پارت سی و هفتم
اون روز قبل انتقال، اون‌کتاب رو با خودم بردم
توش نوشته بود یه جاهایی باید رها کنی و باور داشته باشی که خدا برات بهترین هارو جلو پات میذاره
خلاصه دیگه توکل کردم و رفتم تو اتاق
بعد انتقال نیم ساعت دراز کشیدم
بعدشم حامد دویید ویلچر اورد که زیاد حرکت نکنم تا ماشین( دکترها اونجا میگفتن وا راه هم بری چیزی نمیشه ها) ولی کسی نمیدونست که من با حامد شرط کردم اگه این بار نشه کلا قید بچه رو تو زندگی باید بزنیم چون از لحاظ روحی دیگه نمیکشیدم
رفتیم خونه یادمه برف خیلی ارومی گرفته بود و خیلی ترافیک بود
استراحت مطلق من شروع شد
خیلی حوصلم سر میرفت
حامد کارش ازاده برا همین کارش رو این دو هفته متوقف کرد، کل ابن مدت رو باهم فیلم دیدیم
اصلا به خودم اجازه ندادم به گیز منفی فکر کنم
خانواده ها میومدن خونمون چون من فقط واسه دستشویی بلند میشدم و نهایت بعد سه روز خیلی کوتاه راه میرفتم تو خونه
سه روز اول حتی تو تخت صبحانه میخوردم
به خودم گفته بودم همه تلاشمو میکنم دیگه شدنش با خداست


شیرخشک،بارداری ،ivf

۳ پاسخ

🌸🌸🌸🌸

خیلی قشنگ مینویسی 🥲♥

منم روز انتقال خیلی استرس داشتم امیدبخدا رفتم سمت بیمارستان یه بسته قراربود انتقال بدن ۳تاجنین داخلش بود وقتی رفتم روی تخت جنین شناس ک اومد گفت دوتا تو فرایند ذوب از بین رفتن یدونه داریم ک برات انتقال میدیم انگاری اب سرد ریختم روووم گفتم ۳تا احتمال بارداریش بیشتربود یدونه چی ... من وقتی استرسی میشم زیاد سرفه میکنم انقدی سرفه کردم ک از روی تخت بلندم کردن دیدم همه پچ پچ میکنن با این سرفه هاش نمیگیرع و این حرفا ولی من باخدا قرار گذاشته بودم..

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پاذت چهل و نهم
از راه دور سفر رو کوفت حامد کردم🤭🤣خوب کردم البته، رفتن‌نداشت اون سفر🤣
بعد وقتی حامد سفر بود، شاکی رفتم خونه پدر شوهرم
گفتم این مدل دوست بازی به نظرم برا بعد ازدواج اصلا مناسب نیست و من نمیتونم کنار بیام
بابای حامد گفت یعنی میگی پسر من چشم ناپاک داره به کسی
گفتم نه
برا همین‌فهمیدم باباش اصلا گزینه مناسبی برا درد و دل نیس
دیگه بعد اون هیچوقت برا باباش مشکلی رو مطرح نکردم
اما مامانش، گفت من‌ کاملا درکت میکنم و حق رو به تو میدم
به نظر من بهترین کار اینه بری باهاش تو جمع دوستاش
اما به مرور رابطه رو‌کم‌کنی
جوری که‌ نفهمه
یعنی مستقیم نگو دیگه‌نمیری
چون تورو نمیبره ولی خودش‌میره
رضا به شدت ادم حسودی بود ولی حامد نمیفهمید‌

حرف مامانشو گوش کردم بعد یه مدت رضا خودشو نشون داد
حامد خودش کم کم رابطه هارو کم کرد
جوری که من یه موقع ها خودم میگم به دوستات زنگ بزن حالشونو بپرس میگه ولش کن
و خودش دوست داره بیشتر با خانواده وقت بگذرونیم
الانم که انقدر دوقلوها وقتمونو میگیرن که خبری از دوست و اینا نیس
به نظرم با سیاست یه زن میتونه خیلی چیزا رو درست‌کنه
یه پارت دیگم مینویسم

بارداری، زایمان
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.
مامان پناه 🥺 مامان پناه 🥺 ۱۰ ماهگی
پارت+۶
داستان سزارین من 😥

دیگه خلاصه جاریم که اومد حس پاهام کم کم برگشت دکترا گفتن باید کم کم سعی کنی به پاشدن و راه رفتن منم سعی کردم بلند شم ولی هر کاری کردم خیلی سخت بود بلند بشم ولی بخیه زده بودن واقعا برای بار اول خیلی سخت بود دیگه منم بلاخره موفق شدم خودم.و به لبه‌ی تخت رسوندم بعدش قرار بود بلند. شم و واستم اینی که تا لبه ی تخت بیام یه بدی داشت اینی که کامل واستم دیگه بدتر پاشدن اصن خیلی بد بود کل دردام انگار فشارش روی بخیه ی شکممم بود ارو ارو شروع کردم به راه رفتن البته نمی‌تونستم کامل صاف باشم خمیده راه رفتم دکتر گف تا موقعی ببخشید مدفوع نکنی نمیتونی بری خونه من هم تا عصر بلاخره تونستم دستشویی برم و گفتن امشب میتونی بری خونه جاریم زنگ زد به همسرم که بیاد دنبالمون همسرم اومد ساعت های ۱۰ ۹ این جوریا بود منم راحت تو ماشین نشستم و رفتیم خونه یکم سخت بود ولی اونقدر نه خلاصه که بگم خیلی از زایمان سزارین خودم راضی بودم واقعا موقع بلند شد اولش سخت بود چون واقعا آسون نیست که هفت لایه ی شکم برش زدن و بخیه کردن ولی خیلی راحت بود اگه صد بازم برگردم عقب میگم سزارین تو خونه هم که رفتم فقط موقعی که میخواستم بلند شم برم دستشویی تا دو روز یکم تو اذیت بودم اونم نه شدید ولی در کل کلی راضی بودم ایشالله مامان هاییم که استرس زایمان دارن میترسن خدا کمکشون کنه و هر چه سریع تر فارق شون کنه 😍

پایان .....
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۱۲ ماهگی
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت سی و ششم
هنوز چندتا جنین دیگه داشتیم
دکتر گفت یه ماه دیگه بذار پریود شدی بیا
دیگه از لحاظ روحی کشش نداشتم
تصمیم گرفتم بیخیال بشم
برا خودم برنامه سفر قشم چیدم
و گفتم بیخیال
دیگه بهش فکر نکردم
بعد رفتم پیش یه دکتر گفت هیستروسکوپی کن
باز‌دلم گرفت که کار باز عقب میفته
اما وقتی بیمارستانه رفتم ، نگفتم که تشخیص اون دکتر چی بوده و پیش دکتر دیگه ای رفتم
بعدش با همسرم اتمام حجت کردم که این جنین اخریا رو میریم اگه نشد حتما مصلحت اینه‌که بیخیال شیم
خلاصه این بار من دیگه رها کردم
گفتم بخواد میشه نخواد هم من هدف بعدی برا خودم خوندن دکترا گذاشتم
رفتم فقط برا اینکه جنین ها تموم شه😑چون کاملا ناامید بودم،دلم‌بچه‌میخواست اما چون نمیخواستم دوباره نشدن رو تجربه کنم جوری وانمود میکردم که‌نمیخوام دیگه
بهمن ماه پارسال بود که رفتیم برا انتقال
یه کتاب ۴ اثر فلورانس رو از کسی گرفته بودم
خیلی ارومم میکرد خوندنش
تو زندگیم من از خیلیا ضربه خوردم
خیلی اوقات خوبی کردم بدی دیدم
تو ابن کتاب گفته بود ادمهایی که بهتون بدی میکنن رو اگه نبخشید شما زندونی اون ادم میشید
رها کنید دیگه بهش فکر نکنید تا ازاد بشید
اینجوری قفل های زندگیتون باز‌میشه
من همه اون ادمهارو بخشیدم
از خدا خواستم گره کار منو باز کنه

بارداری،سزارین
مامان 🎀پارلا🎀 مامان 🎀پارلا🎀 ۱ سالگی
سلاااااام دوستای قشنگم😍
خوبین؟؟؟ 🥹
یه مدت گهواره رو پاک کرده بودم چون احساس کردم خیلی وابسته شدم و باعث میشد از کار و زندگی بیفتم 😅
امروز اومدم از تجربه ام بگم،دوستانی که منو میشناسن میدونن که دخترم مشکل وزن گیری داشت همه ی شیرخشک هارو امتحان کردم حتی خارجی و کلی هزینه کردم فایده نداشت .دکترش از ۴ ماهگی میگفت غذای کمکی شروع کن ولی من چون تو گهواره همه میگفتن وزن گیری تا یک سالگی با شیر هست غذا نمیدادم، از ۵ ماه و نیم کم کم بهش فرنی دادم تا اینکه ۶ ماهش تموم شد و من رسماً غذاهاشو شروع کردم 😋دختر من از اول شیر زیاد نمیخورد همیشه به غذا ولع بیشتری داشت
برای واکسن ۶ ماهگی که برده بودمش وزنش ۶۷۰۰ شد
امروز بعد از ۱۸ روز برده بودم دکتر شده ۷۲۰۰ 🥹 همه اطرافیان هم میبینن میگن که خوب شده
خواستم بگم اگر نی نی هاتون با شیر وزن نمیگیرن زودتر غذا رو شروع کنید دکتر به من گفته بود بعضی بچه ها با غذا وزن میگیرن اما من باور نمی‌کردم
اینم بگم که موز و خرما و کره زیاد میریزم تو فرنیش
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۸ ماهگی
کیا مثل من خسته ان؟😞ناشکر نیستم فقط خسته ام و تنها😪
هر شب که میخوام بخوابم به خودم میگم نه من فردا هم نمیتونم این حجم از کار رو انجام بدم 🥺وقتی به شوهرم میگم خسته ام میگه تو که همیشه خسته ای چی میشد مردا یکم درک و شعور داشتن دیروز دو ساعت بچه ها رو بردم بیرون شوهرمم تو خونه بود چون خسته بود رفته بود سرکار منم تو خونه 🙄وقتی برگشتم خونه به همون شکلی که رفته بودم اسباب بازی های بچه ها وسط خونه ظرف های نشسته روی سینک لباس هایی که از روی بند جمع کرده بودم روی تخت دلم برای خودم سوخت گفتم حداقل اسباب بازی هارو جمع میکردی کجای قانون نوشته که اینا فقط وظایف زنه

دلم میخواد فقط دو روز از خواب که بیدار میشم فکر صبحانه بچه ها نباشم بعد که صبحانه رو میدم به فکر ناهار نباشم به فکر ظرف شستن لباس شستن خواب بچه کلاس بچه گور بابای بچه🤧🤧🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️

هرجا میرم دوتا بچه آویزون منن آرایشگاه میرم پیاده روی میرم حتی دستشویی هم میرم صدای جیغ و گریه یکیشون میاد😩😭چرا واقعا؟!!بهرگناه این که مادر شدمکی میگذره این روزای سخت..🥺
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت سی و سه
شب قبلش با این فکر که شاید دیگه‌نتونم بچه بیارم نابود بودم
یهو یه دکتری رو دیدم اونجا
باهاش حرف زدم چون سری قبل تو اتاق عمل بود
برام توضیح داد که ای وی اف حتی لوله هم نداشته باشی ممکنه‌‌ و نگران‌نباشم
( یه توضیح در مورد عمل بگم، لاپاروسکوپی
چندتا سوراخ رو‌شکم میزنن که دوربین و یه چی دیگه رو رد کنن، سری اول که رفتم یهو یه دکترا اومد گفت یه دستگاه جدیده اگه بذاری روت امتحان کنن هزینه خیلی هم نمیگیریم، اما بجا سوراخ از رو شکم از پایین وارد میشه، منم چون اصلا دلم‌نمیخواست شکمم سوراخ بشه با کله قبول کردم، این بارم همون عمل رو‌ میخواستم)
تو اسانسور بیمار بر بودم که رسید
بهش گفتم تقصیر توئه من اینجام
حالا تقصیری نداشت من تو حال خوبی نبودم یه چیزی گفتم
ولی بنده خدا تا مدت ها این صحنه و حرف من آزارش میداده
( نمیدونم شاید اون شل کننده عضله وقتی نمیدونستم حامله امو زدم باعث این داستان شد یا چیز دیگه ای بود)
خلاصه همه چی دوباره تکرار شد و متاسفانه اون یکی لولمو هم از دست دادم
حامد در مورد اون لوله‌نمیدونست
این‌وسط تازه فهمید خیلی عصبانی شد اما هیچی نگفت‌بهم
بعد ها گفت اگه‌گفته بودی من قبل اقدام خیلی بیشتر دکتر میبردمت
اما من دکتر رفته بودم همه ازمایش هارو انجام داده بودم

بارداری، پوشک، شیر