پارت بعدی :
رسیدم رو تخت به مامانم گفتم فقط پرده رو بکش و برو بیرون
نمیخوام هیچکسو ببینم

یکم گذشت همسرم اومد کنارم
فقط نگاهم میکرد
انگار دهنشو قفل زده بوذن
هیچی بهم دیگه نمیگفتیم
فقط با بغض همو‌نگاه میکردیم
یه دفه گفت زهرا بدبخت شدیم
بچه زنده اس
الان چیکار کنیم؟
زدم زیر گریه
گفت گریه نکن نمیذارم ببینیش میبرمش سریع دمه یه بهزیستی میذارمش میام نمیذارم تو عذاب بکشی

ولی دیگه من عوض شده بودم ، من دیگه ادمی نبودم که بچمو ول کنم حتی اگر بدترین مریضی رو داشته باشه

هیچی بهش نگفتم

زمان گذشت و شب شد
مامانم اصلا جرات نمیکردباهام صحبت کنه
تختای بغلم متوحه شده بودن بچه ام تو مراقبت های ویژه است و اعصاب ندارم ساکت شده بودن و حرفی نمیزدن
شوهرم زنگ زد
گف زهرا بدبخت شدیم الان باید شبی ۷۰ملیون پول nicu بدیم
اگرم ندیم و بچه رو تو بیمارستان رها کنیم پزشک قانونی میاد سراغمون و زندان داره ….
اون داشت تند تند حرف میزد که یهو پریدم وسط حرفش
گفتم : محمد تو برو سراغ زندگیت ، تو‌خودتو درگیر ما نکن
گف چی؟؟؟ گفتم من بچمو دیگه رها نمیکنم ، این بچه زنده است ، من نمیتونم خودم جای دیگه نفس بگشم و بچه ام تو اسایشگاه
من هرجا باشم بچمم اونجاست

۱۴ پاسخ

پارت بعدی چرا حذف شد؟؟

زهرا حان انشالله خدا به خودت و بچت سلامتی بده تو مینویسی و من با تاپیکات بغض میکنم و اشک میریزم 😭💔خیلی سخته مادر قوی ولی دووم بیار خدا بزرگه قربون عظمتش برم درد داده درمانم داده🤲🏻🤲🏻🤲🏻🤲🏻

😢😢😢

عزیزه دلم از خدا میخوام هرچه زودتر حال بچت خوب خوب بشه
معجزه های خدا که تا اینجا نصیب حالتون شد از این به بعد هم نصیبتون بشه

با خوندن داستانت کلا حالم دگرگون شد
منم 18هفته فهمیدم بچم دیواره شکمش مشکل داره
رفتم شیراز پیش پریناتولژی
گفت که یک سانت از ناف بچم بسته نشده و بخشی از کبد و کیسه صفراش درگیر کرده
همونجا نامه سقط بهم داد
ولی گفتم میخوام امینوسنتز انجام بدم
همون روز امینو انجام دادم که خداراشکر بچم مشکل ژنتیکی نداشت
خیلی را تو همین گهواره دیدم بچشون همچین مشکلی داشتن و سقط کردن
ولی من سپردم بخدا و حتی یک درصد هم به سقط فکر نکردم
حالا که داستان شما را خوندم فهمیدم اگه طول عمرم یه کار درست کردم همینه که حتی فکر سقط هم به سرم نزد و بچمو نگه داشتم
فردا باز میرم شیراز سنو‌ انجام بدم
ببینم در چه وضعه
بچمو بیمه امام حسین و امام رضا کردم
امیدوارم که خودشون واسم معجزه کنن

عزیزم خواست خدا بوده ک این بچه بمونه تو هرکارش حکمتی هست
مشکلاتیم ک بچت داره نصفش بخاطر زود ب دنیا اومدن هست ک انشالله برطرف میشه اونم

قشنگ من🫂🫂🫂🫂

فقط بگو الان حال خودتو بچت خوبه

چقدر خوب مینویسی شاید استعداد داستان نویسی داشته باشی.دنبال کن نوشتن رو.گاهی نوشتن از بار غم آدم کم میکنه. من موقع هایی که ناراحتم نقاشی میکشم سبک میشم

من متوجه نشدم مگه بچتون چه مشکلی داشت

عزیزدلم زهرا تا حالا داشتم داستان هارو می‌خوندم 😔چقد دوران سختی رو گذروندی
اما من مطمئنم بهترین ها قسمت خودت و اهورا جان میشه 😘

عزيزم بنويس خودتو خالي كن به حرفاي ديگه توجه نكن عزيزم
هم ما از تجربياتت ميفهميم هم تو اروم تر ميشي
بنويس ما ميخونيم عزيزم
پسرت ان شاالله زيرسايه اهل بيت(ع) بزرگ بشه
با امام حسين(ع) ببند ان شااالله دست خالي ردت نميكنن
همينطور كه ظاهرش ميگي اونجوري كه پزشكا گفتن نبود
ان شاالله از بقيه لحاظ هم اون چيزي كه ميگن نباشع
از لحاظ علمي نميدونم ولي از لحاظ معنوي خيلي احتمالش زياده دست خالي ردت نكنن
نذرش كن و نذرهاي زيادي براش بكن

چقدر حوصله ووقت دارین داستان مینویسین

قربون دلت بشم من 🥹😭
ب نظرم تو خیلی زن قوی هستی ک تونستی اینارو پشت سر بزاریی

الان بچت خوبه تاپیک هاتو خوندم واقعا ناراحت شدم ایشالا خدا شفا میده عزیز
خوب کردی نگهش داشتی حتما تو حکمت خدا کاری بود که این بچه بدنیا بیاد
خدا جواب کاری که کردی رو بهت میده عزیزم
خدا نگهدار خودت و پسر نازنینت باشه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۹ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعد :

همش ناسزا می‌فرستادم به اون دکترهایی که منو مجبور کرده بودن بچه رو به دنیا بیارم، با اینکه خودشون هم می‌دونستن این بچه ممکنه زنده بمونه. ولی فقط به خاطر اینکه بتونن از من پول بگیرن، می‌گفتن: «نه، می‌میره، می‌میره، خیالت راحت.»

با خودم می‌گفتم: «خب لعنتی، تویی که پزشکی، تویی که این‌همه تجربه داری، بی‌شرف! تو که می‌دونی این بچه زنده می‌مونه، می‌دونی این بچه قراره بره توی دستگاه و قراره کلی عذاب بکشه، خب نکن! به منِ مادر اطلاعات بده. به من بگو: ببین، بچهٔ تو اگه به دنیا بیاد، با دستگاه ممکنه زنده بمونه. بچهٔ ما رو نمی‌تونیم بکشیم، نمی‌تونیم دست بذاریم روی گلوش و خفه‌اش کنیم. این‌ها رو به من بگو.»

من همیشه فکر می‌کردم اگر این بچه از شکم من بیاد بیرون، همون لحظه بیهوش و بی‌حال می‌افته و می‌میره. فکر می‌کردم اصلاً نمی‌تونه نفس بکشه.

ولی نه؛ بچه می‌تونه نفس بکشه، ولی ممکنه نیاز به دستگاه داشته باشه. بچه می‌تونه زنده بمونه، اما با کلی مراقبت‌های ویژه
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :

پرستارهای بخش خیلی دعوام می‌کردن. می‌گفتن: «تو چرا با این شرایط پاشدی اومدی؟ بچهٔ تو که نه نیاز به شیر داره، نه نیاز به تعویض پوشک. تو چرا پاشدی اومدی اینجا؟ برو حداقل دو سه روز استراحت کن، بعد بیا ببینش. اصلاً تو نباید این بچه رو ببینی. این بچه باید خیلی تحت مراقبت ویژه باشه. اومدن تو باعث می‌شه عفونت و میکروب وارد بخش بشه.»

ولی من هی التماسشون می‌کردم. می‌گفتم: «شده از فاصلهٔ ده متری بذارید وایسم و فقط نگاش کنم.»

شوهرم و بابام هم باهاشون دعوا می‌کردن. شوهرم که دیگه انقدر عصبی شده بود، رفته بود توی پرستاری بخش و گفته بود: «خانومم رو راه ندید. بذارید بره خونه استراحت کنه. این خونریزی داره، حالش اصلاً خوب نیست.»

ولی من مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار جنون گرفته بودم. خودم حس می‌کردم یه جنون خاصی دارم. اصلاً لحظه‌شماری می‌کردم که برم بیمارستان.

بعد وقتی به بیمارستان می‌رسیدم، انقدر گریه می‌کردم، انقدر گریه می‌کردم که چشمام سیاهی می‌رفت و حالم بد می‌شد.

روزها پشت سر هم می‌گذشت. ما هنوز به خانوادهٔ شوهرم نگفته بودیم که بچه به دنیا اومده. دوستانم و هر کس دیگه‌ای که بهم زنگ می‌زد، من جواب نمی‌دادم. همه شک کرده بودن که چرا زهرا حتی تلفن هم جواب نمی‌ده.

ولی من اصلاً توانایی صحبت کردن با آدم‌ها رو نداشتم. حتی توانایی دیدن پدر و مادرم رو هم نداشتم. دلم نمی‌خواست با هیچ آدمی رو‌به‌رو بشم. فقط می‌خواستم تک و تنها باشم، برم بیمارستان، همون‌جا بشینم و فقط به بچه‌ام نگاه کنم. نمی‌دونم چرا این‌طوری شده بودم.
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی:

البته همهٔ مادرها خودشون فهمیده بودن. وقتی مادرها اونجا جمع می‌شدن، با همدیگه صحبت می‌کردن، ولی هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد با من صحبت کنه. من حتی نگاهشون هم نمی‌کردم. نه سلام می‌کردم، نه چیزی می‌گفتم. فقط گریه می‌کردم.

انقدر گریه می‌کردم که حالم بد می‌شد. پرستار می‌اومد منو می‌برد بیرون یا برام آب‌قند درست می‌کرد. کار به جایی رسیده بود که یکی از پرستارها می‌گفت: «ما اینجا اومدیم به بچه‌ها برسیم، باید به تو هم برسیم. این‌طوری نمی‌شه.»

دیگه همه خسته شده بودن، ولی از اون طرف دلشون هم برای من می‌سوخت. می‌گفتن: «تو نباید انقدر گریه کنی. راضی باش به رضای خدا. شاید اصلاً این بچه برای تو نمونه. شاید الان بری و یک ساعت دیگه حالش بد بشه.»

ولی من دیگه دلم طاقت نمی‌آورد.

این‌طوری نبود که بگم حتماً با تمام مریضی‌اش می‌خوامش؛ ولی عذاب وجدان داشتم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «خدایا، من راضی‌ام به رضای تو. شاید تو می‌خوای منو عذاب بدی. شاید اصلاً بچه‌ام همین امروز یا فردا توی بیمارستان تموم کنه. هرجور که تو می‌خوای… فقط تو منو ببخش. فقط بچه‌ام منو ببخشه.»

وقتی می‌دیدم بچه انقدر تحت فشاره، آن هم به خاطر اینکه نارس به دنیا اومده، خودم رو قاتل می‌دونستم. خودم رو گناهکار می‌دونستم. اصلاً نمی‌تونستم نفس بکشم. نمی‌تونستم حتی یه لیوان آب بخورم.

حس می‌کردم من بدترین آدم دنیام، بدترین مادر دنیام
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
۴روز بعد از عاشورا بود که رفته بودم‌بالا سر بچه ، حس کردم دستگاها هی الارم میدن
ب پرستار گفتم ضربان قلب بچه خیلی بالا نیست؟؟؟
نگاه کرد
گفت تو برو بیرون ما حواسمون هست
شک کردم بهش
چرا منو بیرون میکنه
۱۰ ثانیه نگذشته بود یهو داد زد تو برو بیروووون
بعد سریع گوشیو برداشت یه کدی رو زد و گفت تیم احیا بیان سریع

قلبم اومد تو‌دهنم
برگشتم دیدم همه دستگاهای بچه داره صدا میده
همشون قرمز شدن
بچه کبود شده
سیاه سیاه بود
قفسه سینش به زور بالا پایین میرفت
خدماتی اونجا یه خانوم مهربونی بود سریع اومد منو به زور بغل کرد کشون‌کشون برد بیرون
من لال شده بودم
فقط نگاه میکردم
منو‌برد بیرون انداخت رو صندلی دمه اسانسور
من فقط نگاش میکردم مثل دیووونه ها
خدماتی گریه اش گرفت بغلم کرد
بدون اینکه پلک بزنم اشکام میریخت
اسانسور باز شد یه تیم با کلی دستگاه دوییدن ب سمت nicu
دیگه گفتم بچه ام مرد ، تموم شد
چشامو‌بستم گوشامو‌گرفتم
نمیخواستم بشنوم و ببینم
نمیدونم چند دقیقه گذشت ک دیدم یکی داره دستامو‌ب زور از روی گوشم‌برمیداره
بهم گف خوبه خوبه‌نگران نباش برگشت
اینو ک گفت یهو ترکیدم
داد میزدم گریه میکردم
جیغ جیغ
طوری که از طبقه پایین و بالا پرستارا اومدن تو راهروی ما ببینن چی شده
چند دقیقه گذشت دیدم شوهرم رسیده
بعدا فهمیدم ب محضی که بچه حالش بد شده یکی زنگ زده گفته بیا بچه ات داره تموم میکنه خانومت حالش بده

بیچاره نفهمیده بود چطوری مسیر ۲۰ دقیقه ای رو تو ۱۰ دقیقه بیاد

تا اومد خدماتی بهش گفت حال بچه خوبههه برگشتش
نگران نباش
اینو که گفت شوهرمم زد زیر گریه
ما زن و شوهر کف زمین بیمارستان‌همدیگه رو بغل کرده بودیم زار میزدیم بقیه هم بالا سرمون گریه میکردن
مامان هومان مامان هومان ۹ ماهگی
مامانا نمی دونم من خیلی حساس شدم یا انتظار زیادی دارم یا نه واقعاً بقیه برام کم کاری می کنن !
مامان من هی می گفت بچه بیار خودم کمکت می گیرم ، بچه من به دنیا اومد و مامانم گفت بچه ات سنگینه برای من سخته بلندش کنم کمردرد دارم ! پنج روز اومد خونم موند هی گفت پسرت خیلی گریه می کنه ، خیلی زور می زنه من روز پنجم گفتم برو خودم بچه ام رو می گیرم ! من چهل روز اول که سخته بدون کمکی بچه ام رو خودم نگه داشتم تو این شرایط گربه ام رو از دست دادم و خیلی ام تحت فشار بودم !!
حالا پسرم واکسن زده شوهرم که دیشب خوابید و من تا صبح بیدار بودم صبح خواستم دو ساعت بدمش شوهرم و بخوابم گفت باید برم فلان جا بابات نیست گفته من برم !!!
من خیلی ناراحت شدم مامانم الان اومد خونم گفت والله شما هم بچه بودید اذیت نمی کردید مگه اینکه مریض می شدید !! منم گفتم مامان بچه منم اذیت نمی کنه الان واکسن زده شما جای اینکه کمک کنید واسه من کارم می تراشید بابا چرا روزی که بچه من واکسن زده رفته تفریح که شوهر من جاش بره کارش رو انجام بده !؟ من دست تنها بودم پدرم درومده ، گفت می یومدی بچه رو به من می دادی شوهرت نبود گفتم مرسی تو همین طوری هی می گی بچه ات بداخلاقه من از پس بچه خودم بر می یام شما برام کار نتراشید .
ناراحت شد رفت ، ولی منم ناراحتم من و داداشم رو مامان بزرگام دو ماه نگه داشتن مامانم نفسش از جای گرم بلند می شه من یه کمکی ندارم خودم تنهام بهم نمی گه خرت به چنده ؟! آشپزی می کنم بچه ام رو نگه می دارم از بچه ام ایراد می گیره دیگه زورم می یاد😑
مامان گردو مامان گردو ۱۶ ماهگی
امروز سالگرد آشنایی من و همسرم بود. کلی برنامه داشتم ک پسر کوچولوم همه رو بهم ریخت قربونش برم.
حالا بگید چجوری😯 صبح اومدم شیر بدم بهش دیدم یکم خورد و دیگه نخورد. تعجب کردم. خوابوندمش. یکم بعدش بیدار شد دیدم بیقراری میکنه و گریه، گفتم خب گرسنشه حتما. شیر اوردم براش دیدم نمیخوره و جیغ داد. داشتم دیوونه میشدم. رفتم در خونه همسایمون خونه نبود، همسایه پایینی مون اومد بالا گفت چی شده. گفتم اینجوریه. اونم هر کار کرد نتونست آرومش کنه. زنگ زدم همسرم که سریع مرخصی بگیر بیا بچه رو برسونیم یه درمانگاهی جایی. اونم کارشو ول کرد بدو بدو از وسط یه پروژه مهم اومد گفت سریع اماده شو بریم.
خلاصه من تا داشتم آماده میشدم گفت این انگار گرسنشه اا. گفتم نههه شیر نمیخوره. گفت حالا بذار یبارم من امتحان کنم. سرتونو درد نیارم، شیر درست کرد پسرم هی میک میزد تند تند. همسرم گفت ببین گفتم گرسنش بودا.یه تایمی گذشت ما دیدیم ازین شیر هیچی کم نمیشه انگار. همسرم گفت پس این تا الان اینجوری با حرص میک میزد چی شد؟؟؟ یهو شک کرد گفت نکنه شیر از شیشه بیرون نمیااااد چک کردیم دیدیم بلهههه سوراخ سرشیشه کیپ شده بچه طفلی از صبح گرسنشه شیر نمیاد دهنش که بخوره😟 هیچی دیگهههه یعالمه شیر خورد و خوابید.
من😨
همسرم😄
همسایه ها😐😐😐
همکارای همسرم😒😮‍💨
مامان اهورا مامان اهورا ۲ ماهگی
پارت بعدی :
ضربان قلبم رفت رو ۱۷۰ که دکتر بیهوشی سریع دویید سمتم یه امپول زد تو سرمم یه قطره چکوند تو دهنم سریع ماسک اکسیژن رو زیادش کرد

دیگه هیچی نمیفهمیدم
فقط صدای بچه ام تو گوشم بود

۱۰ دقیقه جیغ میزد
سایه ی بچه رو روی دیوار میدیدم که روی یه جای صافی خوابیده بود جیغ میزد پاهاشو تکون میداد
همین حین دکتر میگفت پناه برخدا
این بچه چقد هوشیاره
من اصلا خلط هارو در نیاوردم این انقد جیغ زد خودش همه رو تخلیه کرد

یه خانومی صداش اومد ک گف دیگه بیشتر از این نمیشه منتظر موند
باید nicu رو خبر کنیم ، بعدا باید جواب پس بدیم

دکتر گف صدا کنید بیان

دنیا رو سرم خراب شد
مگه مبشه یه مادر صدای جیغ بچشو بشنوه و از دنیا اومدنش ناراحت بشه؟ مگه میشه دعا کنه بچش‌نفس نکشه؟؟؟

دیگه نفهمیدم چیشد
چشام سیاهی رفت و وقتی به خودم اومدم تو ریکاوری بودم
دکتر دستمو گرفت گفت من هرکاری کردم ولی نشد که بشه
بچه زنده موند رفت nicu ، خندید گفت بچت انقد هوشیار بود و جون تو تنش بود که اگه کفش پاش بود میدویید میرفت بیرون خودش

نگاش کردم با التماس گفتم چیکار کنم؟؟؟؟؟
گفت به بچه های nicu سپردم اگر احیا لازم بود احیاش نکنن
گفتم چه شکلی بود؟
گف هرچی بود ۱ کیلو نبود بچه ات
گفتم چند بود پس؟
گفت ۲ کیلو و ۲۰۰ 😐

مگه مبشه ؟ من سه روز قبل زایمان رفتم سونو گرافی
بچه ۱/۳۰۰ بود وزنش ، مگه میشه دستگاه انقد خطا کنه؟

چطور ممکنه تو سه روز یک کیلو اضافه کنه
من که تازه لج کرده بودم نه قرصی میخوردم نه غذای مفیدی میخوردم
چطوری وزنش انقد بود؟