری بشی گفتم خانوم اجازه بدید ب همسرم بگم شرایطمو گفت میخواید لوس بازی در بیارید باید بری بیمارستان خصوصي پول بدی اینجا این خبرا نیست منم گفتم اتفاقا من اصلا اینجا نمیخواستم زایمان کنم برای نوار قلب هم چون روز در میون بود مجبور شدم(آخه بیمارستانی ک میخواستم زایمان کنم هر دفعه نوار قلب یک تومن بود)گفت پس رضایت بده و برو منم رضایت دادم و رفتم تو ماشین ب همسرم گفتم اینجوری شده گفت بیا بریم بیمارستان مادر ببین اونجا چی میگن به دکتر خودت هم زنگ میزنن میپرسن...خلاصه رفتم بیمارستان مادر
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت ۳
بعد از یک ساعت که داخل ریکاوری بودم پرستارا بردنم بخش اینقدر پاهام گز گز میکرد و از کمر به پایین بی حس بودم و پاهام و نمی‌تونستم تکوندبدم اینقدر پاهام سنگین بود که انگار پا نداشتم تا ۴ ساعت بهم گفتن هیچی نخور حتی مایعات تمام بدنم از اثر این بیهوشی می‌لرزید بدترین قسمت بیهوشی همین لریزدنش برای من بود که جوری میلرزیدم که انگار دل و روده ها حس میکردم تو هم الان پیچ میخورن.
بعد چهار ساعت بهم گفتن آب میوه و غذا همچی بخور دیگه خیلی بعد از اینکه بی حسیم رفت جای سوزن درد میکردم جوری که نمی‌تونستم کمرمو به چپ و راست بچرخونم خلاصه خیلی اذیت شدم فرداشم همسرم مرخصم کرد. بعد از ۱۰ روز رفتم پیش دکترم بهم گفت نباید چیز سنگین بلند کنی نباید راه بری نباید پله بالا پایین بری نباید از سرویس بهداشتی ایرانی استفاده کنی زیاد نباید تو حموم بمونی با آب گرم خیلی داغ حموم نکن.
خلاصه منم خونه مادر شوهرم یکماه موندم ولی میگن مهمون تا سه روز عزیزه منم همینطوری بودم با اینکه زیاد بهم سخت نمیگرفتن تو این یکماه جلوم گذاشت خوردم جمع کرد خودش ولی خب دیگه بعضی از مادرشوهر هارو میشناسید دیگه شاید چیزی نکن ولی بعد از قیافه و رفتار شون نشون میدن منم یکماه که شد به شوهرم گفتم نمیتونم تحمل کنم دیگه می‌خوام برم تو خونه خودم راحت ترم خیلی دیگه مامانت رو اذیت کردم شوهرم راضی نمیشود که ببرتم خونه و قبول نمی‌کرد همش میگفت خونه پله داره دکتر غدغن کرده برات پله رو منم پام و کردم تو یه کفش می‌خوام برم خلاصه دیگه رفتم خونه خودم و راحت شدم.
مامان دلوین🩷🥹 مامان دلوین🩷🥹 هفته هفدهم بارداری
.... پارت اول.... تجربه زایمان طبیعی


سلام خانما صبحتون بخیر بالاخره بعد از دو ماه اومدم تجربه زایمانم رو بگم:
خب بهتر از اینجا شروع کنیم. ک من ماه درد رو از ماه هفتمم داشتم و در روز تقریبا دو بار بودش و من چون بارداری اولم بود نمیدونستم این درد انقباض کاذبه فک میکردم بچه خودشو سفت میکنه.... بگذریم....  رسیدم هفته های اخر و من استرس استرس ک چرا مامانم نیومده نکنه من زود زایمان کنم از اون طرفم مادرشوهرم همش میگفت ک دختر م 34 هفته زایمان کرد عروسمم(اون یکی رو میگفت) ۳۷ هفته کیسه ابش پاره شد توام زود زایمان میکنی و فلان اون خودش استرس کاملی بود برام😂😂
هر روز من درد هارو داشتم ولی بیشتر از قبل و شدتشم بیشتر بود دکتر بهم میگفت بیا معاینه هفته های اخری هعی میپیچوندم تا مامانم برسه بهم
خلاصه هفته اخر ک قرار بود من ۴۰ هفته بشم یک شنبش رفتم مطب دکترم برای معاینه خیلی استرس معاینه رو داشتم ینی بیشتر خجالت میکشیدم خلاصه معاینه شدمو گفت ک سر بچه توی لگنه و دهانه رحمتم دو و نیم ساعت باز شده من تحریک هم کردم برو خونه وزرش کن چمباتمه بزن دوش گرم بگیر و رابطه داشته باش انشالله تا اخر هفته زایمان میکنی من از همونجا ک داشتم برمیگشتم چون معاینه شده بودم ترجیح دادم پیاده برگردم ک بیشتر تحریک بشه
موقع برگشت خیلی درد داشتم جوری ک هر ده قدم باید میشستم وگرنه بقیه مسیرو نمیتونستم برم
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۱ ماهگی
مامان علی🩵 مامان علی🩵 ۲ ماهگی
پارت ۵
💙🩵💙🩵💙
با کمک همسرم رفتم دستشویی خیلی می‌ترسیدم حتی رو توالت فرنگی بشینم همین که نشستم یه مقدار زیادی آب سبز رنگی ازم خارج شد دیگه استرس گرفته بودم نکنه جنین مدفوع خورده باشه؟
نکنه مشکلی پیش بیاد؟
همه چی که توی سنو بیوفیزیکال و ان اس تی خوب بود پس چرا یهو اینطوری شده بود؟
با اینکه خیلی می‌ترسیدم ولی کلی سوال تو ذهنم بود و هی از خودم می‌پرسیدم چرا چرا چرا
مادرشوهرمم خونمون بود اونم بیدار کردیم و به مامانمم زنگ زدم اونم خبردار کردم راه بیوفته بیاد زایشگاه و خودمونم حرکت کردیم
وقتی رسیدیم به من گفتن سریع بخواب معاینت کنیم همون مامایی که دقیقا ساعت هشت شب بود به من گفت که دهانه رحمت بسته هست و هنوز نرم نشده حالا گفت که دهانه رحمت بازه و خیلی نرم شده و سه سانتی
گفتم حالا باید چکار کنیم؟ کیسه آبم پاره شده جنین مدفوع کرده ها
گفت بستری میشی کمکت میکنیم زایمان میکنی نگران نباش
ولی چطور میشد نگران نبود؟
جنین مدفوع کرده بود و ممکن بود هر اتفاقی بیوفته اونوقت اونا میخواستن جواب نه ماه صبر و تحمل منو بدن؟ من شنیده بودم جنین که مدفوع میکنه سریع سزارین میکنن چون خطرناکه
اینم بگم من بخاطر بیمه ای که داشتیم مجبور بودم بیمارستان دولتی زایمان کنم🤦🏻‍♀️
خلاصه منو بستری کردن و همراهام کاراشو انجام میدادن
دیگه باید از همراهام جدا میشدم اجازه نمیدادن کسی وارد زایشگاه بشه چون لحظه احساس تنهاییم میکردم و گفتم کاش مامای همراه گرفته بودم حداقل آرومم میکرد تو این شرایط یکی کنارم بود خوب میشد🥺
مامان مریم مامان مریم ۶ ماهگی
سلام . تجربه زایمان .
ظهر بود زیر دلم و کمرم خیلی درد میکرد ، تا شب صبر کردم با این درد شب رفتم بیمارستان گفتن انقباض ندارم دهانه رحمم باز شده بود چهار سانت . تو بیمارستان نگهم داشتن ماماهایی که تو بیمارستان بودن هر دو جوان و بی سابقه بودن منو روی تخت خوابوندن هی دستشون را داخل واژنم میکردن این دستشو در میورد اون یکی ماما دستش و تو واژنم میکرد و میچرخوند و من هی داد میزدم کیسه آبم را پاره کردن یه فشار روی شکمم آوردن دوباره دستشون را داخل واژنم میکردن و میچرخوندن و من هی داد میزدم از درد تا اینکه دهانه رحمم به نه سانت رسید منو بردن روی تخت زایمان تا دکتر اومد بهم گفتن چند تا زور زدم تا بچه به دنیا اومد ، آنقدر این دو تا ماما منو اذیت کردن که همش میگم خدا از سرشون نگذره ... دکتر امپول بهم زد و بخیه زد جای آمپولی که دکتر زد خونریزی کرد بند نمیومد تا صبح خونریزی جای امپول و داشتم چند یار محکم شکمم را فشار دادن . تا صبح هم چندین بار ماماها شکمم رافشار دادن ...خیلی اون شب اذیت شدم خیلی ... من فک کردم بیمارستان خصوصی برم بیشتر رسیدگی میکنن پرستار با سابقه دارن در صورتی که همش میگم ای کاش میرفتم بیمارستان دولتی زایمان میکردم انقدر سختی نمیکشیدم ... اینم تجربه زایمان من بیمارستان میلاد بود ...
مامان آراز🩵 مامان آراز🩵 ۳ ماهگی