پارت سی و نهم

پرستار چون نذاشته بودم بیهوشم کنه و انقدر اونجا نظر میدادم کفری شده بود
گفت خب حالا اگه اجازه میدی بیهوشی تزریق کنیم🤣
گفتم باشه
اون لحظه گفتم خدایا به حق امام حسین نذار شکمم سوراخ شه و بیهوش شدم
تا چشنمو باز کردم دکتر کنارمو دیدم که اسممو صدا میکرد، گفتم دکتر بگو عمل چی شد؟گفت همون عملی که میخواستی شد
نفس راحت کشیدم، دیگه گذشته بود
فرداش مرخص شدم
بعد یه ماه خواهرم گفت یکی از همکارهاش فال قهوه گرفته براش
تو فال گفته خواهرت سال دیگه این موقع براش یه دختر میبینم
و اسم یا حسین
خیلی برام‌عجیب بود
۱۳ روز از انتقالم گذشته بود، تولد امام‌حسین بود، شدیدا یه حسی به‌من میگفت اگه امروز تست بدی جواب مثبت میگیری
پاشدم به همسرم گفتم بیا بریم تست بدیم
گفت فرداست که گفتم به دلم افتاده امروز بریم
سینه هام سنگین شده بود، زیر دلم درد میکرد، علائمم شبیه به بارداری بود حالت تهوع هم داشتم
اما به خودم میگفتم الان به حامد نگو، شاید مثل دفعه قبل این علائم تلقینه

زایمان،بارداری

۳ پاسخ

ای خدددا🥺🥺🥺🥺🥺

بدنم لرزید خدایی از ذوق

🥹🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان آرکان مامان آرکان ۱ سالگی
امروز ناهار خونه مادرشوهرم بودیم، مادر بزرگ و خاله های همسرمم اومدن ( خاله هاش مجردن و معلم ان)
هرچی می‌خوردیم یه خاله اش به زور می‌گفت به آرکان هم بدین میدید ما نمیدیم خودش میداد، فک کنین شربت خوردنی می‌گفت بزار یذره بدم گناه داره! سر سفره می‌گفت ماست رو نگاه می‌کنه انگشتشو میزد به ماست بده بهش!!! از چایی خودش میخواست بده بهش!!! اصلا یه کارای خاصی میکرد حالا خوبه خدارحم کرده مادرشوهرم اصلا اینجوری نیست بخواد هم چیزی بده میپرسم بدم؟ یا میگه اگه صلاح بود بده
نمی‌فهمم این چرا این جوری میکرد اصلا عجیب اعصابم خورد شد حالا من که مادرشم اصلا تو لیوان خودم یا قاشق خودم بهش چیزی نمیدم
حالا اینش عجیبه بستنی سنتی آوردن میدونستم باز داستان شروع میشه گفتم من نمی‌خورم بخورین میام میخورم رفتم اتاق بچه رو بخوابونم اونم که نخوابید گریه کرد مجبور شدم بیام بیرون!!!
انگشتشو کرده تو بستنی میده به آرکان من جوری عصبانی شدم رفتم بچه رو از بغل شوهرم کشیدم بعد به شوهرم با عصبانیت گفتم تو چرا اینجا اینجوری شدی خب مگه خونه خودمون می‌دیم گفت نه گفتم پس چرا اینجا پایه رفتارهای اینا شدی زود جبهشو تغییر داد ولی با این حال من خیلی کفری بودم بعد که رفتن هرچی از دهنم دراومد پشتش به مادرشوهرم گفتم اونم گفت دلش میسوزه میگه گناه داره منم گفتم دایه مهربان تر از مادر شده پس!!
اینم بگم بچم حساسیت به پروتئین گاوی داره بستنی و ماست هم که سنتی بود دیگه فک کنین چه نورعلی نوری بود
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت چهل و سوم
هفته ها گذشت من خیلی ماه اخر تو فشار بودم
یه قل سمت راست زیر دنده هام بود
شبها از خواب از درد دنده هام بیدار میشدم
قل چپ سمت چپ نمیذاشت روش بخوابم
طاق باز هم که نمیتونستم بخوابم
دیگه خیلی اذیت بودم
شده بودم توپ قل قلی🤣 میخوابیدم نمیتونستم بلند شم🤣
دکتر گفت ۳۷ هفته و ۶‌روز بیا
گفتم دکتر یه روزم زودتر برا من یه روزه
۳۷ هفته و ۳ روز با دکتر به توافق رسیدیم🤣
۲ روز قبل زایمان یه قل حرکتش کم شد
خیلی ترسیدیم
اگه اشتباه نگم ان اس تی گرفتیم
ضربان بچه و اینا کم بود ولی قابل قبول بود
ترسیدیم
فرداش رفتیم ساعت ۵ صبح برا زایمان
چون دوقلویی بودم سریعتر بیمارستان با سزارین موافقت کرد
دکترم خیلی ادم درستی بود، حتی زیرمیزی هم نگرفت
من کلا ادم حساسی ام
یعنی خیلی استانه دردم پایینه
یادمه بردنم اتاق زایمان، اولش رگمو رو دست زدن دردم گرفت
بعد گفتم سوندو میشه اتاق عمل بذارید گفتن نه
خلاصه قبل عمل یه دور گریه کردم
بعدش میخواستم بیهوشم کنن
من بیهوشی کامل میخواستم دکتر‌بیهوشی گفت نه اون بیهوشی منسوخ شده و نمیشه
با استرس رفتم تو
از اونجا فقط یادمه که حالت تهوع داشتم چون ترسیده بودم
یه پسر جوونی دکتر بیهوشی بود
گفت الان برات ضد تهوع میزنم
و ارومم کرد
بعد یهو صدا یه نوزاد اومد‌بعد یه دقیقه اون یکی
تو هاله ای از ابر ها انگار تصویرها رو‌میدیدم
دوتاشونو نشونم دادن که داشتن گریه‌میکردن
نمیدونم در اینده عوارض بی حسی از کمر سراغم بیاد یا نه اما الان میگم که اون صحنه به نظرم ارزش بی حسی از کمر رو‌ داشت

بارداری، زایمان