پارت بیست و چهارم

اون موقع حامد هربار زنگ میزد من با جیغ و گریه حرف میزدمو میگفتم کجایی که من تنها تو این‌ وضعیتم
بعدش با جراحی شبیه به لاپاروسکوپی یکی از لوله هامو با جنین ۶-۷ هفته ای برداشتن
من خسته از تموم دنیا
با روحیه ای داغون
با افکاری که مدام تکرار میشد خدایا چرا‌ من؟
شوهری که نبود و بابا و مامانی که‌پلک رو هم نذاشتن
حامد خودشو‌کشت اما بهش مرخصی ندادن، انقدر التماس کرد تا نصف روز اجازه دادن به شرطی که توی برگشت مدارک بیمارستانمو ببره نشون بده که راست گفته
اومد ولی من داغون بودم
من مرده بودم
با این که خودش حالش بهتر من نبود سعی کرد حال منو بهتر کنه، هر مسخره بازی در میورد‌که‌منو بخندونه،چند ساعت پیشم بود و باز رفت😣
بعد ها بهم گفت خدا منو ببخشه شاید از نعمتش ناشکری کردم لحظه اول اینجوری خدا میخواست تنبیه بشم😞
۴۰ روز استراحت کردم
بعدش برگشتم سرکار
دلم نمیخواست به اونا درمورد وضعیتم بگم
چون قبل این جریانا فهمیده‌بودن شبا با حامد گاهی پیش همیم
هی پشت سرم میگفتن وااا خجالت نمیکشن شب میمونن و خانواده های ما این کارو بد میدونن و اینا بی حیا هستن و …
وقتی رفتم سعی داشتن هی فضولی‌کنن
تبکه‌مینداختن
همون سال تصمیم گرفتم به بهونه حال بدی که دارم از کارم بیرون‌بیام
چون درد و ناراحتی خودم یه طرف
این همکارها و‌تیکه هاشونم سوهان روحم بود


بارداری

۲ پاسخ

گلم میشه بهم درخاست بدی

عزیزم دوقلوهات هم سنه دوقلوهای منه
چه غذاهایی میدی

سوال های مرتبط

مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت بیست و دوم

به حامد چیزی نگفتم،گفتم بذارم جواب اگه مثبت شد بگم
بی بی چک خیلی کمرنگ‌بود پس مطمئن نبودم
بعد کار رفتم ازمایشگاه، خون دادم گفت تا ۲ ساعت دیگه انلاین امادست
رفتم خونه مگه ساعت‌میگذشت؟ ترجیح دادم دراز بکشم تا شاید خوابم ببره
خوابم برد یهو‌بیدار شدم رفتم تو سایت
عدد ۵۱۲ نشون از بارداری میداد.
تو شوک بودم یه حسی که بدنم از خوشی و ترس از اینده یخ زده بود، هنوز خونه بابام بودم، سربازی که ۲ سال مونده، خونه ای که هنوز اماده نیست
چجوری به خانوادم بگم!
بالاخره حامد مرخصی گرفت
اومد دنبالم بریم‌خونه خودشون یه شب پیش هم‌باشیم
جوراب نوزاد گرفته بودم، بهش نشون دادم
گفت یعنی چی
گفتم‌یعنی باردارم
هیچی نگفت‌به‌زور خندید
فکر کنم برا هر دختری یه روز به این فکر میکنه که اچه خبر بارداریشو به همسرش بده چقدر ذوق میکنه و باهم جشن‌میگیرن
اما برای من اینجوری نبود…
ذوقم کور شد
رفتیم‌خونشون به مامانش تو اتاق گفتم
گفت اصلا نگران نباش ما سریع خونه رو حاضر میکنیم
گذشت و حامد برگشت پادگان
۱ هفته گذشت… سرکار لگنم درد میکرد، از صبحم شونه هام درد‌میکرد
حالم خیلی خوش نبود
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پاذت چهل و نهم
از راه دور سفر رو کوفت حامد کردم🤭🤣خوب کردم البته، رفتن‌نداشت اون سفر🤣
بعد وقتی حامد سفر بود، شاکی رفتم خونه پدر شوهرم
گفتم این مدل دوست بازی به نظرم برا بعد ازدواج اصلا مناسب نیست و من نمیتونم کنار بیام
بابای حامد گفت یعنی میگی پسر من چشم ناپاک داره به کسی
گفتم نه
برا همین‌فهمیدم باباش اصلا گزینه مناسبی برا درد و دل نیس
دیگه بعد اون هیچوقت برا باباش مشکلی رو مطرح نکردم
اما مامانش، گفت من‌ کاملا درکت میکنم و حق رو به تو میدم
به نظر من بهترین کار اینه بری باهاش تو جمع دوستاش
اما به مرور رابطه رو‌کم‌کنی
جوری که‌ نفهمه
یعنی مستقیم نگو دیگه‌نمیری
چون تورو نمیبره ولی خودش‌میره
رضا به شدت ادم حسودی بود ولی حامد نمیفهمید‌

حرف مامانشو گوش کردم بعد یه مدت رضا خودشو نشون داد
حامد خودش کم کم رابطه هارو کم کرد
جوری که من یه موقع ها خودم میگم به دوستات زنگ بزن حالشونو بپرس میگه ولش کن
و خودش دوست داره بیشتر با خانواده وقت بگذرونیم
الانم که انقدر دوقلوها وقتمونو میگیرن که خبری از دوست و اینا نیس
به نظرم با سیاست یه زن میتونه خیلی چیزا رو درست‌کنه
یه پارت دیگم مینویسم

بارداری، زایمان
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان جانان مامان جانان ۱۰ ماهگی
حالا که در آستانه ۶ ماهگی هستیم، یه نظر سنجی دارم ازتون

اگر این ۶ ماه رو به سه ماه اول و سه ماه دوم تقسیم کنیم، بنظر شما کدوم سخت تر بود؟؟

نظر خودم سه ماه اول واااقعا طاقت فرسا بود🫠 قشنگ تحلیل رفتم
جانان تا ساعت ۴ صبح بیدار بود و گریه میکرد من چشمام به ساعت بود که کی ساعت ۴ میشه این دختر بخوابه تا منم بخوابم😖

۴ میخوابید باز ۵،۶ بیدار میشد دیگه نمیخوابید و یه دم گریه تا ساعت ۱۱،۱۲ ظهر که به زور میخوابوندمش

تو یه برهه از ۲۴ ساعت فقط ۵ ساعت خواب بود و حدود ۱۹ ساعت بیدار بود
من میگفتم خب بیداری، اشکال نداره ترو به جدت قسم گریه نکن اینقدر

بچم رفلاکس و کولیک خیلییی شدید داشت
از ۵ روزگی درگیر کولیک شدیم😪

دکترش ۱ ماهگی بهم گفت خانم هر ۲ ساعت بهش شیر بده ولی اطرافیان با نظرات گوهر بار و محکوم کننده که تو به بچه ظلم میکنی، گرسنه میذاریش، رشد نمیکنه و... اجازه ندادن به گفته دکتر عمل کنم و همینجور بچه بدتر میشد

۲ ماهگی دکتر باهام دعوا کرد و گفت باید هر ۳ ساعت بهش شیر بدی و بعد از اون تصمیم گرفتم بجای حرف اطرافیان که علم و تخصص ندارن، به حرف دکترش گوش کنم و خیلی تاثیر داشت واقعا

۳ ماهه دوم همه چی خیلی بهتر و آرومتر بود اگرچه هنوزم خواب های روزش نهایت نهایتش خیلی بخواد بهم حال بده ۲۰ دقیقه ای هست ولی از نظر بی قراریش بهتر شده

اما ۵ ماهگی و شروع دندون در آوردن باز یکم سخت کرد اوضاع رو😬

در هر حال، الهی شکر بخاطر اینکه خداوند منو لایق مادر شدن دونست و فرشته‌ش رو سپرد دستم😍🥹

در آخر: مرا عَهدیست با جانان، که جانان جانِ من باشد💖
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۹ ماهگی
پارت شانزدهم



گفت چندماه پیش همزمان دو نفر جدید از همون اپلیکیشن وارد زندگیش میشن(علاوه بر دوست پسر ثابتش که هم دانشگاهی بودن) از بین اون دوتا، یکیو انتخاب میکنه که بعد چند ماه میفهمه اشتباه کرده
داشت به من میگفت من اشتباه کردم حامد خیلی خوب بود
گفتم حامد کیه
گفت خیلی مهربون بود
دنبال ازدواج بودو خیلیم پولدار بود، اشتباه کرده‌که گفته اونو نمیخوادو اون یکی گزینه‌رو انتخاب کرده(جز‌معدود دفعاتی بود‌که‌یکیو کنار گذاشت)

جالب اینه اینارو شب گفت
صبح‌دیدم حامد با همون فامیلی به‌من پیام داده و‌خواسته اشنا بشیم
منم اولش گفتم باهاش حرف میزنم و روز قرار با گلاره میرم که بهم برشون‌گردونم، به گلاره‌هم گفتم داستانو
اما فکر کرد که‌من‌خودم پیداش کردم

خلاصه یه هفته‌من با حامد حرف زدم در اخر قبل بیرون‌رفتن گفتم حقشه بدونه من‌ نقشم چیه
اما‌خب بهش نگفتم که‌اون بین تو و یکی دیگه اونو انتخاب کردو الان پشیمونه
گفتم دوستم میشناستت
اون موقع شرایطش جور نبوده‌میخواد برگردین( رتبطشون در حد یه بار دیدن هم بوده تو کرونا بعدم‌ جلوتر نرفته)
حامد‌گفت هر دلیلی هم که‌بوده برا‌من اون رابطه تموم شدست و الان دلم میخواد با شما اشنا بشم
من اینارو به‌گلاره‌گفتم
گفت تو نباید باهاش حرف میزدی وقتی میدونستی من‌خوشم‌میادو کلا باهام قطع رابطه کرد
ولی من از نظر خودم کار بدی نکردم
نظر شما چیه؟
بعدش که‌گفت‌میخواد با من اشنا بشه با تعریف های گلاره باعث شد که‌من جدی بگیرمش

یاپمه قرار دومم با حامد، حامد منو برد دم‌خونه ای‌که‌خانوادش برا بعد ازدواجش تدارک‌دیده بودن
خودش‌میگفت نمیدونم چرا این کارو کردم
مامان خانم آهو🤍 مامان خانم آهو🤍 ۱۳ ماهگی
دوباره سلام 😍🙆🏻‍♀️ از طرف مامانی که خیییلی امروز خسته شد و تو این چند روز دو بار نشست و با ناله های آهو گریه کرد الان رفتیم دکتر شکررررر خدا چیزی که فکر میکردم نبود(عفونت گوش) برا همون دندونشه که آقای دکتر گفت به هیچ عنوان ژل بی حسی نزن خون‌رسانی کم میشه دیرتر دندون در میاد فقط پاراکید بده و در ادامه گفت دو هفته زمان می‌بره که خدا بخواد آخراشه 🥹🤩
عکس پایین هم این دیس چند روز پیش خریدم اسمشو گذاشتم دیس دو نفره یعنی از این به بعد یه تایم رو میخام اختصاص بدم به خودمو همسرم با هم سریال ببینیم مثل الان که آهو خوابه 😁ولی فوتباله 😂🥲(حالا قبلن هم انجام می‌دادیم ولی بدون دیس بود😂)
این مدت وقتایی که مامان میاد و می‌تونه آهو رو نگه داره سعی میکنم وقت بیشتری باهمسرم باشم یا حداقل یکبار هم شده دوتایی باهم بریم بیرون
به نظرم هم واسه روحیه خودمون مامانا که خیلی خسته میشیم هم واسه گرم نگه داشتن رابطمون نیازه هر مامانی شرایطشو داره یه تایم برای دو نفره هاشون بزاره 💖 🥰✨
شما چیکار میکنید ؟
مامان خانم آهو🤍 مامان خانم آهو🤍 ۱۳ ماهگی
سلام عزیزان حالتون چطوره
بعد چند روز ناراحتی بلاخره یه موضوعی پیش اومد که باعث شد بیام اینجا و خوشحالیمو با شما تقسیم کنم
اول اینکه الهی که حال تمام ایرانی ها خانواده ها جوونامون خوب باشه و هیچ بی گناهی اتفاقی براش نیفته 🥺خدا می‌دونه چقد این روزا بغض کردم گریه کردم 😔

اماااا 🥹🥺 چیزی که میخاستم بگم این بود
بابای آهو جونم با آهو داشت دارلی بازی می‌کرد بابا یهو قایم شد که آهو اونو نبینه ، آهو اونور نگاه کرد اینور نگاه کرد دید نیست و بعد واسه اولین بار گفت بابا 🥺🥹🙆🏻‍♀️ اینقد ذوق کردیم همسرم گفت دیگه آرزویی ندارم
آخه آهو تقریبا یکی دو ماه پیش بود که خیلی از کلمات می‌گفت مَه مَه و... بعد یهو دیگه نگفت و من خیییلی نگران بودم که نکنه اتفاقی براش افتاد و دیگه حرف نزنه تا اینکه این دو سه روز دیدم دوباره داره تکرار می‌کنه 🥺خدایا شکرررررت که از این نگرانی در اومدم

الهی آینده همه بچهامون اونقد خوب بشه که ما مامانا اینقد نگران نباشیم و مثل حال الان من از نگرانی ها راحت بشیم ✨🤍🌿🫂