پارت سی و سه
شب قبلش با این فکر که شاید دیگه‌نتونم بچه بیارم نابود بودم
یهو یه دکتری رو دیدم اونجا
باهاش حرف زدم چون سری قبل تو اتاق عمل بود
برام توضیح داد که ای وی اف حتی لوله هم نداشته باشی ممکنه‌‌ و نگران‌نباشم
( یه توضیح در مورد عمل بگم، لاپاروسکوپی
چندتا سوراخ رو‌شکم میزنن که دوربین و یه چی دیگه رو رد کنن، سری اول که رفتم یهو یه دکترا اومد گفت یه دستگاه جدیده اگه بذاری روت امتحان کنن هزینه خیلی هم نمیگیریم، اما بجا سوراخ از رو شکم از پایین وارد میشه، منم چون اصلا دلم‌نمیخواست شکمم سوراخ بشه با کله قبول کردم، این بارم همون عمل رو‌ میخواستم)
تو اسانسور بیمار بر بودم که رسید
بهش گفتم تقصیر توئه من اینجام
حالا تقصیری نداشت من تو حال خوبی نبودم یه چیزی گفتم
ولی بنده خدا تا مدت ها این صحنه و حرف من آزارش میداده
( نمیدونم شاید اون شل کننده عضله وقتی نمیدونستم حامله امو زدم باعث این داستان شد یا چیز دیگه ای بود)
خلاصه همه چی دوباره تکرار شد و متاسفانه اون یکی لولمو هم از دست دادم
حامد در مورد اون لوله‌نمیدونست
این‌وسط تازه فهمید خیلی عصبانی شد اما هیچی نگفت‌بهم
بعد ها گفت اگه‌گفته بودی من قبل اقدام خیلی بیشتر دکتر میبردمت
اما من دکتر رفته بودم همه ازمایش هارو انجام داده بودم

بارداری، پوشک، شیر

۲ پاسخ

وایی چجوری گمت نکنم🥹🥹😢

.....

سوال های مرتبط

مامان هیرمان مامان هیرمان ۷ ماهگی
یه سری چیز هارو نام وس ا مد نکنید اینا اصلا موضاعاتی نیستن که تو بحث مد شدن باشن بخدا.
اینا یه سری موضوعاتی هستن که کوته فکری والد باعث به خطر انداختن دور از جون اولادتون میشه پای سلامتی فرزندتون در میونه.
شنیدم که فلانی نمیخاد بچه اش رو ختنه بکنه چون بر این باوره که بدن خودشه بزرگ شد خودش تصمیم بگیره یا من گوش دخترمو سوراخ نمیکنم بزرگ شد خودش این کارو انجام بده.
فلانی گفته من واکسن هارو نمیزنم اینا اصلا معلوم نیس چی هستن.
نکنید تورو خدا حالا اون گوش سوراخ کردن مسئله ای نیس اما ختنه و واکسن برای سلامتی بچه خودتونه.
قدیم این همه بیماری سل و این چیزا بود که از سل دور از جون میمردن الان چرا نیست چون همین واکسن ها در اومد.
این ختنه جدا از اینکه یه سنت قدیمی هست از عفونت و کلی مریضی دیگه جلوگیری میکنه.
یکم تحقیق کنید اینا جگرگوشه هامون هستن ما مادریم لطفا عاقلانه و بالغانه تصمیم بگیرید.
و
و
و !!!!! حرف هیچکس رو باور نکنید و به چرندیات دیگران اهمیت ندید.
هرکسی اختیار فرزندش رو داره ببینید من گوش هر دو پسرام رو سوراخ کردم به حرف هیشکی هم اهمیتی ندادم یکی شون رو ۹ ماهگی و اون یکی رو هم ۳ ماهگی ختنه کردم.
مجدد میگم هرکسی اختیار فرزندش رو داره من فقط خواهرانه و از سر دلسوزی حرفم رو گفتم هر کسی هرجور دوست داره قضاوت و برداشت کنه من گفتم چون دوست نداشتم این صحبتا تو دلم بمونه.🩵
لطفا مامان عزیز🙏
ببین شما بهترین مامان دنیایی اما با عقل و منطق تصمیم بگیرید 😘🌹
مامان آیان مامان آیان ۱۳ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و چهارم
عمل کردن و فرداش مرخص شدم
من موندمو ‌حال بد
اطرافیانم خیلی تلاش کردن حالمو بهتر کنن
اومدم خونه دل درد شدید گرفتم بعد یه حالت کیسه طور خونی دفع کردم
نفهمیدم چی بود! اما بعدش بهتر شدم
همون روز بعد مرخصی اومدم گهواره یه خانم بود ای وی اف انجام داده بودو اخرای بارداریش بود
ازش خواستم که برام بیشتر توضیح بده
شمارشو بهم داد اسمش فاطمه‌بود
دو ساعت توضیح داد
شاید مسخره باشه برا کسی که تازه از بیمارستان اومده خونه بخواد به این چیزا فکر کنه
ولی من دنبال امید برا ادامه دادن بودم
فاطمه تو حرفهاش گفت شاید دوقلو باشه
با این حرفش رفتم تو رویا
جون گرفتم
مامانم گفت حالا احتمالش کمه
اما نتونست منو از لذت فکر کردن به رویاش دور کنه

۲ هفته بعدش تولدم بود
همه تلاششونو کردن‌خوشحالم کنن
واقعا فقط خانوادست که همیشه برا ادم تلاش میکنن
دور از انصاف نگم یه دوستام هم تا فهمید برام‌کیک خریدو اومد دم در خونه
چندماه‌گذشت
به دلم افتاد قبل ای وی اف بریم‌مشهد


بارداری
مامان hosein مامان hosein هفته بیست‌وششم بارداری
خدا هیچ مادریو با بچش امتحان نکنه از دیروز مردمو زنده شدم امروز صبح دکتر وقت عمل داده بودبه چیزی روی مقعد بچم بود انگار جوش بود تازه در اومده بود دکتر اصلان آبادی تادید نامه بستری داد ک بچه باید عمل بشه مگر اینکه مثل جوش بترکه دیگه نیازی ب عمل نیس ولی هیچ امیدی نیس ک بترکه چون خیلی سفت بودداشتم گریه میکردم رو دست بچم سرم بود پرستاره یه خانوم خوشگل بود اومد گفت یه چیزی میگم از من نشنیده بگیربا حرف دکترا الکی بچتو زیر تیغ عمل جراحی نبر برو داروخونه یدونه پماد بگیر اونو بزن یکی دو ساعته کل عفونتش میاد بیرون عین جوش میترکه من می ترسیدم ولی شوهرم گف امتحان کنیم اگه نشد فردا هرچی دکترابگن همون کارو میکنیم خلاصه ماشب برگشتیم خونه و ازاون پماد گرفتم زدم الان شددقیقا همون چیزی ک خانومه گفت بهم گفت اکثردکترا بخاطر منفعت خودشون یه چیزی رو بزرگ میکنن نکن بابچت این کارو الان خداروشکر بچم ب لطف خدا و بواسطه اون خانومه خوب شد منظورم ازاین تاپیک این بود توروخدا باحرف به دکتر الکی بچرو بستری یا زیر عمل نبرینش اولش خوب تحقیق کنین بعد دیروز هزارتا بچه دیدم عین بچه خودم ک امروز قرار بود عمل بشن نمی‌گم همه دکترا اماواقعابعضیاشون اصلا از خدا نمی‌ترسن راه حل نمیدن چون بچه خودشون نیس اهمیت نمیدن این تجربه من از بیمارستان بود
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت چهل و سوم
هفته ها گذشت من خیلی ماه اخر تو فشار بودم
یه قل سمت راست زیر دنده هام بود
شبها از خواب از درد دنده هام بیدار میشدم
قل چپ سمت چپ نمیذاشت روش بخوابم
طاق باز هم که نمیتونستم بخوابم
دیگه خیلی اذیت بودم
شده بودم توپ قل قلی🤣 میخوابیدم نمیتونستم بلند شم🤣
دکتر گفت ۳۷ هفته و ۶‌روز بیا
گفتم دکتر یه روزم زودتر برا من یه روزه
۳۷ هفته و ۳ روز با دکتر به توافق رسیدیم🤣
۲ روز قبل زایمان یه قل حرکتش کم شد
خیلی ترسیدیم
اگه اشتباه نگم ان اس تی گرفتیم
ضربان بچه و اینا کم بود ولی قابل قبول بود
ترسیدیم
فرداش رفتیم ساعت ۵ صبح برا زایمان
چون دوقلویی بودم سریعتر بیمارستان با سزارین موافقت کرد
دکترم خیلی ادم درستی بود، حتی زیرمیزی هم نگرفت
من کلا ادم حساسی ام
یعنی خیلی استانه دردم پایینه
یادمه بردنم اتاق زایمان، اولش رگمو رو دست زدن دردم گرفت
بعد گفتم سوندو میشه اتاق عمل بذارید گفتن نه
خلاصه قبل عمل یه دور گریه کردم
بعدش میخواستم بیهوشم کنن
من بیهوشی کامل میخواستم دکتر‌بیهوشی گفت نه اون بیهوشی منسوخ شده و نمیشه
با استرس رفتم تو
از اونجا فقط یادمه که حالت تهوع داشتم چون ترسیده بودم
یه پسر جوونی دکتر بیهوشی بود
گفت الان برات ضد تهوع میزنم
و ارومم کرد
بعد یهو صدا یه نوزاد اومد‌بعد یه دقیقه اون یکی
تو هاله ای از ابر ها انگار تصویرها رو‌میدیدم
دوتاشونو نشونم دادن که داشتن گریه‌میکردن
نمیدونم در اینده عوارض بی حسی از کمر سراغم بیاد یا نه اما الان میگم که اون صحنه به نظرم ارزش بی حسی از کمر رو‌ داشت

بارداری، زایمان
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی