گفتن زور بزن نفس عمیق بکش فلان کن اینا یادم نیست دقیقا در عرض 3 دقیقه بچم اومد اون بیچاره هنوز نزاییده بود هی سرش داد میزدن جیغ میزدن زنکه پشت دستشو تا نزدیک دهن دختره برد گفت جیغ بزنی میزنم توی دهنت بعدش مامام گفت ببین من چقد. مهربون و با صبر حوصله ام چقدر دوست دارم اذیتت نکردم 😁😢
دیکه بچم اومد جفت و بند ناف رو هم کشید بیرون بعدش بهم گفت من نمیخواستم بترسونمت ولی بند ناف دور کردن بچت بود دستشم روی سرش هرکی جات بود یا ماما نداشتی 20 تا بخیه میخوردی ولی الان زایمان طبیعی بدون بخیه داشتی
بعدشم ماساژ رحمی شروع شد بعدشم دوتا بخیه زد گفت میزنم گشاد نشده باشی شوهرت از ما ناراضی نباشه هر چند رحم بعدش خودش جمع میشه 🤣😁
دیگه وقتی مرتب خون هارو کشید بیرون تخت آوردن جابجام کردن بردنم اتاق ریکاوری اونجا هم اومد چکم کرد ببینه به خون ریزی نیافتادم دوباره ماساژ رحمی داد دید همچی اوکیه منو منتقل کرد بخش اونجا هم اومد حالمو پرسید و دید خوبم دیگه رفت

سوالی داشتین در خدمتم عزیزان
💕🫠

۶ پاسخ

چقد زشته رفتار بعضی از ماماها
مادر در اون لحظه کم استرس و درد نداره


بسلامتی زایمانت خوب بوده پش

لعنت به زایمان طبیعی🫤

خداروشکر عزیزم راضی بودی

من مامایی که شیفت بود میومد بالا سرم مثل فرعون بود نامرد انقد بداخلاق وبدرفتار منکه سر زایمان اشکمو در آوردن سپردم بخدا

خوش بحالت من که سر بچم تو کانال نبود
دهانه رحمم بسته بود
زیر میزی هم دادم برای سزارین
ولی بهم رکب زدن و طبیعی زائوندنم
از ۶ و نیم با آمپول فشار درد کشیدم و ورزش کردم و معاینه کردن.تو معاینه دوم کیسه آبمو پاره کردن. تا ۱۲ فقط سر بچه رفت پایین
۱۲ تا ۲:۴۰ دقیقه هم ورزش و زور تا بالاخره دنیا اومد و ۶ تا بخیه خوردم

اوووف یادم نیارررر

سوال های مرتبط

مامان گیلاس خانم 🍒 مامان گیلاس خانم 🍒 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
بعدش ساعت 4 بود دردام شدید شدن مامام گفت 4 سانت شدی از زایشگاه زنگ میزنن من میام ولی وقتی معاینه ام کردن 3 سانت بودم دردام شدید بودن (البته هم مثل هم نیستن من دوستم 8 سانت بود هیچ دردی نداشت) خلاصه زنگ زدن به مامام نیم ساعت بعدش خودشو روسوند تا وارد اتاق لیبر شد دستاشو باز کرد با مهربونی میگفت گفت مامان من کو مامان من کو تا منو دید اومد سمتم میگفت دختر من کو دختر من کو تا دیدمش زدم زیر گریه بوسم کرد بمیرم گریه چرا ؟گفتم درد دارم میترسم گفت ترس چرا؟؟همکاری کنی 2 ساعت دیگه بچت تو بغلته دیگه منو برد توی یه اتاق خصوصی ماساژ نقطه های دردمو فشار میداد برای باز شدن رحمم بردم روی توالت فرنگی منو نشوند آب گرم گرفت روم کیسه آب گرم برام گذاشت میونش هی باهام حرف میزد شوخی میکرد با روغن سیاهدانه ماساژ میداد میگفت هر وقت دردت گرفت دراز نشست کن کمتر میشن حالت سجده برو زور بزن میگفت هر وقت درد اومد سراغت زور بزن دیگه منم حسابی همکاری داشتم خلاصه خیلی تکنیک های خوبی میگفت دوساعت بعدش معاینه ام کرد گفت 10 سانتی سر بچتو میبینم میخوای دست بزنی حسش میکنی گفتم نه میترسم اون موقع ساعت 6 بود
دستم گرفت گفت فول شدی الان پاشو بریم اتاق زایمان بازم همکاری کنی بچت 3 دقیقه دیگه بغلته دوون دوون رفتیم سمت اتاق زایمان دو نفر بودیم اون یکی جلو تر از من بود نمیزایید من رفتم خوابوندنم روی تخت
مامان فندقم👶🏻💙 مامان فندقم👶🏻💙 ۱۱ ماهگی
پارت دو:
یه چیزایی زدن رو سینه و قلب اینا دو تا پرستار هم دو طرفم بودن دکتر اومد نزدیک و گفتن خوبی راحت تر از اونیه ک فکرشو کنی استرس نداشته باش اینا بهتر شدم گفتم دکتر انگار بیحس نیستم انگشتای پام تکون میدادم گفت صبر میکنم با یه انبذک شکممو میگرفت گفت چیزی میفهمی گفتم نه اصلا گفت لباس دکترو تنم کنید و پرده رو بکشین جلوش استرس داشتم شدید نزدیک شد و من بیشتر استرس میگرفتم میگفتم دکتر درد میکنه🤣دکتر شهریور میگفت چی درد میکنه من ک شروع نکردم چقد خندید گفت نترس چیزی نیست دیگه خودمو سپردم به خدا و دکتر برش زد شکممو و با برش فهمیدم استرسم تموم شد دیگه و شروع کرد چهار دقیقه بچه رو کشید بیرون موقع ای صداشو شنیدم بغض گلومو گرفته بود میخواستم منفجر بشم نمیتونستم گریه کنم تو گلوم گیر کرده بود و با این بغض حس تنگی نفس بهم داد گفت اکسیژنو بزن براش و گفت عزیزم خودتو کنترل کن دیگه پیشته صورتشو تمیز کردن بند نافم چیدن و اوردن گذاشتن رو صورتم و آروم شدم حدود کل عمل و بخیه همه چیز ربع تا بیس دقیقه طول کشید و گفت عملت تموم شد دیگه مبارکه یه پسر نازی خدا داده بهت و همه چیزو سریع برداشتن پارچه های خونی و تیغ و اینا رو نبینم چیزی بترسم و ردم کردن ریکاوری
مامان زردآلو مامان زردآلو ۱۳ ماهگی
تجربه بارداری و زایمان من پارت نه:
راستی سوند منو بعد بی حسی زدن و من اصلا اصلا هیچی متوجه نشدم خیلی خوب بود بعد از اینکه بخیه زدن دکترم اومد ماساژ رحمی داد من خیلی قبلا بهش گفته بودم از ماساژ رحمی میترسم واسه همین دکتر حسابی ماساژ رحمی رو انجام داد که بعدا لازم نشه انجام بدم باز
منو بردن ریکاوری اونجا اولش خیلی خوب بودم ولی به شدت تشنه بودم یکی دوباری پرستار یه قلوپ کوچولو اب بهم داد و دفعه اخری زد تو گلوم داشتم خفه میشدم نمیتونستم نفس بکشم بعد چند دقیقه ای فاطمه کوچولوی مامانو اوردن و شروع کردن به شیر دادن بهش وای خیلی عجیب بود از وجود خودم داشت غذا میخورد🥹فاطمه رو که بردن لرزای منم شروع شد وای تموم بدنم میلرزید خیلی بد بود جونم به لب رسید من نمیدونستم بعد زایمان اینجور لرزی به جون ادم می افته شاید یکساعتی همینجوری لرزیدم و دو بار دیگه واسه ماساژ رحمی اومدن دفعه اخر خیلی دردم گرفت و تا یک هفته بعدش هر کی میومد سمتم میترسیدم ماساژ رحمی بده واقعا برام کابوس بود بهتر که شدم منو بردن بخش تو راه بخش که تو اسانسور بودم خواهرمو دیدم که داشت میرفت بخش دخترمو ببینه کلی حس خوبی بود دیدنش یادمه همون لحظه یه عکس ازم گرفت الان که نگاه میکنم عین زردچوبه شده بود رنگم و لبام سفید سفید شده بود😅تو بخش اومدن همانا شروع دردام همانا یه سه چهار ساعتی درد داشتم و حالم خوب نبود هرچی هم مسکن میزدن تاثیری نداشت🥲
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 6️⃣

وارد اتاق عمل که شدم و اون پارچه های سبز رنگو دیدم از سرماش کل وجودم یخ کرد دستام شروع کردن به لرزیدم پاهامو اصلا حس نمیکردم حس میکردم الانه که بالا بیارم
پرستارا کلی باهام حرف زدن آرومم کردن و دراز کشیدم رو تخت دکتر بیحسی اومد و گفت بلند شو امپولتو بزنم وقتی بهت گفتم فوری دراز بکش آمپولو زد ولی اصلا دردی حس نکردم اینقد که میگفتن امپول بی حسی درد داره

دوباره دراز کشیدم و بالاخره دکترم اومد باهام حرف زد و گفت اگه مشکلی نداشته باشی ادمینم ازت فیلم بگیره از لحظه درآوردن بچه و حستو بگو و اینا منم گفتم اگه برا خودمم میفرستین باشه 😂😂
خلاصه ادمینه اومد و باهام مصاحبه کرد در اون حین پرده جلومو نصب کردن و دکترم گفت شروع میکنیم سیما خوبی و اینا گفتن اره خوبم بعدش پرستار بالا سرم شروع کرد باهام حرف زدن تا اینکه دکتر گفت رسیدیم به نینی سیما

اونجا دیگه اوج استرسم بود یه دکتر رفت روی یه چارپایه و از زیر قفسه سینم هی فشار میداد به سمت پایین هر لحظه منتظرم بودم استخونام بشکنن😂😂
تخت تکون میخورد و داشتم از تهوع میمردم که یهو صدای گریه اومد
تا صداشو شنیدم منم گریم گرفت هی میپرسیدم خانوم دکتر مو داره؟😂 میگفت اره پرسیدم موهاش مشکیه ؟ ( اواخر حاملگی توهم زده بودم که نکنه زال باشه موهاش) خندید گفت دختر یدونه هلو زاییدی خییلی خوشگله 🥹🥹🥹
بالاخره پتو پیچش کردن اوردن کنارم و چسبوندنش به صورتم نگام میکرد و من دلم میرفت براش هی میگفتم جانم عمرم جانم مامان خوش اومدی و گریه میکردم بردنش و دکترم شروع کرد بخیه هامو زد بهم گفت هرم های شکمیت خیلی خوبم ورزش کنی شکم نمیمونه برات ( که هنوزم قراره شروع کنم ورزشو)
# سزارین
# زایمان طبیعی
# شیرخشک
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 7️⃣

تموم شد و دو تا آقا اومدن و یک دو سه گفتن و با زیر انداز منو گذاشتن رو ی تخت دیگه و بردن ریکاوری دخترم رو به روم بود ولی نمیدیدمش داشتم میلرزیدم انگار داخل وان پر یخ بودم دندونام میخورد به همدیگه پرستارم اومد بهش گفتم حالت تهوع دارم گفت سرتو خم کن بالا بیار
ولی هیچی نبود فقط حسشو داشتم
دو بار اومد ماساژ رحمی داد بهم گفت یه بارشو هم تو بخش میدم گفتم نه توروخدا اونجا دردم میگیره گفت نترس قبل اینکه بیحسیت باز شده انجام میدم
موقع عوض کردن لباسام یه تاپ کش مانند تنم کرده بودن دخترمو آوردن و گذاشتنش زیر اون وای نگم از اون حس تنش که به تنم خورد کل استرسم کل حال بدیم همش رفت انگار رو ابرا بودم بهترین حس زندگیمو داشتم تجربه میکردم فقط میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت
یه پرستار اومد گفت احمدی آمادست ؟ بابا همسرش و مامانش دارن میمیرن از نگرانی زود باشین ببرمش
بالاخره منو با دخترم که بغلم بود سوار اسانسورمون کردن و رفتیم بخش در آسانسور که باز شد همسرم دویید سمتون اول حالمو پرسید پیشونیمو بوسید و بعد تازه دخترمونو دید که زیر لباسمه😂
بعدش باز پرستارا با یک دو سه منو گذاشتن رو تختم و بچه رو برداشتن از روم یکیش لباسای بچه رو تنش کرد و یکیش به مامانم گفت یه شورت و پوشک بدم من شورت یکبار مصرف برده بودم گفتن نه شورت نخی بده دادیم با نوار بهداشتی بزرگ که گفت نمیشه همسرمو فرستاد پوشک گرفت کارامو کردن و رفتن بعدش همسرم گلمو اورد و وقت ملاقات شد همه اومدن دیدنم اخرای تایم ملاقات دیگه بی حسیم باز شده بود و دردام شروع شد رسما داشتم گریع میکردم اومدن و برام شیاف زدن شب شد و شد وقت اولین راه رفتن

#سزارین
#زایمان طبیعی
#شیرخشک
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۳ ماهگی
بعدش بچرو بردن ان ای سیو مامانم اومد🥺مامانم طلاق گرفته ماربزرگم پیشم میموند مامانم اومد منو دید گریه کرد منم گریه کردم بخیه هامو دید گفت باد کرده بخیه هام درد میکرد حس میکردم پوستم داره باز میشه رفته رفته بیشتر شده بود ناله هام شده بود جیغ یعنی درد طبیعی پیش اون درد شوخی بود:) مردم شده بود اندازه هندونه بخیه هام باز شده بود گوشم که باز شده بود داشت خونریزی میکرد اونم هی باد میکرد اینه باد کنک پرسنارا ریختن اتاقم دو نفر با اون زخم باز و اون همه ورم منو معاینه کردن هیچ وقت حلاشون نمیکنم دیدن نمیشه جمعش کردن بردن اتاق عمل بیحسی زدن پاهام گرم شد انقدر اذیت شده بودم خوابم برد هین عمل ساعت۹رفتم عمل ۱۲در اومدم رفتم ریکاوری یه خانم زایمان کرده بود بچش پیشش بود من گریه کردم بچم پیشم نبود حتی نزاشتن دست بزنم بهش🥺🥲
اومدم بخش بچمو اوردن نموند ان ای سیو دادن خودمون وزنش هم۲۵۰۰بود خیلی کوچولو بود💔🙂
من دو روز دراز افتادم رو تخت سزارینی ها پاشدن من نتونستم یه گاز گذاشته بودن داخلم تو رحمم خیلی اذیت شدم نمیتونستم درست بشینم تا یک ماه ولی از روز. هفتم پاشدم رفتم بیمارستان دنیز زردی داشت بعدشم خونه و بچه گردنم افتاد هیچکسم کمک نکرد بم کلی سرکوفت زدن بهم که بچه کوچیکه من دوران بارداری خیلی عذاب کشیدم اونایی که از بارداری با من دوستن میدونن
خلاصه اون روزا تموم شد الان دنیز خانوم ما بزرگ شده خانوم شده