۶ پاسخ

من بی حسیم خوب بود پاهام اصن نمی‌تونستم تموم بدم ولی قلبم انقده تند میزد فک میکردم الان میمیرم پاهامم نمی‌تونستم تکون بدم داشتم سکته میکردم
چقدر زود گذشت هی

وای من بی حسیم خیلی زیاااد بود. هیچی نمیفهمیدم. هیچییی... تازه انگار هوشیاریمم کم شده بود و اصلا دهنم باز نمیشد حرف بزنم😑😑😐😐 هیچ نفهمیدم کی شکمم پاره کردن کی بچه در اوردن و ... تعجبه برام چطور بعضیا میتونن حین بیحسی صحبت کنن

چه مقاومتی میکردن خو بیهوشت میکردن راحت چرا انقد اذیتت کردن من با بیهوشی بودم خودم انتخاب کردم

وای منم درد نداشتم موقع سزارین با بیحسی ،ولی فشار و کشش رو حس میکردم ،ک دکتر خودش‌گفت طبیعیه گفت مهم اینه ک درد نداشته باشی،مدامم میگفتم من دارم حس میکنم ،ولی ازشدت خونریزی چشام سیاهی میرفت هیچیو نمیفهمیدم ،حتی درست نمیدیدم ، نمیدونم چرا یسریا با بیحسی میگن همه چیو میدیدن🥲

وای چقد وحشتناک 😱من اگه جای شما بودم خود به خود بیهوش میشدم😂

کدوم بیمارستان بودی گلم؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان نورا مامان نورا ۷ ماهگی
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن