پارت+۶
داستان سزارین من 😥

دیگه خلاصه جاریم که اومد حس پاهام کم کم برگشت دکترا گفتن باید کم کم سعی کنی به پاشدن و راه رفتن منم سعی کردم بلند شم ولی هر کاری کردم خیلی سخت بود بلند بشم ولی بخیه زده بودن واقعا برای بار اول خیلی سخت بود دیگه منم بلاخره موفق شدم خودم.و به لبه‌ی تخت رسوندم بعدش قرار بود بلند. شم و واستم اینی که تا لبه ی تخت بیام یه بدی داشت اینی که کامل واستم دیگه بدتر پاشدن اصن خیلی بد بود کل دردام انگار فشارش روی بخیه ی شکممم بود ارو ارو شروع کردم به راه رفتن البته نمی‌تونستم کامل صاف باشم خمیده راه رفتم دکتر گف تا موقعی ببخشید مدفوع نکنی نمیتونی بری خونه من هم تا عصر بلاخره تونستم دستشویی برم و گفتن امشب میتونی بری خونه جاریم زنگ زد به همسرم که بیاد دنبالمون همسرم اومد ساعت های ۱۰ ۹ این جوریا بود منم راحت تو ماشین نشستم و رفتیم خونه یکم سخت بود ولی اونقدر نه خلاصه که بگم خیلی از زایمان سزارین خودم راضی بودم واقعا موقع بلند شد اولش سخت بود چون واقعا آسون نیست که هفت لایه ی شکم برش زدن و بخیه کردن ولی خیلی راحت بود اگه صد بازم برگردم عقب میگم سزارین تو خونه هم که رفتم فقط موقعی که میخواستم بلند شم برم دستشویی تا دو روز یکم تو اذیت بودم اونم نه شدید ولی در کل کلی راضی بودم ایشالله مامان هاییم که استرس زایمان دارن میترسن خدا کمکشون کنه و هر چه سریع تر فارق شون کنه 😍

پایان .....

تصویر
۲ پاسخ

منم سزارین انتخابم بود بهترین انتخاب بود واقعا
ولی واقعا اولین راه رفتن سخته خدایی

منم سزارین بودم راضیم خیلی بهتراز طبیعی هس
اولین دفعه ک راه میرفتم سخ بود🥲

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۱۲ ماهگی
ایهانم به دنیا اومد وقتی دیدمش هنوز باورم نمیشد نیمه جونم و دارم با چشمام میبینم سر عمل هم یه چیز مهم و فهمیدن که من رحمم تک شاخ بوده احتمال حاملگیم خیلی کم بود و اینکه احتمال زایمان زودرس هم داشتم ولی من کل بارداریم همه جا میگشتم و یه جا بند نبودم کلا که خدا رحم کرد چیزی نشد دست دکترمم درد نکنه انقدر کوچولو برش داده بود که باورم نمیشد بچه از اون یه تیکه چجوری دراومده و بخیه تمیز دیگه منو بردن ریکاوری ولی من بی حسیم خیلی زود رفت ب ایهانو اوردن شیر دادم سه بار چون پسرم تنها بچه ای بود که تو بیمارستان از شکمویی فروان گریه میکرد و شیر میخواست بیمارستان و گذاشته بود رو سرش نیم وجبی مامان بعد بردنم بخش البته من اتاق خصوصی گرفته بودم که خیلی توصیه میکنم چون ادم واقعا راحت تره من خیلی افتضاح درد داشتم با وجود پمپ درد داشتم میمردم از درد پرستار اومد ماساژ رحمی داد که اشک همسرم و مادرم در اومد من انقدر درد داشتم سه بار این کار اومدن انجام دادن بعد دیگه شب اودن گفتن میتونی مایعات بخوری من نسکافه کاپوچینو خوردم که اثر بی حسی سریع تر بره و اینکه بالش زیر سرتون نذارید حرف نزنید سرتون و خیلی نچرخونید بعد پرستار اومد گفت باید سعی کنی یکم راه بری یکم پمپ درد و فشار میدادم بعد اروم اروم راه رفتم یکم فقط سعی کنید صاف بایستید چون سریعتر خوب میشین و راحت تر میشه من فشارم افتاد پرستار چند بار اومد کمک کرد تا بالاخره تونستم راه برم دیگه شب خوابیدم فرداش اومدن اموزش های لازم و دادن من کپوت (گلابی و انجیر حتما )و اب میوه اینا خوردم تا شکمم کار کنه که نهایت شد و غروب مرخص شدیم با پسته پسرم اومدیم خونه من راضی بودم مخصوصا از بیمارستان و
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۹ ماهگی
پارت ۲
خلاصه اومدم خونه تا سه روز هیچ خبرییی نبود من بدجوری سرماخوردم به اشنامون گفتم حالم خیلی بده بهم دارو داد ولی هیچ تاثیری نکرد دوباره بهش زنگ زدم گفت بیا بیمارستان تا همینجا هم ان اس تی ازت بگیریم هم سرم بزنیم یه وقت شربان قلب بچه کند نشده باشه اخه خیلی حالم بد بود رفتم بیمارستان فرستادنم داخل زایشگاه اونجا خداروشکر ان اس تی خوب بود برام سرم زدن اومدم خونه دیگه کم کم بهتر شدم ولی طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر سودا بدنیا بیاد ببینمش گذشت تا اینکه ۱۵مهر من شبش رفتم دستشویی پاشدم داشتم دستامو میشستم یهو یه عالمه ازم ترشح رفت جوری ک لباس زیرم و شلوارم کامل خیس شد فک کردم کیسه ابمه اومدم بیرون خودمو تمیز کردم گفتم اگه ادامه داشت میرم بیمارستان ولی دیگه چیزی ازم نیومد فقط مثل همیشه ترشح های بارداری کم کم میرفت منم دیگه بیخیال شدم با خودم گفتم اگه کیسه اب باشه بازم میاد ولی چون نیومد منم پیگیر نشدم فرداش قشنگ چمدون خودمو بستم که اگه دردام شروع شد خواستم برم خونه مامانم همه چی اماده باشه حموم کردم چون اشنامون گفته بود تا اخر هفته احتمال زایمان داری منم بسیاار خوشحال کارامو میکردم چون قرار بود ۱۶ برم بیمارستان معاینه شم و‌احتمال زیاد بستری …..





فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی سیسمونی زایمان طبیعی سزارین
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و هفتم
اون روز قبل انتقال، اون‌کتاب رو با خودم بردم
توش نوشته بود یه جاهایی باید رها کنی و باور داشته باشی که خدا برات بهترین هارو جلو پات میذاره
خلاصه دیگه توکل کردم و رفتم تو اتاق
بعد انتقال نیم ساعت دراز کشیدم
بعدشم حامد دویید ویلچر اورد که زیاد حرکت نکنم تا ماشین( دکترها اونجا میگفتن وا راه هم بری چیزی نمیشه ها) ولی کسی نمیدونست که من با حامد شرط کردم اگه این بار نشه کلا قید بچه رو تو زندگی باید بزنیم چون از لحاظ روحی دیگه نمیکشیدم
رفتیم خونه یادمه برف خیلی ارومی گرفته بود و خیلی ترافیک بود
استراحت مطلق من شروع شد
خیلی حوصلم سر میرفت
حامد کارش ازاده برا همین کارش رو این دو هفته متوقف کرد، کل ابن مدت رو باهم فیلم دیدیم
اصلا به خودم اجازه ندادم به گیز منفی فکر کنم
خانواده ها میومدن خونمون چون من فقط واسه دستشویی بلند میشدم و نهایت بعد سه روز خیلی کوتاه راه میرفتم تو خونه
سه روز اول حتی تو تخت صبحانه میخوردم
به خودم گفته بودم همه تلاشمو میکنم دیگه شدنش با خداست


شیرخشک،بارداری ،ivf