۶ پاسخ

بسم الله 😐😐😐😐😐
چه سختتتتتتتت

وای چ عذابی کشیدی

یا خدا🥴🥴

مامان آسنا جان برا شام مونده بود خونتون؟
ما هم یه فامیل این مدلی داریم فک کن ساعت شش و چهل و پنج دقیقه اذان میگه ساعت هفت و ده دقیقه خونمون هستن بعد میان میبینن ما سر سفره شامیم میگن وای شما هنوز شام نخوردید؟
چقد دیر شام می‌خورید شمااااا
دیگه تا ساعت دوازده یک شب نشه هم نمیرن خونشون یه دوقلوی خیلی فوضول هم دارن

دقیقا همکار شوهرمنم بچش همین طوریه میاد خونمون شکلاتارو میماله به مبلایی ک جدید گرفتمشون به مامانش میگم اصلا انگار نه انگار کمد دخترمو کلشو میریزه پایین میره رو میزام میشینه میخاد سوار روروئک دیارا بشه ما ک میریم خونشون در اتاق بچشو قفل میکنه

وای چه بد....

سوال های مرتبط

مامان پناه 🥺 مامان پناه 🥺 ۱۰ ماهگی
پارت+۶
داستان سزارین من 😥

دیگه خلاصه جاریم که اومد حس پاهام کم کم برگشت دکترا گفتن باید کم کم سعی کنی به پاشدن و راه رفتن منم سعی کردم بلند شم ولی هر کاری کردم خیلی سخت بود بلند بشم ولی بخیه زده بودن واقعا برای بار اول خیلی سخت بود دیگه منم بلاخره موفق شدم خودم.و به لبه‌ی تخت رسوندم بعدش قرار بود بلند. شم و واستم اینی که تا لبه ی تخت بیام یه بدی داشت اینی که کامل واستم دیگه بدتر پاشدن اصن خیلی بد بود کل دردام انگار فشارش روی بخیه ی شکممم بود ارو ارو شروع کردم به راه رفتن البته نمی‌تونستم کامل صاف باشم خمیده راه رفتم دکتر گف تا موقعی ببخشید مدفوع نکنی نمیتونی بری خونه من هم تا عصر بلاخره تونستم دستشویی برم و گفتن امشب میتونی بری خونه جاریم زنگ زد به همسرم که بیاد دنبالمون همسرم اومد ساعت های ۱۰ ۹ این جوریا بود منم راحت تو ماشین نشستم و رفتیم خونه یکم سخت بود ولی اونقدر نه خلاصه که بگم خیلی از زایمان سزارین خودم راضی بودم واقعا موقع بلند شد اولش سخت بود چون واقعا آسون نیست که هفت لایه ی شکم برش زدن و بخیه کردن ولی خیلی راحت بود اگه صد بازم برگردم عقب میگم سزارین تو خونه هم که رفتم فقط موقعی که میخواستم بلند شم برم دستشویی تا دو روز یکم تو اذیت بودم اونم نه شدید ولی در کل کلی راضی بودم ایشالله مامان هاییم که استرس زایمان دارن میترسن خدا کمکشون کنه و هر چه سریع تر فارق شون کنه 😍

پایان .....
مامان ایلهان کوچولو مامان ایلهان کوچولو ۱۳ ماهگی
سلام مامانا تو رو خدا کمکم کنین دیگه کلافه شدممممم ، من وقتی پسرم بدنیا اومد شیشه شیر خوب میخورد تا سه ماهگی ولی وقتی اونو میخورد ب سینه خودم زور میزد نمی‌خواست بخوره منم برا اینکه سینمو ترک نکنه از شیشه شیر جداش کردم شیر خشک رو با قطره چکان بهش میدادم ، بعدش خواستم دوباره شیشه شیر بدم اصلا یادش رفته بود چجوری بخوره شیشه شیر رو تو دهنش با دندون هاش میجویید سر شیشه شیر رو ، بعد تا الان ک 15 روزه رفته تو هفت ماهگی پری روز شانسی شیشه شیر رو گرفت تا شب چندبار شیر خشک خورد خیلی خوشحال بودم ، شب شیر خشک خودش تموم شده بود جمعه بود هر داروخانه ایی همسرم رفت از مال خودش نبود ، 60 تا از شیر خشک اپتامیل جاریم بهش دادم ، بعد فرداش همسرم گرفته بود از مال خودش اونو هر کاری کردم دیگه اصلا شیشه شیر رو نمیگیره اصلا دهنش رو میبنده محکم ، گریه می‌کنه اونم چجوری ب زور میدم 30 تا میخوره بقیش میمونه موندم چجوری بهش شیر خشک رو بدم اگه راهی بلدین بگین تو رو خدا
مامان آراز مامان آراز ۷ ماهگی
پارت۷
زهرا از وقتی اومده بود زاهدان دیگه نگم چه بداخلاقی ها و چه ادا اصولا و چسن فسن ها اصن یه وضعی
سعیدم دربست در اختیارش مادرمم بخاطر سعید چیزی نمیگفت یه اتاق داده بود بهشون و فقط موقع صبحانه،ناهار و...میومدن تو هال حتی یخچالشونم تو اتاقشون بودو کسی جرعت نداشت سمتش بره که زهرا خانم ناراحت میشه
سعید قبل از ازدواج خیلی دوسمون داشت و بهمون اهمیت میداد ولی بعد از اومدن زهرا اگر لبخند بهمون میزد چپ چپ نگاهش می‌کرد.یک سال از مدرسه عقب افتادم هیشکی بفکر نبود مادرم سخت کار می‌کرد دوشیفت میرفت تو آشپزخونه بیمارستان و زحمت می‌کشید سعیده و سکینه مثلن درس میخوندن
تو درس خیلی تنبلی بودن و الکی میرفتن مدرسه.چن وقتی گذشت و علیرضا پسر داییم اومد خاستگاری سعیده چن سالی بود همو میخواستن علیرضا زابل بودو تو سوپرمارکت پدرش مشغول به کار
اومدن و یه مراسم نامزدی گرفتن و رفتن گفتن چن ماه بعد برا عقد میان سعیده که انگار خوشبخت ترین آدم رو زمین بود تو پوست خودش نمی گنجید و رو زمین بند نبود
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری