پارت چهلم

بذار جواب مشخص میکنه
رفتم ازمایشگاه، خون دادم، گفتن دو ساعت دیگه آماده‌میشه
دل تو دلم نبود. به حامد گفتم من طاقت ندارم مثه دفعه قبل بیام جواب رو بگیرم و منفی باشه
دفعه قبلی وقتی ازمایش رو دیدم از عدد پایینش که نشون میداد خبری نیست وا رفتم، نمیتونستم برم اونور خیابونو به حامدی که انقدر امیدوار بود چی بگم
حامد گفت باشه‌من‌میرم‌جواب بگیرم
نشستم خونه، زل زدم‌به گوشیم تا زنگ بزنه
مگه زنگ میزد
زنگ زدم گفتم چی شد
گفت دم ازمایشگاهم زنگ میزنم
نفسم از اضطراب بالا نمیومد
زنگ زد، گفت مبارکه گفتم الان اصلا وقت خوبی واسه شوخی کردن‌نیستا
جون من فقط راستشو بگو
گفت به خدا راست میگم عدد ۳ هزاره
ته دلم از فکر دوقلو ذوق کردم
خبر رو به نزدیکانم دادیم
اما فقط پدرو مادرو مادربزرگم
چون نمیدونستم اوضاع چطور پیش میره فقط همین چندنفر بدونن کافی بود
هفته ها میگذشت، حامد همچنان نمیذاشت من فعالیتی کنمو بیشتر تایم رو به استراحت میگذروندم
دونه دونه روزها رو میشمردم
با بالا رفتن هر هفته ذوق میکردم
دائم تو نت میدیدم جنین امروز چه شکلیه
رسید به ۵-۶ هفته
برا تشکیل قلب زود بود
اما وقتش بود برم‌ که‌مطمئن شم جنین تو رحم هست یا نه
دیگه نتونستم پیش دکتر قبلی برم، خاطره های بد اون روز نذاشت
دکتری که برام انتقال داده بود رو پیداش کردمو رفتم‌ پیشش
دل تو دلم نبود، گفتم دکتر توروخدا زودتر بگو کجاست
گفت تو رحمه
بهم دنیارو دادن، نفس راحت کشیدم
یهو دکتر گفت البته دوتاست
قلبم داشت در میومد از خوشحالی
ولی گفت باید صبرکرد
باید دید هردو قلبشون تشکیل میشه یا نه
باید چند هفته دیگه برا چکاپ قلبشون میرفتم
همه چی خوب بود خداروشکر
خیلی خوشحال بودیم

بارداری،زایمان

۷ پاسخ

اخ گریم گرفت از پنج پارت قبل اینجا دیگه اوج گرفت الهیییی🥺🥺🥺

چشام اشکی شد عزیزم چقدر اینجا واست خوشحال شدم بعد اون همه عذاب و ناامیدیو درد😭

خدایاشکررررت بابت حکمت و نعمتات

واییییییییییی کتاب فلورانس عالی هست منم خوندمش وخیلی بهم کمک کرد که افکارم رو تعغیر بدم و توکلی به خدا باشه و تمام چیزها اتفاق ها رو گذاشتم کنار گفتم شد شد نشد هم خدا بهتر از من میدونه چی به صلاحم هست باورت نمیشه به یک سال هم نرسید همه چیز درست شد هرچیزی که من بیشتر از سالها بود دنبال درست شدنش بودم اما نتنها درست نمیشد بلکه بدتر هم می‌شد
امان از وقتی که همه دلت و سفت و محکم میسپاری دست خدا۰۰۰۰۰
خیلی برات خوشحال شدم عزیزم
انشاالله همیشه خدا برات خوب بخواد وهمیشه دلت شاد باشه زندگیت بر وفق مراد

تموم شد؟

چه زیبا ست
داستان
میشه درخواستم رو قبول کنی
دوست دارم کل داستان رو بخونم
قلمت زیباست

عزیزم🥹

سوال های مرتبط

مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱۶ ماهگی
پارت چهارم
بعد اون همه حرف جواب آزمایش بردم پیش دکترم .
تعجب کرد گفت ما کوچیک ترین ریسک ها رفتیم تا آخرش از نظر سلغری و آزمایش سنو چرا الان .
گفتم منم اومدم ازت بپرسم چرا الان .گفت نمی‌دونم برو پیش فلان خانم دکتر مشهد
ب شوهرم زنگ زدم راه دور بود نتونستم چیزی بگم گفتم اگر میتونی بیا باز گفتن یه اکو قلب دیگ بریم مشهد.
شوهرم اومد بهش گفتم چقد اون داغون شد بماند چقد من جون دادم تا بگمم بماند.
رفتیم مشهد همش امیدوار بودم ایندفعه هم مثل دفعه های قبل بهم بگن چیزی نیست اون ته که های دلم امیدوار بودم
و دوباره دکتر اونجا گفت سنو نمی‌دونم چی چی که همه چیو نشون میده برم رفتم و درکنار تأسف دکتر سنو مشهدم گفت چرا الان 🥲🥲🥲
جواب بردم پیش دکتر اونم همون حرفا رو زد .گفت امکان داره ۵۰.۵۰بچه زنده بمونه .ولی دعا کن نمونه .چون موندنش بدتر از نبودنش.گفت بمونه بچه نیست یه تیکه گوشت.گفت به دکترا بگو نامه بزنه بده بیمارستان ک وقتی دنیا اومد احیاش نکنن
گفتم یعنی چی گفت بزارن بمیره
گفتم پس سزارینم کنن نامه بده.گفتن نمیشه برا خودت بده و از این حرفا گفتم من طاقت نمیارم زایمان طبیعی کنم بعد تو همین حین دعا کنم بمیره وببینمشو بعد واسه زنده بودنش بقیه هیچ کاری نکنمن
گفت مجبوری کار دیگه ای نمیشه.
دوباره دستیار دکتر ک دلش برام سوخته بود اومد بهم داره بده گفت بشین خودم ستون کنم اون سنو نمی‌دونم سنو چندمی بود .گفت بخاطر خودت مجبوری طبیعی زایمان کنی و حرفه‌ای اونایی دیگ ولی یکمی دلسوز تر
مامان برسام مامان برسام ۱۰ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پاذت چهل و نهم
از راه دور سفر رو کوفت حامد کردم🤭🤣خوب کردم البته، رفتن‌نداشت اون سفر🤣
بعد وقتی حامد سفر بود، شاکی رفتم خونه پدر شوهرم
گفتم این مدل دوست بازی به نظرم برا بعد ازدواج اصلا مناسب نیست و من نمیتونم کنار بیام
بابای حامد گفت یعنی میگی پسر من چشم ناپاک داره به کسی
گفتم نه
برا همین‌فهمیدم باباش اصلا گزینه مناسبی برا درد و دل نیس
دیگه بعد اون هیچوقت برا باباش مشکلی رو مطرح نکردم
اما مامانش، گفت من‌ کاملا درکت میکنم و حق رو به تو میدم
به نظر من بهترین کار اینه بری باهاش تو جمع دوستاش
اما به مرور رابطه رو‌کم‌کنی
جوری که‌ نفهمه
یعنی مستقیم نگو دیگه‌نمیری
چون تورو نمیبره ولی خودش‌میره
رضا به شدت ادم حسودی بود ولی حامد نمیفهمید‌

حرف مامانشو گوش کردم بعد یه مدت رضا خودشو نشون داد
حامد خودش کم کم رابطه هارو کم کرد
جوری که من یه موقع ها خودم میگم به دوستات زنگ بزن حالشونو بپرس میگه ولش کن
و خودش دوست داره بیشتر با خانواده وقت بگذرونیم
الانم که انقدر دوقلوها وقتمونو میگیرن که خبری از دوست و اینا نیس
به نظرم با سیاست یه زن میتونه خیلی چیزا رو درست‌کنه
یه پارت دیگم مینویسم

بارداری، زایمان
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۱ سالگی
از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم پیام دادم ماما گریه میکردما جواب ازمایشمو فرستادم براش اونم خوشحال جیغ میزد میگفت دیدی اخر مامان شدی منم زار میزدم انگار دنیا رو داده بودم خلاصه تازمان تشکیل قلب نزاشتم کسی بدونه فقط به مامانم گفتم حتی شوهرمم نزاشتم بدونه گذشت تا روز تشکیل قلب رفتم دکتر گفت اینم صدای قلبش مبارکت باشه بازم گریه 😭😭خلاصه لحظه به لحظه گریه 😀انه هنوز تو شوک بودم رفتم خونه به ماما گفتم قلبش تشکیل شده دیگه کمکم کرد چی بخورم چی نخورم خداییش لحظه به لحظه کنارم بودشب شد شوهرم یادمه کنارش دراز کشیدم بغلش کردم گفتم اگر یه روز بدونی داری بابا میشی چیکار میکنی گفته سکته میکنم گفتم خوب الان وقتشه سکته کنی 😃حرفامو به مسخره گرفت وخندید گفتم خدا داره بهمون نی نی میده یهو بلد شد نشت گفت یعنی چی گفتم الان یعنی باید سکته کنی هی میگفت اذیتم نکن بگووو چی شده گفتم من دارم مامان میشم یهووو بلند شد دور اتاق میدویدراه میرفت دست گذاشته بود رو قلبش گفتم تمام سکته کرد 😂بازم باورش نمیشد گفت قسم بخور اذیتم نمیکنی جواب ازمایشو نشونش دادم ددیگه باورش شد لباس پوشید بدو بدو برم چی برات بخرم چی بخوری چی هوس کردی منم میخندیدم گفت کیک خامه ایی میوه شکلات اونم رفت بدو بدو خرید خلاصه کلن حرف حرف من بود تو ۹ماه
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت بیست و دوم

به حامد چیزی نگفتم،گفتم بذارم جواب اگه مثبت شد بگم
بی بی چک خیلی کمرنگ‌بود پس مطمئن نبودم
بعد کار رفتم ازمایشگاه، خون دادم گفت تا ۲ ساعت دیگه انلاین امادست
رفتم خونه مگه ساعت‌میگذشت؟ ترجیح دادم دراز بکشم تا شاید خوابم ببره
خوابم برد یهو‌بیدار شدم رفتم تو سایت
عدد ۵۱۲ نشون از بارداری میداد.
تو شوک بودم یه حسی که بدنم از خوشی و ترس از اینده یخ زده بود، هنوز خونه بابام بودم، سربازی که ۲ سال مونده، خونه ای که هنوز اماده نیست
چجوری به خانوادم بگم!
بالاخره حامد مرخصی گرفت
اومد دنبالم بریم‌خونه خودشون یه شب پیش هم‌باشیم
جوراب نوزاد گرفته بودم، بهش نشون دادم
گفت یعنی چی
گفتم‌یعنی باردارم
هیچی نگفت‌به‌زور خندید
فکر کنم برا هر دختری یه روز به این فکر میکنه که اچه خبر بارداریشو به همسرش بده چقدر ذوق میکنه و باهم جشن‌میگیرن
اما برای من اینجوری نبود…
ذوقم کور شد
رفتیم‌خونشون به مامانش تو اتاق گفتم
گفت اصلا نگران نباش ما سریع خونه رو حاضر میکنیم
گذشت و حامد برگشت پادگان
۱ هفته گذشت… سرکار لگنم درد میکرد، از صبحم شونه هام درد‌میکرد
حالم خیلی خوش نبود
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و نهم

پرستار چون نذاشته بودم بیهوشم کنه و انقدر اونجا نظر میدادم کفری شده بود
گفت خب حالا اگه اجازه میدی بیهوشی تزریق کنیم🤣
گفتم باشه
اون لحظه گفتم خدایا به حق امام حسین نذار شکمم سوراخ شه و بیهوش شدم
تا چشنمو باز کردم دکتر کنارمو دیدم که اسممو صدا میکرد، گفتم دکتر بگو عمل چی شد؟گفت همون عملی که میخواستی شد
نفس راحت کشیدم، دیگه گذشته بود
فرداش مرخص شدم
بعد یه ماه خواهرم گفت یکی از همکارهاش فال قهوه گرفته براش
تو فال گفته خواهرت سال دیگه این موقع براش یه دختر میبینم
و اسم یا حسین
خیلی برام‌عجیب بود
۱۳ روز از انتقالم گذشته بود، تولد امام‌حسین بود، شدیدا یه حسی به‌من میگفت اگه امروز تست بدی جواب مثبت میگیری
پاشدم به همسرم گفتم بیا بریم تست بدیم
گفت فرداست که گفتم به دلم افتاده امروز بریم
سینه هام سنگین شده بود، زیر دلم درد میکرد، علائمم شبیه به بارداری بود حالت تهوع هم داشتم
اما به خودم میگفتم الان به حامد نگو، شاید مثل دفعه قبل این علائم تلقینه

زایمان،بارداری