پارت سی و ششم
هنوز چندتا جنین دیگه داشتیم
دکتر گفت یه ماه دیگه بذار پریود شدی بیا
دیگه از لحاظ روحی کشش نداشتم
تصمیم گرفتم بیخیال بشم
برا خودم برنامه سفر قشم چیدم
و گفتم بیخیال
دیگه بهش فکر نکردم
بعد رفتم پیش یه دکتر گفت هیستروسکوپی کن
باز‌دلم گرفت که کار باز عقب میفته
اما وقتی بیمارستانه رفتم ، نگفتم که تشخیص اون دکتر چی بوده و پیش دکتر دیگه ای رفتم
بعدش با همسرم اتمام حجت کردم که این جنین اخریا رو میریم اگه نشد حتما مصلحت اینه‌که بیخیال شیم
خلاصه این بار من دیگه رها کردم
گفتم بخواد میشه نخواد هم من هدف بعدی برا خودم خوندن دکترا گذاشتم
رفتم فقط برا اینکه جنین ها تموم شه😑چون کاملا ناامید بودم،دلم‌بچه‌میخواست اما چون نمیخواستم دوباره نشدن رو تجربه کنم جوری وانمود میکردم که‌نمیخوام دیگه
بهمن ماه پارسال بود که رفتیم برا انتقال
یه کتاب ۴ اثر فلورانس رو از کسی گرفته بودم
خیلی ارومم میکرد خوندنش
تو زندگیم من از خیلیا ضربه خوردم
خیلی اوقات خوبی کردم بدی دیدم
تو ابن کتاب گفته بود ادمهایی که بهتون بدی میکنن رو اگه نبخشید شما زندونی اون ادم میشید
رها کنید دیگه بهش فکر نکنید تا ازاد بشید
اینجوری قفل های زندگیتون باز‌میشه
من همه اون ادمهارو بخشیدم
از خدا خواستم گره کار منو باز کنه

بارداری،سزارین

۱۱ پاسخ

❤️❤️❤️❤️❤️

😢😢😢😢😢

خیلی قشنگ می نویسی دوست خوبم خیلی خوشحالم که الان مامان دو تا فرشته ای❤️😘🌹

پاک نکنیااااا تا پارت ۱۰خوندم حالا بقیشو فردا میخونم

عالی بود

تند تند بزار خیلی قشنگ مینویسی😍

خیلی خوب مینویسی واقعا افرین

چ داستان زیبایی
خوشحال میشم بقیشم بخونم

تا اینجا جذاب بود😊❤️‍🩹🫂

❤️‍🩹❤️‍🩹

......

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت سی و سه
شب قبلش با این فکر که شاید دیگه‌نتونم بچه بیارم نابود بودم
یهو یه دکتری رو دیدم اونجا
باهاش حرف زدم چون سری قبل تو اتاق عمل بود
برام توضیح داد که ای وی اف حتی لوله هم نداشته باشی ممکنه‌‌ و نگران‌نباشم
( یه توضیح در مورد عمل بگم، لاپاروسکوپی
چندتا سوراخ رو‌شکم میزنن که دوربین و یه چی دیگه رو رد کنن، سری اول که رفتم یهو یه دکترا اومد گفت یه دستگاه جدیده اگه بذاری روت امتحان کنن هزینه خیلی هم نمیگیریم، اما بجا سوراخ از رو شکم از پایین وارد میشه، منم چون اصلا دلم‌نمیخواست شکمم سوراخ بشه با کله قبول کردم، این بارم همون عمل رو‌ میخواستم)
تو اسانسور بیمار بر بودم که رسید
بهش گفتم تقصیر توئه من اینجام
حالا تقصیری نداشت من تو حال خوبی نبودم یه چیزی گفتم
ولی بنده خدا تا مدت ها این صحنه و حرف من آزارش میداده
( نمیدونم شاید اون شل کننده عضله وقتی نمیدونستم حامله امو زدم باعث این داستان شد یا چیز دیگه ای بود)
خلاصه همه چی دوباره تکرار شد و متاسفانه اون یکی لولمو هم از دست دادم
حامد در مورد اون لوله‌نمیدونست
این‌وسط تازه فهمید خیلی عصبانی شد اما هیچی نگفت‌بهم
بعد ها گفت اگه‌گفته بودی من قبل اقدام خیلی بیشتر دکتر میبردمت
اما من دکتر رفته بودم همه ازمایش هارو انجام داده بودم

بارداری، پوشک، شیر
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت سی و هفتم
اون روز قبل انتقال، اون‌کتاب رو با خودم بردم
توش نوشته بود یه جاهایی باید رها کنی و باور داشته باشی که خدا برات بهترین هارو جلو پات میذاره
خلاصه دیگه توکل کردم و رفتم تو اتاق
بعد انتقال نیم ساعت دراز کشیدم
بعدشم حامد دویید ویلچر اورد که زیاد حرکت نکنم تا ماشین( دکترها اونجا میگفتن وا راه هم بری چیزی نمیشه ها) ولی کسی نمیدونست که من با حامد شرط کردم اگه این بار نشه کلا قید بچه رو تو زندگی باید بزنیم چون از لحاظ روحی دیگه نمیکشیدم
رفتیم خونه یادمه برف خیلی ارومی گرفته بود و خیلی ترافیک بود
استراحت مطلق من شروع شد
خیلی حوصلم سر میرفت
حامد کارش ازاده برا همین کارش رو این دو هفته متوقف کرد، کل ابن مدت رو باهم فیلم دیدیم
اصلا به خودم اجازه ندادم به گیز منفی فکر کنم
خانواده ها میومدن خونمون چون من فقط واسه دستشویی بلند میشدم و نهایت بعد سه روز خیلی کوتاه راه میرفتم تو خونه
سه روز اول حتی تو تخت صبحانه میخوردم
به خودم گفته بودم همه تلاشمو میکنم دیگه شدنش با خداست


شیرخشک،بارداری ،ivf
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.