۲۳ پاسخ

ی چیز بهت بگم باید اینو قبول کنیم ک مردا هر بدی از خانوادشون ببینن باز میرن سمتشون کلا ذاتشون همبنه ادمای کمی پیدا میشه ک نرن سمتشون‌ من حالتو خوب درک میکنم ولی الان دوتا راه بیشتر نیست یا بخاطر زندگیت با شوهرت کنار بیای یا ک بحث کنیو اخرشم ب هیچجا ختم نمیشه همیشه ادامه دار خواهد بود اگ شوهرتو میخای مجبوری خانوادشم بخای ی سری ادما فقط توقع دارن بقیه بهشون احترام بزارن خودشون ارزشی برای بقیه قائل نمیشن بنظرم خانومی کن برای زندگیت برای بچت تو کوتاه بیا تا ابدم بحث کنی فقط زندگی و ب خودت زهرمیکنی

بنظرم ترکشون کن آدم شن
منم از روز اول تا الان اینکار کردم یکم بهتر شدن
درکل کسی که دلش برای بچم نسوزه باهاش قطع ارتباط میکنم

والا ب نظر من اصلا دلیلی نداره شوهرت اونا رو دعوت کنه بعد چ رویی دارن گفتن مارو دعوت کن اصلا محل نده پقتی روزلی سخت تو رو یادذنکردن ی سر بهت نزدن

بگو بچه کوچیک دارم نمیتونم چیزی آماده کنم سال بعد انشالله 🙃

من نمی‌فهمم چرا واقعا درک نمیکنن دست تنها با یه بچه کوچیک چطوری باید اون همه ادم‌و راه انداخت من با اینکه تویک ساختمونیم چون کمک نمیکنم فقط من رفتم خونشون اونا در حد یه دورهمی اومدن پایین یه چایی میوه ای چون شوهرم میفهمه که با بچه کوچک نمیتونم همه چیز و فراهم کنم اونم رایان یه لحظه غیر خودم بغل کسی اروم نمیشه

اصلا دعوتشون نکن وقتی انقد نفهم و بی درکن برن گم شن

همشون عین همن

لعنت به واکسن ۴ ماهگی یه هفته اس زده دخترم هرشب جیغ می‌کشه و گریه می‌کنه بچه ای که حتی کولیک نداشت

من جات باشم موقع شام و ناهار میرم خونشون ک بفهمن من غریبم وقتی میرم میشه وقت نهارو شام زمگ میزد ک بیاین منم میدونستم چیزی درست نکرده میگفتم ممنون نمیایم شوهرم گیر داده بود ک تو از قصد نمیری منم این بار اومدم سر بزنم هربار ساعت۱۲زنک‌ میزد میاین برا نهار میگفنم اره میفرتم اوناهم امادگی نداشن حالا دیگه ن‌اونا چیزی میگن ن شوهرم😂

وای خدایی چجوری تحمل کردن نیان نوه اشون و ببینن باز مادرشوهر من از بس هروز میومد من کلافه شده بودم
بنظرم کسی ارزش قائل نیست برای خودت و‌بچت چرا باید بیاد ت خونه زندگیت اونم توقع دعوتی داشته باشن

ولی شما چون شامم ندادی یه افطاری سبک آماده کن دعوتشون کن دیگه چاره چیه مجبوریم تحمل کنیم سالی یکبار دعوتشون کن حرفیم نباشه.. یا چند نفر چند نفر دعوت کن که اذیت نشی یا زنگ بزن به خواهر شوهری چیزی بگو میای کمک بچه اذیت می‌کنه

بنظرم بخاطر شوهرت قبول کن یه شام معمولیه ساده بذار طوری که اذیت نشی

عزیزم دیدن بچه دعوت نمیخواد که باید خودشون بیان

اینا دیگه چجور آدمایی هستن دیدن نوه شون نیومدن توقع مهمونی هم دارن😯 کسی که بچه کوچیک داره که نمیتونه مهمونی بده برای خودت به سختی غذا درست میکنی چه برسه برای بقیه! ببین هرکار کنی مردا همینن نمیفهمن.بگو نمیخوای دعوت کنی غذا از بیرون بگیر من نمیتونم درست کنم با بچه کوچیک.یه نفر کارگر هم بگیر برای شب مهمونیت بیاد همه کارا رو انجام بده وقتی مهمونات هم باشه کارارو انجام بده تا ببینن تو دست تنها نمیتونی

قبول نکن عزیزم

از من طبقه بالان، نیومدن دیدنش بعد ک رفتم بهش 500تومن دادن
بقیه هم نیومدن
ب خونوادش گفتم احترام ببینم احترام میذارم
اتفاقا منم دیشب دعوا کردیم دوباره
منم تحملم فقط بخاطر دخترمه وگرنه بودونبود شوهرم فرقی نداره
همش خونوادش مهمن واسش بزنن هم بازم مث خر دنبالشون هس

خونواده بیشعور شوهر منم نیومدن نه مامانش نه خواهرش پدرش تنها اومد دیدن من وبچم هم بیمارستان هم خونه مامانم اومد .حالا که ۴ ماه گذشته میونشونو با من خوب کردن ولی من سرسنگینم

بزار بچت خوب شه دعوتشون کن سرسنگین باش باهاشون شرشون کم شه

اگه شوهرت کمکت میکنه تو کارای اشپزی و مهمونی، بگو بیان ولی زیادم خودتو خسته نکن یه شام معمولی تدارک ببین
ولی اگه هیچ کمکی نمیکنه قبول نکن

موافقت نکن بگو هر وقت خواستی دعوتشون کنی بگو بیان کمک کنن بپزن باهم بخوریم و بشوریم و برن مگه غریبن‌ اشتباه کردی بچتم بردی که ببینن خودتو بی ارزش کردی

کاملا حق باتویه عزیزم

زیربار نرو عزیزم
منم دختر6ماه شده حرام بر هدیه و دیدن
افطاری میخاس بده گفتم بده ولی من میرم بیرون خونه خودت خودت دعوت کن پذیرایی کن جنجال ب پا شد

مث شوهر خر من

سوال های مرتبط

فاطمه فاطمه قصد بارداری
این روزا رو هیچ وقت یادم نمیره ...

هیچ وقت برای زایمان آمادگی نداشتم اونروزا .. فقط شب به فکر ناهار فردا بودم تنعا دغدغم همین بود که فردا چی بپزم و بعدش شوهرم که رفت سرکار برم خونه مامانم ...آخه هنوز ۳۷هفتع بودم و دوروز قبلش رفته بودم پیش دکترم گفته بود یک سانتی هنوز چیزی نیست و جا داری تا به دنیا اومدنش ...
خوابیدم و صبح با خیس شدن از خواب پریدم و با همون موهای خراب و لباسای معمولی رفتم بیمارستان .. فهمیدم کیسه آبم پاره شده رفتم بیمارستان و دکترمو دیدم گف عزیزم طبیعی هستی من میرم نیم ساعت قبل از اینکه به دنیا بیاد میام پیشت تا ده سانت نشدی من نیستم .. با کلی استرس رفتم و پذیرش شدم .. رفتم مامانای ک طبیعی زایمان میکردن جیغ میکشیدن وحشتناکککک. خیلی ترسیده بودم و منم کم کم دردام شروع شده بود و تا سه سانت رفتم تا اینکه نوار قلب گرفتن و گفتن سزارین اورژانسی هستی رفتم اتاق عمل ترسیده بودم و ی حس عجیبی داشتم .. اشکام میریخت ... بچم به دنیا اومد و از بیمارستان ک مرخص شدم گفتع بودن باید پیش متخصص ببری بچع رو .. بردم تا اینکه فهمیدم زردی زیاد داره .. واسه زردی آیهان ده میلیون خرج کردیم .. تا چهل روزگی زیر دستگاه بود و من با شکم پاره و بخیه شده نگران بچم بودم ... شیرخودمو بهش میدادم بچم با وزن سه کیلو به دنیا اومد و بیست روزه شده بود بردیمش ۳۱۰۰بود و دکتر گفت باید فقط شیرخشک بدی .. من مونده بودم برای زردی زیادش غصه بخورم یا اینکه وزن کم کرده و توی بیست روز صد گرم بیشتر شده غصه بخورم ... خلاصه روزای سختی بود برام خیلی غصه خوردم .. همش گذشت همش ... اما خیلی غصه میخوردم...🥺
مامان شاهان مامان شاهان ۱۱ ماهگی
شاهان تا دوماهگی از شیر خودمم خورده
اوایل انقد زیاد بود ک پدسینه هم میذاشتم باز می‌ریخت ب لباسام بعد رفته رفته با ناراحتی ها و گریه های ک داشتم شیرم هی کم شد و خشک شد
هرچی شیرافزا و....خلاصه نشد دیگه .
شاهان ی هفته بیمارستان بود آب دورشو خورده بود وقتی دنیا اومد
تا سه روز چیزی بهش نمی‌دادن تا معدش تخلیه بشه
بعدش گفتن شیر بیار
هم شیر خشک بردم هم شیرخودمو با شیردوش همش سعی میکردم براش ببرم ک شیرخودمو بهش بدن .انقد من با شیردوش اینکاروکردم ک شدید نوک سینه هام زخم شد پماد و کرم شقاق میزدم خوب نمیشد بعد ک مرخصش کردیم سینمو میذاشتم دهنش بعد یکی دو روز دیگه دردش داشت منو می‌کشت گریه میکردم انگار چنگ مینداختن تو دلم ولی بهش شیر میدادم
ی روزش مادرشوهرم بالا سرم نشسته بود من گریه میکردم وشیر میدادم وهی تند تند با حالت خیلی بد و با لحن خیلی تند همش می‌گفت باید شیر بدی باید شیر بدی منم دیدم درکم نمیکنه گفتم اصلا دوسندارم شیر بدم (تو پنج سال ک عروسشونم از گل کمتر بهشون نگفتم بااینکه خیلی بدی ها درحقم کردن)این شد بهونشون دعوایی راه انداختن ک من چرا اینجوری باهاش حرف زدم و پدر شوهرم زنگ زد شوهرمو قشنگگگ شست گذاشت کنار برادرشوهرمم زنگ زد ب مامانم و کلی حرفو.....بازم مامانم کوتاه اومد خلاصه قهرکردن و چند ماهه بچمو ندیدن .من انقد اون موقع گریه کردم بغض کردم یعنی شبوروزم همین بود ک شیرم خشک شد اونوقت نشستن پیش همه فامیلاشون میگن ک من عمدی شیرندادم ب بچم و هی میگن اگه شیرخودتو میدادی الان بچت می‌خواسته تپل باشه و....،خدا ازشون نگذره
من خودم سر اینکه شیرم خشک شد افسردگی گرفتم حالام هی ب روم میزنن ک شیرش ندادی و من همش با خودم میگم شاید واقعا اگه شیر داشتم بچم تپلی میشد و.....