پارت بعدی : خلاصه سه شنبه رفتم بیمارستان
مستقیم رفتم قسمت زایمان
گفتم مریض خانوم … هستم
برای زایمان اومدم
مدارکمو گرفتن نگاه کردن
گفتن وا تو که الان وقت زایمانت نیست
یعنی چی؟؟؟
تو همین هاگیرواگیر یه دفه سوپروایزر نگام کرد گف فامیلیت چیه؟ بهش گفتم ، گفت بچه ها بستریش کنید با من هماهنگ کردن
پرستارا چپ چپ نگاه میکردن ، ماما گفت اخه الان وقت زایمانش نیست ، که سوپروایزر گفت این خانوم یک ماهه کیسه ابش پاره شده ، دیگه نمیشه نگهش داره اب دور بچه خشک شده باید زایمان کنه

ماما گف پس اول بریم من معاینه کنم، تا اینو گف باز قلب من تند زد با التماس نگاه سوپروایزر کردم ، ترس منو دید فهمید داستانو ، ب ماما گفت نمیخواد دیروز اومده خودم معاینه کردم ، شما فقط ازش یه nst بگیرید حرکات و ضربان بچه رو بفهمیم

منو بردن تو یه سالنی
دیدم سه تا مامان دیگه منتظر زایمانن

اونا همه ارایش کرده ، موها سشوار کشیده
همه خوشحال خندون منتظر بچه هاشون
بعد من مث عروس مردگان ، رنگم زرد چشام قرمز

دلم میسوخت به حال خودم

چه ارزوهایی داشتم
میخواستم اتاق بیمارستانمو بگم بیان تزیین کنن
فیلمبرداری عکسبرداری کنم
لباس ساتن ست با پسرم خریده بودم برای بیمارستان

ولی الان چیشد؟
هیچی ، همه چی دود شد رفت هوا
من اومده بودم که از قصد بچمو بدنیا بیارم و بکشمش


خدا چرا با من اینکارو کرد؟ واقعا مگه چقد بنده بدی بودم

۲ پاسخ

بقیشو تو کامنت بزار🥲

واقعا بسه دیگ

سوال های مرتبط

مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی
پارت ۱
من تا ماه هشتم با استراحت و داروهای زیاد مثل انسولین و آمپول دور نافی و آ اس آ کشوندم اول ماه هشت رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیاد و باید هر هفته بیای سونو ....من همچین چیزی نشنیده بودم و کلی ترسیدم....یکی میگفت پله نری میترکه...ماما بیمارستان میگفت اگه کیسه آب بترکه بچه هم براش خطر ایجاد میشه و خلاصه من با تنگی نفس تا هفته ۳۵کشوندم رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیادتر شده ....و هر یک شب درمیون باید نوار قلب بدی و هر هفته سونو بدی...دیگه کار من شده بود هر لحظه چک کردن تکون های بچه و رفتن برای نوار قلب گرفتن....تا هفته ۳۷ که یک شب با دخترم که ۶ سالشه و شوهرم رفتیم بیمارستان ۱۷ شهریور برای نوار قلب ...اونجا بچم تو ماشین بود با شوهرم و خودم رفتم بلوک زایمان....ماما نوار قلب گرفت و گفت خوب نیست تکرار بشه....دوباره نوار قلب گرفت و گفت باید بستری بشی گفتم خانوم اجازه بدید ب همسرم بگم شرایطمو گفت میخواید لوس بازی در بیارید باید بری بیمارستان خصوصي پول بدی اینجا این خبرا نیست منم گفتم اتفاقا من اصلا اینجا نمیخواستم زایمان کنم برای نوار قلب هم چون روز در میون بود مجبور شدم(آخه بیمارستانی ک میخواستم زایمان کنم هر دفعه نوار قلب یک تومن بود)گفت پس رضایت بده و برو منم رضایت دادم و رفتم تو ماشین ب همسرم گفتم اینجوری شده گفت بیا بریم بیمارستان مادر ببین اونجا چی میگن به دکتر خودت هم زنگ میزنن میپرسن...خلاصه رفتم بیمارستان مادر
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان دوردونم مامان دوردونم ۳ ماهگی
پارت( ۲ ) از کارایی که انجام دادم تا زود زایمان کنم به عنوان یه شکم اولی
خلاصه که باز ۵ شنبه اش رفتم برای معاینه یعنی دو روز بعدش
ساعت ۹ شبم بود یکمم‌ حرکات نی نی کم شده بودم ترسیده بودم
معاینه کرد گفت یه سانتی
من انقدررررر ذوق کردم برای اون یه سانت که خدا میدونه😂😂
چون من ماه آخر با کمبود ویتامین د۳ شدیدی مواجه شدم و از زانو درد نمیتونستم پاشم
فقط میخاستم زود زایمان کنم
بعد بهم گفت برو ی دور بزن بیا تا نوار قلب جنین و بگیریم
رفتم و اومدم نوار قلب گرفتن و گفتم بازم معاینه ام کنین😕
با تعجب گفتن دختر تو چرا نمیترسی ی سریا میان میگن درد داره تو تازه زایمان اولته
گفتم دارم از درد عذاب میکشم و نمیتونم راه برم ،گفتن اگه الان باز معاینه کنیم ب خونریزی میوفتیا
گفتم اشکالی نداره بیمارستان پس برای چیه
معاینه کردن رفتم خونه لکه بینیم فقط بیشتر شده بود همین
بعد بهم گفتن فقط پیاده روی کن
از جمعه یعنی فردا شبش شروع کردم به پیاده روی
فقطم‌ شبا میرفتم چون شبا خابم نمی‌برد
وقتی میرفتم پیاده روی اونم با اون وضعیت زانوم‌
تا میومدم خونه نهایتا تا ساعت ۲ بیدار بودم و فوری خابم میبرد
ادامه پارت بعدی💗
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
ضربان قلبم رفت رو ۱۷۰ که دکتر بیهوشی سریع دویید سمتم یه امپول زد تو سرمم یه قطره چکوند تو دهنم سریع ماسک اکسیژن رو زیادش کرد

دیگه هیچی نمیفهمیدم
فقط صدای بچه ام تو گوشم بود

۱۰ دقیقه جیغ میزد
سایه ی بچه رو روی دیوار میدیدم که روی یه جای صافی خوابیده بود جیغ میزد پاهاشو تکون میداد
همین حین دکتر میگفت پناه برخدا
این بچه چقد هوشیاره
من اصلا خلط هارو در نیاوردم این انقد جیغ زد خودش همه رو تخلیه کرد

یه خانومی صداش اومد ک گف دیگه بیشتر از این نمیشه منتظر موند
باید nicu رو خبر کنیم ، بعدا باید جواب پس بدیم

دکتر گف صدا کنید بیان

دنیا رو سرم خراب شد
مگه مبشه یه مادر صدای جیغ بچشو بشنوه و از دنیا اومدنش ناراحت بشه؟ مگه میشه دعا کنه بچش‌نفس نکشه؟؟؟

دیگه نفهمیدم چیشد
چشام سیاهی رفت و وقتی به خودم اومدم تو ریکاوری بودم
دکتر دستمو گرفت گفت من هرکاری کردم ولی نشد که بشه
بچه زنده موند رفت nicu ، خندید گفت بچت انقد هوشیار بود و جون تو تنش بود که اگه کفش پاش بود میدویید میرفت بیرون خودش

نگاش کردم با التماس گفتم چیکار کنم؟؟؟؟؟
گفت به بچه های nicu سپردم اگر احیا لازم بود احیاش نکنن
گفتم چه شکلی بود؟
گف هرچی بود ۱ کیلو نبود بچه ات
گفتم چند بود پس؟
گفت ۲ کیلو و ۲۰۰ 😐

مگه مبشه ؟ من سه روز قبل زایمان رفتم سونو گرافی
بچه ۱/۳۰۰ بود وزنش ، مگه میشه دستگاه انقد خطا کنه؟

چطور ممکنه تو سه روز یک کیلو اضافه کنه
من که تازه لج کرده بودم نه قرصی میخوردم نه غذای مفیدی میخوردم
چطوری وزنش انقد بود؟
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۱۰ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۷ ماهگی
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۷ ماهگی
سلام تا دخترم خوابیده دلم خاست بیام از تجربه زایمان طبیعیم بگم..
پارت ۱

۳۹ هفته و دو سه روز بودم که با شوهرم رفتیم بیرون خرید نزدیک مطب دکترم بودم شوهرم گفت تا اومدیم اینجا زنگ بزن دکتر یه سر بریم پیشش(چون هفته آخر بود نوبت نزد برام گفت اگه به دنیا نیومد خودت بیا)
رفتیم مطب و نوار قلب اینا گرفتیم بعد دکتر اومد معاینه کنه تا دست زد کیسه آبم پاره شدددد🥲
گفت کیسه آبت به مو بند بوده و من خیلی وقتا برای بقیه مجبورم با سوزن سوراخ کنم کیسه آبو…
یه ترسی تمام وجودمو گرفت از اینکه دیگه قراره زایمان کنم
دستام شروع به لرزیدن کردن
دکتر باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد
راستش بیمارستان تا اون لحظه هم باز تصمیم نگرفته بودیم کجا بریم
دکترم پیروزی بود گفت کجا میری بیمارستان گفتم احتمالا بریم قلهک
گفت من خودم بیمارستان تهرانپارسم هزینه دستمزد و خود بیمارستان ۱۱ تومنه
گفتم دوتاش؟ گفت بله
دیگه گفتم دکتر خودمه خب خوبه گفتم پس باشه میرم اونجا
زنگ زد سفارشمم کرد و بهش گفتم میتونم برم خونه پردیس وسایلمو بیارم؟
گفت نه باید بری بیمارستان همسرت میره وسایلت و بیاره
خلاصه راه افتادیم بیمارستان تهرانپارس
مامان آریا مامان آریا ۷ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی

دیدم خندید گفت بابا سر بچه ت معلومه
راستی اینو یادم رفت دردام که خیلی شدید شد ماما گفت برگرد به حالت سجده بمون
حالت سجده که میموندم خیلی برام خوب
نمی‌دونم چقد رو دردم تاثیر داشت ولی حداقل میتونستم بدنم کنترل کنم
‌احساس می‌کنم که بچه زودتر اومد پایین تو لگنم چون تا سجده رفتم حس فشار به لگنم اومد و دیگه احساس دفع داشتم
دیگه ست زایمان که آماده کردن ماما گفت زور بزن همون لحظه صدای اذان بلند شد همه گفتن ای جان با اذان بدنیا میاد ولی من هنوزم باورم نمیشد میگفتم تا اذان ظهرم بدنیا نمیاد انقد که برام سخت بود
همش رهنیت زایمان قبلیم رو داشتم
خلاصه من که داشتم مرگ رو جلو چشمام میدیدم از درد یهو حس فشار و زور زدن بهم اومد و دردا خیلی کم شد
دو سه تا زور زدم قسمت واژنم خیلی میسوخت ولی درد شدیدی دیکه نداشتم یهو بچه رو ماما کشید بیرون و سبک شد یه نفس راحت کشیدم و تماممم دردا تموم شد وای انقد حس خوبی بود بچم خیس و کرم بود همون لحظه هم شروع کرد به گریه منم خوشحال که بچه سالمه و کریه میکنه
از ماما پرسیدم برش زدی گفت نه فقط یکمی پارکی داشتی که الان بخیه میزنم برات