پارت بیست و هشتم

به خودم میگفتم اگه بازم تکرار شه خودمو از پنجره میندازم‌پایین، طاقت اتفاق دوباره رو نداشتم
اصلا نمیتونستم ۱ ثانیه به اتفاق خوب فکر کنم
با عدد پایین بتا و بر اساس تجربم که هر ۴۸ ساعت اگه دوبرابر نشه خارج رحمه اعصابم بهم میریخت
رفتم مطب یه خانم دکتر خیلی خوب،گفت به اتفاقهای منفی فکر نکن انشالله که‌خثبه همه چی هفته بعدی بیا سونو
هفته بعد شد قشنگ یادمه هوا بارونی بود
مطب برخلاف همیشه خلوت بود خوشحال رفتم تو
تا رسیدم نوبتم شد
دراز کشیدم، گفتم دکتر فقط بگو که تو رحم هست
گفت صبر کن
بعد گفت ببین یه چیزی شبیه به کیسه هست اما برو یه بیمارستان مطمئن شیم چون من یه چی تو لوله دیدم
حامد ماشینو پارک کرده بود اومد بالا
گفت چی شد
دکتر همون حرفارو تکرار کرد
نفهمیدم چطور از اون اتاق اومدم بیرون
پاهام خالی کرد
کل مسیر زار میزدم
حامد فقط دستمو گرفت و میگفت صبر کن شاید اشتباه باشه

بارداری،پوشک،شیر

۹ پاسخ

منم تجربه داشتم خیلی سخته یک ماه تمام درگیربودم اول گفتن تورحمه رشد نداره سونو اخری بود گفتن یکی دیگم تو لوله س اون ک تو رحمه رشد نکرده دوقلوبودن...ازهمه بدتر سونو قبل عملم بود گفتن اونی ک توله س قلبشم تشکیل شده حتی بعد جراحی عکسشم دیدم هنوز ک یادش میوفتم غم عالم میاد تو دلم و گریم میگیره طفلی بچم نه راه پس داشت نه راه پیش قلبش میزد که ازین دنیارفت...

عمیقا حال اون لحظع ت و درک می کنم منم ی بار سقط داشتم بچم داخل ۱۲ هفته بود
با کلی ذوق و شوق رفتم غربالگری بدم بعد وقتی خوابیدم روی تخت تا دکتر سونو بگیره در خد س چهار دیقه گفت تموم شد می تونین بلند شی منم تعحب کردم ک ایقد زود تموم شده چون شنیده بود سونو غربالگری زمان بره خلاصه پرسیدم ک چی شده و اینا دکار صاف صاف تو چشام نگا کرد و گفت برو زایشگاه بچت قلبش نمیزنه اوت لحظه بدترررین حال عمرم و داشتم خیلی شوکه شده بودم از همه بدتر اون روز خودم تنهایی رفته بودم برای سونو همسرم کاری براش پیش اومده بود مجبور بود بره ی شهر دیگه خلاصع تنها بود حالمم خیلی بد بود از مطب زدم بیرون و نمیدونستم باید چی کار کنم فقط تا دو س ساعت توی خیابونا می چرخیدم و گریه می کردم از اون ورم مامانم اینا هی بهم زنگ میزند تا نتیجه ی سونو بهشون بگم اما ب هیچ کدوم جواب نمیدادم
ب شوهرمم فکر می کردم ک الان ک باید باشه پیشم نیس حالم بدتر می شد دیگه اون لحظه گوشی و درآوردم و بهش زنگ زدم گفتم کجایی تو چرل نیستی چرا هر موقع من می خامت نیستی برا همه هست اما من نه هر وقت بهت نیاز داشتم نبودی و همه ی اینا رو با گریه می گفتم بعد گوشی روش قطع کردم
خلاصهههههه ک عزیزمممم حالاون روزت و بد جور درک می کنم
خدا هیچ کس و توی این‌چنین شرایط قرار نده

ادامشم بزار

اللن خوشحال و راضی ای ک دوتا بچه اوردی این دنیا؟

قشنگیه لایک کن گمت نکنم

درخواست میدی

وايي تند تند بذار

🥹انشالله که خیره

جریان چیه

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و سه
شب قبلش با این فکر که شاید دیگه‌نتونم بچه بیارم نابود بودم
یهو یه دکتری رو دیدم اونجا
باهاش حرف زدم چون سری قبل تو اتاق عمل بود
برام توضیح داد که ای وی اف حتی لوله هم نداشته باشی ممکنه‌‌ و نگران‌نباشم
( یه توضیح در مورد عمل بگم، لاپاروسکوپی
چندتا سوراخ رو‌شکم میزنن که دوربین و یه چی دیگه رو رد کنن، سری اول که رفتم یهو یه دکترا اومد گفت یه دستگاه جدیده اگه بذاری روت امتحان کنن هزینه خیلی هم نمیگیریم، اما بجا سوراخ از رو شکم از پایین وارد میشه، منم چون اصلا دلم‌نمیخواست شکمم سوراخ بشه با کله قبول کردم، این بارم همون عمل رو‌ میخواستم)
تو اسانسور بیمار بر بودم که رسید
بهش گفتم تقصیر توئه من اینجام
حالا تقصیری نداشت من تو حال خوبی نبودم یه چیزی گفتم
ولی بنده خدا تا مدت ها این صحنه و حرف من آزارش میداده
( نمیدونم شاید اون شل کننده عضله وقتی نمیدونستم حامله امو زدم باعث این داستان شد یا چیز دیگه ای بود)
خلاصه همه چی دوباره تکرار شد و متاسفانه اون یکی لولمو هم از دست دادم
حامد در مورد اون لوله‌نمیدونست
این‌وسط تازه فهمید خیلی عصبانی شد اما هیچی نگفت‌بهم
بعد ها گفت اگه‌گفته بودی من قبل اقدام خیلی بیشتر دکتر میبردمت
اما من دکتر رفته بودم همه ازمایش هارو انجام داده بودم

بارداری، پوشک، شیر
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت بیست و هفتم
اون روز یادمه تنها بودم مثه کل هفته اخیر، بخاطر اعصاب داغونم ‌رفتم دوش بگیرم بلکه آروم شم
تو حموم کمرم گرفت جوری که قفل شدم
فقط تونستم خودمو خشک کنم و با موهای خیس تو‌تخت دراز کشیدم
دبگه تکون هم نمیتونستم بخورم
شب شوهرم‌اومد
برام کیسه اب گرم اورد دیگه حتی حوصله بحث که منو یادت میره رو هم نداشتم فقط گریه‌میکردم
فردا صبحش کمرم بهتر شد اما هنوز‌گرفتگی رو داشتم
شوهرم گفت بیا بریم شل کننده عضله دکتر میده خوب میشی
لحظه اخر مامانم زنگ زد گفت اگه بهتر شدی نمیخواد بری
اما لباس پوشیده بودم رفتیم
به دکتر گفتم تو اقدامم، شل کندده مشکلی ایجاد نمیکنه گفت نه عضله های رحم متفاوتن و اگه حامله باشیم خیلی هفتت پایینه پس اشکال نداره
چندروز از موعدم گذشت،شک داشتم چون تو کل اون ماه ما فقط یه بار رابطه داشتیم
رفتم بتا دادم
عددش ۶۰ اینا بود کم بود
باز استرس افتاد به جونم، خاطره دفعه قبلی دیوونم میکرد

بارداری، زایمان، شیر ،پوشک
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و نهم

پرستار چون نذاشته بودم بیهوشم کنه و انقدر اونجا نظر میدادم کفری شده بود
گفت خب حالا اگه اجازه میدی بیهوشی تزریق کنیم🤣
گفتم باشه
اون لحظه گفتم خدایا به حق امام حسین نذار شکمم سوراخ شه و بیهوش شدم
تا چشنمو باز کردم دکتر کنارمو دیدم که اسممو صدا میکرد، گفتم دکتر بگو عمل چی شد؟گفت همون عملی که میخواستی شد
نفس راحت کشیدم، دیگه گذشته بود
فرداش مرخص شدم
بعد یه ماه خواهرم گفت یکی از همکارهاش فال قهوه گرفته براش
تو فال گفته خواهرت سال دیگه این موقع براش یه دختر میبینم
و اسم یا حسین
خیلی برام‌عجیب بود
۱۳ روز از انتقالم گذشته بود، تولد امام‌حسین بود، شدیدا یه حسی به‌من میگفت اگه امروز تست بدی جواب مثبت میگیری
پاشدم به همسرم گفتم بیا بریم تست بدیم
گفت فرداست که گفتم به دلم افتاده امروز بریم
سینه هام سنگین شده بود، زیر دلم درد میکرد، علائمم شبیه به بارداری بود حالت تهوع هم داشتم
اما به خودم میگفتم الان به حامد نگو، شاید مثل دفعه قبل این علائم تلقینه

زایمان،بارداری
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت بیست و سوم

فکر کردم عادیه،حامد دوباره اومد مرخصی
همون عصر نزدیکی‌داشتیم و شب باید میرفت دوباره پادگان
اون شب درد زیادی داشتم
اول فکر کردم شاید بخاطر نزدیکیه
به لکه بینی افتادم
همش به‌خودم‌میگفتم شاید بواسیری چیزیه
زنگ زدم‌دکترم گفت شیاف بذار استراحت کن
اون شب تا صبح درد کشیدم
دردش خیلی شدید بود
دوتا‌مسکن خوردم ولی اروم نمیشدم
مشت میزدم‌تو دیوار اون شب صبح نمیشد
تا مامانم رو‌بیدار کردم نصف شب رفتیم بیمارستان
فرداش رفتم سونو
تشخیص بارداری خارج رحم منو از همه رویاهام و اینده مبهم کشید بیرون
همون روز با اضطراب و گریه نشسته بودم
نمیدونستم خارج رحم چیه ولی میدونستم بچه دیگه‌نمیمونه
توی بیمارستان که رفتم سونو
منتظر بودم تو اتاق تا دکتر بیاد
یه خانوم از همکارای پرستارا اومد و اصرار داشت خارج نوبت صدای قلب بچشو بشنوه
من تو اون حالی‌که بودم، بد کسی رو نخواستم اما با صدای قلب بچش مردمو زنده شدم
قرار شد برم بستری بشم
چون عدد بتا پایین بود و شک داشتن باید چند روز میموندم که مطمئن بشن چیزی تو رحم قرار نیست بوجود بیاد
۳-۴ روزی بیمارستان بودم
زجه میزدم و از خدا میخواستم معجزشو بهم نشون بده
تو اتاقی که‌ چندروز بستری شدم یه خانومی بود که تازه سزارین کرده‌بود
جز شوهرش که نمیذاشتن شب بمونه هیچکسیو نداشت
بچش نصف شب گریه میکردو نمیتونست بلند شه
کسی تو حال من باشه میفهمه چقدر سخته توی اون وضعیت بلند شدنو بچشو دستش دادن

بارداری،زایمان
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت چهلم

بذار جواب مشخص میکنه
رفتم ازمایشگاه، خون دادم، گفتن دو ساعت دیگه آماده‌میشه
دل تو دلم نبود. به حامد گفتم من طاقت ندارم مثه دفعه قبل بیام جواب رو بگیرم و منفی باشه
دفعه قبلی وقتی ازمایش رو دیدم از عدد پایینش که نشون میداد خبری نیست وا رفتم، نمیتونستم برم اونور خیابونو به حامدی که انقدر امیدوار بود چی بگم
حامد گفت باشه‌من‌میرم‌جواب بگیرم
نشستم خونه، زل زدم‌به گوشیم تا زنگ بزنه
مگه زنگ میزد
زنگ زدم گفتم چی شد
گفت دم ازمایشگاهم زنگ میزنم
نفسم از اضطراب بالا نمیومد
زنگ زد، گفت مبارکه گفتم الان اصلا وقت خوبی واسه شوخی کردن‌نیستا
جون من فقط راستشو بگو
گفت به خدا راست میگم عدد ۳ هزاره
ته دلم از فکر دوقلو ذوق کردم
خبر رو به نزدیکانم دادیم
اما فقط پدرو مادرو مادربزرگم
چون نمیدونستم اوضاع چطور پیش میره فقط همین چندنفر بدونن کافی بود
هفته ها میگذشت، حامد همچنان نمیذاشت من فعالیتی کنمو بیشتر تایم رو به استراحت میگذروندم
دونه دونه روزها رو میشمردم
با بالا رفتن هر هفته ذوق میکردم
دائم تو نت میدیدم جنین امروز چه شکلیه
رسید به ۵-۶ هفته
برا تشکیل قلب زود بود
اما وقتش بود برم‌ که‌مطمئن شم جنین تو رحم هست یا نه
دیگه نتونستم پیش دکتر قبلی برم، خاطره های بد اون روز نذاشت
دکتری که برام انتقال داده بود رو پیداش کردمو رفتم‌ پیشش
دل تو دلم نبود، گفتم دکتر توروخدا زودتر بگو کجاست
گفت تو رحمه
بهم دنیارو دادن، نفس راحت کشیدم
یهو دکتر گفت البته دوتاست
قلبم داشت در میومد از خوشحالی
ولی گفت باید صبرکرد
باید دید هردو قلبشون تشکیل میشه یا نه
باید چند هفته دیگه برا چکاپ قلبشون میرفتم
همه چی خوب بود خداروشکر
خیلی خوشحال بودیم

بارداری،زایمان
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و چهارم
عمل کردن و فرداش مرخص شدم
من موندمو ‌حال بد
اطرافیانم خیلی تلاش کردن حالمو بهتر کنن
اومدم خونه دل درد شدید گرفتم بعد یه حالت کیسه طور خونی دفع کردم
نفهمیدم چی بود! اما بعدش بهتر شدم
همون روز بعد مرخصی اومدم گهواره یه خانم بود ای وی اف انجام داده بودو اخرای بارداریش بود
ازش خواستم که برام بیشتر توضیح بده
شمارشو بهم داد اسمش فاطمه‌بود
دو ساعت توضیح داد
شاید مسخره باشه برا کسی که تازه از بیمارستان اومده خونه بخواد به این چیزا فکر کنه
ولی من دنبال امید برا ادامه دادن بودم
فاطمه تو حرفهاش گفت شاید دوقلو باشه
با این حرفش رفتم تو رویا
جون گرفتم
مامانم گفت حالا احتمالش کمه
اما نتونست منو از لذت فکر کردن به رویاش دور کنه

۲ هفته بعدش تولدم بود
همه تلاششونو کردن‌خوشحالم کنن
واقعا فقط خانوادست که همیشه برا ادم تلاش میکنن
دور از انصاف نگم یه دوستام هم تا فهمید برام‌کیک خریدو اومد دم در خونه
چندماه‌گذشت
به دلم افتاد قبل ای وی اف بریم‌مشهد


بارداری