پارت چهار:
بعدش اومدن تخت رو اوردن بالا و گفتن مایعات بخور خوردم بعدش دو تا پرستار اومد و بلندم کردم موقع ای بلند شدم درد داشتم یه خوردی و یه شیاف زدم خوب شدم دیگه بعدش دیگه یه درد خفیف داشتم ک اصلا نیازی به مسکن نبود چند بار میومدن گفتن شیاف بزاریم درد داری گفتم نه شب هم شوهرم اومد و دستمو گرفت و راه رفتم بعدش دیگه تنهایی میرفتم یه خانمی بود با من سزارین شد اما دکترش یکی دیگه بود دو لا راه میرفت و نمیتونست تکون بخوره با کمک همراه هم باز نمیتونست راه بره من سالنو کلن میگشتم تنهایی جوری ک پرستارا میگفتن اینقدر ک تو راه رفتی ما خسته شدیم فردا ساعت یازده هم مرخص شدیم من بعد از مسکنایی ک تا پنج زدن بعدش باید راه میرفتم دیگه مسکن نگرفتم فقط همون یه دونه شیاف بود دکتر یکی دو بسته شیاف نوشت ک برا درد بزنم حالا مونده هیچ دردی بعدش نداشتم فردا هم با پای خودم رفتم تو ماشین و اومدیم خونه واقعا این عمل فوقالعاده رو مدیون دکتر شهریورم بسکه دستش سبک کاربلد و مهربون بود معرکس خدای هرچی دکتر زنانه
اینم از تجربه سزاربن من با دکتر سروگل شهربور بیمارستان پیوند انشالله که به دردتون بخوره

۹ پاسخ

و کدوم بیمارستان سزارین شدی

چند هفته رفتی زیر نظر دکتر شهریور

مرسی که دقیق گفتی🩷 ایشالا که هر دو سالم باشید🩷

مامان فندق خداروشکر ک زایمان راحتی داشتی منم دکترم رو عوض کردم و با دکتر شهریور صحبت عمل کردم انشالا ۱۵ فروردین سزارین بشم احتمالا ...امیدوارم ک ی روزم من مث شما بیام از زایمان راحت بگم ...شما قبلش ویزیت دکتر بیهوشی نشدی؟؟؟؟اخه من میخوام بگم بیهوشم کنن

فقط سزارین رو اینقدر خوب انجام میدن؟ یا طبیعی هم انقدر کارشون اوکیه؟

گلم ممنون میشم جواب سوالم بدی برشی ک داده رو شکم کم هست یا زیاد
ویه سوال دیگه جای بخیه زیاد مشخصه یا ن
اینو برای این میپرسم چون بعضی دکترا هم برش کم میزنن هم قشنگ بخیه میزنن زیاد جاش مشخص نیست

وایی عزیزم
اول قدم نو رسیدت مبارک باشه
دوم یاد عمل خودم با دکتر افتادم فوق العاده ترینه
من اصلا اذیت نشدم راه میرفتم عادی همه تعجب میکردن همونجا چشم کردن مامانم میگفت تو رو خدا یه اه و ناله ای کن الکی 😂😂😂

محل تولد گل پسرتونو زده شیراز یا صدرا؟ هزینه کل بیمارستانتون چقدر شد؟

همه چیز دقیقا شبیه من هست 🥹💝

سوال های مرتبط

مامان معجزه مامان معجزه ۷ ماهگی
پارت۳
خلاصه وقت ملاقات تموم شد و همه رفتن فقط عمم پیشم موند ساعت ۶ عصر اومدن گفتن کمپوت میتونی بخوری ساعت ۶ونیم عصر اومدن سوند رو دراوردن و برام نوار گذاشتن لباسامم عوض کردن و بلندم کردن راه برم راه رفتن برا بار اول یکم سخت بود ن زیاد یکم که راه رفتم اومدم دراز کشیدم بار دوم که میخواستم راه برم خودم بلند شدم راه رفتم و رفتم سرویس نوارمم عوض کردم اومدم دراز کشیدم روتخت و خلاصه فرداش ساعت ۷ اوردن صبحانه دادن و ۱۲ ظهرهم ناهار دادن و خوردم مرخص شدم رفتیم خونه از وقتی اومدم خونه هیچ مسکنی استفاده نکردم خداروشکر راحت بود و درد زیادی نداشتم ولی سرم و گردنم درد میکرد اونم چون تکون داده بودم سرمو بخاطر اون از دکترم پرسیدم سروم نوشت گرفتیم رفتیم درمانگاه سرمو زدم دو روز و خوب شدم اگه هزاربارم برگردم عقب دوباره و دوباره سزارینو انتخاب میکنم با همون دکتر و همون بیمارستان پرسنل بیمارستان خیلی خوش اخلاق بودن و برخوردشون با مریض ها عالی بود
مامان محمد حیدر مامان محمد حیدر ۹ ماهگی
تجربه وحشتناکی به نام شقاق و هموروئید
قسمت اول:
من یه مامان اولی ام و شاغل هم هستم تجربه بارداری نسبتا راحت و زایمان بسیار عالی(طبیعی) داشتم.
تو دوران بارداری یبوست نداشتم و اگه داشتم خیلی کم و جزئی بود ...
فردای زایمان یکی دوساعت قبل ترخیص احساس درد وحشتناک در مقعدم داشتم در حدی که نمیتونستم راه برم به پرستار گفتم درد مقعد دارم با نهایت بی محلی گفت طبیعیه خانم تو زاییدی 😏
خلاصه ترخیص شدم و یادمه تو ماشین همش مورب نشسته بودم چون نمیتونستم کامل بشینم
دکتر متخصص یه نسخه داده بود که از داروخونه تهیه کردیم
قرص آهن و شربت ملین و یه بسته شیاف دیکلوفناک(!!!!) که روش نوشته بود هر ۸ ساعت به هنگام درد ...
خلاصه من دردم لحظه به لحظه بیشتر میشد تا شیاف میزدم خوب بودم بعد ۱۲ ساعت که اثر شیاف میرفت دوباره دردای وحشتناااااک
همش فکر میکردم از بخیه هاست
بعد ۱۰ روز رفتم بخیه ها رو کشیدم دیدم نه خیررررر این دردا تمومی نداره
اونجا بود که متوجه شدم که مبتلا به شقاق هستم
مامان بارانا مامان بارانا ۱۶ ماهگی
پارت دو زایمان سزارین
بخاطر ناله که داشته بردن زیر دستگاه اکسیژن گفته بودن اگر تا دوساعت اوکی نشه باید بره ان آی سی یو بستری بشه تا نالش قطع بشه من اینو بین حرفاشون فهمیدن شروع کردن جیغ و‌گریه که بچمو بیارین بچم سالم بود من دیدمش اصلا حس خیلی بدیه وقتی میای تو اتاق و بچت نیست داشتم دیوونه میشدم خلاصه پرستارا ریختن تو اتاق که منو اروم کنن ارام بخش و اینا دگ شوهرم التماسشون کرد که این حالش بده بچشو بیارین نشونش بدین خیالش راحت بشه دخترمو اوردن تو شیشه بود الهی دورش بگردم بهش سرم زده بودن در حد یک دقیقه دیدمش و بردنش . از درد داشتم میپیچیدم به خودم ولی همه توانمو جمع کردم که زودتر از تخت بیام پایین برم پیش دخترم . دوبار اومدن شکممو فشار دادن یه بار توی ریکاوری یه بارم تو بخش اینم درد داشت من نمیذاشتم زیاد فشار بدن ولی دستشونو میکنن تو ناف و فشار میدن من خونریزیمم زیاد بود. خلاصه ساعت ۱۱ شب کمپوت گلابی خوردم و یه چایی خرما و دگ گفتن باید بیای پایین به مصیبتی بلند شدم ولی از من به شما نصیحت خانما اول بچرخین به پهلو و بعد با کمک نرده های بغل تخت اروم اروم خودتونو بکشین بالا به هیچ عنوان روی کمر نخواسته باشین بلند بشین چون اینحوری فشار زیادی به بخیه میاد .اومدم پایین و با کمک شوهرم و مامانم و خدمه تو سالن راه میرفتم ساعت ۱۲ با شوهرم رفتم پیش بچم دلم اتیش کرفت وقتی دستمو گرفت تو دستاش. فیلمشو دارم وقتی نکاه میکنم گریم میگیره. من فردای زایمان مرخص شدم ولی دخترمو نگه داشتن منم که دیدم بچم تو بیمارستانه فقط مرخص شدم رفتم خونه حموم کردم لباس عوض کردم دوباره برگشتم ان آی سی یو پیش بچم فکرشپ بکنین دیروز زایمان کردین روز بعدش باید تو بخش مراقبت ویژه با شکم پاره راه بری .پارت بعدی
مامان اميرعباس مامان اميرعباس ۷ ماهگی
سلام دوستان ميخوام درد و دل كنم باهاتون😭
بماند كه پسرم تا چهار ماهگي شير خودمو خورد و اونم خيلي كم بود و سيرش نميكرد تا الان ٩ جور شيرخشك هاي مختلف دادم يني دكترا ميگفتن كه بده اولين شيرخشكش گيگوز بود بعد دكتر تشخيص داد پپتي بايد بخوره اونم بالا مياورد و تو گلوش ميپريد بعدش گفت ببلاك ال اف بده بعدش يه دوماهي نان معمولي دادم همش كوليك داشت بعدش رفلاكس شد همش بالا مياورد بعدش گفت نان اي ار بده اونم با داروهاي رفلاكس و كوليك كه با اونم ٤ روز يكبار شكمش كار ميكرد بازم بالا مياورد بعد گفتم ببلاك اي ار بگيرم با اون رفلاكسش خوب شد ولي درد هاي شديد شكمي با يبوست شديد گرفت اصلا خواب نداشت بچم بعدي يه دكتر گوارش اطفال بردم تشخيص حساسيت به پروتئين داد گفت الترا بده بعد كلي بدبختي پيدا كرديم اما نخورد بخاطر تلخيش با نبات شيرين ميكردم بالا مياوردش بعد ازمايش براش نوشتن كه ببينن التهاب روده داره يا نه كه خيلي بالا بود يه دكتر تشخيص داد كه باید الترا یا پپتی بخوره یکی دیگه تشخیص داد باز ازمایش بده ،هنوز بعد از ۶ ماه هیچکس نفهمیده که دقیفا باید چه شیرخشکی به بچم بدم😭
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۵ ماهگی
پارت دو:
یه چیزایی زدن رو سینه و قلب اینا دو تا پرستار هم دو طرفم بودن دکتر اومد نزدیک و گفتن خوبی راحت تر از اونیه ک فکرشو کنی استرس نداشته باش اینا بهتر شدم گفتم دکتر انگار بیحس نیستم انگشتای پام تکون میدادم گفت صبر میکنم با یه انبذک شکممو میگرفت گفت چیزی میفهمی گفتم نه اصلا گفت لباس دکترو تنم کنید و پرده رو بکشین جلوش استرس داشتم شدید نزدیک شد و من بیشتر استرس میگرفتم میگفتم دکتر درد میکنه🤣دکتر شهریور میگفت چی درد میکنه من ک شروع نکردم چقد خندید گفت نترس چیزی نیست دیگه خودمو سپردم به خدا و دکتر برش زد شکممو و با برش فهمیدم استرسم تموم شد دیگه و شروع کرد چهار دقیقه بچه رو کشید بیرون موقع ای صداشو شنیدم بغض گلومو گرفته بود میخواستم منفجر بشم نمیتونستم گریه کنم تو گلوم گیر کرده بود و با این بغض حس تنگی نفس بهم داد گفت اکسیژنو بزن براش و گفت عزیزم خودتو کنترل کن دیگه پیشته صورتشو تمیز کردن بند نافم چیدن و اوردن گذاشتن رو صورتم و آروم شدم حدود کل عمل و بخیه همه چیز ربع تا بیس دقیقه طول کشید و گفت عملت تموم شد دیگه مبارکه یه پسر نازی خدا داده بهت و همه چیزو سریع برداشتن پارچه های خونی و تیغ و اینا رو نبینم چیزی بترسم و ردم کردن ریکاوری
مامان زردآلو مامان زردآلو ۷ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲