تجربه زایمان طبیعی
بعدش ساعت 4 بود دردام شدید شدن مامام گفت 4 سانت شدی از زایشگاه زنگ میزنن من میام ولی وقتی معاینه ام کردن 3 سانت بودم دردام شدید بودن (البته هم مثل هم نیستن من دوستم 8 سانت بود هیچ دردی نداشت) خلاصه زنگ زدن به مامام نیم ساعت بعدش خودشو روسوند تا وارد اتاق لیبر شد دستاشو باز کرد با مهربونی میگفت گفت مامان من کو مامان من کو تا منو دید اومد سمتم میگفت دختر من کو دختر من کو تا دیدمش زدم زیر گریه بوسم کرد بمیرم گریه چرا ؟گفتم درد دارم میترسم گفت ترس چرا؟؟همکاری کنی 2 ساعت دیگه بچت تو بغلته دیگه منو برد توی یه اتاق خصوصی ماساژ نقطه های دردمو فشار میداد برای باز شدن رحمم بردم روی توالت فرنگی منو نشوند آب گرم گرفت روم کیسه آب گرم برام گذاشت میونش هی باهام حرف میزد شوخی میکرد با روغن سیاهدانه ماساژ میداد میگفت هر وقت دردت گرفت دراز نشست کن کمتر میشن حالت سجده برو زور بزن میگفت هر وقت درد اومد سراغت زور بزن دیگه منم حسابی همکاری داشتم خلاصه خیلی تکنیک های خوبی میگفت دوساعت بعدش معاینه ام کرد گفت 10 سانتی سر بچتو میبینم میخوای دست بزنی حسش میکنی گفتم نه میترسم اون موقع ساعت 6 بود
دستم گرفت گفت فول شدی الان پاشو بریم اتاق زایمان بازم همکاری کنی بچت 3 دقیقه دیگه بغلته دوون دوون رفتیم سمت اتاق زایمان دو نفر بودیم اون یکی جلو تر از من بود نمیزایید من رفتم خوابوندنم روی تخت

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۲ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان گیلاس خانم 🍒 مامان گیلاس خانم 🍒 ۶ ماهگی
گفتن زور بزن نفس عمیق بکش فلان کن اینا یادم نیست دقیقا در عرض 3 دقیقه بچم اومد اون بیچاره هنوز نزاییده بود هی سرش داد میزدن جیغ میزدن زنکه پشت دستشو تا نزدیک دهن دختره برد گفت جیغ بزنی میزنم توی دهنت بعدش مامام گفت ببین من چقد. مهربون و با صبر حوصله ام چقدر دوست دارم اذیتت نکردم 😁😢
دیکه بچم اومد جفت و بند ناف رو هم کشید بیرون بعدش بهم گفت من نمیخواستم بترسونمت ولی بند ناف دور کردن بچت بود دستشم روی سرش هرکی جات بود یا ماما نداشتی 20 تا بخیه میخوردی ولی الان زایمان طبیعی بدون بخیه داشتی
بعدشم ماساژ رحمی شروع شد بعدشم دوتا بخیه زد گفت میزنم گشاد نشده باشی شوهرت از ما ناراضی نباشه هر چند رحم بعدش خودش جمع میشه 🤣😁
دیگه وقتی مرتب خون هارو کشید بیرون تخت آوردن جابجام کردن بردنم اتاق ریکاوری اونجا هم اومد چکم کرد ببینه به خون ریزی نیافتادم دوباره ماساژ رحمی داد دید همچی اوکیه منو منتقل کرد بخش اونجا هم اومد حالمو پرسید و دید خوبم دیگه رفت

سوالی داشتین در خدمتم عزیزان
💕🫠
مامان آرمان مامان آرمان ۶ ماهگی
یه خاطره از زایمان یادم اومد ماما همراه گفت من تو شیش و هفت سانت میام بالا سرت بهم زنگ بزن رفت خونه چون یه مریض قبل من داشت منم که ریلکس تازه دو سانت بودم آمپول فشار کم کم اثر کرد اینو واقعاً میگم یه لحظه چشام سیاهی رفت عوق زدم حالا پرستار صدا میزنم میگه تو معاینه کردم از دور ها حالا زوده گفتم بابا امام حسین می‌شناسی دارم میمیرم دیگ دلش رحم اومد اومد معاینه گفت ای دختر تو چطور هشت سانت رد کردی همون لحظه گفت زنگ بزنید ماما همراهش دیگ نفسم رفت بیصدا گریه میکردم فقط جالب چرا داد نمیزنم یهو گفتم بیایید من سر بچم حس کردم واقعاً آرمان بدنیا داشت میومد همون لحظه ماما همراه رسید کلی ماساژ و دلداری نمی‌گم بی فایده چون واقعاً حس تنهایی کردم اون انگار قوت قلبم بود اشکام پاک میکرد کمرم ماساژ میداد گفت نگران نباش گوشیت بده فیلم بگیرم لحظه های خوبی هم ثبت کرد و آرمان داد بغلم ....هنوزم باورم نمیشه یهو چطور از سه سانت شد هشت و بلافاصله ده سانت
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان کایرا مامان کایرا ۹ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 6️⃣

وارد اتاق عمل که شدم و اون پارچه های سبز رنگو دیدم از سرماش کل وجودم یخ کرد دستام شروع کردن به لرزیدم پاهامو اصلا حس نمیکردم حس میکردم الانه که بالا بیارم
پرستارا کلی باهام حرف زدن آرومم کردن و دراز کشیدم رو تخت دکتر بیحسی اومد و گفت بلند شو امپولتو بزنم وقتی بهت گفتم فوری دراز بکش آمپولو زد ولی اصلا دردی حس نکردم اینقد که میگفتن امپول بی حسی درد داره

دوباره دراز کشیدم و بالاخره دکترم اومد باهام حرف زد و گفت اگه مشکلی نداشته باشی ادمینم ازت فیلم بگیره از لحظه درآوردن بچه و حستو بگو و اینا منم گفتم اگه برا خودمم میفرستین باشه 😂😂
خلاصه ادمینه اومد و باهام مصاحبه کرد در اون حین پرده جلومو نصب کردن و دکترم گفت شروع میکنیم سیما خوبی و اینا گفتن اره خوبم بعدش پرستار بالا سرم شروع کرد باهام حرف زدن تا اینکه دکتر گفت رسیدیم به نینی سیما

اونجا دیگه اوج استرسم بود یه دکتر رفت روی یه چارپایه و از زیر قفسه سینم هی فشار میداد به سمت پایین هر لحظه منتظرم بودم استخونام بشکنن😂😂
تخت تکون میخورد و داشتم از تهوع میمردم که یهو صدای گریه اومد
تا صداشو شنیدم منم گریم گرفت هی میپرسیدم خانوم دکتر مو داره؟😂 میگفت اره پرسیدم موهاش مشکیه ؟ ( اواخر حاملگی توهم زده بودم که نکنه زال باشه موهاش) خندید گفت دختر یدونه هلو زاییدی خییلی خوشگله 🥹🥹🥹
بالاخره پتو پیچش کردن اوردن کنارم و چسبوندنش به صورتم نگام میکرد و من دلم میرفت براش هی میگفتم جانم عمرم جانم مامان خوش اومدی و گریه میکردم بردنش و دکترم شروع کرد بخیه هامو زد بهم گفت هرم های شکمیت خیلی خوبم ورزش کنی شکم نمیمونه برات ( که هنوزم قراره شروع کنم ورزشو)
# سزارین
# زایمان طبیعی
# شیرخشک
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۳ ماهگی
پارت دوم

فرداش که عاشورا بود من با مادر شوهرم و خواهر شوهرم رفتیم بیرون تا خود شب پیاده کل شهر و گشتیم شب برگشتیم
فردا صبح من بیدارشدم کارام و کردم اینا دراز کشیدم خواب بودم حس کردم چیزی ریخت دیدم اب شک کردم کیسه ابه پد گذاشتم سرفه کردم دیدم بلههه کیسه ابه زنگ زدم شوهرم رفتم بیمارستان ان اس تی گرف معاینه کرد اینا گف کیسه ابه اینجا نمیشه زایمان کنی برو علوی رفتم بازم ان اس تی معاینه کرد از دو سانت شده بودم ۴سانت تو یک ساعت درد هم نداشتم😂😂بستری شدم اینا ساعت نه شب بود من کم کم دردام شروع شد خیلی کم ولی اون جیغ و داد ها که میکردن خدایی خیای ترسناک بود😂😂من چشمام پر شده بود ار ترس😂🥺خلاصه رو تخت درازم کردن ان اس تی وصل شکمم منم داشتم میخوردم فقط🥺😂تا ساعت شیش صبح هیچ پیشرفتی نکرد دردام اومدن با یه چیز دراز کیسه اب و پاره کردن درد شروع شد وواااییی دردش وحشتناکه حدود چهل دقیقه درد کشیدم یهو فول شدم بچه نمیومد پایین به زور زایمان کردم دوبار برشم زدن بچه اومد یادمه کبود شده بود یکمم میموند بچه میمرد🥺عوضی ها نبردن سزارین بخیه زد قسمت اصلی بعد اینه پارت بعدی
مامان لیــــ🩷ــــــا مامان لیــــ🩷ــــــا ۱ سالگی
تو بارداری من همش در حال راه رفتن بودم اصلا اروم و قرار نداشتم
سوم ابان ساعت ۱۱ حس کردم دردام شروع شده و منظم هست هر چی میگفتن بیا بریم گفتم من تا دردام ۱۰ دقیقه ای نشه نمیرم مدام قدم میزدم
اخه ۴ تا خواهر بزرگتر از خودم دارم تو زایمانای همشونم بودم
ساعت ۴ و ۵ وسایلمو برداشتیم و رفتم بیمارستان خصوصی که هماهنگ کرده بودم دکترم جواب نداد یه وضعیت بدی شده بود منم شکمم می‌گرفت و ول میکرد یهو یکی از پرستارا یه حرکت بدی رو من زد شوهرم خیلی عصبانی شد گفت من تورو دست اینا نمیدم میبرمت یه بیمارستان که رسیدگیش خوب باشه
رفتیم وتا رسیدم بخش زایمان اومد ماما معاینم کرد گفت وقت زایمانه برو وسایلتو بده بیرون بعدم همونجا ماما همراه داشت اوکی کردم ورفتم دم در شوهرم میگفت چه لباس گل گلی قشنگی وایسادیم عکس گرفتن یهو ماما داد زد خانوم تو ۵ سانت بازی کجا وایسادییی😂منو کشوند برد داخل
ساعت شیش و نیم عصر بود گفت تا۱۲دیگه زایمانت تمومه
رفتیم نشستم رو توپ که مثلا ورزش کنیم بچه خیلی زور میزد معاینم کرد گفت ۸ سانت شدی دکتر زنان و چندنفر دیگه اومدن کیسه آبمو زدن بچم مدفوع کرده بود
من اپیدورال میخواستم اصلا وقت نشد که بخوان امپولو بزنن
تو پنج دیقه فول شدم و زایمان کردم ۶:۵۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد الهی دورش بگردم اینقد ناز و سرخ و سفید بود
داشت برام بخیه میزد میگفتم جفتمو بهم نشون بده
خوشگل بخیه بزن
خسته نباشید بهشون میگفتم😂
اصلا تو طول این نیم ساعت اینقد هول هولی شدمن دردی نفهمیدم تا وقتی بخیه زدنش طولانی شد هیکلش درشت بود خیلی بخیه خوردم
فردا صبحشم اومدیم خونه خیلی اوکی پاشدم پیش مهمونا مینشستم به بچم میرسیدم اصلا اذیت نبودم
این عکسم دم بخش گرفت شوهرم😁
مامان روشنا و امین مامان روشنا و امین ۸ ماهگی
سلام مامانا
میخواستم تجربه ام رو باهاتون به اشتراک بزارم
پسر من نافش روز ۱۳ ام افتاد
ولی بعدش همش توش قرمز و لباسش خونی میشد از دکتر پرسیدم گفت تا دو هفته دیگه هم اشکالی نداره صبر کن
بعد دو هفته کماکان همینطوری بود و من استرس داشتم بردم متخصص گفت نمک بریز روش از اونجایی که مثل زخم بود و قرمز من میترسیدم که بسوزه بردم یه متخصص دیگه گفت بتادین رو با آب قاطی کن روزی دو بزن روی نافش
من چندبار امتحان کردم ولی فایده نداشت
باز بردم بچه امو پیش متخصص و جراح گفت نمک بریز گفتم میسوزه یک دفعه گفت میخوای ببریم توی اتاق عمل بسوزونیم براش ولی نمک خیلی روش ساده تری هست
منم اومدم خونه نمک زدم خیلی استرس داشتم ولی بچه ام اصلا متوجه نشدی
دو روز زدم بهتر شد ولی بازم دوباره همون طوری میشد قرمز میشد و لباساشم یکم خونی
خیلی ناراحت بودم تا این که گفتم دکتر گفته چند روز مدام بزار شاید بهتر بشه و ۵ روز حدودا مداوم گذاشتم و خداروشکر نافش بسته شد و خوب شد خیلی استرس داشتم و نگران بودم ولی شکر خدا رفع شد
مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم