پارت دو:
یه چیزایی زدن رو سینه و قلب اینا دو تا پرستار هم دو طرفم بودن دکتر اومد نزدیک و گفتن خوبی راحت تر از اونیه ک فکرشو کنی استرس نداشته باش اینا بهتر شدم گفتم دکتر انگار بیحس نیستم انگشتای پام تکون میدادم گفت صبر میکنم با یه انبذک شکممو میگرفت گفت چیزی میفهمی گفتم نه اصلا گفت لباس دکترو تنم کنید و پرده رو بکشین جلوش استرس داشتم شدید نزدیک شد و من بیشتر استرس میگرفتم میگفتم دکتر درد میکنه🤣دکتر شهریور میگفت چی درد میکنه من ک شروع نکردم چقد خندید گفت نترس چیزی نیست دیگه خودمو سپردم به خدا و دکتر برش زد شکممو و با برش فهمیدم استرسم تموم شد دیگه و شروع کرد چهار دقیقه بچه رو کشید بیرون موقع ای صداشو شنیدم بغض گلومو گرفته بود میخواستم منفجر بشم نمیتونستم گریه کنم تو گلوم گیر کرده بود و با این بغض حس تنگی نفس بهم داد گفت اکسیژنو بزن براش و گفت عزیزم خودتو کنترل کن دیگه پیشته صورتشو تمیز کردن بند نافم چیدن و اوردن گذاشتن رو صورتم و آروم شدم حدود کل عمل و بخیه همه چیز ربع تا بیس دقیقه طول کشید و گفت عملت تموم شد دیگه مبارکه یه پسر نازی خدا داده بهت و همه چیزو سریع برداشتن پارچه های خونی و تیغ و اینا رو نبینم چیزی بترسم و ردم کردن ریکاوری

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان روشنا و امین مامان روشنا و امین ۸ ماهگی
سلام مامانا
میخواستم تجربه ام رو باهاتون به اشتراک بزارم
پسر من نافش روز ۱۳ ام افتاد
ولی بعدش همش توش قرمز و لباسش خونی میشد از دکتر پرسیدم گفت تا دو هفته دیگه هم اشکالی نداره صبر کن
بعد دو هفته کماکان همینطوری بود و من استرس داشتم بردم متخصص گفت نمک بریز روش از اونجایی که مثل زخم بود و قرمز من میترسیدم که بسوزه بردم یه متخصص دیگه گفت بتادین رو با آب قاطی کن روزی دو بزن روی نافش
من چندبار امتحان کردم ولی فایده نداشت
باز بردم بچه امو پیش متخصص و جراح گفت نمک بریز گفتم میسوزه یک دفعه گفت میخوای ببریم توی اتاق عمل بسوزونیم براش ولی نمک خیلی روش ساده تری هست
منم اومدم خونه نمک زدم خیلی استرس داشتم ولی بچه ام اصلا متوجه نشدی
دو روز زدم بهتر شد ولی بازم دوباره همون طوری میشد قرمز میشد و لباساشم یکم خونی
خیلی ناراحت بودم تا این که گفتم دکتر گفته چند روز مدام بزار شاید بهتر بشه و ۵ روز حدودا مداوم گذاشتم و خداروشکر نافش بسته شد و خوب شد خیلی استرس داشتم و نگران بودم ولی شکر خدا رفع شد
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 6️⃣

وارد اتاق عمل که شدم و اون پارچه های سبز رنگو دیدم از سرماش کل وجودم یخ کرد دستام شروع کردن به لرزیدم پاهامو اصلا حس نمیکردم حس میکردم الانه که بالا بیارم
پرستارا کلی باهام حرف زدن آرومم کردن و دراز کشیدم رو تخت دکتر بیحسی اومد و گفت بلند شو امپولتو بزنم وقتی بهت گفتم فوری دراز بکش آمپولو زد ولی اصلا دردی حس نکردم اینقد که میگفتن امپول بی حسی درد داره

دوباره دراز کشیدم و بالاخره دکترم اومد باهام حرف زد و گفت اگه مشکلی نداشته باشی ادمینم ازت فیلم بگیره از لحظه درآوردن بچه و حستو بگو و اینا منم گفتم اگه برا خودمم میفرستین باشه 😂😂
خلاصه ادمینه اومد و باهام مصاحبه کرد در اون حین پرده جلومو نصب کردن و دکترم گفت شروع میکنیم سیما خوبی و اینا گفتن اره خوبم بعدش پرستار بالا سرم شروع کرد باهام حرف زدن تا اینکه دکتر گفت رسیدیم به نینی سیما

اونجا دیگه اوج استرسم بود یه دکتر رفت روی یه چارپایه و از زیر قفسه سینم هی فشار میداد به سمت پایین هر لحظه منتظرم بودم استخونام بشکنن😂😂
تخت تکون میخورد و داشتم از تهوع میمردم که یهو صدای گریه اومد
تا صداشو شنیدم منم گریم گرفت هی میپرسیدم خانوم دکتر مو داره؟😂 میگفت اره پرسیدم موهاش مشکیه ؟ ( اواخر حاملگی توهم زده بودم که نکنه زال باشه موهاش) خندید گفت دختر یدونه هلو زاییدی خییلی خوشگله 🥹🥹🥹
بالاخره پتو پیچش کردن اوردن کنارم و چسبوندنش به صورتم نگام میکرد و من دلم میرفت براش هی میگفتم جانم عمرم جانم مامان خوش اومدی و گریه میکردم بردنش و دکترم شروع کرد بخیه هامو زد بهم گفت هرم های شکمیت خیلی خوبم ورزش کنی شکم نمیمونه برات ( که هنوزم قراره شروع کنم ورزشو)
# سزارین
# زایمان طبیعی
# شیرخشک
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 7️⃣

تموم شد و دو تا آقا اومدن و یک دو سه گفتن و با زیر انداز منو گذاشتن رو ی تخت دیگه و بردن ریکاوری دخترم رو به روم بود ولی نمیدیدمش داشتم میلرزیدم انگار داخل وان پر یخ بودم دندونام میخورد به همدیگه پرستارم اومد بهش گفتم حالت تهوع دارم گفت سرتو خم کن بالا بیار
ولی هیچی نبود فقط حسشو داشتم
دو بار اومد ماساژ رحمی داد بهم گفت یه بارشو هم تو بخش میدم گفتم نه توروخدا اونجا دردم میگیره گفت نترس قبل اینکه بیحسیت باز شده انجام میدم
موقع عوض کردن لباسام یه تاپ کش مانند تنم کرده بودن دخترمو آوردن و گذاشتنش زیر اون وای نگم از اون حس تنش که به تنم خورد کل استرسم کل حال بدیم همش رفت انگار رو ابرا بودم بهترین حس زندگیمو داشتم تجربه میکردم فقط میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت
یه پرستار اومد گفت احمدی آمادست ؟ بابا همسرش و مامانش دارن میمیرن از نگرانی زود باشین ببرمش
بالاخره منو با دخترم که بغلم بود سوار اسانسورمون کردن و رفتیم بخش در آسانسور که باز شد همسرم دویید سمتون اول حالمو پرسید پیشونیمو بوسید و بعد تازه دخترمونو دید که زیر لباسمه😂
بعدش باز پرستارا با یک دو سه منو گذاشتن رو تختم و بچه رو برداشتن از روم یکیش لباسای بچه رو تنش کرد و یکیش به مامانم گفت یه شورت و پوشک بدم من شورت یکبار مصرف برده بودم گفتن نه شورت نخی بده دادیم با نوار بهداشتی بزرگ که گفت نمیشه همسرمو فرستاد پوشک گرفت کارامو کردن و رفتن بعدش همسرم گلمو اورد و وقت ملاقات شد همه اومدن دیدنم اخرای تایم ملاقات دیگه بی حسیم باز شده بود و دردام شروع شد رسما داشتم گریع میکردم اومدن و برام شیاف زدن شب شد و شد وقت اولین راه رفتن

#سزارین
#زایمان طبیعی
#شیرخشک
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۱ ماهگی
شروع تجربه سزارین با دکتر سروگل شهریور بیمارستان پیوند:
من یک هفته قبل از سزارین رفتم آخرین چکاب و پرداخت دستمزد دکتر برا عمل تاریخو بهم داد برا ۱۴۰۴/۶/۳ یک هفته گذشت و گفتن که ساعت شش صبح بیمارستان باش ما هم دوشنبه ساعت شش صبح با یه استرس وحشدناک رفتیم بیمارستان فرستادن بخش زنان برا کارهای پرونده اینا رفتیم اونجا تا تماهنگی ها انجام شده و سنو ها و پرونده رو تشکیل دادن و گفتم برید داروخونه پک زایمانو بگیرین بعد لباسش رو پوشیدم و فرستادن تو یه اتاق ک اونجا نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و میخواستن سوند ادرار رو وصل کنن ک اونجا اجازه ندادم چون از قبل به دکتر گفتم بعد بیحسی بزنین برام بعد یه حدود نیم شاعت اینا با ویلچر بردن بخش اتاق عمل وای که نگم از استرس وحشدناکی که داشتم اونجا تو اتاق انتظار گفتن باید بمونی نوبتی برید عمل دو نفر بودیم عمل اول تموم شد و منو صدا زدن بردن اتاق عمل نگم از ویوی قشنگ اتاق عمل و فضای بیرونش حس خوبی داشت بعد نشستم رو تخت میخواستن سوزن بیحسی رو بزنن یه مرد بود تو اتاق عمل و بقیه همه خانم بودن داشتن با بتادین کمرم رو ضد عفونی میکردن یه لحظه حس کردم که کمرم گرم شد گفتم کمرم داغ شد که گفتن مال بیحسیه گفتم مگه زدین سوزنه رو گفتن اره مگه نفهمیدی و گفتن سریع دراز بکش یه دو دقیقه موندن و سوند ادرار رو گذاشتن برام که دیگه بیحس شدم و حالیم نبود
دوستان من اکانتم مسدود شد و برا یادگاری دوباره تو اکانت جدیدم خاطراتمو نوشتم
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان پارسا مامان پارسا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان وحشتناک 😁
شب قبل زایمان بدون استرس خوابیدم ‌ صبح ساعت شش بیدار شدم رفتم بیمارستان پرونده تشکیل دادم و رفتم برای سزارین اختیاری. بیمارستانم خصوصی بود با یه دکتر معروف. لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان اومدن برلی وصل کردن سوند ، یهو دیدم قیافه ی ماما آشناست فامیلیشو نگاه کردم دیدم هم فامیلی خودمه ، خلاصه کاشف به عمل اومد نوه عموی بابامه‌ . منم قشنگ پاهامو باز کردم سوند وصل کنه 😂 گفتم ببخشیداااا گفت نه ما عادت داریم 😁
حدود یک ساعتی بلوک زایمان بودم بعد اومدن گفتن بریم اتاق عمل ، وارد اتاق شدم یه لحظه استرس تمام وجودمو گرفت. پرستار و ماما و دکتر باهام شوخی میکردن تا استرس نگیرم . اومدن آمپول بی حسی به کمرم زدن که خداییش درد نداشت ولی داستان از اینحا شروع میشههههه....
دیدم دکتر بسم الله گفت شروع کنه ، گفتم من بی حس نشدما! متخخصص بیهوشی گفت پاهاتو ببر بالا ببینم بردم گفت فلانی بیا یه آمپول بزن داخل سرم ، آقا اینا آمپول رو زدن اصلا مهلت ندادن اثر کنه من گفتم من هنوزم حس دارمااا که گفتن نه الان بی حس میشی و شروع کردن.
بقبه کامنت
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۱ ماهگی
پارت چهار:
بعدش اومدن تخت رو اوردن بالا و گفتن مایعات بخور خوردم بعدش دو تا پرستار اومد و بلندم کردم موقع ای بلند شدم درد داشتم یه خوردی و یه شیاف زدم خوب شدم دیگه بعدش دیگه یه درد خفیف داشتم ک اصلا نیازی به مسکن نبود چند بار میومدن گفتن شیاف بزاریم درد داری گفتم نه شب هم شوهرم اومد و دستمو گرفت و راه رفتم بعدش دیگه تنهایی میرفتم یه خانمی بود با من سزارین شد اما دکترش یکی دیگه بود دو لا راه میرفت و نمیتونست تکون بخوره با کمک همراه هم باز نمیتونست راه بره من سالنو کلن میگشتم تنهایی جوری ک پرستارا میگفتن اینقدر ک تو راه رفتی ما خسته شدیم فردا ساعت یازده هم مرخص شدیم من بعد از مسکنایی ک تا پنج زدن بعدش باید راه میرفتم دیگه مسکن نگرفتم فقط همون یه دونه شیاف بود دکتر یکی دو بسته شیاف نوشت ک برا درد بزنم حالا مونده هیچ دردی بعدش نداشتم فردا هم با پای خودم رفتم تو ماشین و اومدیم خونه واقعا این عمل فوقالعاده رو مدیون دکتر شهریورم بسکه دستش سبک کاربلد و مهربون بود معرکس خدای هرچی دکتر زنانه
اینم از تجربه سزاربن من با دکتر سروگل شهربور بیمارستان پیوند انشالله که به دردتون بخوره