۲ پاسخ

کلا بچه ها یه سنی اظطراب جدایی از مادر دارن خیلی سخته بغل هیچ کس واینمیستن حتی باباشون

هر بچه ای فرق داره دیگه از من الان فقط منو می‌دونه بخوام جایی هم برم باید قایمکی برم یکی سرگرمش می‌کنه من در میرم 😂
ولی تو این سن عادیه دیگه اظطراب جدایی میگن

سوال های مرتبط

مامان نیلماه کوچولو مامان نیلماه کوچولو ۱۰ ماهگی
اول صبحی یاد یه خانومی افتادم که وقتی ۴ ما باردار بودم اون خانوم تازه بار دار شده بود به من گفت چند ماهه و جنسیتش چیه گفتم ۴ ماه و دختر که سومین دخترمه گفت خداروشکر خدا بهت فرشته داده گفتم شما چی گفت منم یه دختر دارم اینم تازه باردارم ان شالله که سالم باشه و دختر باشه گفتم با تعجب هاا چراا همه جنس مخالف تو چراا گفت من زورکی چیزی از خدا نمیگیرم مخصوصا پسر گفت چون تجربه شده برام پدر مادرش ۶ تا دختر داشتن میگفت بخاطر پسر چه کارای که نکردن یه زیارت تو دل کوه بود سه شبانه روز رفتن تا رسیدن که دعا کنن پسر باشه میگفت الان ما ۶ تا دختر شدیم کارمند و عاقبت بخیر همون داداشمون معتاد و کتک زن به مادرمون هر روز پول میخواد بره مواد بخره و اینکه مادرم شرمنده هر روز یاید از ما دخترا نوبتی پول بگیره برا این پسر که میگه کاش از خدا زورکی نخواسته بودمش نمیخوام با این حرفم بگم پسر بده ولی بدونیم خدا هر چیزی که میده بدون منت باارزشتره تا اون چیزی که با زور ازش بگیریم
مامان ستاره مامان ستاره ۱ سالگی
مامان فندق مامان فندق ۱ سالگی
سلام‌مامانا بیاین بگید مامان بدی عستم؟؟😭😭😭😭😭😭
پسرم از ۸صبح بیدار بود هی نق میزد هر کاری میکردم نمیخواد ساعت ۱۱ بود دیگه خوابم‌میومد عصبی شدم داد زدم چند با داد زدم‌ناشکری کردم یک لحظه دیگه حالا تکرارش نمیکنم ولی باز تو دلم گفتم دختر ناشکری نکنی یه وقت نگا پسرم کردم بهم می‌خندید گریه کردم خلاصه ساعت ۱۲ خوابونمدش ساعت ۲ک بیدار شویم سرفه میکزد و مدام نق میزد ،ساعت ۳بکد مامانم اومد سر بزنه عوضش کرد شیر بهش داد یهو مامانم بلندش کرد که آرومش بگیره آبشاری استفراغ کرد افتاد به سرفه و گریه دیگه آروم نشد بی حال شد تب کرد نوبت گرفتم دکتر شوهرم اومد ،من ساعت ۲ظهر یه تیتاب و چایی خوردم دیگه هیچی نخوردم تا الان ی چایی یک تکه کیک خوردم بردیمش دکتر گفت گلوش خلط داره و آبریزش و تب براش یه کلی دارو نوشت فقط دارم به صبح فگز‌میکنم ک گفتم من بچه بزا چیم بود همش میگم نکنه چیزیش بشه تبش زیاده و خیلی گریه میکنه سری پیش ک سرما خورد اصلا گریه نمی‌کرد تب نداشت یا حتی‌بی حال نبود چیکار کنم با عذاب وحدانم‌ از اون موقع ک اومدیم تو بغلم اصلا نمیتونم بزارمش زمین ک‌ بلند شم‌حتی شام درست کنم
مامان گل پسر مامان گل پسر ۱۶ ماهگی
تجربه واکسیناسیون و استامینوفن و تهوع شدید:
واکسن شش ماهگی پسرمو ساعت دوازده ظهر زدم. ساعت یک پاراکید دادم. انگار یه چیز تلخ خورده باشه، بدش اومد ولی خورد. تعجب کردم چون برای واکسنای قبلی از طعم پاراکید خوشش می اومد، ساعت پنج که پاراکید دادم، یه عالمه بالا آورد. فکر کردم قطره خرابه. گفتم شاید بردم مسافرت و آوردم گرم شده، خراب شده، یه پاراکید دیگه خریدم، باز تا دادم بالا آورد. زنگ زدم از دکتر اسنپ پرسیدم که چه کنم؟! گفت پاراکید ،غلیظه بعضی بچه ها معدشون اذیت میشه، یه قطره استامینوفن غیر از پاراکید بخر، اونم خریدم دادم بهش باز بالا آورد. دیگه حتی استامینوفن نمیدادم هم بالا می آورد با شدت زیاد. از بعل از ظهر چیزی تو معدش نمونده بود، ساعت یک شب بود و نمیدونستم چیکار کنم. زنگ زدم اورژانس، گفت بخاطر مصرف پاراکید معده اش حساس شده. بعضی بچه ها این طوری میشن. گفت ببرید یه مرکز درمانی تا تهوعش رو بند بیارن. کم آبی بدن تو شش ماهگی خطرناکه. آدرس یه مرکز شبانه روزی رو هم دادن که رفتیم خدا رو شکر متخصص اطفال هم داشتن. آمپول ضدتهوع زد و گفت تا نیم ساعت چیزی نده ، بعد شیر بده و یه ربع اینجا بشین ببین بالا میاره یا نه. بعد از نیم ساعت پسرم شروع کرد آواز خوندن. فهمیدم حالش بهتر شده. شیر دادم و بالا نیورد. گفت به جای قطره، از شربت استامینوفن استفاده کن یا شیاف استامینوفن بذار. من شیافو انتخاب کردم. خدا رو شکر بهتر شد. گفت کم کم شیر بده با دفعات بالا تا کم آبیش جبران شه. همین کارو کردم و خدا رو شکر امروز پسرم بهتره. گفتم به شما هم بگم که تجربه ی منو دوباره تجربه نکنید. بچم خیلی اذیت شد
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۰ ماهگی
پارت دو:
یه چیزایی زدن رو سینه و قلب اینا دو تا پرستار هم دو طرفم بودن دکتر اومد نزدیک و گفتن خوبی راحت تر از اونیه ک فکرشو کنی استرس نداشته باش اینا بهتر شدم گفتم دکتر انگار بیحس نیستم انگشتای پام تکون میدادم گفت صبر میکنم با یه انبذک شکممو میگرفت گفت چیزی میفهمی گفتم نه اصلا گفت لباس دکترو تنم کنید و پرده رو بکشین جلوش استرس داشتم شدید نزدیک شد و من بیشتر استرس میگرفتم میگفتم دکتر درد میکنه🤣دکتر شهریور میگفت چی درد میکنه من ک شروع نکردم چقد خندید گفت نترس چیزی نیست دیگه خودمو سپردم به خدا و دکتر برش زد شکممو و با برش فهمیدم استرسم تموم شد دیگه و شروع کرد چهار دقیقه بچه رو کشید بیرون موقع ای صداشو شنیدم بغض گلومو گرفته بود میخواستم منفجر بشم نمیتونستم گریه کنم تو گلوم گیر کرده بود و با این بغض حس تنگی نفس بهم داد گفت اکسیژنو بزن براش و گفت عزیزم خودتو کنترل کن دیگه پیشته صورتشو تمیز کردن بند نافم چیدن و اوردن گذاشتن رو صورتم و آروم شدم حدود کل عمل و بخیه همه چیز ربع تا بیس دقیقه طول کشید و گفت عملت تموم شد دیگه مبارکه یه پسر نازی خدا داده بهت و همه چیزو سریع برداشتن پارچه های خونی و تیغ و اینا رو نبینم چیزی بترسم و ردم کردن ریکاوری