۳ پاسخ

قسمت خواستگاری گلاره نیست

خب اخرش چیشد 😐

خدایی با بچه دوقلو چطور وقت میکنی میای داستان مینویسی من گلاب ب روت دسشویی بزور میرم🤣

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۰ ماهگی
پارت شانزدهم



گفت چندماه پیش همزمان دو نفر جدید از همون اپلیکیشن وارد زندگیش میشن(علاوه بر دوست پسر ثابتش که هم دانشگاهی بودن) از بین اون دوتا، یکیو انتخاب میکنه که بعد چند ماه میفهمه اشتباه کرده
داشت به من میگفت من اشتباه کردم حامد خیلی خوب بود
گفتم حامد کیه
گفت خیلی مهربون بود
دنبال ازدواج بودو خیلیم پولدار بود، اشتباه کرده‌که گفته اونو نمیخوادو اون یکی گزینه‌رو انتخاب کرده(جز‌معدود دفعاتی بود‌که‌یکیو کنار گذاشت)

جالب اینه اینارو شب گفت
صبح‌دیدم حامد با همون فامیلی به‌من پیام داده و‌خواسته اشنا بشیم
منم اولش گفتم باهاش حرف میزنم و روز قرار با گلاره میرم که بهم برشون‌گردونم، به گلاره‌هم گفتم داستانو
اما فکر کرد که‌من‌خودم پیداش کردم

خلاصه یه هفته‌من با حامد حرف زدم در اخر قبل بیرون‌رفتن گفتم حقشه بدونه من‌ نقشم چیه
اما‌خب بهش نگفتم که‌اون بین تو و یکی دیگه اونو انتخاب کردو الان پشیمونه
گفتم دوستم میشناستت
اون موقع شرایطش جور نبوده‌میخواد برگردین( رتبطشون در حد یه بار دیدن هم بوده تو کرونا بعدم‌ جلوتر نرفته)
حامد‌گفت هر دلیلی هم که‌بوده برا‌من اون رابطه تموم شدست و الان دلم میخواد با شما اشنا بشم
من اینارو به‌گلاره‌گفتم
گفت تو نباید باهاش حرف میزدی وقتی میدونستی من‌خوشم‌میادو کلا باهام قطع رابطه کرد
ولی من از نظر خودم کار بدی نکردم
نظر شما چیه؟
بعدش که‌گفت‌میخواد با من اشنا بشه با تعریف های گلاره باعث شد که‌من جدی بگیرمش

یاپمه قرار دومم با حامد، حامد منو برد دم‌خونه ای‌که‌خانوادش برا بعد ازدواجش تدارک‌دیده بودن
خودش‌میگفت نمیدونم چرا این کارو کردم
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۰ ماهگی
پارت بیست و یکم
حامد سربازی نرفته بود
قبل خواستگاری خیلی استرس داشت که بابام سر این موضوع گیر نده
قرار بود یه مدت عقد باشیم و حامد یکم از سربازیش بگذره بعد بریم سر خونه خودمون
خداروشکر بابام تو‌خواستگاری از حامد خوشش اومد
بله برون و عقدمون بالاخره انجام شد
حامد واقعا همون‌مردی بود که‌من بهش فکر میکردم
تمام مواردی که تو ذهنم بود و برام معیار بودو داشت
خوشحالم واقعا که قبل اون خیلیا نشدن و خیلیارو رد کردم
ما فقط محضر رفتیم بعدش قرار بود بریم رستوران
بعد عقد به بهونه اینکه کادو هارو ببریم خونه بذاریم و تو رستوران نبریم رفتیم خونه
ما تو نامزدی یه شیطونیایی داشتیم باهم🤭
خلاصه دیگه عقد کردیم خیلی هُل بودیم🥴
زود کارامونو کردیم
زنگ میزدن کجا موندید
ماهم گفتیم ترافیکه🤭🫣
یه سال گذشت
تا ماهم جهاز اماده کنیم عجله ای نداشتیم که بریم سر خونمون ،بعد عقد وقت سربازی رفتن حامد بود
ما فقط اخر هفته ها پیش هم میموندیم و چندباری سفر رفتیم
۲ ماه قرار بود دور از هم باشیم
معلوم نبود مرخصی بهش بدن یا نه
۱-۲ هفته گذشته بود بعضی شبها زنگ میزد
خیلی دوران سختیو میگذروندیم
تا اینکه تاریخ پریودم عقب افتاد


بارداری، شیر، پوشک، زایمان
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۰ ماهگی
پاذت چهل و نهم
از راه دور سفر رو کوفت حامد کردم🤭🤣خوب کردم البته، رفتن‌نداشت اون سفر🤣
بعد وقتی حامد سفر بود، شاکی رفتم خونه پدر شوهرم
گفتم این مدل دوست بازی به نظرم برا بعد ازدواج اصلا مناسب نیست و من نمیتونم کنار بیام
بابای حامد گفت یعنی میگی پسر من چشم ناپاک داره به کسی
گفتم نه
برا همین‌فهمیدم باباش اصلا گزینه مناسبی برا درد و دل نیس
دیگه بعد اون هیچوقت برا باباش مشکلی رو مطرح نکردم
اما مامانش، گفت من‌ کاملا درکت میکنم و حق رو به تو میدم
به نظر من بهترین کار اینه بری باهاش تو جمع دوستاش
اما به مرور رابطه رو‌کم‌کنی
جوری که‌ نفهمه
یعنی مستقیم نگو دیگه‌نمیری
چون تورو نمیبره ولی خودش‌میره
رضا به شدت ادم حسودی بود ولی حامد نمیفهمید‌

حرف مامانشو گوش کردم بعد یه مدت رضا خودشو نشون داد
حامد خودش کم کم رابطه هارو کم کرد
جوری که من یه موقع ها خودم میگم به دوستات زنگ بزن حالشونو بپرس میگه ولش کن
و خودش دوست داره بیشتر با خانواده وقت بگذرونیم
الانم که انقدر دوقلوها وقتمونو میگیرن که خبری از دوست و اینا نیس
به نظرم با سیاست یه زن میتونه خیلی چیزا رو درست‌کنه
یه پارت دیگم مینویسم

بارداری، زایمان
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۰ ماهگی
پارت بیست و پنجم
اون سال گذشت
و تنها خوبی که‌میشد بگیم اون وضعیت داشت این‌بود‌که بخاطر اون بچه،مادرشوهرم کارهای خونمونو سریعتر انجام داد‌که بعد یک سال و نیم بریم‌خونمون
حامد این مدت خیلی دست دست کرد چون میترسید
البته یه جورایی حق داشت، به نظرم هممون از وارد شدن به مرحله جدید زندگی میترسیم
خیلی به اختلاف ها و مشکلات زیادی خوردیم
از همه بدتر با اینکه میدونستم وضعیت پادگانشو ولی از اینکه اون لحظه کنارم نبود خیلی ازش ناراحت بودم
تو کرونا بود
اختلافات و بگو مگوها زیاد شده بود
اما وقتی خودمون سر خونه رفتیم یه روز باهم خیلی جدی در مورد همش نشستیم حرف زدیم و از دل هم دراوردیم سعی کردیم برا هر مشکل یه چاره پیدا کنیم
من از احساس هایی که برام ایجاد شده‌گفتم
اونم از سمت خودش احساسشو بیان کرد
همو درک کردیم
اوضاع بهتر شد

راستی ما عروسی نگرفتیم
تصمیم گرفتیم بریم سر خونه تا ببینیم بعدا چی میشه
بعد تموم شدن سربازیش،تصمیم گرفتیم بجا عروسی بریم مسافرت
خیلی بهمون خوش گذشت و اصلا پشیمون نیستم
اما خب عکسا عروسیمونو گرفتیم که یادگاری داشته باشیم
بارداری، شیر، پوشک