پارت بعد:
نوار گرفتن ازم ، ماما هی با تعجب نگاه میکرد میگفت تو و بچه حالتون خیلی خوبه چرا دکتر میگه زایمان کنی؟؟؟


یواش بهش گفتم داستانو ، گفتم اینطوریه قضیه ی من
اگر زایمان کنم بچه ام میمیره
گف نه کی گفته میمیره؟؟؟ بچه زنده میمونه
گفتم نهههه نباید زنده بمونه شوهرم گفته زنده بمونه میذاره بهزیستییی
من نمیتونم تحمل کنم بچم بره بهزیستی
زندگیم بهم میخوره
من بچه ام اگر زنده بمونه ولش نمیکنم ، ولی بخاطر شوهرم مجبورم طلاق بگیرم
زندگیم نابود میشه

بچه ام هم عذاب میکشه ….

ماما دستمو گرفت گفت من اصلا بهت قول نمیدم که بمیره ، به همه چی فکر کن ، اگر قراره زنده بمونه بمون همون سر وقتت بیا زایمان که حداقل خرج nicu ندی

ولی من عقلمو از دست داده بودم ، هیچی حالیم نبود ، عاشق بچه ام بودما اما بخاطر حرف مردم میترسیدم
بخاطر اینک طلاق نگیرم ، بخاطر اینک زندگیم خراب نشه ، بخاطر اینک بچه مریض نیاد که نتونم هزینه هاشو بدم یا خودش هی عذاب نکشه


بهش گفتم نه دکتر قول داده ک تموم بشه این ماجرا

گفت خودت میدونی
گفتم خداکنه خدا منو ببخشه
یه دفه صداشو برد بالا گفت چیو خدا ببخشتت؟ تو‌باید خدارو ببخشی که همچین بلایی سرت اورد
همیشه که نباید خدا مارو ببخشه‌
بعضی وقتا بنده اس که باید از خدا بگذره

همین حرفارو میزدیم که دکترم رسید
گف سریع کاراشو بکنید ببریم اتاق عمل
اروم بهم گف نترس حله همه چی
با بچه های nicu هماهنگ کردم که دیر تر بیان پشت در اتاق عمل ، با دکتر بیهوشی هم هماهنگم ، بچه رو احیا نمیکنیم

من فقط گریه میکردم ، باورم نمیشد دارم بچمو میکشم
همون بچه ای که ۷ماه تمام به عشقش خوابیدم و بلند شدم

۵ پاسخ

الان بگو بچت سالمه؟؟؟؟ کشتی مارو

بقیش چی

چقد سخت بوده برات🥲💙

دیروز تا حالا دارم تاپیکاتو میخونم عزیزم فقط از خدا میخوام که اصلا مشکلاتی که گفتن نداشته باشه و با بزرگتر شدن بهتر و بهتر بشه
شکاف کام که یهه مشکل قابل حله با عمل اوکی میشه
مشکل شنواییشم حتی حل میشه
امیدوارم اون کوتاهی دست و پا را نداشته باشه و حالش خوب باشه از ته قلبم دعا میکنم
امیدوارم خدا صدامو بشنوه
پرستاره راست گفته همیشه که خدا نباید مارا ببخشه😭
خدا را به حق مادریم،به حق اون دو تا ۹ ماه بارداری و به حق شیری که به بچه هام دادم و میدم قسم میدم که بچتو شفا بده و لباتو خندون کنه و بیای بگی بچت سالمه و مشکلی نداره❤️

خدا کمکت کنه بتونی با صبوری از پسش بربیایی و با بزرگتر شدن بچه ت مشکلش کلا حل بشه

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه، سه‌شنبه من زایمان کردم و چهارشنبه رفتم خونهٔ مامانم. بدون اینکه کسی برام اسپند دود کنه، کسی برام گلی خریده باشه، گوسفندی قربونی کرده باشه یا اصلاً هیچ‌کدوم از چیزهایی که همیشه برای به دنیا اومدن یه بچه اتفاق می‌افته، هیچ‌چی نبود.

همه ناراحت بودن. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد توی چشم‌های من نگاه کنه. هیچ‌کس باورش نمی‌شد که اون بچه زنده مونده.

ما انقدر از دکترها شنیده بودیم که «این بچه محاله زنده بمونه و میمیره»، که اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودیم که اگر زنده موند، باید چی کار کنیم.

به خاطر همین، تمام برنامه‌هامون به هم ریخته بود. همه هنگ کرده بودیم. هر کدوممون یه گوشه افتاده بودیم. من یه طرف بودم، پدر و مادرم یه گوشهٔ خونه نشسته بودن و شوهرم هم مدام بین بیمارستان و خونه در رفت‌وآمد بود.

همش باید می‌رفت بیمارستان، دارو می‌خرید، وسیله می‌خرید و از طرف دیگه داشت با اورژانس هماهنگ می‌کرد که بچه رو ببرن بیمارستان دولتی، چون اصلاً توان پرداخت هزینه‌های بیمارستان خصوصی رو نداشتیم.

به ما گفته بودن بچه حداقل به حدود ۶۰ شب NICU نیاز داره؛ یعنی تقریباً دو ماه کامل باید توی ان‌آی‌سی‌یو می‌موند. هر شب هم حدود ۷۰ میلیون هزینه داشت و ما واقعاً توان پرداخت چنین مبلغی رو نداشتیم.

به خاطر همین، شوهرم با یکی از بیمارستان‌های کرج هماهنگ کرد و بچه رو برد اونجا.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
ضربان قلبم رفت رو ۱۷۰ که دکتر بیهوشی سریع دویید سمتم یه امپول زد تو سرمم یه قطره چکوند تو دهنم سریع ماسک اکسیژن رو زیادش کرد

دیگه هیچی نمیفهمیدم
فقط صدای بچه ام تو گوشم بود

۱۰ دقیقه جیغ میزد
سایه ی بچه رو روی دیوار میدیدم که روی یه جای صافی خوابیده بود جیغ میزد پاهاشو تکون میداد
همین حین دکتر میگفت پناه برخدا
این بچه چقد هوشیاره
من اصلا خلط هارو در نیاوردم این انقد جیغ زد خودش همه رو تخلیه کرد

یه خانومی صداش اومد ک گف دیگه بیشتر از این نمیشه منتظر موند
باید nicu رو خبر کنیم ، بعدا باید جواب پس بدیم

دکتر گف صدا کنید بیان

دنیا رو سرم خراب شد
مگه مبشه یه مادر صدای جیغ بچشو بشنوه و از دنیا اومدنش ناراحت بشه؟ مگه میشه دعا کنه بچش‌نفس نکشه؟؟؟

دیگه نفهمیدم چیشد
چشام سیاهی رفت و وقتی به خودم اومدم تو ریکاوری بودم
دکتر دستمو گرفت گفت من هرکاری کردم ولی نشد که بشه
بچه زنده موند رفت nicu ، خندید گفت بچت انقد هوشیار بود و جون تو تنش بود که اگه کفش پاش بود میدویید میرفت بیرون خودش

نگاش کردم با التماس گفتم چیکار کنم؟؟؟؟؟
گفت به بچه های nicu سپردم اگر احیا لازم بود احیاش نکنن
گفتم چه شکلی بود؟
گف هرچی بود ۱ کیلو نبود بچه ات
گفتم چند بود پس؟
گفت ۲ کیلو و ۲۰۰ 😐

مگه مبشه ؟ من سه روز قبل زایمان رفتم سونو گرافی
بچه ۱/۳۰۰ بود وزنش ، مگه میشه دستگاه انقد خطا کنه؟

چطور ممکنه تو سه روز یک کیلو اضافه کنه
من که تازه لج کرده بودم نه قرصی میخوردم نه غذای مفیدی میخوردم
چطوری وزنش انقد بود؟
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
رسیدم رو تخت به مامانم گفتم فقط پرده رو بکش و برو بیرون
نمیخوام هیچکسو ببینم

یکم گذشت همسرم اومد کنارم
فقط نگاهم میکرد
انگار دهنشو قفل زده بوذن
هیچی بهم دیگه نمیگفتیم
فقط با بغض همو‌نگاه میکردیم
یه دفه گفت زهرا بدبخت شدیم
بچه زنده اس
الان چیکار کنیم؟
زدم زیر گریه
گفت گریه نکن نمیذارم ببینیش میبرمش سریع دمه یه بهزیستی میذارمش میام نمیذارم تو عذاب بکشی

ولی دیگه من عوض شده بودم ، من دیگه ادمی نبودم که بچمو ول کنم حتی اگر بدترین مریضی رو داشته باشه

هیچی بهش نگفتم

زمان گذشت و شب شد
مامانم اصلا جرات نمیکردباهام صحبت کنه
تختای بغلم متوحه شده بودن بچه ام تو مراقبت های ویژه است و اعصاب ندارم ساکت شده بودن و حرفی نمیزدن
شوهرم زنگ زد
گف زهرا بدبخت شدیم الان باید شبی ۷۰ملیون پول nicu بدیم
اگرم ندیم و بچه رو تو بیمارستان رها کنیم پزشک قانونی میاد سراغمون و زندان داره ….
اون داشت تند تند حرف میزد که یهو پریدم وسط حرفش
گفتم : محمد تو برو سراغ زندگیت ، تو‌خودتو درگیر ما نکن
گف چی؟؟؟ گفتم من بچمو دیگه رها نمیکنم ، این بچه زنده است ، من نمیتونم خودم جای دیگه نفس بگشم و بچه ام تو اسایشگاه
من هرجا باشم بچمم اونجاست
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
دکتر بخش اومد بالا سرم
گفت بچه ات شکاف کام داره
وای پاهام شل شد ، یعنی یه مریضی دیگه هم داره؟؟؟؟
گفتم نه نگید توروخدا ، گف متاسفانه داره و باید عمل بشه تو ۱۰ ماهگی ، قابل حله فقط ممکنه تو صحبت کردن به مشکل بخوره
اشکام میریخت ، خدایا بسه دیگه انقد عذابمو بیشتر نکن

گفتم حالش چطوره؟ گفت والا نمیتونم بگم خوبه چون اصلا خوب نیست نمیتونمم امید بدم که میمیره یا زنده میمونه
فعلا باهاش پیش میریم تا ببینیم چی میشه

اومدم بیرون دیدم همسرم داره هماهنگ میکنه بچه رو ببریم بیمارستان دولتی که هزینه نداشته باشه

نمیتونستم راه برم
نمیتونستم راست کنم خودمو
دولا دولا راه میرفتم و هر قدمی ک برمیداشتم از درد میمردم
با ویلچر رفتیم بخش و لباس پوشیدم و مرخص شدم
همونو اومدم بالا پشت در nicu
مامان بابام همسرم دعوام میکردن ک بیا برو خونه اما نمیشد
قلبم طاقت نداشت
نمیتونستم دور شم
من شده بودم یه زهرای دیگه
کسی که جون میده برای بچش
چشام سیاهی میرفت
نمیتونستم بشینم
نمیتونستم وایسم
درد امونمو بریده بود اما طاقت نداشتم برم خونه و بچه بیمارستان باشه
دکتر nicu وقتی دید فردای سزارین پشت در وایسادم منتظر کلی دعوام کرد
گفت مگه همونی نبوذی ک میخواستی بچه ات بمیره؟ الان چت شده ؟ گفتم گه خوردم اقای دکتر غلط کردم
الان راضیم به رضای خدا ، عذاب وجدان نمیذاره برم خونه ، من بچمو اذیت کردم
گفت باید بری خونه ، نمیذارم اینجا وایسی
میری خونه یا حراست بیرونت میکنه

مجبورم کردن برم خونه
بچه هم با اورژانس منتقل شد بیمارستان دولتی
مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱ سالگی
امروز مادرم کلی بهم گفت خسته شده از افسردگی و گریه هام گفت ولم کن نمیبینی زندگی خودم چه پیچیده س بچه هام هرکی ی طور مشکل داره
منم اومدم تو اتاق
شیشه شیر گذاشتم دهن بچه
و مثل همیشه اشک ریختم
از حسرت بچه ای که دیگه سینه نمیگیزه
زایمانم که سز بودد و دوبار شدید حمله پنیک شدم تو بیمارستان جلو خانوادم و خانواده همسرم
ابروم رفت
حالم داغونه
امروز دوستم میگفت رفتع از الان کلاسای ماما صابریان رو شرکت میکنه برای زایمان طبیعی
و کارایی که میگه انجام میده
خانوادم منو از اول ترسوندن از طبیعی
اگه طبیعی زاییده بودم بچم شیرخشکی نمیشد انقد حالم بد نمیشد
من از این حس شکست حالم بده
شاید اگه منم رفته بودم پیش ماما صابریان
دل تو دلم گذاشته بود منم طبیعی زاییده بودم
مادرم هربار بهش گفتم میگفت باید دکتر متخصص باشه بیا اینم دکتر متخصص
من انقد از سز اذیت شدم ک دیگه نمیخام بچع دار شم
استغفرالله ولی اگر بخاطر بچم نبود که بعد من چی میشه سرنوشتش چون پدرش ک حوصله شو نداره تمیخوامم دست مادرشوهرم بیوفته قشنگ روانی‌ش میکنن خلاصه اگر بخاطر این بچه نبود از خدا میخواستم منو ببره از این دنیا💔💔💔💔💔🙂
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی : خلاصه سه شنبه رفتم بیمارستان
مستقیم رفتم قسمت زایمان
گفتم مریض خانوم … هستم
برای زایمان اومدم
مدارکمو گرفتن نگاه کردن
گفتن وا تو که الان وقت زایمانت نیست
یعنی چی؟؟؟
تو همین هاگیرواگیر یه دفه سوپروایزر نگام کرد گف فامیلیت چیه؟ بهش گفتم ، گفت بچه ها بستریش کنید با من هماهنگ کردن
پرستارا چپ چپ نگاه میکردن ، ماما گفت اخه الان وقت زایمانش نیست ، که سوپروایزر گفت این خانوم یک ماهه کیسه ابش پاره شده ، دیگه نمیشه نگهش داره اب دور بچه خشک شده باید زایمان کنه

ماما گف پس اول بریم من معاینه کنم، تا اینو گف باز قلب من تند زد با التماس نگاه سوپروایزر کردم ، ترس منو دید فهمید داستانو ، ب ماما گفت نمیخواد دیروز اومده خودم معاینه کردم ، شما فقط ازش یه nst بگیرید حرکات و ضربان بچه رو بفهمیم

منو بردن تو یه سالنی
دیدم سه تا مامان دیگه منتظر زایمانن

اونا همه ارایش کرده ، موها سشوار کشیده
همه خوشحال خندون منتظر بچه هاشون
بعد من مث عروس مردگان ، رنگم زرد چشام قرمز

دلم میسوخت به حال خودم

چه ارزوهایی داشتم
میخواستم اتاق بیمارستانمو بگم بیان تزیین کنن
فیلمبرداری عکسبرداری کنم
لباس ساتن ست با پسرم خریده بودم برای بیمارستان

ولی الان چیشد؟
هیچی ، همه چی دود شد رفت هوا
من اومده بودم که از قصد بچمو بدنیا بیارم و بکشمش


خدا چرا با من اینکارو کرد؟ واقعا مگه چقد بنده بدی بودم
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

خلاصه خدمات اومد دنبالم و منو بردن اتاق عمل

بدترین لحظات عمرم تو اتاق عمل بود
با اینک سزارین بود
اما من لحظه ای ارامش نداشتم
به محضی که بیحسی رو زد ضربان قلبم از ۹۵رفت رو ۱۲۰

وای از اون لحظه ای که میخواست بچه رو بکشه بیرون
تو دلم اروم میگفتم پسرم منو ببخش مامان ، منو حلال کن مامان ، من مامان خوبی برات نبودم ، ببخش دارم از جای گرم و نرمت میکشمت بیرون ، ببخش که قراره الان زجر کش بشی .
اشکام تند تند میریخت
دکتر به یکی از کسایی که تو اتاق عمل بود (من نمیدیمشون ، پرده جلو چشمم بود). داشت شرایط منو توضیح میداد ، برگشت گفت بچه ی این خانوم ۱ کیلوعه کلا ، مشکل ژنتیکی داره ، احتمالا اصلا زنده بیرون نیاد ، نفس هم نتونه بکشه
همینارو میگفت که یهو حس کردم یچیزی از توم کشیده شد بیرون ، همین لحظه صدای جیغ بچه بلند شد

یا ابلفضل ، این بچه به محضی که از شکمم کشیدنش بیرون توی ۳۲ هفته تو نارس ترین حالت ممکن چنان گریه میکرد و‌جیغ میکشید انگار یه بچه ۴ کیلوعه سالم‌ و ۴۰ هفته اس
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان ویهان👶🏻🩵 مامان ویهان👶🏻🩵 ۱ سالگی
دیشب بچم حدود چهار ساعت اینا خاب بود بعد مامانمم اینجا بود مادرشوهرمم اومد بچم بیدار شد همش نغ میزد دستونک دادم تا شیر براش درست کنم ولی مینداخت بیرون گریه میکنم قبلا پسرم 60تا میخورد ولی الان 90تا میخوره داشتم به بچم شیر میدادم که مادرشوهرم برگش گف که این بچه سینش صدا میده نباید شکمش رو سیر کنی تو به بچه زیاد شیر میدی و اینا بعد رو کرد طرف مامانمم که اره این بچه رو همش پوشک میکنه زیاد به بچه شیر میده واسه همین سینه بچه صدا میده منم عصبی شدم گفتم من بچه رو بردم دکتر. دکتر گف چیزی نیس جپن رشد بچت زیاده بخاطر اونه بعد تو میای میگی که اره بخاطر شیره گف خو من چن تا بچه بزرگ کردم میدونم گفتم تو بزرگ کردی بچه هاتو تمام شد رف حالا من میخام بچمو بزرگ کردم هر وقت بخام مای بیبی میکنم هر جقدر شیر بخاد بهش میدم بعد بم گف اصلا درست صحبت کردن با بزرگترت رو بلد نیسی منم گفتم بزرگترم نباید تو هرکاری دخالت کنه بعد برگشت گف باشه من گو... .......... خوردم اینقدر بده بهش که باد کنه😑😑😑😑😑بعد من دیشب میخاستم جریان رو به شوهرم بگم که اینا ده تا دیگه نزارن روش بهش بگن دیگ شوهرم اومد تا شام خورد خابید ولی قبل اینکه بخاد بخابه بهش گفتم میخام باهات حرف بزنم اونم فهمید درمورد مادرشع گف باز چیشد ک من گفتم بعد شام میگم بعد یه ساعت پیش شوهرم زنگ زد که میخاد بام صحبت کنه ولی چون من گیج خاب بودم گف بعد زنگ میزنه کلا ذهنم بهم ریخته میگم نکنه چپه براش تعریف کردن