تو بارداری من همش در حال راه رفتن بودم اصلا اروم و قرار نداشتم
سوم ابان ساعت ۱۱ حس کردم دردام شروع شده و منظم هست هر چی میگفتن بیا بریم گفتم من تا دردام ۱۰ دقیقه ای نشه نمیرم مدام قدم میزدم
اخه ۴ تا خواهر بزرگتر از خودم دارم تو زایمانای همشونم بودم
ساعت ۴ و ۵ وسایلمو برداشتیم و رفتم بیمارستان خصوصی که هماهنگ کرده بودم دکترم جواب نداد یه وضعیت بدی شده بود منم شکمم می‌گرفت و ول میکرد یهو یکی از پرستارا یه حرکت بدی رو من زد شوهرم خیلی عصبانی شد گفت من تورو دست اینا نمیدم میبرمت یه بیمارستان که رسیدگیش خوب باشه
رفتیم وتا رسیدم بخش زایمان اومد ماما معاینم کرد گفت وقت زایمانه برو وسایلتو بده بیرون بعدم همونجا ماما همراه داشت اوکی کردم ورفتم دم در شوهرم میگفت چه لباس گل گلی قشنگی وایسادیم عکس گرفتن یهو ماما داد زد خانوم تو ۵ سانت بازی کجا وایسادییی😂منو کشوند برد داخل
ساعت شیش و نیم عصر بود گفت تا۱۲دیگه زایمانت تمومه
رفتیم نشستم رو توپ که مثلا ورزش کنیم بچه خیلی زور میزد معاینم کرد گفت ۸ سانت شدی دکتر زنان و چندنفر دیگه اومدن کیسه آبمو زدن بچم مدفوع کرده بود
من اپیدورال میخواستم اصلا وقت نشد که بخوان امپولو بزنن
تو پنج دیقه فول شدم و زایمان کردم ۶:۵۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد الهی دورش بگردم اینقد ناز و سرخ و سفید بود
داشت برام بخیه میزد میگفتم جفتمو بهم نشون بده
خوشگل بخیه بزن
خسته نباشید بهشون میگفتم😂
اصلا تو طول این نیم ساعت اینقد هول هولی شدمن دردی نفهمیدم تا وقتی بخیه زدنش طولانی شد هیکلش درشت بود خیلی بخیه خوردم
فردا صبحشم اومدیم خونه خیلی اوکی پاشدم پیش مهمونا مینشستم به بچم میرسیدم اصلا اذیت نبودم
این عکسم دم بخش گرفت شوهرم😁

تصویر
۸ پاسخ

ای عزیزم خوشبحالت نه به منی که 28 ساعت درد طبیعی کشیدم آخرم سزارین اورژانسی شدم خیلی برات خوشحالم گلم 💗

آنوقت من سه بار استفراغ کردم
غش کردم
تا زاییدم😂

خدا برات نگش داره🍒🍼♥️💋😊

من ۱۶ ساعت از درد ده دقیقه طول کشید😂😂 و لباس بیمارستان ام یه تیکه پارچه بود با اینکه خصوصی بود مثل جنگ زده ها بودم🤣🤣

خوش به حالت عزیزم منم که استراحت بودم کلا
جفتم پایین بود از همون اول

به به تا باشه ازین زایمان ها من اگه اینجوری بود ده تا میزاییدم 😁😁

چ لباس خوشگلی بهت دادم واسه من زشت بود

خوشبحالت من که یک بدبختی کشیدیم

سوال های مرتبط

مامان ماهرخ🌜 مامان ماهرخ🌜 ۱۳ ماهگی
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۴ ماهگی
پارت دو
داستان زایمان فاطمه
بعدش ک ۱۹ تیر ماه شد منو صبح زود بردن تو اتاق بهم سرم فشار وصل کردن
منم زنگ زدم به مامان بزرگم اینا ک بیان
من زایمانم طبیعی بوده ولی خیلی سخت خیلی درد داشتم مامان بزرگم اینا رسیدن مامان بزرگم اومد پیشم از درد میمردم من اصلا دهانه رحمم باز نمیشد اومدن آمپول زدن به زور شدم ۳ سانت باز بهم فشار اومد ورزش کردم یعنی داشتم میمردم همش میگفتم من این سری میمیرم
درسته وزن دخترمم کم بود ولی خیلی سخت بود برام همش میومدن معاینه میکردن میمردم ۱۹ ک ختم بارداری زده بودن نشد موند فرداش ۲۰ تیر ماه صبح اومدن گفتم نه کیسه آبت پاره شده ن دهان رحمت بازه وای خدااااا من چیکار کنم اومدن باز آمپول فشار زدن بهم و بعد نمیدونم چی بود ریختن تو دستشون بردن داخل رحمم ریختن وای اون لحظه من مردم هعی شوهرم زنگ میزد میگفت بچه نشد میگفتم ن من میمیرم میگفت بگو ببرن عمل مگ میبردن میگفتن تو باید طبیعی زایمان کنی بعد چند دقیقه بعد شدم ۵ و نیم سانت و چند دقیقه بعد دکتر خودش اومد کیسه آبم رو پاره کرد و چند دقیقه بعدش مامان بزرگم گفت فاطمه میتونی صبر کنی من برم یه چایی بگیرم بیچاره از دیروز هیچی نخورده بود رفت ماما اومد بهم گفت برو از کمر خودتو تو حموم بشور بیا بخواب رد تخت ممکنه حالتون خراب بشه
مامان نیلا مامان نیلا ۱ سالگی
تجربه زایمانم بعد ۶ ماه🤣🤣
اولش بگم من اصلا ورزش نکردم فقط ۴ بار رابطه با دخول عنیق بدون جلوگیری داشتم
صبح ساعت ۷ پاشدم دیدم ی چیزی ازم ریخته عین ادرار اول فک کردم بی اختیاری ادرار گرفتم جیش کردم تو خودم😂بعد بلند شدم دیدم نه ازم میریزه هی با خودم گفتم کیسه ابه فورا همسرمو بیدار کردم رفتم حموم هی ازم میریخت سریع رفتیم بیمارستان ساعت ۸ نیم رسیدیم بیمارستان ۹ بستریم کردن بدون درد بودم یک نیم سانت باز بودم بهم امپول فشار زدن دردام شروع بشه تا نیم ساعت چهل دیقه درد داشتم دیگ اومدن معاینه کردن سه نیم سانت شده بودم ب زور التماس و گریه امپول بی دردی گرفتم چون میگفتن باید ۴ سامت بشی بعد بزنیم امپول خلاصه اومدن از کمرم امپول رو زدن نباید تکون بخوری دردام قطع شد و دراز بودم سه بار معاینه کردن هر بار دو سه سانتی پیشرفت داشتم در نهایت ساعت ۲ عصر دخترم بدنیا اومد اون نیم ساعت درد رو با ب داغ ک میگرفتم روی شکمم و اینکه همسرمو بو میکردم دستشو میگرفتم اروم میشدم کنترل کردم
مامان آرمان مامان آرمان ۸ ماهگی
یه خاطره از زایمان یادم اومد ماما همراه گفت من تو شیش و هفت سانت میام بالا سرت بهم زنگ بزن رفت خونه چون یه مریض قبل من داشت منم که ریلکس تازه دو سانت بودم آمپول فشار کم کم اثر کرد اینو واقعاً میگم یه لحظه چشام سیاهی رفت عوق زدم حالا پرستار صدا میزنم میگه تو معاینه کردم از دور ها حالا زوده گفتم بابا امام حسین می‌شناسی دارم میمیرم دیگ دلش رحم اومد اومد معاینه گفت ای دختر تو چطور هشت سانت رد کردی همون لحظه گفت زنگ بزنید ماما همراهش دیگ نفسم رفت بیصدا گریه میکردم فقط جالب چرا داد نمیزنم یهو گفتم بیایید من سر بچم حس کردم واقعاً آرمان بدنیا داشت میومد همون لحظه ماما همراه رسید کلی ماساژ و دلداری نمی‌گم بی فایده چون واقعاً حس تنهایی کردم اون انگار قوت قلبم بود اشکام پاک میکرد کمرم ماساژ میداد گفت نگران نباش گوشیت بده فیلم بگیرم لحظه های خوبی هم ثبت کرد و آرمان داد بغلم ....هنوزم باورم نمیشه یهو چطور از سه سانت شد هشت و بلافاصله ده سانت
مامان گیلاس خانم 🍒 مامان گیلاس خانم 🍒 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
بعدش ساعت 4 بود دردام شدید شدن مامام گفت 4 سانت شدی از زایشگاه زنگ میزنن من میام ولی وقتی معاینه ام کردن 3 سانت بودم دردام شدید بودن (البته هم مثل هم نیستن من دوستم 8 سانت بود هیچ دردی نداشت) خلاصه زنگ زدن به مامام نیم ساعت بعدش خودشو روسوند تا وارد اتاق لیبر شد دستاشو باز کرد با مهربونی میگفت گفت مامان من کو مامان من کو تا منو دید اومد سمتم میگفت دختر من کو دختر من کو تا دیدمش زدم زیر گریه بوسم کرد بمیرم گریه چرا ؟گفتم درد دارم میترسم گفت ترس چرا؟؟همکاری کنی 2 ساعت دیگه بچت تو بغلته دیگه منو برد توی یه اتاق خصوصی ماساژ نقطه های دردمو فشار میداد برای باز شدن رحمم بردم روی توالت فرنگی منو نشوند آب گرم گرفت روم کیسه آب گرم برام گذاشت میونش هی باهام حرف میزد شوخی میکرد با روغن سیاهدانه ماساژ میداد میگفت هر وقت دردت گرفت دراز نشست کن کمتر میشن حالت سجده برو زور بزن میگفت هر وقت درد اومد سراغت زور بزن دیگه منم حسابی همکاری داشتم خلاصه خیلی تکنیک های خوبی میگفت دوساعت بعدش معاینه ام کرد گفت 10 سانتی سر بچتو میبینم میخوای دست بزنی حسش میکنی گفتم نه میترسم اون موقع ساعت 6 بود
دستم گرفت گفت فول شدی الان پاشو بریم اتاق زایمان بازم همکاری کنی بچت 3 دقیقه دیگه بغلته دوون دوون رفتیم سمت اتاق زایمان دو نفر بودیم اون یکی جلو تر از من بود نمیزایید من رفتم خوابوندنم روی تخت
مامان آیان مامان آیان ۱۵ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان پناه 🥺 مامان پناه 🥺 ۱۱ ماهگی
پارت+۶
داستان سزارین من 😥

دیگه خلاصه جاریم که اومد حس پاهام کم کم برگشت دکترا گفتن باید کم کم سعی کنی به پاشدن و راه رفتن منم سعی کردم بلند شم ولی هر کاری کردم خیلی سخت بود بلند بشم ولی بخیه زده بودن واقعا برای بار اول خیلی سخت بود دیگه منم بلاخره موفق شدم خودم.و به لبه‌ی تخت رسوندم بعدش قرار بود بلند. شم و واستم اینی که تا لبه ی تخت بیام یه بدی داشت اینی که کامل واستم دیگه بدتر پاشدن اصن خیلی بد بود کل دردام انگار فشارش روی بخیه ی شکممم بود ارو ارو شروع کردم به راه رفتن البته نمی‌تونستم کامل صاف باشم خمیده راه رفتم دکتر گف تا موقعی ببخشید مدفوع نکنی نمیتونی بری خونه من هم تا عصر بلاخره تونستم دستشویی برم و گفتن امشب میتونی بری خونه جاریم زنگ زد به همسرم که بیاد دنبالمون همسرم اومد ساعت های ۱۰ ۹ این جوریا بود منم راحت تو ماشین نشستم و رفتیم خونه یکم سخت بود ولی اونقدر نه خلاصه که بگم خیلی از زایمان سزارین خودم راضی بودم واقعا موقع بلند شد اولش سخت بود چون واقعا آسون نیست که هفت لایه ی شکم برش زدن و بخیه کردن ولی خیلی راحت بود اگه صد بازم برگردم عقب میگم سزارین تو خونه هم که رفتم فقط موقعی که میخواستم بلند شم برم دستشویی تا دو روز یکم تو اذیت بودم اونم نه شدید ولی در کل کلی راضی بودم ایشالله مامان هاییم که استرس زایمان دارن میترسن خدا کمکشون کنه و هر چه سریع تر فارق شون کنه 😍

پایان .....
مامان کایرا مامان کایرا ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان فندق مامان فندق ۱ سالگی
سلام‌مامانا بیاین بگید مامان بدی عستم؟؟😭😭😭😭😭😭
پسرم از ۸صبح بیدار بود هی نق میزد هر کاری میکردم نمیخواد ساعت ۱۱ بود دیگه خوابم‌میومد عصبی شدم داد زدم چند با داد زدم‌ناشکری کردم یک لحظه دیگه حالا تکرارش نمیکنم ولی باز تو دلم گفتم دختر ناشکری نکنی یه وقت نگا پسرم کردم بهم می‌خندید گریه کردم خلاصه ساعت ۱۲ خوابونمدش ساعت ۲ک بیدار شویم سرفه میکزد و مدام نق میزد ،ساعت ۳بکد مامانم اومد سر بزنه عوضش کرد شیر بهش داد یهو مامانم بلندش کرد که آرومش بگیره آبشاری استفراغ کرد افتاد به سرفه و گریه دیگه آروم نشد بی حال شد تب کرد نوبت گرفتم دکتر شوهرم اومد ،من ساعت ۲ظهر یه تیتاب و چایی خوردم دیگه هیچی نخوردم تا الان ی چایی یک تکه کیک خوردم بردیمش دکتر گفت گلوش خلط داره و آبریزش و تب براش یه کلی دارو نوشت فقط دارم به صبح فگز‌میکنم ک گفتم من بچه بزا چیم بود همش میگم نکنه چیزیش بشه تبش زیاده و خیلی گریه میکنه سری پیش ک سرما خورد اصلا گریه نمی‌کرد تب نداشت یا حتی‌بی حال نبود چیکار کنم با عذاب وحدانم‌ از اون موقع ک اومدیم تو بغلم اصلا نمیتونم بزارمش زمین ک‌ بلند شم‌حتی شام درست کنم