۱۶ پاسخ

ناراحت نباش عزیزم پیش میاد چون آدم واقعا خسته میشه نیازه ک یکم استراحت کنی مامانت یا خواهر چیزی نداری ک بری اونجا بزاری و یکم خودت استراحت کنی

اصلا به خودت خورده نگیر....پیش میاد همچین اتفاقایی....به خودت حق بده....این حجم از بی خوابی و خستگی تموم نشدنی خیلی سخته

ازبس فشار کار زیاده و دست تنهاییم کسی درکمون نمیکنه اینجوری میشیم

منم دقیقا تو همین حالتم😢تحملم خیلی کم شده

میفهمم چی میگی
منم اینطوری شدم همشم دارم بدتر میشم بخاطر کمبود محبت های همسرم

خودتو سرزنش نکن همه ی ما یکی دوبار شده که با بچه هامون با غیض حرف زدیم

عزیزم به خاطر کم بود خواب و ویتامین میشه

عزیزم چرا موندید اونجا برید خونتون واقعا درست میکنم آدم خونه خودش خیلی راحت ترع

وای عزیزم منم همینطوری شدم یگ هفتیه ایه انگار افسرده شدم
خیلییی پرخاشگر و ناراحتم

قرص آهن میخوری
شاید کم خون شدی

خشم داشتن هم نوعی افسردگیه بعد از زایمانه من دکتر قرص داد خیلی بهتر شدم همیشه از همسرم عصبانی بودم

همه مثل همیم منم یکبار سر بچم داد زدم و ترسید و‌گریه مرد😢

پسر منم سر پنج دقیقه بیدار میش حق داری خو ادم بدش میاد اخ درد ک نداری شکمت سیر بگیر بخاب سرش داد میزنم بعد تر گریه میکنه😐

عزیزم واسه همه اتفاق میوفته ،خودتو اذیت نکن ،از این به بعد سعی کن صبوری کنی ،همه این سختی ها و بی خوابی ها میگذره

عزیز دل استرس بی خوابی غصه همه چی باید بخوری بخدا من انقد غصه میخورم مگ اعصاب میمونه

دقیقا منم همینجوری شدم 🤦🏼‍♀️

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱۰ ماهگی
ادم غر زدن نیستم و میدونم بچه اذیت داره بلاخره ولی امروز خسته ترین بودم از یه طرف حوصله نداشتم از یه طرف ماهلین انقد گریه کرده از بعد ظهرم از خواب بیدار شد گریه میکرد باباش برد بیرون پیش عموهاش بود اومد باز گریه میکرد لباسشو دراوردنی دیدم دستش درد میکنه شوهرم نگاه کرد گفت در نرفته انگار‌درد میکنه فقط ولی درد میکنه نمیتونه چهار دست و پا بره اکه تا فردا خوب نشه میبرم دکتر از یه طرف لامپ شارژی زمن بود برداشت کوبید صورتش انقدرگریه کرد نفسش رفت نمیتونم حتی گریه کنه تلاش میکرد گریه کنه نمیتونست از ترس منم داشنم‌گریه میکردم نمیدونستم چی کار کنم زدم از پشت آب ریختم دهنش یکم اینور اونور کردم گریه کرد انقد ترسیده بودم دستم بی حس شده بود نمیتونستم تکون بدم شوهرمم گوشیو برنمی‌داشت بدوبدو اومد شوهرم اومد برادرشوهرم اومد هیچکس اروم‌نمیشد آخر برد بیرون یکم‌چرخوند آروم شد الانم انقد خوابش میاد نمیخوابه فقط گریه دارم میمیرم ببینیم شوهرم میتونه بخوابونه فقط دوست دارم بشینم گریه کنم هم از خستگی هم‌از ناراحتی من آدمی ام یه مدت اتفاق که پیش میاد از ذهنم نمیره بیرون و این خیلی بده