تجربه زایمان من پارت🩷پنجم🩷

من تا صبح فقط داروی عفونت میگرفتم و صبح ساعت ۷ و خورده ای اومدن و سوند رو درآوردن و چک کردن سه سانت شده بودم به مامانم گفتن که برو ی صبحانه بیار بخورع میخوایم سرم فشار وصل کنیم مامانم رفت و بابام آش آورده بود با خودش برام اش آورد و من چند لقمه تنها تونستم بخورم حدود ساعت ۹ و خورده ای ۱۰ بود که ماما شیفت صبح که ی خانم خوش اخلاق بود اومد و سرم فشار رو برام وصل کرد و بهم چند تا ورزش گفت و یکی از پرسنل رو فرستادن که هی انقباضات من رو با تنطیم کردن سرم فشار کنترل کنه و ضربان قلب جنین رو کنترل کنه
من توی فکر گرفتن ماما همراه بودم که ماما شیفت گفت ببین بهتره بگیری من ماما کل بخش هستم الان و نمیتونم هی بیام چکت کنم
منم زنگ زدم و گفت اول پول رو بریز چهارسانت که شدی زنگ بزن بیام
بعد از وصل کردن سرم توی یک ساعت چهارسانت شدم و زنگ زدم ماما اومد خدا میدونه اگر اون ماما نبود معلوم نبود چ بلایی سر من بیاد آخه سر بچه بد اومده بود توی لگن ماما بهم چندتا ورزش میداد و باهام صحبت میکرد قسمت خنده دار ماجرا اینجا بود من رو جیش امون نمیداد😂
من هر دقیقه میرفتم جیش ماما بهم گفت اینقدر هی رفتی جیش هی سرم رو بستی داری به سرم مقاوم میشی زیر انداز یکبار مصرف میندازم روی تخت همینجا جیشتو کن😂😂🤦‍♀️

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷ششم🩷

۶ سانت شدم که بدون اینکه بهم بگه کیسه آب رو ترکوند گفت میخوام ببینم چند سانتی که شده بودم ۶ سانت و من گفتم وای یچی ازم ریخت😂
بعد از اومدن ماما خصوصی فقط اون توی اتاق پیشم بود و همه چی رو چک میکرد گاهی بقیه پرسنل اصلی میومدن برای اینکه ببینن چند سانتم ۷ سانت بودم دکتر اون شیفت اومد بالای سرم و معاینه کرد و گفت ی طرف دهانه رحمش خوب باز نشده ماما همراهم بهش گفت که سر بچه هم بد اومده توی لگن گفت اره و شروع کرد ی کم ور رفتن با دهانه رحمم برای باز کردنش و بعدش هم دکتر و تمام پرسنلی که یکدفعه با دکتر ریخته بود بالا سرم از اتاق خارج شدن باز من موندم و ماما همراهم و کم کم دردام شدت گرفتن چون کل آب دور جنین اومده بود رفته بود
ماماهمراهم بهم گفت هر وقت دردت گرفت پاهاتو جمع کن توی شکمت و سرتو بیار توی سینت و زور بزن تا سر بچه رو بیارم توی لگن و با کمک خدا و ماماهمراه تا هشت سانت سر بچه اومد توی لگن


بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۶ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۱ ماهگی
مامان آیهان مامان آیهان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی بعد تقریباً سه ماه_پارت سوم_
رفتم بستری شدم و ماما همراه اومد خودشو معرفی کرد گفت که چون بدون درد بستری شدی و دهانه رحمت باز نیست ممکنه طی ۴۸ ساعت هم زایمان نکنی و منم از استرس و نگرانی مردم و زنده شدم
بهم آمپول فشار زدن اینم بگم که ساعت ده و نیم صبح بستری شدم و چون ضربان قلب بچه پایین بود ان اس تی بهم وصل کردن و اجازه ورزش و تحرک نمیدادن
حدود ۳ ساعت دراز کشیدم
بعد ۳ ساعت که با سرم و اینا ضربان قلب بچه درست شد گفتن میتونی ورزش کنی
بلند شدم ورزش کردم حالت سجده میرفتم آب گرم می‌گرفتم رو کمرم و رو توپ حالت دورانی ورزش میکردم ساعت ۳ اومدن معاینه کردن گفتن ۴ سانتی و خوب پیشرفت کردی ماما همراه ک می‌گفت ۴۸ ساعت هم زایمان نمیکنی تعجب کرده بود خلاصه دوباره ب حالت سجده هی ورزش میکردم و اسکات میزدم و اینا ساعت ۵ شدم ۷ سانت
اینم بگم ک تا ۵ سانت دردام خیلی خوب و قابل تحمل بود مثل درد پریودی بعدش بهم گاز اندونکس دادن و میگفتن وقتی دردت اومد نفس بکش با اون و بعد از رو صورتت بردار نفس رو بده بیرون...
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۸ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷چهارم🩷

از اونجایی که زایشگاه شهر ما دانشجویی بود یعنی دانشجو هارو میاوردن و با خانم های زائو بدبخت آموزششون میدادن
شانس من اینجا بود که چون وضعیتم اورژانسی بود به دلیل نشت کیسه آب و عفونت ادراری فقط ی دانشجو فرستادن بالا سرم اونم برای وصل کردن آنژیوکت و اینقدر دست و پاچلفتی بازی دراورد کلی خون از دستم رفت تا ماما شیفت شب اومد و وصلش کرد
اینقدر ماما بداخلاق بود که حد نداشت
خلاصه بعدش اومدن سوند گذاشتن توی دهانه رحمم برای باز کردن دهانه رحمم خدایی درد داشت دروغ چرا
بعد من اینقدر دلم گرفته بود که تنهام یکدفعه مامانم اومد داخل و این قیافه من بود😍
شب نمیزاشتن همراه بمونه اما من مامانم بهشون گفته بود خودم موقع زایمانم دوست داشتم مامان خدابیامرزم کنارم باشه (مامانم وقتی بچه بود مادرش فوت کرده بود)حالا هم من دوست دارم کنار دخترم باشم و تنهاش نمیزارم خلاصه که پرسنل اون شیفت حریف مامانم نشدن و مامانم شب رو کامل کنارم موند و من خوشحال ترین بودم
مامان هستی مامان هستی ۳ ماهگی
پارت ۵
دیگ اومدن ب‌شکمم دستگاه اینا وصل کردن ک‌حرکت نی‌نی رو بفهمنن ولی نی‌نی تکون نمی‌خورد اصلا کمی آبمیوه اینا خوردم ولی هچنان نی‌نی حرکت نمی‌کرد در این حال مادر شوهرم و شوهرم رسیدن مادر شوهرم برام شربت زعفران آورده بود ولی ماما همراه نذاشت بخورم گفت زیادش خونریزی بد زایمان داری ته لیوان ریختم با آب قاطی کردم خوردم بد چند دقیقه نی‌نی ی حرکت ریز کرد دیک دستگاه رو باز کردن و من شروع کردم ب ورزش کردن ساعت یک ظهر هی اسکات میزدم و اینا بد ماما همراه یدونه شیاف گل مغربی هم برام گذاشت تو بیمارستان دیک ساعت دو بود دیگ داشتن منو می‌بردن طبقه سوم دیگ من بودم و خدا و ماماهمراه هیچکس رو نذاشتن بیاد ساعت دو بود من رفتم بالا اتاق های زایمان تک نفره بود هیچکس کنارم نبود من بودم و ماماهمراه و چندتا پرستار
بهم گفت ورزش کن و سعی کن خودت کیسه ابت رو پاره کنی بد پرستار ها اومدن و بهم سرم اینا وصل کردن و معاینه کردن گفتن پنج سانتی و گفتن بی‌حسی اپیدروال داریم و اینا و عوارض هم داره ک بعدش بدنت بپاچه قرمز بشه سردرد بگیری و چیزای دیگ ماما همراهم نذاشت اپیدروال بگیرم گفت خودت میتونی دردات رو تحمل کنی و کنترل نمیخاد کل دردت همینه وقتی میتونی براچی میخای اپیدروال بگیری با کلی عوارض دیگ من بیخیال شدم
بد دیک ماما همراه گفت روی تخت سجده شو هروقت دردت گرفت این گاز انستون رو بزار رو دهنت بکش تو بد فوت کن بیرون بد بهم دستگاه وصل بود ک‌اسمشون رو نمیدونم
هی می‌گفت دردات داره منظم میشه و خیلی خوبه ک‌ میتونی کنترل کنی تو این سن من واقعا جیغ نمیزدم اصلا فقط سکوت چون جیغ زدن انرژی رو میاره پایین دیگ خسته شده بودم گفتم میخام دراز بکشم بعدش گفتن باید کیسه ابت رو پاره کنیم ببینم نی‌نی مدفوع کرده یا نه
مامان نور مامان نور ۶ ماهگی
بخش سوم
درد هام کم کم میگرفت و ول میکرد ماما بهم گفت تایم دردهات رو داشته باش هروقت به طور منظم هر دو دقیقه یا سه دقیقه شد صدام کن درد های من طوری بود که مثلا اندازه یک ربع منظم بود بعد اندازه نیم ساعت نامنظم میشد حدودا ساعت ۱۱ بود که دکترم اومد و معاینه کرد که گفت همچنان یک سانت هستم ولی کیسه آبم بمبه کرده و هر لحظه ممکنه پاره بشه سرم اول تا تموم بشه شد ساعت ۱ بعدازظهر
دوباره یه سرم دیگه بهم وصل کرد و همچنان درد های نامنظم داشتم دکترم تو این تایم چندبار تماس گرفت که بهش میگفتن دردهاش منظم‌ نمیشه و پیشرفتی نداشته مامای مسئول من خیلی بداخلاقی بود کم کم داشت گریه ام میگرفت که ازش پرسیدم اگه پیشرفت نکنم چی گفت باید تا شیفت بعدی حدود ساعت ۱۱ ۱۲ شب آمپول فشار بگیری اگه جواب نداد تصمیم با دکترت هست هم درد ها کلافم کرده بود هم اینکه نمیذاشت مامانم بیاد پشت در حداقل دو دیقه ببینمش قشنگ نشستم گریه کردم چندتا سرم غر زد و رفت سرم دوم هم ساعت ۵ غروب تموم شد سرم سوم رو که بهم وصل کردن درد هام یسره شده بودن یعنی ول نمیکرد قشنگ بالای شکمم سفت شده بود و شل نمیشد
مامان ترنم⁦♡⁩ مامان ترنم⁦♡⁩ ۷ ماهگی
پارت ۲ :

بلاخره نامه زایمان رو گرفتم ۱۰/۲۹ هفته ۳۶ با نشتی کیسه آب و قند بالا و عفونت

صبح ساعت ۵ راهی بیمارستان شدم ( زایشگاه سینا مشهد دکتر ملیحه محمودی نیا) تا رفتم زایشگاه و تریاژ پرونده ام رو نگاه کردن با دکتر شیفت صحبت کردن و بعد با دکترم تماس گرفتن و چندبار قبل از اینکه بستری شم معاینه کردن شد ساعت ۸/۳۰ صبح .


توی تریاژ که معاینه کردن گفتن دهانه رحمم کامل بسته و سفته و عقبه بعداز اون لباسامو عوض کردم با همسرم و مادرم خداحافظی کردم و رفتم داخل اتاق زایمان یک اتاق بود چهار تخت داشت و اونجا ازم ان اس تی میگرفتن و اولین آمپول فشار رو زدن و یک قرص زیر زبونی هم دادن و سه بار معاینه شدم حدود ساعتای ۹-۹/۴۵ بود که درد پریودی رو احساس کردم و ترشحات موکسی کمی داشتم
ساعت ۹/۴۵ دقیقه بود که معاینه شدم و گفتن ۳ سانت باز شده و رفتم اتاق زایمان که یک اتاق کاملا مجزا و خصوصی بود از یخچال تا تلویزیون و..... تنها توی اون اتاق بدون گوشی و همراه درد هم داشتم شدید و داشتم دیوونه میشدم هر یک ساعت دقیق ماما خود بیمارستان میمومد و معاینه میکرد در حدی معاینه محکم بود که ترشحات موکسی رو بیرون میاورد

فقط می‌تونستم مایعات و خرما بخورم چون دکترم گفته بود چیزی نخورم

از درد بگم : کمر و لگنم به شدت تحت فشار بود زور زدن هام شروع شده بود سرم به شدت درد میکرد دائم راه میرفتم و سرم به دست سرویس بهداشتی بودم ورزش توپ رو انجام میدادم خونریزی شروع شد و درد هم همینطور دیگه ساعتای ۱ بود که ماما همراهم اومد و شروع به ورزش های بیشتر کردیم ساعت ۲ بود دهانه رحمم رسید به

۶ سانت و......
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۹ ماهگی
پارت پنجم😂
ساعت ۱۱ دکتر اومد گفت بیا رو تخت ک معاینت کنم ، معاینه کرد گفت تقریبا بین ۶ الی ۷ سانتی ، دیگه با التماس های ماما همراهم کیسه ابمو زدن ، دوباره اومدن پایین ورزش کردم تا یازده و نیم ، دیگه من دردام شدید شده بود اصلا طاقت نداشتم ، تن تن هم دستشویی میرفتم ، هی حس میکردم ی عالمه ادرار دارم اما میرفتم دو قطره هم نمیومد .
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود ک دیگه زانو زدم رو زمین اصلا نمیتونستم پاشم از جام چ برسه ب این ک بخوام ورزش کنم ، دیگه جیغ و داد میکردم ک توروخدا من و ببرین سزارین من دیگه نمیتونم ، حالم خیلی بده
بهم میخندیدن پرستارا میگفتن حالا ک این همه درد کشیدی میخوای بری سزارین .
میگفتم عب نداره فقط توروخدا من و ببرین سزارین .
ماما همراهمم هی میگفت پاشو ورزش کن و گرنه منم میرم اینا هم ک دلشون بهت نمیسوزه .
یهو دیدم داره ب پشتم (معقدم ) فشار میاد
ماما همراهم گفته بود وقتی ک ب پشتت فشار اومد بهم بگو ، ینی بچه داره میاد
ی ربع ۱۲ بود گفتم داره بهم فشار میاد ، گوش نمیدادن هی میگفتن تنبلی نکن پاشو ورزش کن .
داد زدم بخدا داره بچه میاد ، دارم پاره میشم ، چون وقتی ک پاره شدم خودم فهمیدم ، یهو خون از پام ریخت اومد پایین
یهو دکتر اومد گفت بیا معاینت کنم ببینم چقد پیشرفت کردی ، ماما همراهم میگفت ن بزار نیم ساعت دیگه هم ورزش کنه ، دکتر گفت بزار اول معاینه کنم بعد ورزش کنه دوباره
ب زور اومدم رو تخت ک معاینه کنه
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری