پارت بیست و یکم
حامد سربازی نرفته بود
قبل خواستگاری خیلی استرس داشت که بابام سر این موضوع گیر نده
قرار بود یه مدت عقد باشیم و حامد یکم از سربازیش بگذره بعد بریم سر خونه خودمون
خداروشکر بابام تو‌خواستگاری از حامد خوشش اومد
بله برون و عقدمون بالاخره انجام شد
حامد واقعا همون‌مردی بود که‌من بهش فکر میکردم
تمام مواردی که تو ذهنم بود و برام معیار بودو داشت
خوشحالم واقعا که قبل اون خیلیا نشدن و خیلیارو رد کردم
ما فقط محضر رفتیم بعدش قرار بود بریم رستوران
بعد عقد به بهونه اینکه کادو هارو ببریم خونه بذاریم و تو رستوران نبریم رفتیم خونه
ما تو نامزدی یه شیطونیایی داشتیم باهم🤭
خلاصه دیگه عقد کردیم خیلی هُل بودیم🥴
زود کارامونو کردیم
زنگ میزدن کجا موندید
ماهم گفتیم ترافیکه🤭🫣
یه سال گذشت
تا ماهم جهاز اماده کنیم عجله ای نداشتیم که بریم سر خونمون ،بعد عقد وقت سربازی رفتن حامد بود
ما فقط اخر هفته ها پیش هم میموندیم و چندباری سفر رفتیم
۲ ماه قرار بود دور از هم باشیم
معلوم نبود مرخصی بهش بدن یا نه
۱-۲ هفته گذشته بود بعضی شبها زنگ میزد
خیلی دوران سختیو میگذروندیم
تا اینکه تاریخ پریودم عقب افتاد


بارداری، شیر، پوشک، زایمان

۳ پاسخ

ای وااای نگو باردار بودی

بقیشو بزار

داستانتو خوندم
بعد این مدت ک تلگرام قطع بود و رمانای انلاین ب فنا رفته بود؛ خوب بود داستانت. 😁

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت بیست و دوم

به حامد چیزی نگفتم،گفتم بذارم جواب اگه مثبت شد بگم
بی بی چک خیلی کمرنگ‌بود پس مطمئن نبودم
بعد کار رفتم ازمایشگاه، خون دادم گفت تا ۲ ساعت دیگه انلاین امادست
رفتم خونه مگه ساعت‌میگذشت؟ ترجیح دادم دراز بکشم تا شاید خوابم ببره
خوابم برد یهو‌بیدار شدم رفتم تو سایت
عدد ۵۱۲ نشون از بارداری میداد.
تو شوک بودم یه حسی که بدنم از خوشی و ترس از اینده یخ زده بود، هنوز خونه بابام بودم، سربازی که ۲ سال مونده، خونه ای که هنوز اماده نیست
چجوری به خانوادم بگم!
بالاخره حامد مرخصی گرفت
اومد دنبالم بریم‌خونه خودشون یه شب پیش هم‌باشیم
جوراب نوزاد گرفته بودم، بهش نشون دادم
گفت یعنی چی
گفتم‌یعنی باردارم
هیچی نگفت‌به‌زور خندید
فکر کنم برا هر دختری یه روز به این فکر میکنه که اچه خبر بارداریشو به همسرش بده چقدر ذوق میکنه و باهم جشن‌میگیرن
اما برای من اینجوری نبود…
ذوقم کور شد
رفتیم‌خونشون به مامانش تو اتاق گفتم
گفت اصلا نگران نباش ما سریع خونه رو حاضر میکنیم
گذشت و حامد برگشت پادگان
۱ هفته گذشت… سرکار لگنم درد میکرد، از صبحم شونه هام درد‌میکرد
حالم خیلی خوش نبود
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پاذت چهل و نهم
از راه دور سفر رو کوفت حامد کردم🤭🤣خوب کردم البته، رفتن‌نداشت اون سفر🤣
بعد وقتی حامد سفر بود، شاکی رفتم خونه پدر شوهرم
گفتم این مدل دوست بازی به نظرم برا بعد ازدواج اصلا مناسب نیست و من نمیتونم کنار بیام
بابای حامد گفت یعنی میگی پسر من چشم ناپاک داره به کسی
گفتم نه
برا همین‌فهمیدم باباش اصلا گزینه مناسبی برا درد و دل نیس
دیگه بعد اون هیچوقت برا باباش مشکلی رو مطرح نکردم
اما مامانش، گفت من‌ کاملا درکت میکنم و حق رو به تو میدم
به نظر من بهترین کار اینه بری باهاش تو جمع دوستاش
اما به مرور رابطه رو‌کم‌کنی
جوری که‌ نفهمه
یعنی مستقیم نگو دیگه‌نمیری
چون تورو نمیبره ولی خودش‌میره
رضا به شدت ادم حسودی بود ولی حامد نمیفهمید‌

حرف مامانشو گوش کردم بعد یه مدت رضا خودشو نشون داد
حامد خودش کم کم رابطه هارو کم کرد
جوری که من یه موقع ها خودم میگم به دوستات زنگ بزن حالشونو بپرس میگه ولش کن
و خودش دوست داره بیشتر با خانواده وقت بگذرونیم
الانم که انقدر دوقلوها وقتمونو میگیرن که خبری از دوست و اینا نیس
به نظرم با سیاست یه زن میتونه خیلی چیزا رو درست‌کنه
یه پارت دیگم مینویسم

بارداری، زایمان
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت بیست و پنجم
اون سال گذشت
و تنها خوبی که‌میشد بگیم اون وضعیت داشت این‌بود‌که بخاطر اون بچه،مادرشوهرم کارهای خونمونو سریعتر انجام داد‌که بعد یک سال و نیم بریم‌خونمون
حامد این مدت خیلی دست دست کرد چون میترسید
البته یه جورایی حق داشت، به نظرم هممون از وارد شدن به مرحله جدید زندگی میترسیم
خیلی به اختلاف ها و مشکلات زیادی خوردیم
از همه بدتر با اینکه میدونستم وضعیت پادگانشو ولی از اینکه اون لحظه کنارم نبود خیلی ازش ناراحت بودم
تو کرونا بود
اختلافات و بگو مگوها زیاد شده بود
اما وقتی خودمون سر خونه رفتیم یه روز باهم خیلی جدی در مورد همش نشستیم حرف زدیم و از دل هم دراوردیم سعی کردیم برا هر مشکل یه چاره پیدا کنیم
من از احساس هایی که برام ایجاد شده‌گفتم
اونم از سمت خودش احساسشو بیان کرد
همو درک کردیم
اوضاع بهتر شد

راستی ما عروسی نگرفتیم
تصمیم گرفتیم بریم سر خونه تا ببینیم بعدا چی میشه
بعد تموم شدن سربازیش،تصمیم گرفتیم بجا عروسی بریم مسافرت
خیلی بهمون خوش گذشت و اصلا پشیمون نیستم
اما خب عکسا عروسیمونو گرفتیم که یادگاری داشته باشیم
بارداری، شیر، پوشک
مامان آراز مامان آراز ۶ ماهگی
پارت۷
زهرا از وقتی اومده بود زاهدان دیگه نگم چه بداخلاقی ها و چه ادا اصولا و چسن فسن ها اصن یه وضعی
سعیدم دربست در اختیارش مادرمم بخاطر سعید چیزی نمیگفت یه اتاق داده بود بهشون و فقط موقع صبحانه،ناهار و...میومدن تو هال حتی یخچالشونم تو اتاقشون بودو کسی جرعت نداشت سمتش بره که زهرا خانم ناراحت میشه
سعید قبل از ازدواج خیلی دوسمون داشت و بهمون اهمیت میداد ولی بعد از اومدن زهرا اگر لبخند بهمون میزد چپ چپ نگاهش می‌کرد.یک سال از مدرسه عقب افتادم هیشکی بفکر نبود مادرم سخت کار می‌کرد دوشیفت میرفت تو آشپزخونه بیمارستان و زحمت می‌کشید سعیده و سکینه مثلن درس میخوندن
تو درس خیلی تنبلی بودن و الکی میرفتن مدرسه.چن وقتی گذشت و علیرضا پسر داییم اومد خاستگاری سعیده چن سالی بود همو میخواستن علیرضا زابل بودو تو سوپرمارکت پدرش مشغول به کار
اومدن و یه مراسم نامزدی گرفتن و رفتن گفتن چن ماه بعد برا عقد میان سعیده که انگار خوشبخت ترین آدم رو زمین بود تو پوست خودش نمی گنجید و رو زمین بند نبود
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۱ ماهگی
پارت شانزدهم



گفت چندماه پیش همزمان دو نفر جدید از همون اپلیکیشن وارد زندگیش میشن(علاوه بر دوست پسر ثابتش که هم دانشگاهی بودن) از بین اون دوتا، یکیو انتخاب میکنه که بعد چند ماه میفهمه اشتباه کرده
داشت به من میگفت من اشتباه کردم حامد خیلی خوب بود
گفتم حامد کیه
گفت خیلی مهربون بود
دنبال ازدواج بودو خیلیم پولدار بود، اشتباه کرده‌که گفته اونو نمیخوادو اون یکی گزینه‌رو انتخاب کرده(جز‌معدود دفعاتی بود‌که‌یکیو کنار گذاشت)

جالب اینه اینارو شب گفت
صبح‌دیدم حامد با همون فامیلی به‌من پیام داده و‌خواسته اشنا بشیم
منم اولش گفتم باهاش حرف میزنم و روز قرار با گلاره میرم که بهم برشون‌گردونم، به گلاره‌هم گفتم داستانو
اما فکر کرد که‌من‌خودم پیداش کردم

خلاصه یه هفته‌من با حامد حرف زدم در اخر قبل بیرون‌رفتن گفتم حقشه بدونه من‌ نقشم چیه
اما‌خب بهش نگفتم که‌اون بین تو و یکی دیگه اونو انتخاب کردو الان پشیمونه
گفتم دوستم میشناستت
اون موقع شرایطش جور نبوده‌میخواد برگردین( رتبطشون در حد یه بار دیدن هم بوده تو کرونا بعدم‌ جلوتر نرفته)
حامد‌گفت هر دلیلی هم که‌بوده برا‌من اون رابطه تموم شدست و الان دلم میخواد با شما اشنا بشم
من اینارو به‌گلاره‌گفتم
گفت تو نباید باهاش حرف میزدی وقتی میدونستی من‌خوشم‌میادو کلا باهام قطع رابطه کرد
ولی من از نظر خودم کار بدی نکردم
نظر شما چیه؟
بعدش که‌گفت‌میخواد با من اشنا بشه با تعریف های گلاره باعث شد که‌من جدی بگیرمش

یاپمه قرار دومم با حامد، حامد منو برد دم‌خونه ای‌که‌خانوادش برا بعد ازدواجش تدارک‌دیده بودن
خودش‌میگفت نمیدونم چرا این کارو کردم
مامان پناه 🥺 مامان پناه 🥺 ۱۰ ماهگی
پارت+۶
داستان سزارین من 😥

دیگه خلاصه جاریم که اومد حس پاهام کم کم برگشت دکترا گفتن باید کم کم سعی کنی به پاشدن و راه رفتن منم سعی کردم بلند شم ولی هر کاری کردم خیلی سخت بود بلند بشم ولی بخیه زده بودن واقعا برای بار اول خیلی سخت بود دیگه منم بلاخره موفق شدم خودم.و به لبه‌ی تخت رسوندم بعدش قرار بود بلند. شم و واستم اینی که تا لبه ی تخت بیام یه بدی داشت اینی که کامل واستم دیگه بدتر پاشدن اصن خیلی بد بود کل دردام انگار فشارش روی بخیه ی شکممم بود ارو ارو شروع کردم به راه رفتن البته نمی‌تونستم کامل صاف باشم خمیده راه رفتم دکتر گف تا موقعی ببخشید مدفوع نکنی نمیتونی بری خونه من هم تا عصر بلاخره تونستم دستشویی برم و گفتن امشب میتونی بری خونه جاریم زنگ زد به همسرم که بیاد دنبالمون همسرم اومد ساعت های ۱۰ ۹ این جوریا بود منم راحت تو ماشین نشستم و رفتیم خونه یکم سخت بود ولی اونقدر نه خلاصه که بگم خیلی از زایمان سزارین خودم راضی بودم واقعا موقع بلند شد اولش سخت بود چون واقعا آسون نیست که هفت لایه ی شکم برش زدن و بخیه کردن ولی خیلی راحت بود اگه صد بازم برگردم عقب میگم سزارین تو خونه هم که رفتم فقط موقعی که میخواستم بلند شم برم دستشویی تا دو روز یکم تو اذیت بودم اونم نه شدید ولی در کل کلی راضی بودم ایشالله مامان هاییم که استرس زایمان دارن میترسن خدا کمکشون کنه و هر چه سریع تر فارق شون کنه 😍

پایان .....