پارت ششم تجربه زایمان طبیعی
خلاصه مامام افطار میکرد و من همینجوری ورزش میکردم بهم گفته بود تو شرایطت خیلی خوبه خیلی زود زایمان میکنی این بهم انگیزه داده بود که همونجوری بدون استراحت ورزش کنم که این خیلی بد بود باید استراحت میکردم چون تموم انرژی برای اخرش داشته باشم
بعد از افطاری مامام رفتم بیمارستان تشکیل پرونده دادم بهم گفتن چهار سانتی دیگه اون موقع ساعت هفت بود واقعا خسته شده بودم دوازده ساعت تمام در حال ورزش بودم دیگه اشکام در کنترل خودم نبود منو بستری کردن و بردنم اتاق زایمان یه خانم اومد گفت من ماماتم کاری داشتی خبر کن و رفت یعنی اگه ادم ماما همراه نداشته باشه هیچ کی نمیاد بالا سرت تو اون بیمارستان
دیگه تو بیمارستانم رو توپ نشستم شوهرم برام اب اناناس گرفته بود مامام هر چند دقیقه بهم یه لیوان میداد تا از حال نرم منو برد حموم رو کمرم اب میگرفت باز یه دو ساعت گذشت اومدن معاینه کردن گفتن هنوز چهار سانتی دیگه داشتم نا امید میشدم بهم امپول فشار زدن یه چیز دیگم زدن که موقع درد بهم زدن نمیدونم چی بود بعد از امپول فشار دیگه دردا غیر قابل تحمل بود موقع درد دیگه نمیتونستم تکون بخورم مامام هی روم تب فشاری انجام میداد هی اون روغن اسطوخودوس بو میکردم ازشون گاز بیدردی رو که میخواستم میگفتن باید پنج سانت بشی بعد بهت میدن

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم
به شوهرم گفتم بره من پیش مامام هستم تا ورزش کنم تا بیشتر دهانه رحم باز بشه اونم مامانش رو برده بود ولی خودش برگشته بود که اگه کاری داشتم بهش خبر بدم
دیگه رفتم روی توپ نشستم و لگنم و چرخوندم مامام روغن گل اسطوخودوس رو روی شالم ریخته بود تا نفس بکشم این خیلی ارومم میکرد خودش هم طب فشاری رو انجام میداد تا دردا منظم بشه
دیگه وقت کلاس ورزش شده بود بقیه مامان های مرکزم اومدن و ورزش کردیم یه مقدار سرگرم شدم راحت تر انقباض هارو میگذروندم مامام هر نیم ساعت با دستگاه قلب بچه رو چک میکرد که یه وقت خدای نکرده مشکلی پیش نیاد
یه دو ساعتی که گذشت مامام گفت بریم که معاینه ات کنم بهم میگفت چون سر پایینه تا هفت زایمان میکنی اما دریغ
دهانه رهم بعد از دو ساعت هنوز سه سانت بود گفت هنوز وایسیم افطار بکنیم بعد بریم بیمارستان خیلی سخت بود برام هنوز منتظر بودن ولی بهتر از بیمارستان رفتن بود پس گفتم باشه شوهرم رو فرستادم تا برای اون بنده خدا افطاری بگیره و بیاد
مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهار
خلاصه تا ساعت دو هر نیم ساعت میرفتم حموم واقعا خیلی خوب بود خیلی دردارو قابل تحمل تر میکرد تا وقتی خسته نمیشدم زیر همون دوش ورزش میکردم بعدشم که از حموم میومدم بیرون بازم ورزش میکردم و تو خونه راه میرفتم و خودمو سرگرم میکردم ناهار درست کردم اهنگ گوش میدادم و میرقصیدم حالت سجده هم خیلی دردارو کم میکرد خلاصه به هر سختی بود تا ساعت دو گذروندم ولی دردام خیلی شده بود به حدی که اشکم در میومد سر هر انقباض
ناهار رو شوهرم به زور بهم داد و زنگ زدم مامام گفتم من واقعا سخت شده برام تحملش گفت بیا مرکز
شوهرمم به مامانش گفته بود که من درد دارم اون بنده خدام از خونش پیاده پا شده بود اومده بود خونه ما که بریم مرکز دیگه راه افتادیم من سر هر انقباض نفس های منظم میکشیدم که بتونم تحمل کنم به مرکز که رسیدم رفتم داخل مامام رو که دیدم به گریه افتادم گفتم معاینم میکنی فقط خبر خوب بهم بده
معاینه ام کرد گفت سه سانتی اگه میخوای برو خونه ورزش کن تا دردات بیشتر بشه اگه هم میخوای همین جا بمون تا باهم ورزش کنیم منم گفتم اگه مشکلی ندارین بمونم و موندم
مامان هلنا مامان هلنا ۹ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی
مامان گندم مامان گندم ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
رسیدم زایشگاه هنوز ازم داشت آب میومد خیلی زیاد بود تا ساعت های شیش هفت همینجور معاینه میکردن ببینن خودم باز میشم که نه نمیشد که بهم زیر زبونی دادن دردام خیلی زیاد بود خودم میخواستم معاینه بشم فقط بهم بگن پیشرفت کردی همینجوری هم با ماما همراهم در ارتباط بودم پیامی دیگه مامام دو سانت شدم اومد دکتر هم. اومد معاینه کرد گفت خوبه سه سانت هم بشه می‌تونه اپیدورال بگیره که ساعت ده گفت بگو‌ بیان براش بزنن ساعت ده برام بی حسی زدن چون سه روز نخوابیدع بودم خیلی خواب داشتم بین دردا خواب میرفتم یعنی قبل اینکه بی حسی بزنن هر وقت میگفتم درد دارم ماما همش برام سشوار می‌گرفت ماساژم میداد گلاب میداد بو کنم دعا میزاشت خیلی تو روحیه من تاثیر داشت وقتی بی حسی زدم دردم رفت دیگه گفتم بزار بخوابم گفت رب ساعت بخواب فقط بعدش بیدارم کرد همش ورزش کردم پنج دقیقه هم به خودم استراحت نمی‌دادم دیگه اومدن آمپول فشار هم بهم زدن. آخرا بی حسی جواب نداد سر بچه داشت میومد بیرون نفسم می‌گرفت ماما می‌گفت یکم نفس بکش فوت کن حالت سنگ دستشویی هم نشسته بودم
مامان حلما👼💖 مامان حلما👼💖 ۷ ماهگی
پارت چهارم :
رفتم خونه اینکارو کردم دوش اب گرم گرفتم چایی خوردم تو این دوروز اصلا نمیتونستم درست حسابی شام و ناهار بخورم بخاطر دردا .. بعدش ساعت ۸ رفتیم بیمارستان تا معاینه م کردن و ان اس تی گرفتن و کارای بستری رو کردیم ۸ و نیم بود که اول برام یه سرم تقویتی عادی زدن و بعد نیم ساعت دوز خیلی کمی امپول فشار زدن تو سرمم ، ماماخصوصیم اومد که حضورش خیلی تاثیر داشت من چون ماماخصوصی گرفتم تو زایشگاه بیمارستان اروند تو اتاق خصوصی بودم براهمون اولش مامانم و مادرشوهرم اومدن کنارم هر نیم ساعت یکیشون میومد که مامام حین انقباض بهم گفته بود ورزش کنم پله میرفتم بعد که معاینه م کرد و اگه اشتباه نکنم چهارسانت بودم برام وان آب گرم رو اماده کرد و منو نشوند توش شوهرمو صدا کرد اومد کنارم هی ماساژم میداد و سعی میکرد حالمو بهتر کنه حضورش خیلی روحیه مو بهتر کرده بود..ماما بهم گفت هرموقع حس مدفوع داشتی صدام کن که یه بیست دقیقه تو وان موندم و حس مدفوع بهم دست داد
شوهرم صداش کرد و اومد برام سوند گذاشت ادرارمو خالی کرد من ک اون لحظه خودم انقباضات شدید داشتم دردش زیاد حس نشد بعدش معاینه م کرد گفت سر بچه پایینه باید زور بدی ..
تاپیک بعدی
مامان آبرنگ🧚‍♀️ مامان آبرنگ🧚‍♀️ ۱ ماهگی
مامان آوین مامان آوین ۱۲ ماهگی
تجربه من از زایمان
من قبل اینکه زایمان کنم خیلی دوس داشتم طبیعی زایمان کنم سونو ۳۲ هفته رفتم گفت بچه سفالیکه دیگه سونو نرفتم مامای خصوصی گرفتم بهم ورزش داد و گفت پیاده روی کنم و اینکه دیگه لازم نیست برم پیش دکتر خودش منو معاینه کرد یه بار گفت لگنت خوبه بار دوم گفت بد نیس که کاش میرفتم دکتر هم معاینه می‌کرد سونو هم کاش ۳۷ هفته میرفتم من ورزش ها رو بعضی روزا انجام می‌دادم دیگه وقتی همه کارام رو انجام دادم روز بعد با ورزش و پله نوردی کیسه آبم باز شد رفتم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن ۱ سانت بازه که مامای خودم آخرین بار گفته بود ۳ سانت بازه زنگ زدم بهش گفتم اونم با پرستارا صحبت کرد قرار شد ۴سانت که باز شد بیاد خلاصه منو بردن لیبر یه ماما اومد منو معاینه کرد هنوز درد نداشتم گفت اگه تا ساعت۱۲ دردات شروع نشن آمپول فشار میزنن دیگه ورزش بهم داد انجام دادم ساعت ۱۰ یا ۱۱ بود آمپول فشار زدن ساعت ۱۲ بود معاینه کردن ۴ سانت باز شده بودم زنگ زدن ماما اومد منم چون آمپول فشار زده بودن دردام شروع شده بود خیلی شدید بودن جوری که نم میتونستم بشینم نه ورزش کنم خلاصه ماما اومد معاینه کرد که من تازه اونجا فهمیدم معاینه چیه😑با هر سختی بود معاینه شدم چند بار ورزش هم خیلی سخت بود انجام دادنش که اونجا پشیمون شدم از انتخاب طبیعی کاش رفته بودم سزارین خیلی بهم گفته بودن نرو طبیعی پشیمون میشی گوش نکردم خلاصه بعد کلی درد کشیدن و معاینه شدن فول شدم که آخر معاینه کردن من چون بچه بجای سرش صورتش تو کانال بود دکتر کشیک اومد منو اورژانسی سزارین کرد اینطور من هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین شدم ولی اگه برمیگشتم عقب اصلا زیر بار زایمان طبیعی نمی‌رفتم خیلی سخته
مامان آرتا🩵🌱 مامان آرتا🩵🌱 ۴ ماهگی
تجربه زایمان
زایمان طبیعی
سلام من جمعه شب یازدهم اردیبهشت درد و انقباض هام شروع شد و تقریبا هر بیست دقیقه بود که رفتم بیمارستان و معاینه شدم یک سانت باز بود و انقباض هم داشتم، که گفتن برو خونه وقتی درد هات سه دقیقه ای یه بار شد بیا ،خلاصه فردای اون روز هی فاصله درد هام کم میشد تا ساعت یک شب به هر چهار دقیقه رسید که دیگه طاقت نداشتم و رفتم بیمارستان معاینه کردن و شده بودم دوسانت ولی درد هام درد های زایمانی بود خیلی شدید بود، همون موقع بستری شدم رفتم توی اتاق درد و لباس پوشیدم گفتن هر خوراکی چیزی لازم داری بگو همراهت برات بیاره دیگه من خرما و آجیل و کمپوت گلابی و آب معدنی همرام بود و هرموقع ضعف میکردم میخوردم، مادرم و همسرم پشت در بودن هر از گاهی میومدن بهم سر میزدن یا من میرفتم پیششون برام دلگرمی بود واقعا تو این فاصله همش ورزش میکردم اسکات و پروانه و قر کمر تا ساعت پنج صبح بود که برام یه آمپول زدن نمیدونم چی بود و معاینه ام شده بود سه سانت ولی درد هام شدید بود و حرکات بچه کم شده بود که بهم یه سرم قندی و ماسک اکسیژن وصل کردن و دوباره معاینه شدم وقتی که چهار سانت شدم اپیدورال گرفتم که یکم تزریقش سخت بود درد نداشت ولی یه سوزشی احساس کردم درد هام یکم کمتر شد ولی دهانه رحمم خوب باز نمیشد بعد دیگه کیسه آبمو پاره کردن قرار بود من نفهمم ولی از رفتارشون متوجه شدم کلی ترسیدم ولی واقعا درد نداشت ویهو کلی آب گرم ازم خارج شد بعد از اون شدم حدود شش هفت سانت که ماما همراهم اومد کلی بهم ورزش داد سجده و اسکات و می‌گفت سر بچه خوب نیومده تو لگن باید تند تند ورزش کنی خیلیی برام سخت بود اوج درد هام بود بدنم ضعف گرفته بودم
ادامه شو توی پاسخ ها میزارم