والا تنها نیستی ...منم همین داستان رو دارم بدتر از این تازه زایمان کرده بودم حالم بد بود توی بیمارستان ...بعد میرفت و میومد میگفت بچه اون تخت کناری قشنگ تره بچه تخت کناری همش شیر میخوره این نمیخوره این همه اش خوابه یعنی داغون میشدم اینا نباشن والا بهتره
عزیزم همه همینن اولش میگن بچه بیار میگیریم میگیریم بعدش هیچ ...
تازه ایرادم میگیرن چرا این بچه اینطوره ، همه چی عوض شده بچه های ما قبلا اینطوری نبودن ... چون بهش شیر شیشه میدی اینقد بی قراره و هزارتا حرف دیگه
شایدم حق دارن ... سنشون میره بالا کم طاقت میشن
حق داری
چرا واقعا!
منم مامانمو روز دوم گفتم برو
کمک نمیکرد غذا مادذشوهرم میفرستاد تا هفت روز
مامانم لحاف و تشک خودشو جمع نمیکرد
گفتم بره ناراحت شد ولی جیکرم هنوز خنکه
دقیقا منم همینم مگه اینکه خودم باشم دیارو بدم مامانم چون غر میزنه که سنگینه خیلی غر میزنه گریه میکنه نمیتونم و فلان
منم حرص میخورم باهاش بحثم میشه
اصلا نمیتونم پیش کسی بذارمش چون اینجوری میگن بهم انرژی منفی میدن میگم خودم نگهش میدارم منتی هم رو سرم نیست ولی منم این روزا عصبی و کلافم خیلی سخته واقعا دست تنها صرفا پیش مادرم برمم برا اینه که تنها نباشم وگرنه دیارو نمیذارم پیشش خانواده شوهرم شهر دیگن دو روزم میان اصلا از کنار دیار تکون نمیخورم چون ده روزش بود رفتم حموم مادر شوهرم بهش ترنجبین داده بود بدون اجازه
واقعا معلوم نیست ما حساسیم یا اینطوری پیش میاد منم سر یه موضوع باخواهری ک دم ب دقیقه باهم بودیم بحثم شد الان ده روزه قهر کرده زنگم میزنم جواب نمیده ما اصلا قهر نمیکنیم سربچش من مجرد بودم خیلی کمکش کردم ولی اینجوری کرد ب مامانم گفتم نمیخواد بیاد کمکم الان چندوقته میخام وسایل بچمو بچینم تا ی ذره کار میکنم کمرم درد میگیزه سریع چون کارای خونه هم هست نمیتونم شوهرم تو کارش مشکل بوجود اومده شبا میاد خیلی خستس دلم نمیاد بگم بیا کارای خونه هم بکن مامانمم بنده خدا نمیتونه زیاد
بچه داری هم بلد نیس خانواده شوهرم قراره بیان برای زایمان چندروز چون یه شهر دیگه هستن از الان اضطراب گرفتم ی وقت چیزی سرخود ب بچه ندن
عزیزمم حق با توعه به نظرم
منم خیلی اذیت میشم تنهایی
واقعا بچه های الان با بچه های قدیم فرق دارن.
الان بیماری های مختلف هست کولیک و رفلاکس و ....بچه اذیت میشه و ما هم اذیت میشیم
منم وقتی همسرم میاد خونه توقع دارم کمک کنه اونم کمک میکنهچون واقعا خسته میشم کم میارم
همین که ۵ روز فقط کمکی داشتی دمت گرم
من یه ماه و نیم موندم خونه مامانم
درسته خودم کارای دخترمو میکردم ولی یه دلگرمی بود استرسم کم میشد وقتی مامانم بود
آدمای معمولی هم خسته میشن ما که دیگه ام اس هم داریم واقعا توقع داریم خونواده و همسرم بیشتر درکمون کنن.
خودا قوت عزیزم
تو واقعا مادر نمونه ای هستی جانم 😍🥹🫠
تنت سلامت 🫠
خدا گل پسرتو حفظ کنه 😍
الان که میبینم همه تو شرایط من هستن
شایسته جان سعی کن به کالاسکه عادتش بدی خیلی کمکت میکنه من روزا میزارمش توی کالاسکه مثلا اشپزخونم اونم باخودم میبرم یا اتاق کار دارم میبرم اینجوری خیلی راحت تره هم به کارام میرسم هم بچه جلو چشممه یا غذا میخوریم بیداره میزارم توی کالاسکه کنار میز کنارمونه
ساعت دوازده شب رامان و نگه داری میکرد تا ۸ صبح ولی من بازم بیدار میشدم اینجوری نبود که کامل بخوابم گاهی بی قرار بود مثلا پامیشدم بغلش میکردم تا بخوابه
عزیزم الهی قربون دل گرفتت
منم بنا به دلایلی از ده روزگی اومدم خونه خودم ولی خب اینم بگم که همسرم پا به پام کمک میکنه یک ماه اول نمیزاشت من شبا بیدار باشم میگفت تو بخواب که روزا سرحال باشی به رامان رسیدگی کنی چون به هر حال توی روز کار خونرم میکنی یک ماه نرفت سرکار البته اینم بگم چون مغازه داره کارگر داره هر وقت بخواد میره ولی یک ماه کامل موند خونه شبا کمک میکرد الان که فکر میکنم اگر نبود واقعا من از پسش برنمی اومدم
عزیزم کاملا حق داری ناراحت بشی و خسته باشی
منم ۱۰ روز خونه مامانم بودم بعد به امید مادرشوهرم اومدم خونه خودمون بعد از یک هفته که تنها بودیم پاشد اومد اونم بچه گریه میکرد میگفت بیا ساکتش کن یا میگفت مریضه بعد دو روز گفتم نمیخواد زحمت بکشی خودم از پسش برمیام
الانم همش میگه خدا شفاش بده!!!به شوهرم گفتم مگه چشه بچم بخاطر حساسیتش و گریه هاش همش اینجوری میگه منم ناراحت میشم خب همه بچه ها گریه میکنن بقول شما از صبح تا شب فقط خودمون هستیم جلوش و حق داره غریبه میبینه گریه کنه
منم همش خودم تنهام از صبح تا عصر که شوهرم بیاد چند ساعتی کمک بده بگیرتش
کمردرد دارم و عصبی شدم منم وگرنه بچم بچه خوبیه اگر که با حوصله باشی و بازی کنی باهاش
این روزا سخت ترین روزایی که داریم میگذرونیم چون بی تجربه ترینیم
منم به شوهرم میگم کاش یکی بود روزی یکی دو ساعت فقط میومد پیشم
ما هم این روزا رو میگذرونیم و به زودی زود بچه هامون بزرگ میشن یادمون میمونه کی کمک حالمون بود تو این شرایط روحی و جسمی سخت
عزیزم ناراحت شدم متنو خوندم
خودتو زیاد ناراحت نکن شاید توانایی تو تو بچه نگهداشتن فطعا بیشتره تو یه مامان قوی هستی به خودت افتخار کن
وااااای منم همینطوووور😭 خیلی حساس شدم و واقعا حرفای بقیه اذیتم میکنه…
جدا از مشکلت عزیزم که واقعا حق داری خیلی سخته دست تنها😩😩خیلیییی ناراحت شدم برای گربت همش تو عکسات بود چقدر اعصابم ریخت بهم🥲🥲🥲
اره منم خدا خیر بده شوهرمو از روز اول خودش کمک کرد خواهرم که هنوز ترخیص نشدم رفت مامانم که مریضه دهم آمد یک ساعت بعد رفت
منم از ده روزگی خونه خودم تنها بودم
تنها شانسی اوردم خونواده شوهرم هستن کمکم میکنن🥲
خودم از خونواده شانس نیاوردم....
شوهرمم کمک میکنه شبا که بیهوش میشم نمیتونم به میراث شیر بدم اون شیرمیده ۲.۳وعده بعدش من بیدار میشم
منم همینم
مامان من بچه همه رو نگه داشته ب من ک رسید ب خواهرم گفته بود باید خودش تنها بمونه یاد بگیره، همه واکسن هارو خودم تنها بودم و تا صب بیدارموندم، دلمم نمیومد همسرمو شب بیدار نگه دارم ، حتی همین دیشب پسرم بخاطر دندون تب کرد تنها تاصب بیدار بودم بالاسرش
اوایل روزایی بود ک از خستگی گریه میکردم و زنگ میزدم التماس میکردم ب مامانم تروخدا بیا نگهش دارم من یه ساعت بخوابم
والا حق داری چی بگم
آدم وقتی بزرگترشو داره نیاز به کمک داره حتی اگر خودش از پس کاراش بربیاد.
من وقتی کمک لازم دارم و خستم آمپرمیچسبونم یهو
دیگه کسی نمیتونه حتی فرار کنه مخصوصا شوهرم
منم بجز همسرم هیشکیو ندارم خانواده خودم که ازم انتظار دارن برم کاراشون هم بکنم چون مامانم پیرهست،ی برادرشوهر مجردم دارم همسایه ماهست کارای اونم هست،از لحاظ جسمی و روحی داغونم خیلی خستمه،الانم باید برم دوروز خونه بابام مامانم مریضه،خدا خودش به کمکمون کنه،
نه عزیزم حق کاملا با توعه ، بچه داری سخترین کار دنیاست مادرامون یادشون نیست چی کشیدن تا ما به اینجا رسیدیم به نظرم کسی که پیشنهاد بچه دار شدن میده باید خودشم کمک کنه
عزیزم الهی خداکمکت کنه. تو این شرایط فقط خودتو وصل به خدا کن که بجای همه واست جبـــران میکنه عالی. منم بچه اخرخانوادت و مادرم دیگه شرایط جوونیشو نداره کمکم کردالحمدلله دوتا خواهرام نه همش ازخدا وائمه کمک میطلبم 🌹
واای منم دقیقا همین شرایط
همه قبلش میگفتن بچه بیار ما نگه میداریم
الان کجان یه کمک کوچیک بکنن از بیخوابی دیگه هلاکم
واقعا یه خانم تو سختترین و حساسترین شرایط زندگیش که بعد زایمان هست به کمک و درک شدن از طرف نزدیکانش نیاز داره انتظار زیادی نیست عزیزم حق داریم
آخی عزیزم منم بچه اولم شوهرم ازم دور بود آنقدر از مامانم و بقیه انتظار داشتم ولی کسی کمکم نمیکرد مامانم ساعت ده شب میومد پیشم میخوابید ساعت ۶ صبحم میرفت خونشون اینقدر غصه میخوردم گریه میکردم یا جایی میرفتم میگفتن بچت بده خدا به دادت برسه حتی مجبور میشدم با حرف بقیه خودم و گاهی بچمو بزنم ولی برا دومی اومدم تو شهر غریب پیش شوهرم درسته الان کارم خیلی سخت شده و چند برابر با دوتا بچه و کلی کارای خونه ولی همین که از اطرافیان و حرفاشون دور شدم برام بهتر
اره منم همینم افسرده شدم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.