۹ پاسخ

عزیزم شایدم منظورش اون چیزی که تو برداشت کردی نبوده..
شاید منظورش این بوده من پسر خیلی دوست دارم و دوست دارم بازم بچه دار شدم بچم پسر باشه..
رهاش کن گلم..❤️🌹
اگرم منظوری داشته بدون تاثیری که تو سکوت هست، تو هیچ جواب دندان شکنی نیست
ما تا خودمون آزار ندیم نمیتونیم کسی رو آزار بدیم،
برای ناراحت کردن کسی باید اول خودمون ناراحت کنیم
رهاش کن ان شاالله اونم به بلوغ روانی میرسه😁

من شنیدم میگمچن دکتر مریم شاکر تو شیراز جنسین هرچی پخای یا دوقلپ بخای دارو میده نمیدونن. قیق چیکار میکنه

حسودیش شده دختر ندارع اخخخخ سوخته

با اجازه دوست خوبم🫂اگ وقت نکردی کوچولوتونو ببری آتلیه عکس کریسمسی بگیری.یا عکس ماهگرداشو نداری.یا عکسی رو دوس داری و دورش شلوغه، حتی عکس عزیزانتون که قدیمی هستن رو هم من باکمترین هزینه قشنگش میکنم .تاپیکامو حتما ببین
آی دی تلگرام : @Panah_nor2025

تصویر

والا الان‌همه دختر میخوان ن پسر
پسر چی داره ک دختر نمیتونه داشته باشه ! ب چی پسرش مینازه
ولش کن اصلا واست مهم نباشه

الان برا خودش گفته بشما طعنه نزده که.

عزیزم کمیت مهم نیست کیفیت مهمه😅 جنسیت تو این زمونه واقعا مهم نیست طرز تربیت مهمه گاهی فقط بنظرم باید صبور باشی تا بزرگ بشن .بزرگ بشن معلوم میشه عرضه دختر فلانی بیشتره یا اونکه باد غبغب مینداخت و میگف پسر دارم

الان چرا حرف دندون شکن میخوای دیقا نفهمیدم
اوکی ک همه چی

خب چرا چیشد مگه

سوال های مرتبط

مامان نیلماه کوچولو مامان نیلماه کوچولو ۱۱ ماهگی
اول صبحی یاد یه خانومی افتادم که وقتی ۴ ما باردار بودم اون خانوم تازه بار دار شده بود به من گفت چند ماهه و جنسیتش چیه گفتم ۴ ماه و دختر که سومین دخترمه گفت خداروشکر خدا بهت فرشته داده گفتم شما چی گفت منم یه دختر دارم اینم تازه باردارم ان شالله که سالم باشه و دختر باشه گفتم با تعجب هاا چراا همه جنس مخالف تو چراا گفت من زورکی چیزی از خدا نمیگیرم مخصوصا پسر گفت چون تجربه شده برام پدر مادرش ۶ تا دختر داشتن میگفت بخاطر پسر چه کارای که نکردن یه زیارت تو دل کوه بود سه شبانه روز رفتن تا رسیدن که دعا کنن پسر باشه میگفت الان ما ۶ تا دختر شدیم کارمند و عاقبت بخیر همون داداشمون معتاد و کتک زن به مادرمون هر روز پول میخواد بره مواد بخره و اینکه مادرم شرمنده هر روز یاید از ما دخترا نوبتی پول بگیره برا این پسر که میگه کاش از خدا زورکی نخواسته بودمش نمیخوام با این حرفم بگم پسر بده ولی بدونیم خدا هر چیزی که میده بدون منت باارزشتره تا اون چیزی که با زور ازش بگیریم
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و سه
شب قبلش با این فکر که شاید دیگه‌نتونم بچه بیارم نابود بودم
یهو یه دکتری رو دیدم اونجا
باهاش حرف زدم چون سری قبل تو اتاق عمل بود
برام توضیح داد که ای وی اف حتی لوله هم نداشته باشی ممکنه‌‌ و نگران‌نباشم
( یه توضیح در مورد عمل بگم، لاپاروسکوپی
چندتا سوراخ رو‌شکم میزنن که دوربین و یه چی دیگه رو رد کنن، سری اول که رفتم یهو یه دکترا اومد گفت یه دستگاه جدیده اگه بذاری روت امتحان کنن هزینه خیلی هم نمیگیریم، اما بجا سوراخ از رو شکم از پایین وارد میشه، منم چون اصلا دلم‌نمیخواست شکمم سوراخ بشه با کله قبول کردم، این بارم همون عمل رو‌ میخواستم)
تو اسانسور بیمار بر بودم که رسید
بهش گفتم تقصیر توئه من اینجام
حالا تقصیری نداشت من تو حال خوبی نبودم یه چیزی گفتم
ولی بنده خدا تا مدت ها این صحنه و حرف من آزارش میداده
( نمیدونم شاید اون شل کننده عضله وقتی نمیدونستم حامله امو زدم باعث این داستان شد یا چیز دیگه ای بود)
خلاصه همه چی دوباره تکرار شد و متاسفانه اون یکی لولمو هم از دست دادم
حامد در مورد اون لوله‌نمیدونست
این‌وسط تازه فهمید خیلی عصبانی شد اما هیچی نگفت‌بهم
بعد ها گفت اگه‌گفته بودی من قبل اقدام خیلی بیشتر دکتر میبردمت
اما من دکتر رفته بودم همه ازمایش هارو انجام داده بودم

بارداری، پوشک، شیر
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.