دکتر بخش اومد بالا سرم
گفت بچه ات شکاف کام داره
وای پاهام شل شد ، یعنی یه مریضی دیگه هم داره؟؟؟؟
گفتم نه نگید توروخدا ، گف متاسفانه داره و باید عمل بشه تو ۱۰ ماهگی ، قابل حله فقط ممکنه تو صحبت کردن به مشکل بخوره
اشکام میریخت ، خدایا بسه دیگه انقد عذابمو بیشتر نکن

گفتم حالش چطوره؟ گفت والا نمیتونم بگم خوبه چون اصلا خوب نیست نمیتونمم امید بدم که میمیره یا زنده میمونه
فعلا باهاش پیش میریم تا ببینیم چی میشه

اومدم بیرون دیدم همسرم داره هماهنگ میکنه بچه رو ببریم بیمارستان دولتی که هزینه نداشته باشه

نمیتونستم راه برم
نمیتونستم راست کنم خودمو
دولا دولا راه میرفتم و هر قدمی ک برمیداشتم از درد میمردم
با ویلچر رفتیم بخش و لباس پوشیدم و مرخص شدم
همونو اومدم بالا پشت در nicu
مامان بابام همسرم دعوام میکردن ک بیا برو خونه اما نمیشد
قلبم طاقت نداشت
نمیتونستم دور شم
من شده بودم یه زهرای دیگه
کسی که جون میده برای بچش
چشام سیاهی میرفت
نمیتونستم بشینم
نمیتونستم وایسم
درد امونمو بریده بود اما طاقت نداشتم برم خونه و بچه بیمارستان باشه
دکتر nicu وقتی دید فردای سزارین پشت در وایسادم منتظر کلی دعوام کرد
گفت مگه همونی نبوذی ک میخواستی بچه ات بمیره؟ الان چت شده ؟ گفتم گه خوردم اقای دکتر غلط کردم
الان راضیم به رضای خدا ، عذاب وجدان نمیذاره برم خونه ، من بچمو اذیت کردم
گفت باید بری خونه ، نمیذارم اینجا وایسی
میری خونه یا حراست بیرونت میکنه

مجبورم کردن برم خونه
بچه هم با اورژانس منتقل شد بیمارستان دولتی

۱۴ پاسخ

انشالله به حق امام حسین همش خوب میشه به نظرم نذر امام حسین کن براورده میشه

انشاالله خدا خودش نگهدار پسرت باشه عزیزم ♥️

به امام های عرب ایمان نداشته باش به خود خدا توکل کن شفای بچتو از خودش بخوا

🫠🫠🫠🫠🫠انشالله شفای پسرتو از امام رضا بگیری و خدا کمکت کنه ابجی🫠

زهراجان الهی خدا بهت توان بده.
پسرمو از طرف من ببوس.
راستی کاش از اون دکتر لعنتی شکایت کنی،حرفای اون باعث همه ی اینا شده...😔

نمیدونم چی بهت بگم فقط اینو بدون تو یه مادر خیلی قوی هستی اجی از طرف من پسر نازتو ببوس 🥺

ادامه داره یا تموم شد؟

خیلی ناراحت شدم

الان چی شد حالش خوبه پیشتونه

اخی عزیزم😭😭چقد ناراحت شدم برات

عزیزم در وصف سختی ک شما کشیدی نمیشه چیزی گفت فقط میتونم بگم خدا خودش کمکتون کنه انشاالله ک مشکلتون حل بشه براتون دعا میکنم

منم سال ۹۲ سقط کردم تقریبا همین بود قد کوتاه دست و پای کوتاه پاهاش برعکس بود
بره من جهش ژنتیکی بود
من ۱۶ هفته فهمیدم اما تا پزشکی قانونی مجوز سقط بده شد ۱۹ هفته تقریبا نزدیک ۲۰ هفته سقط شد چون پزشکی قانونی ده روز زمان داد گفت شاید معجزه بشه رشد کنه بره منم دو هفته رشد نکرده بود
خیلی سخت بود یه سال افسردگی داشتم الان اگه سالم بود و زنده بود کلاس هفتم بود پسر بود بچم
انشالله امام حسین شفاش بده عزیزم با خوندن این تاپیک ها همه اون روزها اومد جلوی چشمم 😭😭😭

میشه درخواستمو قبول کنی تایپیکاتو بخونم

الان خوبه بچت گلم دوماه ازش گذشته؟

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_پنجم

بدون اینکه ازم‌ آزمایش دفع پروتئین بگیرن، سونو یا هر چیز دیگه گفتن فردا احتمالا ختم بارداری بدن. میگفتم دکترم گفته فقط تحت مراقبتی زایمان نمیکنی ولی کی گوش کنه به حرفم. تا صبح تحمل کردم صبحش زنگ زدم همسرم گفتم بیا رضایت شخصی بده منو ببر. واقعا حالم داشت بدتر می‌شد اونجا و استرس چندبرابر میشد. هرچی استرسم بیشتر میشد فشارم بالاتر می‌رفت تا به ۱۸ رسید. کلی با همسرم صحبت کردن که اگه ببریش میمیره و ... ولی من مرغم یه پا داشت حتی گفتن با امبولانس منتقلت میکنیم هر بیمارستانی خودت بخوای ولی باز زیر بار نرفتم و بعد ترخیص رفتم خونه یه کم استراحت کردم دوباره رفتیم بیمارستان تامین اجتماعی و دوباره دادن شرح حال و ... . واقعا خسته شده بودم از این همه توضیح و رفتار بد ماماها.

بهم یه دبه دادن که از روز بعدش به مدت ۲۴ ساعت ادرارم رو جمع کنم وببرم تحویل آزمایشگاه بدم و چون فشارم اومده بود روی ۱۴ گفتن فعلا بستری نمیشی.

شادو خوشحال رفتیم خونه. پاهام ورم شدید داشت خودم نمی‌تونستم دیگه راه برم دونفری دستمو می‌گرفتم و کمکم میکردن راه برم. روز بعد از تحویل آزمایش جوابش اومد و چون فکر میکردم حالم بهتر شده به همسرم گفتم خودش جواب آزمایشم رو بگیره.

همسرم تو بیمارستان بود که بهم زنگ و گفت حاضر شو باید ببرمت زایشگاه گفتن دفع پروتئینت زیاده 😭 وقتی رسیدم گفتن برم زایشگاه تا بستری شم. ولی دوتا پرستار تو زایشگاه شروع کردن به مسخره کردن که بدون نامه بستری متخصص و مشاوره قلب پاشده اومده. گفتن برو تشکیل پرونده بده تا بستری بشی ولی من رفتم خونه 😁 هر لحظه منتظر بهونه بودم که در برم و بستری نشم و غافل از اینکه با این کارم چه عواقب بدی در انتظارمه.
مامان هستی مامان هستی ۳ ماهگی
مامان آرن مامان آرن ۱۰ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………
مامان پناه گلی😍 مامان پناه گلی😍 ۱۳ ماهگی
بعد از دوماه میخوام تجربه زایمانم رو بگم😜
اولش بگم که توی بارداری خیلی کمردرد و درد واژن زیاد داشتم نتونستم ورزش و پیاده روی کنم.
39هفته بودم رفتم معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود.
فکر کنم معاینه تحریکی هم کرد چون خیلی درد داشتم .ساعت12ظهر بود
بعد اومدم خونه و طبق معمول کارامو کردم و خوابیدم .ساعت 7عصر دیدم لباس زیرم خونی شده .ماما بهم گفت که اگه لکه بینی داشتی طبیعیه نترس برای معاینه اس ولی اگه خونریزی بود بیا بیمارستان.
منم چون لکه داشتم دیگه نگران نشدم.
به کارام می‌رسیدم و کم کم هم درد داشتم در حد درد پریودی
و هی بیشتر میشد
اون شب رو هی بیدار میشدم و می‌خوابیدم با درد .مامانم گفت اگه دردت زیاد بود بیدارم کن بریم بیمارستان اذیت نشی.
چند بار هم نصف شب بیدار شد گفت زیاد درد داری گفتم نه قابل تحمله.
صبح به همسرم گفتم من کل شب رو درد داشتم اصلا متوجه هم نشدی😁
)یادم رفت بگم شب ساعت 11تا12رفتیم توی کوچه من آروم پیاده روی کردم)
همسرم صبح گفت نمیرم سرکار تا اگه لازم بود بریم بیمارستان که گفتم نه تو برو مامان هست پیشم نیاز بود زنگ میزنم بهت..
زایمان دومم بود نمی‌خواستم زود برم زایشگاه .چون زایمان اولم کیسه آبم داره شد بدون درد رفتم اونجا خیلی اذیت شدم و راه به راه میومدن معاینه میکردن و توی سن19سالگی12ساعت درد کشیدم.
بلآخره همسرم رفت و منو مامانم هم مشغول تمیز کردن خونه شدیم و بیشتر کارها رو میگفتم بده من انجام بدم که بتونم دردام رو کنترل کنم .اگه بشینم دردام بیشتر میشه.به هرحال جاروبرقی و شستشوی سرویس بهداشتی و تمیز کردن اجاق گاز و ......
توی این حین هم همسرم زنگ میزد و حالمو میپرسید
.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
ضربان قلبم رفت رو ۱۷۰ که دکتر بیهوشی سریع دویید سمتم یه امپول زد تو سرمم یه قطره چکوند تو دهنم سریع ماسک اکسیژن رو زیادش کرد

دیگه هیچی نمیفهمیدم
فقط صدای بچه ام تو گوشم بود

۱۰ دقیقه جیغ میزد
سایه ی بچه رو روی دیوار میدیدم که روی یه جای صافی خوابیده بود جیغ میزد پاهاشو تکون میداد
همین حین دکتر میگفت پناه برخدا
این بچه چقد هوشیاره
من اصلا خلط هارو در نیاوردم این انقد جیغ زد خودش همه رو تخلیه کرد

یه خانومی صداش اومد ک گف دیگه بیشتر از این نمیشه منتظر موند
باید nicu رو خبر کنیم ، بعدا باید جواب پس بدیم

دکتر گف صدا کنید بیان

دنیا رو سرم خراب شد
مگه مبشه یه مادر صدای جیغ بچشو بشنوه و از دنیا اومدنش ناراحت بشه؟ مگه میشه دعا کنه بچش‌نفس نکشه؟؟؟

دیگه نفهمیدم چیشد
چشام سیاهی رفت و وقتی به خودم اومدم تو ریکاوری بودم
دکتر دستمو گرفت گفت من هرکاری کردم ولی نشد که بشه
بچه زنده موند رفت nicu ، خندید گفت بچت انقد هوشیار بود و جون تو تنش بود که اگه کفش پاش بود میدویید میرفت بیرون خودش

نگاش کردم با التماس گفتم چیکار کنم؟؟؟؟؟
گفت به بچه های nicu سپردم اگر احیا لازم بود احیاش نکنن
گفتم چه شکلی بود؟
گف هرچی بود ۱ کیلو نبود بچه ات
گفتم چند بود پس؟
گفت ۲ کیلو و ۲۰۰ 😐

مگه مبشه ؟ من سه روز قبل زایمان رفتم سونو گرافی
بچه ۱/۳۰۰ بود وزنش ، مگه میشه دستگاه انقد خطا کنه؟

چطور ممکنه تو سه روز یک کیلو اضافه کنه
من که تازه لج کرده بودم نه قرصی میخوردم نه غذای مفیدی میخوردم
چطوری وزنش انقد بود؟
مامان عسل وحسین💙 مامان عسل وحسین💙 ۱۶ ماهگی
خیلی حالم بده نمیدونم باید چیکار کنم حس کنم دارم دیوونه میشم...مریضی مادر شوهرم بستری بودنش تو آی سی یو...به دنیا اومدن پسرم تو بدترین شرایط بستری خودم...درد زایمان طبیعی و ایست قلبی شدنم...اومدم خونه هیچ استراحتی نداشتم...فوت خواهر شوهرم اونم یهوویی...رفتن تو مراسم با کلی بخیه و درد ودوری از بچه ام که تو مراسم نباشه....نمیتونستم راه برم یا بشینم همش دولا دولا بودم همین الانم بیشتر وقتها همینم....بعدش فوت مادر شوهرم تو فاصله ی دو سه روز با خواهر شوهرم‌... خوابیدن کار کارخونه همسرم تا همین هفته ی پیش...هم به خاطر مراسمها هم به خاطر جنگ....از یه طرف درد شدید خیلی شدید واژن که نمیشه بشینم یه جوری صدای ترق ترق میده هرکار میکنم موقع خواب نشستن یا جا به جایی...رفتم دکتر گفت غضروف واژن در رفته دارو داد که غضروف سازی بشه هنوز هیچ خبری نیست همچنان درد میکشم و اذیتم ...دکتر گفت سر زایمان خیلی بهت فشار اوردن و معلوم نیست کی خوب بشه....خسته شدم مغزم نمیکشه دیگه....برام دعا کنید مثل همیشه که دعام کردین مامانهای عزیز خیلی نیاز دارم....
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۷ ماهگی
سلام تا دخترم خوابیده دلم خاست بیام از تجربه زایمان طبیعیم بگم..
پارت ۱

۳۹ هفته و دو سه روز بودم که با شوهرم رفتیم بیرون خرید نزدیک مطب دکترم بودم شوهرم گفت تا اومدیم اینجا زنگ بزن دکتر یه سر بریم پیشش(چون هفته آخر بود نوبت نزد برام گفت اگه به دنیا نیومد خودت بیا)
رفتیم مطب و نوار قلب اینا گرفتیم بعد دکتر اومد معاینه کنه تا دست زد کیسه آبم پاره شدددد🥲
گفت کیسه آبت به مو بند بوده و من خیلی وقتا برای بقیه مجبورم با سوزن سوراخ کنم کیسه آبو…
یه ترسی تمام وجودمو گرفت از اینکه دیگه قراره زایمان کنم
دستام شروع به لرزیدن کردن
دکتر باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد
راستش بیمارستان تا اون لحظه هم باز تصمیم نگرفته بودیم کجا بریم
دکترم پیروزی بود گفت کجا میری بیمارستان گفتم احتمالا بریم قلهک
گفت من خودم بیمارستان تهرانپارسم هزینه دستمزد و خود بیمارستان ۱۱ تومنه
گفتم دوتاش؟ گفت بله
دیگه گفتم دکتر خودمه خب خوبه گفتم پس باشه میرم اونجا
زنگ زد سفارشمم کرد و بهش گفتم میتونم برم خونه پردیس وسایلمو بیارم؟
گفت نه باید بری بیمارستان همسرت میره وسایلت و بیاره
خلاصه راه افتادیم بیمارستان تهرانپارس
مامان آتوسا مامان آتوسا ۱۴ ماهگی
پارت آخر✨
زایمان طبیعی 💫
از حال داشتم میرفتم دیگه ساعت ۳ بود که دکترا آمدن بالا سرم یک دکتر بد اخلاق خیلی نچسب🙄 آمد بالا تخت می‌گفت زایمانت خیلی پر خطر هست مهکم شکمم رو فشار میداد خودشو می‌انداخت بالا شکمم منم جیغ میزدم حتی پاهام رو بستن به تخت ولی نمی‌تونستم زایمان کنم یکی از دکترا گفت ببریمش برا سزارین گفت نه خطر داره چون سر بچه تو لگن هست اگر نتونه بچه خفه میشه اونجا بود که دیگه حالم بد شد😔 آخر سر بچم رو دیدم که داره میاد بیرون دکترا گفتن بچه خفه شده چون صورتی سیاه بود🥺 منم گریه گریه فقط میدونم که همینقدر گفتن خدایا بچم رو سالم از خودت میخوام🥺 دیگه هیچی حالیم نشد وقتی بیدارم کردن دیدم بچم کنارم خوابه منم کنارش هستم اینقدر گریه کردم که نگو بلندم کردن برو دوش بگیر بیا منم رفتم لباس تنم کردم با ویلچر بردنم جلو در زایشگاه دیدم همسرم آمد پیشم بغلم کرد منو برد جلو در بخش دیگه خداحافظی کردیم چون مادرم خسته بود دوستم آمد شب جام
اینم از پارت آخر زایمان طبیعی من☺️
مامان 🩵Michael🩵 مامان 🩵Michael🩵 ۶ ماهگی
#پارت ۳
بعد از یک ساعت که داخل ریکاوری بودم پرستارا بردنم بخش اینقدر پاهام گز گز میکرد و از کمر به پایین بی حس بودم و پاهام و نمی‌تونستم تکوندبدم اینقدر پاهام سنگین بود که انگار پا نداشتم تا ۴ ساعت بهم گفتن هیچی نخور حتی مایعات تمام بدنم از اثر این بیهوشی می‌لرزید بدترین قسمت بیهوشی همین لریزدنش برای من بود که جوری میلرزیدم که انگار دل و روده ها حس میکردم تو هم الان پیچ میخورن.
بعد چهار ساعت بهم گفتن آب میوه و غذا همچی بخور دیگه خیلی بعد از اینکه بی حسیم رفت جای سوزن درد میکردم جوری که نمی‌تونستم کمرمو به چپ و راست بچرخونم خلاصه خیلی اذیت شدم فرداشم همسرم مرخصم کرد. بعد از ۱۰ روز رفتم پیش دکترم بهم گفت نباید چیز سنگین بلند کنی نباید راه بری نباید پله بالا پایین بری نباید از سرویس بهداشتی ایرانی استفاده کنی زیاد نباید تو حموم بمونی با آب گرم خیلی داغ حموم نکن.
خلاصه منم خونه مادر شوهرم یکماه موندم ولی میگن مهمون تا سه روز عزیزه منم همینطوری بودم با اینکه زیاد بهم سخت نمیگرفتن تو این یکماه جلوم گذاشت خوردم جمع کرد خودش ولی خب دیگه بعضی از مادرشوهر هارو میشناسید دیگه شاید چیزی نکن ولی بعد از قیافه و رفتار شون نشون میدن منم یکماه که شد به شوهرم گفتم نمیتونم تحمل کنم دیگه می‌خوام برم تو خونه خودم راحت ترم خیلی دیگه مامانت رو اذیت کردم شوهرم راضی نمیشود که ببرتم خونه و قبول نمی‌کرد همش میگفت خونه پله داره دکتر غدغن کرده برات پله رو منم پام و کردم تو یه کفش می‌خوام برم خلاصه دیگه رفتم خونه خودم و راحت شدم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد:
نوار گرفتن ازم ، ماما هی با تعجب نگاه میکرد میگفت تو و بچه حالتون خیلی خوبه چرا دکتر میگه زایمان کنی؟؟؟


یواش بهش گفتم داستانو ، گفتم اینطوریه قضیه ی من
اگر زایمان کنم بچه ام میمیره
گف نه کی گفته میمیره؟؟؟ بچه زنده میمونه
گفتم نهههه نباید زنده بمونه شوهرم گفته زنده بمونه میذاره بهزیستییی
من نمیتونم تحمل کنم بچم بره بهزیستی
زندگیم بهم میخوره
من بچه ام اگر زنده بمونه ولش نمیکنم ، ولی بخاطر شوهرم مجبورم طلاق بگیرم
زندگیم نابود میشه

بچه ام هم عذاب میکشه ….

ماما دستمو گرفت گفت من اصلا بهت قول نمیدم که بمیره ، به همه چی فکر کن ، اگر قراره زنده بمونه بمون همون سر وقتت بیا زایمان که حداقل خرج nicu ندی

ولی من عقلمو از دست داده بودم ، هیچی حالیم نبود ، عاشق بچه ام بودما اما بخاطر حرف مردم میترسیدم
بخاطر اینک طلاق نگیرم ، بخاطر اینک زندگیم خراب نشه ، بخاطر اینک بچه مریض نیاد که نتونم هزینه هاشو بدم یا خودش هی عذاب نکشه


بهش گفتم نه دکتر قول داده ک تموم بشه این ماجرا

گفت خودت میدونی
گفتم خداکنه خدا منو ببخشه
یه دفه صداشو برد بالا گفت چیو خدا ببخشتت؟ تو‌باید خدارو ببخشی که همچین بلایی سرت اورد
همیشه که نباید خدا مارو ببخشه‌
بعضی وقتا بنده اس که باید از خدا بگذره

همین حرفارو میزدیم که دکترم رسید
گف سریع کاراشو بکنید ببریم اتاق عمل
اروم بهم گف نترس حله همه چی
با بچه های nicu هماهنگ کردم که دیر تر بیان پشت در اتاق عمل ، با دکتر بیهوشی هم هماهنگم ، بچه رو احیا نمیکنیم

من فقط گریه میکردم ، باورم نمیشد دارم بچمو میکشم
همون بچه ای که ۷ماه تمام به عشقش خوابیدم و بلند شدم