۴ پاسخ

وای چقدر این نوشتت حسای منه
شاید بگم از بهترین لحظاتم بود اون روز و اون شب واصلا نمیخواستم تموم بشه
بچه اول انگار آدم توخوابه بیشتر از شیرین بودنش استرس میکشی ولی دومی تمام لحظاتت عسله🥰🥰

منم سربچه اولم بچه بودم هیی نفهمیدم چون دختراولم گریه ای بود ولی سر این بزرگ تر بودم خیلی بهتر بود بااینکه دوتایی شون دل دردی بودن و هستند

منم همینطور ولی
فقط شب اول ت بیمارستان خوب بود

خدا نگهدارش باشه عزیزم ❤️

سوال های مرتبط

مامان ائل آی مامان ائل آی ۸ ماهگی
اینجا مینویسم شاید کسی بجز منم درگیر این شرایط باشه و بدونین تنها نیستین
بارداری من ناخواسته بود و من همینطوریشم اولش شوکه شدمو اصلا براش آماده نبودم مخصوصا که بارداریمم با ویارهای خیلی بد بود
تا اینکه زایمان کردم
هفته اول فاجعه بود نه حال روحی خوبی داشتم نه شیرم میومد که به بچه شیر بدم
مدام گریه و بدن درد و کرختی مفاصل
حس میکردم بچمو دوست ندارم
حس میکردم دلم میخواد برگزدم به قبل
حس میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم
شب و روزم شده بود گریه با اینکه هم همسرم هم مادر و خواهر و خاله هام کنارم بودن و از بچه مراقبت میکردن که من راحت باشم ولی باز علاوه بر تمام این حس ها وقتی ازش دور میشدم یه حس اضطراب شدید داشتم
شما بگو در حد یه اتاق حتی نمیتونستم ازش فاصله بگیرم(هنوزم همینم)
کافی بود سرفه کنه با اون حال باید یه جوری خودمو بهش میرسوندم ببینم چشه
هفته اول فاجعه بود ولی بهتر شد تا یک ماهگی هنوزم همه جی خوب نشده بود ولی یه ماه که سر اومد انگار سبک تر شدم
الان خیلی بهتر از اون روزام اما هنوزم گاهی اون اضطراب و اون دلتنگی برای قبلا میاد سراغم که میخوام بخاطرش برم مشاوره

ولی اگی شما هم این حسا رو دارین بدونین عجیب نیست
ما ادمایی هستیم که یه تغییر بزرگ زندگیمونو تکون داده پس عادیه که بترسیم و دلمون برای گذشتمون تنگ شه