پارت بیست و دوم

به حامد چیزی نگفتم،گفتم بذارم جواب اگه مثبت شد بگم
بی بی چک خیلی کمرنگ‌بود پس مطمئن نبودم
بعد کار رفتم ازمایشگاه، خون دادم گفت تا ۲ ساعت دیگه انلاین امادست
رفتم خونه مگه ساعت‌میگذشت؟ ترجیح دادم دراز بکشم تا شاید خوابم ببره
خوابم برد یهو‌بیدار شدم رفتم تو سایت
عدد ۵۱۲ نشون از بارداری میداد.
تو شوک بودم یه حسی که بدنم از خوشی و ترس از اینده یخ زده بود، هنوز خونه بابام بودم، سربازی که ۲ سال مونده، خونه ای که هنوز اماده نیست
چجوری به خانوادم بگم!
بالاخره حامد مرخصی گرفت
اومد دنبالم بریم‌خونه خودشون یه شب پیش هم‌باشیم
جوراب نوزاد گرفته بودم، بهش نشون دادم
گفت یعنی چی
گفتم‌یعنی باردارم
هیچی نگفت‌به‌زور خندید
فکر کنم برا هر دختری یه روز به این فکر میکنه که اچه خبر بارداریشو به همسرش بده چقدر ذوق میکنه و باهم جشن‌میگیرن
اما برای من اینجوری نبود…
ذوقم کور شد
رفتیم‌خونشون به مامانش تو اتاق گفتم
گفت اصلا نگران نباش ما سریع خونه رو حاضر میکنیم
گذشت و حامد برگشت پادگان
۱ هفته گذشت… سرکار لگنم درد میکرد، از صبحم شونه هام درد‌میکرد
حالم خیلی خوش نبود

۹ پاسخ

عزیزم کامنت منم ریپلای کن گمت نکنم

بزا من ریپلای کن

ادامه بده دیگ کنجکاومون کردی

عزیز کامنتمو ریپلای کن گمت نکنم

🫠🫠🫠🫠🫠🫠🫠🫠🫠

😱😱😱😱

خب سیو کنید

اره واسه منم ریپلای کن انگار دارم رمان میخونم😁

عزیزم کامنتمو ریپلای کن گمت نکنم

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت بیست و یکم
حامد سربازی نرفته بود
قبل خواستگاری خیلی استرس داشت که بابام سر این موضوع گیر نده
قرار بود یه مدت عقد باشیم و حامد یکم از سربازیش بگذره بعد بریم سر خونه خودمون
خداروشکر بابام تو‌خواستگاری از حامد خوشش اومد
بله برون و عقدمون بالاخره انجام شد
حامد واقعا همون‌مردی بود که‌من بهش فکر میکردم
تمام مواردی که تو ذهنم بود و برام معیار بودو داشت
خوشحالم واقعا که قبل اون خیلیا نشدن و خیلیارو رد کردم
ما فقط محضر رفتیم بعدش قرار بود بریم رستوران
بعد عقد به بهونه اینکه کادو هارو ببریم خونه بذاریم و تو رستوران نبریم رفتیم خونه
ما تو نامزدی یه شیطونیایی داشتیم باهم🤭
خلاصه دیگه عقد کردیم خیلی هُل بودیم🥴
زود کارامونو کردیم
زنگ میزدن کجا موندید
ماهم گفتیم ترافیکه🤭🫣
یه سال گذشت
تا ماهم جهاز اماده کنیم عجله ای نداشتیم که بریم سر خونمون ،بعد عقد وقت سربازی رفتن حامد بود
ما فقط اخر هفته ها پیش هم میموندیم و چندباری سفر رفتیم
۲ ماه قرار بود دور از هم باشیم
معلوم نبود مرخصی بهش بدن یا نه
۱-۲ هفته گذشته بود بعضی شبها زنگ میزد
خیلی دوران سختیو میگذروندیم
تا اینکه تاریخ پریودم عقب افتاد


بارداری، شیر، پوشک، زایمان
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پاذت چهل و نهم
از راه دور سفر رو کوفت حامد کردم🤭🤣خوب کردم البته، رفتن‌نداشت اون سفر🤣
بعد وقتی حامد سفر بود، شاکی رفتم خونه پدر شوهرم
گفتم این مدل دوست بازی به نظرم برا بعد ازدواج اصلا مناسب نیست و من نمیتونم کنار بیام
بابای حامد گفت یعنی میگی پسر من چشم ناپاک داره به کسی
گفتم نه
برا همین‌فهمیدم باباش اصلا گزینه مناسبی برا درد و دل نیس
دیگه بعد اون هیچوقت برا باباش مشکلی رو مطرح نکردم
اما مامانش، گفت من‌ کاملا درکت میکنم و حق رو به تو میدم
به نظر من بهترین کار اینه بری باهاش تو جمع دوستاش
اما به مرور رابطه رو‌کم‌کنی
جوری که‌ نفهمه
یعنی مستقیم نگو دیگه‌نمیری
چون تورو نمیبره ولی خودش‌میره
رضا به شدت ادم حسودی بود ولی حامد نمیفهمید‌

حرف مامانشو گوش کردم بعد یه مدت رضا خودشو نشون داد
حامد خودش کم کم رابطه هارو کم کرد
جوری که من یه موقع ها خودم میگم به دوستات زنگ بزن حالشونو بپرس میگه ولش کن
و خودش دوست داره بیشتر با خانواده وقت بگذرونیم
الانم که انقدر دوقلوها وقتمونو میگیرن که خبری از دوست و اینا نیس
به نظرم با سیاست یه زن میتونه خیلی چیزا رو درست‌کنه
یه پارت دیگم مینویسم

بارداری، زایمان
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت بیست و چهارم

اون موقع حامد هربار زنگ میزد من با جیغ و گریه حرف میزدمو میگفتم کجایی که من تنها تو این‌ وضعیتم
بعدش با جراحی شبیه به لاپاروسکوپی یکی از لوله هامو با جنین ۶-۷ هفته ای برداشتن
من خسته از تموم دنیا
با روحیه ای داغون
با افکاری که مدام تکرار میشد خدایا چرا‌ من؟
شوهری که نبود و بابا و مامانی که‌پلک رو هم نذاشتن
حامد خودشو‌کشت اما بهش مرخصی ندادن، انقدر التماس کرد تا نصف روز اجازه دادن به شرطی که توی برگشت مدارک بیمارستانمو ببره نشون بده که راست گفته
اومد ولی من داغون بودم
من مرده بودم
با این که خودش حالش بهتر من نبود سعی کرد حال منو بهتر کنه، هر مسخره بازی در میورد‌که‌منو بخندونه،چند ساعت پیشم بود و باز رفت😣
بعد ها بهم گفت خدا منو ببخشه شاید از نعمتش ناشکری کردم لحظه اول اینجوری خدا میخواست تنبیه بشم😞
۴۰ روز استراحت کردم
بعدش برگشتم سرکار
دلم نمیخواست به اونا درمورد وضعیتم بگم
چون قبل این جریانا فهمیده‌بودن شبا با حامد گاهی پیش همیم
هی پشت سرم میگفتن وااا خجالت نمیکشن شب میمونن و خانواده های ما این کارو بد میدونن و اینا بی حیا هستن و …
وقتی رفتم سعی داشتن هی فضولی‌کنن
تبکه‌مینداختن
همون سال تصمیم گرفتم به بهونه حال بدی که دارم از کارم بیرون‌بیام
چون درد و ناراحتی خودم یه طرف
این همکارها و‌تیکه هاشونم سوهان روحم بود


بارداری
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و هفتم
اون روز قبل انتقال، اون‌کتاب رو با خودم بردم
توش نوشته بود یه جاهایی باید رها کنی و باور داشته باشی که خدا برات بهترین هارو جلو پات میذاره
خلاصه دیگه توکل کردم و رفتم تو اتاق
بعد انتقال نیم ساعت دراز کشیدم
بعدشم حامد دویید ویلچر اورد که زیاد حرکت نکنم تا ماشین( دکترها اونجا میگفتن وا راه هم بری چیزی نمیشه ها) ولی کسی نمیدونست که من با حامد شرط کردم اگه این بار نشه کلا قید بچه رو تو زندگی باید بزنیم چون از لحاظ روحی دیگه نمیکشیدم
رفتیم خونه یادمه برف خیلی ارومی گرفته بود و خیلی ترافیک بود
استراحت مطلق من شروع شد
خیلی حوصلم سر میرفت
حامد کارش ازاده برا همین کارش رو این دو هفته متوقف کرد، کل ابن مدت رو باهم فیلم دیدیم
اصلا به خودم اجازه ندادم به گیز منفی فکر کنم
خانواده ها میومدن خونمون چون من فقط واسه دستشویی بلند میشدم و نهایت بعد سه روز خیلی کوتاه راه میرفتم تو خونه
سه روز اول حتی تو تخت صبحانه میخوردم
به خودم گفته بودم همه تلاشمو میکنم دیگه شدنش با خداست


شیرخشک،بارداری ،ivf
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت سی و نهم

پرستار چون نذاشته بودم بیهوشم کنه و انقدر اونجا نظر میدادم کفری شده بود
گفت خب حالا اگه اجازه میدی بیهوشی تزریق کنیم🤣
گفتم باشه
اون لحظه گفتم خدایا به حق امام حسین نذار شکمم سوراخ شه و بیهوش شدم
تا چشنمو باز کردم دکتر کنارمو دیدم که اسممو صدا میکرد، گفتم دکتر بگو عمل چی شد؟گفت همون عملی که میخواستی شد
نفس راحت کشیدم، دیگه گذشته بود
فرداش مرخص شدم
بعد یه ماه خواهرم گفت یکی از همکارهاش فال قهوه گرفته براش
تو فال گفته خواهرت سال دیگه این موقع براش یه دختر میبینم
و اسم یا حسین
خیلی برام‌عجیب بود
۱۳ روز از انتقالم گذشته بود، تولد امام‌حسین بود، شدیدا یه حسی به‌من میگفت اگه امروز تست بدی جواب مثبت میگیری
پاشدم به همسرم گفتم بیا بریم تست بدیم
گفت فرداست که گفتم به دلم افتاده امروز بریم
سینه هام سنگین شده بود، زیر دلم درد میکرد، علائمم شبیه به بارداری بود حالت تهوع هم داشتم
اما به خودم میگفتم الان به حامد نگو، شاید مثل دفعه قبل این علائم تلقینه

زایمان،بارداری
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت چهلم

بذار جواب مشخص میکنه
رفتم ازمایشگاه، خون دادم، گفتن دو ساعت دیگه آماده‌میشه
دل تو دلم نبود. به حامد گفتم من طاقت ندارم مثه دفعه قبل بیام جواب رو بگیرم و منفی باشه
دفعه قبلی وقتی ازمایش رو دیدم از عدد پایینش که نشون میداد خبری نیست وا رفتم، نمیتونستم برم اونور خیابونو به حامدی که انقدر امیدوار بود چی بگم
حامد گفت باشه‌من‌میرم‌جواب بگیرم
نشستم خونه، زل زدم‌به گوشیم تا زنگ بزنه
مگه زنگ میزد
زنگ زدم گفتم چی شد
گفت دم ازمایشگاهم زنگ میزنم
نفسم از اضطراب بالا نمیومد
زنگ زد، گفت مبارکه گفتم الان اصلا وقت خوبی واسه شوخی کردن‌نیستا
جون من فقط راستشو بگو
گفت به خدا راست میگم عدد ۳ هزاره
ته دلم از فکر دوقلو ذوق کردم
خبر رو به نزدیکانم دادیم
اما فقط پدرو مادرو مادربزرگم
چون نمیدونستم اوضاع چطور پیش میره فقط همین چندنفر بدونن کافی بود
هفته ها میگذشت، حامد همچنان نمیذاشت من فعالیتی کنمو بیشتر تایم رو به استراحت میگذروندم
دونه دونه روزها رو میشمردم
با بالا رفتن هر هفته ذوق میکردم
دائم تو نت میدیدم جنین امروز چه شکلیه
رسید به ۵-۶ هفته
برا تشکیل قلب زود بود
اما وقتش بود برم‌ که‌مطمئن شم جنین تو رحم هست یا نه
دیگه نتونستم پیش دکتر قبلی برم، خاطره های بد اون روز نذاشت
دکتری که برام انتقال داده بود رو پیداش کردمو رفتم‌ پیشش
دل تو دلم نبود، گفتم دکتر توروخدا زودتر بگو کجاست
گفت تو رحمه
بهم دنیارو دادن، نفس راحت کشیدم
یهو دکتر گفت البته دوتاست
قلبم داشت در میومد از خوشحالی
ولی گفت باید صبرکرد
باید دید هردو قلبشون تشکیل میشه یا نه
باید چند هفته دیگه برا چکاپ قلبشون میرفتم
همه چی خوب بود خداروشکر
خیلی خوشحال بودیم

بارداری،زایمان
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۱۱ ماهگی
مامان آرکان مامان آرکان ۱ سالگی
امروز ناهار خونه مادرشوهرم بودیم، مادر بزرگ و خاله های همسرمم اومدن ( خاله هاش مجردن و معلم ان)
هرچی می‌خوردیم یه خاله اش به زور می‌گفت به آرکان هم بدین میدید ما نمیدیم خودش میداد، فک کنین شربت خوردنی می‌گفت بزار یذره بدم گناه داره! سر سفره می‌گفت ماست رو نگاه می‌کنه انگشتشو میزد به ماست بده بهش!!! از چایی خودش میخواست بده بهش!!! اصلا یه کارای خاصی میکرد حالا خوبه خدارحم کرده مادرشوهرم اصلا اینجوری نیست بخواد هم چیزی بده میپرسم بدم؟ یا میگه اگه صلاح بود بده
نمی‌فهمم این چرا این جوری میکرد اصلا عجیب اعصابم خورد شد حالا من که مادرشم اصلا تو لیوان خودم یا قاشق خودم بهش چیزی نمیدم
حالا اینش عجیبه بستنی سنتی آوردن میدونستم باز داستان شروع میشه گفتم من نمی‌خورم بخورین میام میخورم رفتم اتاق بچه رو بخوابونم اونم که نخوابید گریه کرد مجبور شدم بیام بیرون!!!
انگشتشو کرده تو بستنی میده به آرکان من جوری عصبانی شدم رفتم بچه رو از بغل شوهرم کشیدم بعد به شوهرم با عصبانیت گفتم تو چرا اینجا اینجوری شدی خب مگه خونه خودمون می‌دیم گفت نه گفتم پس چرا اینجا پایه رفتارهای اینا شدی زود جبهشو تغییر داد ولی با این حال من خیلی کفری بودم بعد که رفتن هرچی از دهنم دراومد پشتش به مادرشوهرم گفتم اونم گفت دلش میسوزه میگه گناه داره منم گفتم دایه مهربان تر از مادر شده پس!!
اینم بگم بچم حساسیت به پروتئین گاوی داره بستنی و ماست هم که سنتی بود دیگه فک کنین چه نورعلی نوری بود
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت بیست و سوم

فکر کردم عادیه،حامد دوباره اومد مرخصی
همون عصر نزدیکی‌داشتیم و شب باید میرفت دوباره پادگان
اون شب درد زیادی داشتم
اول فکر کردم شاید بخاطر نزدیکیه
به لکه بینی افتادم
همش به‌خودم‌میگفتم شاید بواسیری چیزیه
زنگ زدم‌دکترم گفت شیاف بذار استراحت کن
اون شب تا صبح درد کشیدم
دردش خیلی شدید بود
دوتا‌مسکن خوردم ولی اروم نمیشدم
مشت میزدم‌تو دیوار اون شب صبح نمیشد
تا مامانم رو‌بیدار کردم نصف شب رفتیم بیمارستان
فرداش رفتم سونو
تشخیص بارداری خارج رحم منو از همه رویاهام و اینده مبهم کشید بیرون
همون روز با اضطراب و گریه نشسته بودم
نمیدونستم خارج رحم چیه ولی میدونستم بچه دیگه‌نمیمونه
توی بیمارستان که رفتم سونو
منتظر بودم تو اتاق تا دکتر بیاد
یه خانوم از همکارای پرستارا اومد و اصرار داشت خارج نوبت صدای قلب بچشو بشنوه
من تو اون حالی‌که بودم، بد کسی رو نخواستم اما با صدای قلب بچش مردمو زنده شدم
قرار شد برم بستری بشم
چون عدد بتا پایین بود و شک داشتن باید چند روز میموندم که مطمئن بشن چیزی تو رحم قرار نیست بوجود بیاد
۳-۴ روزی بیمارستان بودم
زجه میزدم و از خدا میخواستم معجزشو بهم نشون بده
تو اتاقی که‌ چندروز بستری شدم یه خانومی بود که تازه سزارین کرده‌بود
جز شوهرش که نمیذاشتن شب بمونه هیچکسیو نداشت
بچش نصف شب گریه میکردو نمیتونست بلند شه
کسی تو حال من باشه میفهمه چقدر سخته توی اون وضعیت بلند شدنو بچشو دستش دادن

بارداری،زایمان