پارت ۵
دیگ اومدن ب‌شکمم دستگاه اینا وصل کردن ک‌حرکت نی‌نی رو بفهمنن ولی نی‌نی تکون نمی‌خورد اصلا کمی آبمیوه اینا خوردم ولی هچنان نی‌نی حرکت نمی‌کرد در این حال مادر شوهرم و شوهرم رسیدن مادر شوهرم برام شربت زعفران آورده بود ولی ماما همراه نذاشت بخورم گفت زیادش خونریزی بد زایمان داری ته لیوان ریختم با آب قاطی کردم خوردم بد چند دقیقه نی‌نی ی حرکت ریز کرد دیک دستگاه رو باز کردن و من شروع کردم ب ورزش کردن ساعت یک ظهر هی اسکات میزدم و اینا بد ماما همراه یدونه شیاف گل مغربی هم برام گذاشت تو بیمارستان دیک ساعت دو بود دیگ داشتن منو می‌بردن طبقه سوم دیگ من بودم و خدا و ماماهمراه هیچکس رو نذاشتن بیاد ساعت دو بود من رفتم بالا اتاق های زایمان تک نفره بود هیچکس کنارم نبود من بودم و ماماهمراه و چندتا پرستار
بهم گفت ورزش کن و سعی کن خودت کیسه ابت رو پاره کنی بد پرستار ها اومدن و بهم سرم اینا وصل کردن و معاینه کردن گفتن پنج سانتی و گفتن بی‌حسی اپیدروال داریم و اینا و عوارض هم داره ک بعدش بدنت بپاچه قرمز بشه سردرد بگیری و چیزای دیگ ماما همراهم نذاشت اپیدروال بگیرم گفت خودت میتونی دردات رو تحمل کنی و کنترل نمیخاد کل دردت همینه وقتی میتونی براچی میخای اپیدروال بگیری با کلی عوارض دیگ من بیخیال شدم
بد دیک ماما همراه گفت روی تخت سجده شو هروقت دردت گرفت این گاز انستون رو بزار رو دهنت بکش تو بد فوت کن بیرون بد بهم دستگاه وصل بود ک‌اسمشون رو نمیدونم
هی می‌گفت دردات داره منظم میشه و خیلی خوبه ک‌ میتونی کنترل کنی تو این سن من واقعا جیغ نمیزدم اصلا فقط سکوت چون جیغ زدن انرژی رو میاره پایین دیگ خسته شده بودم گفتم میخام دراز بکشم بعدش گفتن باید کیسه ابت رو پاره کنیم ببینم نی‌نی مدفوع کرده یا نه

۱ پاسخ

اپیدورال برای من اشتباه ترین کار زندگیم بود برای ی آمپولی که دو ساعت کلا تاثیر داره کلی عوارض کشیدم فک کن موقع درد زایمان خارش داشتم همراه با درد لگن بعدشم که زایمان کردم تا پنج روز تو راه بیمارستان بخاطر سردرد و گردن درد فوق العاده شدید که نمی‌دونستم دو وبرم چه خبره

سوال های مرتبط

مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۲ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان آیهان مامان آیهان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی بعد تقریباً سه ماه_پارت سوم_
رفتم بستری شدم و ماما همراه اومد خودشو معرفی کرد گفت که چون بدون درد بستری شدی و دهانه رحمت باز نیست ممکنه طی ۴۸ ساعت هم زایمان نکنی و منم از استرس و نگرانی مردم و زنده شدم
بهم آمپول فشار زدن اینم بگم که ساعت ده و نیم صبح بستری شدم و چون ضربان قلب بچه پایین بود ان اس تی بهم وصل کردن و اجازه ورزش و تحرک نمیدادن
حدود ۳ ساعت دراز کشیدم
بعد ۳ ساعت که با سرم و اینا ضربان قلب بچه درست شد گفتن میتونی ورزش کنی
بلند شدم ورزش کردم حالت سجده میرفتم آب گرم می‌گرفتم رو کمرم و رو توپ حالت دورانی ورزش میکردم ساعت ۳ اومدن معاینه کردن گفتن ۴ سانتی و خوب پیشرفت کردی ماما همراه ک می‌گفت ۴۸ ساعت هم زایمان نمیکنی تعجب کرده بود خلاصه دوباره ب حالت سجده هی ورزش میکردم و اسکات میزدم و اینا ساعت ۵ شدم ۷ سانت
اینم بگم ک تا ۵ سانت دردام خیلی خوب و قابل تحمل بود مثل درد پریودی بعدش بهم گاز اندونکس دادن و میگفتن وقتی دردت اومد نفس بکش با اون و بعد از رو صورتت بردار نفس رو بده بیرون...
مامان هستی مامان هستی ۲ ماهگی
مامان هستی مامان هستی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت۲
دیگ هفته سی‌و شش از شیاف گل مغربی استفاده میکردم با ورزش و پیاده روی اینا من درکنار ورزش و پیاده روی یک شب شیاف گل مغربی میذاشتم و حموم آب داغ میرفتم زیرش اسکات میزدم یک شب هم رابطه بدون جلوگیری و حموم همینجوری ادامه میدادم بد روزانه هم شربت خاکشیر و تخم شربتی می‌خوردم برای نرم شدن دهانه رحمم دیگ من سونو اینا نرفتم قرار شد هفته سی .هشتم برم برای معاینه لگنی ک من همسرم خونه نبود مرخصی ندادن بهش من مجبور شدم با پدر شوهرم و مادر شوهرم و خواهرم برم مطب دکترم
خلاصه ما رفتیم بعد منشی ب من گفت بیا ازت سونو بگیرم چون من چند روزی بود حرکات نی‌نی کم شده بود کلا در روز یکی دوبار بود اون خیلی ضعیف بد منشی اومد سونو کرد گفت نی‌نی عرضی شده وای من کلی استرس گرفتم ک نگم بهم گفت شما سزارین هسی کلی ناراحت شدم و استرس ک من این همه خودمو جر دادم ورزش اینا کردم ب جزز ورزش های ک ماما همراه داده بود از بقیه هم ک ماما همراه داشتن و ورزش داده بود بهشون فیلم هاشو می‌گرفتم بقیه رو بیا پارت بد🫠
مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۷ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷پنجم🩷

من تا صبح فقط داروی عفونت میگرفتم و صبح ساعت ۷ و خورده ای اومدن و سوند رو درآوردن و چک کردن سه سانت شده بودم به مامانم گفتن که برو ی صبحانه بیار بخورع میخوایم سرم فشار وصل کنیم مامانم رفت و بابام آش آورده بود با خودش برام اش آورد و من چند لقمه تنها تونستم بخورم حدود ساعت ۹ و خورده ای ۱۰ بود که ماما شیفت صبح که ی خانم خوش اخلاق بود اومد و سرم فشار رو برام وصل کرد و بهم چند تا ورزش گفت و یکی از پرسنل رو فرستادن که هی انقباضات من رو با تنطیم کردن سرم فشار کنترل کنه و ضربان قلب جنین رو کنترل کنه
من توی فکر گرفتن ماما همراه بودم که ماما شیفت گفت ببین بهتره بگیری من ماما کل بخش هستم الان و نمیتونم هی بیام چکت کنم
منم زنگ زدم و گفت اول پول رو بریز چهارسانت که شدی زنگ بزن بیام
بعد از وصل کردن سرم توی یک ساعت چهارسانت شدم و زنگ زدم ماما اومد خدا میدونه اگر اون ماما نبود معلوم نبود چ بلایی سر من بیاد آخه سر بچه بد اومده بود توی لگن ماما بهم چندتا ورزش میداد و باهام صحبت میکرد قسمت خنده دار ماجرا اینجا بود من رو جیش امون نمیداد😂
من هر دقیقه میرفتم جیش ماما بهم گفت اینقدر هی رفتی جیش هی سرم رو بستی داری به سرم مقاوم میشی زیر انداز یکبار مصرف میندازم روی تخت همینجا جیشتو کن😂😂🤦‍♀️

بارداری.فرزندپروری.سونوگرافی
مامان سدنا مامان سدنا ۵ ماهگی
سزارین چهارم پارت ۲
دیگه اینکه رفتم بالا و ماما کارامو انجام دادو کلی غر زد چرا سونوهاتو و ضربان قلب بچه رو قبل پرونده تشکیل دادن انجام ندادی ومنم گفتم ماما منو راست فرستاد پایین و تقصیر ماما قبلی بود ساعت ۹ونیم منو بردن رو تخت و سوند که بی نهایت ازش بدم میاد وصل کردن و ان اس تی و اینا دیگه ساعت ها گذشت کسی منو نبرد اتاق عمل خسته شده بودم حالم بد بود میخواستم گریه کنم دوتا زایمان طبیعی پیشم درد میخوردن گفتم خدایا اینا الان میزان من سزارینم چقدر طول کشید همش به پرستار میگفت چیشد و پرستارمیگفت دکتر تو درمانگاه تا بیاد خلاصه ۱۲اومد و گفت شانس تو شیفت عوض شده باید صبر کنی و منی که در حال منفجر شدن بودم شد ساعت ۱ونیم اومدن منو تو ویلچر کردن خوشحال شدم تا دم اتاق عمل رفتم دوباره برگشت گفتن هنوز اماده نیست ببرید دوباره برو تخت و با وجود سوند واقعا اذیت بودم خلاصه ساعت ۲یک پرستار دید حالم بده زنگ زد اتاق عمل گفت حالش بده و بزور فرستادنم رفتم تو اتاق دیدم دکترم تو‌گوشی یه نیم ساعت رو ویلچر منتظر باز حرص خوردم تا اومدن همه من رفتم رو تخت و شروع کردن امپول رو که زدن من فکرمیکردم حس دارم چون زایمانا قبلی چیزیحس نمیکردم جز تکون ها رو ولی این حالم بد بود نمیدونم چرا شکمم درد داشت معده م درد داشت نصبت به زایمان های قبلی طولانی تر بود و طول کشید بردنم ریکاوری و بازم درد داشتم و رسید وقت ماساژ رحم که داد میزدم خیلی درد داشتم و کل شکمم درد میکرد دوبار انجام داد و رفت تا میخپاستن ببرنم بخش دم در دوباره ماساژ و گفتن خونریزی داره برگرده ریکاوری و من فقط گریه میکردم...
مامان شاهان مامان شاهان ۴ ماهگی
پارت ششم تجربه زایمان طبیعی
خلاصه مامام افطار میکرد و من همینجوری ورزش میکردم بهم گفته بود تو شرایطت خیلی خوبه خیلی زود زایمان میکنی این بهم انگیزه داده بود که همونجوری بدون استراحت ورزش کنم که این خیلی بد بود باید استراحت میکردم چون تموم انرژی برای اخرش داشته باشم
بعد از افطاری مامام رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادم بهم گفتن چهار سانتی دیگه اون موقع ساعت هفت بود واقعا خسته شده بودم دوازده ساعت تمام در حال ورزش بودم دیگه اشکام در کنترل خودم نبود منو بستری کردن و بردنم اتاق زایمان یه خانم اومد گفت من ماماتم کاری داشتی خبر کن و رفت یعنی اگه ادم ماما همراه نداشته باشه هیچ کی نمیاد بالا سرت تو اون بیمارستان
دیگه تو بیمارستانم رو توپ نشستم شوهرم برام اب اناناس گرفته بود مامام هر چند دقیقه بهم یه لیوان میداد تا از حال نرم منو برد حموم رو کمرم اب میگرفت باز یه دو ساعت گذشت اومدن معاینه کردن گفتن هنوز چهار سانتی دیگه داشتم نا امید میشدم بهم امپول فشار زدن یه چیز دیگم زدن که موقع درد بهم زدن نمیدونم چی بود بعد از امپول فشار دیگه دردا غیر قابل تحمل بود موقع درد دیگه نمیتونستم تکون بخورم مامام هی روم تب فشاری انجام میداد هی اون روغن اسطوخودوس بو میکردم ازشون گاز بیدردی رو که میخواستم میگفتن باید پنج سانت بشی بعد بهت میدن
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت یازده🐈‍⬛🦒🦙
دیگه از ساعت ۱۱ شروع کردم با ماماهمراه ورزش کردم زمانی که درد نداشتم یه حرکت میزدم زمانی هم که درد داشتم اسکات میزدم یه نیم ساعتی گذشت اومدن با دستکش خونی از اتاق بغلی برای معاینه من مامانم گفت نمیزارم معاینه اش کنید باید دستکش رو عوض کنی دکتره هم مجبور شد دستکش رو عوض کنه بعدش معاینه کردن گفتن شدی ۵ سانت برای منی که یک روز کامل طول می‌کشید تا یک سانت بیشتر باز بشم این حرف واقعا امید بود
دیگه سریع تا رفتن من بلند شدم با انرژی شروع کردم اسکات زدن دیدم ماما همراهم رفت برام توپ بیاره که مامای شیفت با ناراحتی و یه حالت طلب کارانه بهم گفت مگه من بهت شماره ندادم چرا این خانمه شده ماما همراهت منم نگاهش کردم چیزی نگفتم اونم دیگه رفت بیرون ماماهمراهم توپ رو آورد دیگه روی توپ ورزش میکردم ماما گفت تا ۷ سانت اینجوری ورزش میکنی بعدش روی تخت حالت سجده رو انجام میدی منم خیلی پر توان ورزش میکردم (با اینکه خیلی بی جون بودم ولی میخواستم هر جور شده ورزشمو انجام بدم) ماما همراه همش بهم ابمیوه میداد و کمرمو ماساژ میداد دوباره مامای شیفت اومد بهم گفت بی حسی اپیدورال نمیخوای منم از امپول توی کمر وحشت داشتم گفتم اصلا نمیخوام مامانم با اشاره بهم میگفت نه نزن (از عوارض بعدش میترسید) یهو ماما شیفت برگشت به مامانم گفت فکر نکن من نمی‌فهمم تو نمیزاری بی حسی بزنه
خیلی دوست داری زجر کشیدن دخترتو ببینی
خلاصه دیگه ساعت ۱۲ شد دوباره اومدن برای معاینه گفت شدی ۶ سانت خیلی خوبه به ورزش ادامه بده
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۸ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت پنجم😂
ساعت ۱۱ دکتر اومد گفت بیا رو تخت ک معاینت کنم ، معاینه کرد گفت تقریبا بین ۶ الی ۷ سانتی ، دیگه با التماس های ماما همراهم کیسه ابمو زدن ، دوباره اومدن پایین ورزش کردم تا یازده و نیم ، دیگه من دردام شدید شده بود اصلا طاقت نداشتم ، تن تن هم دستشویی میرفتم ، هی حس میکردم ی عالمه ادرار دارم اما میرفتم دو قطره هم نمیومد .
ساعت ۱۱ و ۴۰ دقیقه بود ک دیگه زانو زدم رو زمین اصلا نمیتونستم پاشم از جام چ برسه ب این ک بخوام ورزش کنم ، دیگه جیغ و داد میکردم ک توروخدا من و ببرین سزارین من دیگه نمیتونم ، حالم خیلی بده
بهم میخندیدن پرستارا میگفتن حالا ک این همه درد کشیدی میخوای بری سزارین .
میگفتم عب نداره فقط توروخدا من و ببرین سزارین .
ماما همراهمم هی میگفت پاشو ورزش کن و گرنه منم میرم اینا هم ک دلشون بهت نمیسوزه .
یهو دیدم داره ب پشتم (معقدم ) فشار میاد
ماما همراهم گفته بود وقتی ک ب پشتت فشار اومد بهم بگو ، ینی بچه داره میاد
ی ربع ۱۲ بود گفتم داره بهم فشار میاد ، گوش نمیدادن هی میگفتن تنبلی نکن پاشو ورزش کن .
داد زدم بخدا داره بچه میاد ، دارم پاره میشم ، چون وقتی ک پاره شدم خودم فهمیدم ، یهو خون از پام ریخت اومد پایین
یهو دکتر اومد گفت بیا معاینت کنم ببینم چقد پیشرفت کردی ، ماما همراهم میگفت ن بزار نیم ساعت دیگه هم ورزش کنه ، دکتر گفت بزار اول معاینه کنم بعد ورزش کنه دوباره
ب زور اومدم رو تخت ک معاینه کنه
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت چهار🔮🦩🫀
دیگه ساعت ۵ صبح اومدن سرمم رو وصل کنن دیدن سرمم برمیگرده و همش میریزه گفتن توی انژیوکت خون لخته شده باید دوباره رگ بگیریم یه ماما اومد که (دانشجو) برام رگ بگیره اینقدر این دستم رو سوراخ سوراخ کرد آخرم نتونست رگم رو بگیره و یه خانم با تجربه تر اومد و سریع رگم رو گرفت و سرمم رو مجدد وصل کردن و هی میومدن معاینه میکردن از مسئول شیفت بگیر تا ماما های دانشجو دیگه ساعت ۹ صبح بود که دکتر به همراه دستیارش و ماما اومدن هر سه معاینه تحریکی کردن و دکتر گفت ۳ سانت بازی من دردام هر ۱۰ دقیقه بود که دکتر گفت خیلی دیره باید زودتر زایمان کنی یه دستگاه بود که سرم امپول فشار از داخل اون رد میشد و شدتش رو تنظیم میکرد عددش روی ۲ بود دستیار دکتر عددش رو آورد روی ۴ و از اتاق اومدن بیرون
مامای شیفت سریع اومد و دید که دستگاه عددش بیشتر شده یهو گفت این شدتش زیاده همون ۲ خوبه دوباره بعد از نیم ساعت دستیار دکتر اومد و دید بازم عددش روی ۲ هست ماما هم داخل اتاق در حال ان اس تی گرفتن بود باهم بحثشون شد و هر کس نظر خودش رو میگفت دیگه خلاصه با هم سازگار نبودن و هی میومدن عدد دستگاه رو بالا پایین میکردن🥲😐 تا دیگه یک ساعت بعد شیفت ماما تموم شد و یه مامای جدید اومد که با دستیار دکتر هم نظر بود من دیگه دردام هر ۵ دقیقه شده بود و شدتش هم بیشتر شده بود هر دو ساعت میومدن عدد دستگاه رو زیاد میکردن تا ساعت ۹ شب عددش شده بود ۱۴ و من دردام هر دو دقیقه یکبار شده بود و درد پریودی شدید ولی همچنان که معاینه میکردن همون ۳ سانت بودم که بازم مامای شیفت عوض شد